درباره کتاب
شرح کامل واقعه کربلا با تفصیل کامل از روز تاسوعا تا اربعین
فهرست مطالب
این کتاب که توسط مرحوم قهرمان خان قهری در زمان زندگیش نوشته شده تا پایان عمرش سال 1272 هجری قمری ادامه دا شته است. دست نوشته ایشان بعد از فوت در اختیار فرزندان و نوادگان ایشان بوده است.
اولین باربهمت مرحوم یحیی خان صارمی که ازعمو زادگان مرحوم قهری است و بکمک مرحوم دکتر مرتضی خان قهری و محمد رشید خان توسط چاپخانه سپهر ملایر بطبع رسیده است که در دو جلد یکی دیوان و یکی نوحه های وی آماده شد. این کناب سالهای متمادی مورد استفاده علاقمندان بود ولی از لحاظ چاپی ایراداتی داشت. لذا مجدداً درسالهای 1400 تا 1401 هجری قمری در جلساتی که نوادگان مرحوم قهری برای قرائت قرآن داشتند موضوع تجدید چاپ کتاب مورد بحث قرار گرفت و با توجه باینکه محمد رشید قهری نسخه ای از روی نسخه اصلی تهیه نموده بود، با کمک فامیل و جمع آوری هزینه آن مجددآً گروهی برای چاپ آن به قم مسافرت کردند، که چاپ جدید با عکسبرداری از نسخه مرحوم محمد رشید خان در چاپخانه علمیه قم انجام گرفت که متاسفانه در عمل کتابی باب ذوق علاقمندان از لحاظ چاپ نبود.
لذا اینجانب عقیل قهری فرزند محمد باقر فرزند حسن خان فرزند قهرمان خان (مؤلف) بکمک فرزندا نم علی و مهدی (بهشاد) و اکبر و قهرمان و سبحان با توجه بامکانات موجود کامپیوتری در صدد تایپ مجدد و چاپ آن برآمدیم، در این راه از کلیه فامیل که در دسترس بود برای اصلاح و تصحیح متون هر دو کتاب قبلی استفاده، امید است بعد از پایان و چاپ آن مورد پسند و مراجعه فامیل و دوستداران کتاب واقع گردد.
البته اینجانب برحسب امانت سعی نمودم کلیه مطالب را بطور کامل در کتاب جمع آوری ولی خود نمیتوانم در بعضی موارد گفتار مؤلف را تأیید نمایم.
با توجه به اعتقاد قلبی مؤلف امید است خداوند اورا با لطف بیکرانش قرین رحمت خود قرار داده و اینجانبان را نیز مورد لطف خود قرار دهد آمّین یا رب العالمین .
بسم الله الرحمن الرحیم
مرحوم قهرمان خان المتخلص به (قهری) ا بن بهزاد خان ابن باقر خان ابن شاهرضا خان ابن یارعلیخان ترکمن که نامبرده اخیر (از ایل جعفربای ) و بدستور نادر شاه از ترکمن صحرا بملایر تبعید شده، کتابش در آسمان شعر و ادب ستاره ایست درخشان که گوی سبقت از همگنان ربوده، نظمش در بلاغت و رسائی گوهریست تابان و در ا نسجام لغات و معا نی چون رشته مروارید بهم پیوسته و فروزان، نثرش چون شعر در لطف بیان و در سلامت و شیوا ئی چون آب روان، که پس از ا ندک مطالعه و دقّت ا هل ذوق و سخن شناس بی نیاز از توصیف ا ست، کلامش که از قلبی پاک و بی آلایش ا لهام گرفته در خواننده ا نقلابی پدید میآورد چنا نکه خود گوید:
فروزان آتشی از سینه در خشک و تر ا ندازم در ا ین ماتم خروش نا له در بحر و بر ا ندازم
فروریزم بجای اشک خون از دیدهء کوکب از اینغم لرزه بر خاصّان عرش اکبر ا ندازم
حدیث تشنه کام نینوا را تازه گردا نم در این خاکی سرا غوغای شور محشر ا ندازم
در محبّت و علاقه باهل بیت عصمت چنان است که حدّی بر آن متصور نیست چنا نکه اشاره فرمود :
قهری بر آستان تو کارش بروز و شب یا ا شکریز قتل حسین است یا حسن
از آه سرد خویش فسردم چو زمهریر نه فکر نو بهارم و نه در غم چمن
تا آنجا که میگوید :
قهری بیچاره اندر نشأتین نیست ا میدش بجز حبّ حسین
گر گنه کار ا ست و گر بیگانه ا ست احترام سگ به صاحب خا نه ا ست
که ا لحق از همین خلوص نیت و معنویت نتیجه گرفت، بدین معنی که هنگام مرگ وصیّت کرد با انگشتری که نقش نگین آن قهری بوده در ده خود شیرین آباد (از دهات ملایر) بخاک بسپارند، در همان زمان شخص دیگری در یکی از شهرهای مجاور فوت کرده جنازه او را پسرش بنجف میبرد، که در وقت دفن متوجه میشود میّت کس دیگری است، پس از بررسی انگشتر را در دست میّت می بینند ا نگشتر را از ا نگشت او بیرون می آورد و جنازه را بخاک میسپارد ، چنانکه آقایان حاج علی محمد قهری و حاج احمد کریمی (مجنون) بآن اشاره فرموده ا ند، و از سال تولد و فوت آن مرحوم اطلاع و تاریخ صحیحی در دست نیست و احتمالاً فوت ا و در سال 1272 هجری قمری بوده است، و این کتاب را قبلاً در سال 1329 شمسی ومحرم 1370 قمری بچاپ(مقصود محمد رشید قهری است ) رسانیدم که شعر آقای مجنون مربوط بهمان چاپ ا ست ولی متأسفانه چون آن چاپ از لحاظ اغلاط و کاغذ نامرغوب نواقصاتی داشت (بعلاوه استقبال مردم از خریدن آن ) کتاب حاضر که سعی وا فی در تصحیح آن بعمل آمده باقدام و اهتمام نوادگان آن مرحوم تجدید چاپ شد امید است برادران دینی مؤلف و ناشرین آنرا بدعای خیر یاد فرمایند. انّه قَریبٌ مُجیب محمدرشید قهری
قهری که عقد لؤلؤ تر با کلام بست از نظم و نثر رونق درّ و گهر شکست
شورش کند بهر دل آگاه گفته اش آری کلام چون ز دل آمد بدل نشست
از شرح هر مقدمه ا ش مست هوشیار وز بحث هر مؤخره اش هوشیار مست
هر فتحه اش کمند دل ا هل معرفت هر کسره اش بصید روان ناوکی ز شست
هر بیتش از مدیحه بود مصدر کتاب هر شعرش از رزیّه بشوید کتاب هست
ا لحق که میتوان ز ا دیبان دهر خوا ند ا و را به نکته پروری و سجع و بند و بست
باد آفرین رحمت حق با روان شاد دستش بگیرد آنکه بذیلش زده ا ست دست
حق خواست تا نهفته نماند مر این گهر زنجیر مشکلش بکف مؤمنی گسست
از بین نسل محترم ا و رشید نام روشندلی ستوده صفاتی خدا پرست
بنمود چاپ و منتشر و دسترس نهاد از بهر دوستان حسین در فراز و پست
الحق کمال او بکمال است کاین عمل از شست با کفایت ا و در زمانه جست
مجنون تو بر مؤلف و ناشر دعا نما کاین فرحت محب شد و آن جان خصم خست
راجع بحمل جنازه بوسیله ملک نقا له به نجف اشرف گوید:
کسیکه حامل او شد ملک بارض نجف ز بعد مرگ سخن سنج دهر قهری بود
که باز همت طبع بلند پروازش ز رود نیل فلک در شکار بحری بود
نه هر کس شاعری دا نست خود همسنگ حسّان شد
نه هرکس شعر گوید خودسخن سنج وسخندان شد
بسا شاعر که وصف طرّه دلدار میگوید
بسا شاعر که مدّاح رخ و زلف پریشان شد
خوشا آنکس ثنا گوی علی و آل ا و باشد
خوشا چشمی بدرگاه حسین رو کرد و گریان شد
بهر بیتی باو بیتی عطا سازند در جنّت
خوشا شخصی که مشمول عطا و لطف یزدان شد
خوشا قهری که شد مرثیّه گوی آل پیغمبر
ببحر غم شناور گشت و ا شکش رشک طوفان شد
رثائی بس رسا فرموده و اشعار جانسوزش
محبان حسین را نوشدارو راحت جان شد
چو نیکو بنگری اشعار قهری را کنی ا ذعان
که ا ندر شاعری ا و ا وستاد ا وستادان شد
خوشا آنکس که در هنگام مرگ و وقت جان دادن
ندای ارجعی را همچو ا و لبیک گویان شد
ندا نم هیچ میدا نی که قهری را پس از مردن
نجف آرامگاه و میزبا نش شاه مردان شد
بسان طایر قدسی بایوان نجف پر زد
بسوی کوی جانان بال و پر بگشود و پرّان شد
تو پنداری که قهری مرد و همچون سایر مردم
بزیر خاک مدفون گشت و ا ندر قبر پنهان شد
ولیکن دا ستان رحلتش را گر تو نشنیدی
برایت باز گویم کو چسان مشمول احسان شد
چه قهری کرد رحلت عدّه ای از عارف و عا می
پی تشییع وی حاضر ز اشراف و ز اعیان شد
وصیت کرد قهری در بلاد خود شود مدفون
بدستورش عمل از جانب اقوام و خویشان شد
قضا را در همان ایّام شخصی رفت از دنیا
که گویا ا و ز ملّاکین و یا عمّال دیوان شد
سفارش کرد آن میّت که مدفون در نجف گردد
چو هر کس را مزار آنجاست خود مشمول غفران شد
مصّمم گشت بهر دفن ا و جمعی ز خویشانش
اگر چه حمل وی مستلزم خرج فراوان شد
پس از طی مسافت حاملین شخص میّت را
ز اسرار ا لهی بر ملائک راز پنهان شد
چو میّت را برای دفن آوردند شد ظاهر
که در دستش یکی خاتم به مانند سلیمان شد
نگینش نام قهری بود و آنا نرا عجب آمد
عجب نبود که هرکس اینسخن بشنیدحیرا ن شد
که قهری در ملایر مرد و هم آنجا بود مدفون
چه کس او را نجف آورد و در اینجا نمایان شد
یکی گفتا که از ورّاث قهری این عمل سر زد
یکی گفتا که نی نی این عمل از حکم یزدان شد
نبد ممکن چو غیر از دفن میّت هیچ تدبیری
سپردندش بخاک و روی ایشان سوی ایران شد
چو در ایران رسیدند و ز رنج ره بیاسودند
سوی شهر ملایر رهنمون جمعی ز ا یشان شد
بفرزندان قهری پس کم و کیف قضایا را
بیان کردند و انگشتر مشخص بود و برهان شد
صداقت بود از گفتار ایشان کاملاً واضح
چو انگشتر دلیل صحّت اقوال آنان شد
بجبران خسارت وارث قهری نشد حاضر
لذا در نزد حاکم این قضایا طرح دعوا شد
چو حاکم گشت عاجز از قضاوت طرح این دعوی
برای داوری نزد فقیهی از فقیهان شد
چه شد اصحاب دعوا حاضر ا ندر محضر قاضی
خطاب ازشخص قاضی این چنین بر دا دخواهان شد
که دعوی شما مردود و فرزندان قهری هم
در این مبحث بری از هر خطا و جرم و عصیان شد
مسلّم این عمل نی از بشر سر زد که قهری را
مقدّر این چنین بوده است و پادا شش بدینسان شد
ملک مأمور نقل و انتقال این جسد بوده است
چو قهری درخور این موهبت بر حکم یزدان شد
اگر باور نداری این سخن بنگر کتابی را
که نامش منتخب گردید و تاریخ خراسان شد
مخاطب ساخت پس ورّاث قهری را که اینمطلب
شما را باعث فخر و شرف در بین اقران شد
بجا باشد که نیمی از خسارتهای اینان را
بپردازید کایشان را خسارتهای شایان شد
به فرزندان قهری شد مؤثر گفته قاضی
بهر صورت خسارتهای آنان نیز جبران شد
زهی فضل و شرف مر خادمی را آنکه مخدومش
حسین ا بن علی شاهنشه آزاد مردان شد
خوشا قهری که برد از همگنان گوی سعادت را
که عمرش در عزا و ماتم شاه شهیدان شد
سفینه شد مسمّی این کتاب و جّد ما قهری
به کشتی ولا بنشسته و از رستگاران شد
اگر بینی مرا نام حسین ورد زبان باشد
عجب نبود که این میراث ما را از نیاکان شد
تحریر شد در تاریخ دوشنبه هشتم جمادی الاخری 1401 برابر بیست وپنجم فروردین 1360 شمسی
بسم الله الرحمن الرحیم
سفينةٌ النّجاتی که غریقان بحر ضلالت را بسرحد نحات توا ند رساند، حمد خداوندیست جلّة عظمته، که دست مشاطه صنعش تا دوشیزگان غنچه را بر و دوش آرایند سربرهنه بر تخت شاخسار نشانده، و نوعروسان چمن را از ورق ریزیهای گلهای گوناگون زرک بر رخسار افشانده، بدستیاری میرآب قدرتش زمین مرده زندگی از سر گرفته، و بمهربانی دایهء رحمتش ا طفال نبات درمهد آسایش خفته، حکمت با لغه ا ش مریم سیرتان ا شجار را از دم روح بخش باد بهاری بارور ساخته، و قدرت کامله اش عیسی طلعتان شکوفه را بسر پنجه نهال چنان دست بدست میبرد که پدر از مادر نشناخته، در طریق محبتش ماه جهانگرد رهرویست خانه بدوش، ودر نگارخانه قدرتش مهر جهانتاب از پرند شفق شاهدیست قصب پوش ، هدی شوقش بختیان مهار گسسته افلاک را بوجد آورده، وتازیانه مهرش ابلق لیل و نهار را بی آرام کرده ، چاوشان سطوتش مقرّبان خلوت قدس را ترانه لو اَمکَنَ الفرار مِنکَ لَکُنتُ مِنَ الهارِبِين ساخته، وحاجبان بارگاه الوهیتش خاصّان محفل قرب را بخطاب مستطاب وَاعبُد رَبَکَ حَتّی ياتيکَ اليَقين در بوته شوفش گداخته، طا لبان معرفتش را عُذر ما عَرَفناکَ حَقّ مَعرِفَتِک برزبانست، و صیرفیان نقود بندگیش ذِکرما عَبَدناکَ حَقّ عِبادَتِک بر دهان ، کریمی که از فیض کرمش ا بر نیسا نی با همهء تهی دستی بر خاکیان گوهر ا فشانست، و منعمی که بر خوان نعمتش درویش و توا نگر و شاه وگدا یکسان، در تسخیر حصن حصین معرفتش عقل قوی بنیاد بیچاره ای ضعیف رأی، ودر ساحت ایوان جلالش طایر تیز پرواز خیال آواره ایست پا در هوا ، مقدّسی که تا فرمان اَئتَينا طوعاً اوکُرهاً ازاو رسید فریاد اَئتَينا طائِعين در هفت گنبد آسمان و زمین پیچید ، مصوّریکه ذات کامل ا نسا نرا از تنگنای يخرُجُ مِن بَينِ
ا لصُّلب و التّرا ئِب بسر منزل (لَقَد خَلَقناالاِنسانَ فی اَحسَنِ تَقويم ) رسانیده ، مبدعی که گنجور رحمتش دا نه سینه چاک را در مزرعهء کمال خلعت فَاستوی علی سوقِه در برپوشیده ، مدبریکه باشاره ا مر کن عا لم ا مکان را از کشور عدم بعرصه وجود کشیده ، لطیفی که لطف بی ا نتهایش ظلمتکده این خاکد ا نرا بدو مشعل مهر و ماه بر افروخت، و حکیمی که اضداد مختلف را در عا لم کون و فساد تعلیم جلب حقایق آموخت ، سمیعی که عرض نیاز مندان را لب ناگشوده شنود، و خبیریکه منظور محتاجان را نگفته دا ند ، رحیمی که با ب رحمتش چندان مظلومان را ره می نداده که اجرام نه فلک پیش تیرآهشان سپر تواند شد، و رئوفی که دا من عطوفتش نه باندازه ا یست که از دست مسکینان تواند کشید، صمدیکه صنم تراشان جویندش از چوب وسنگ، و احدیکه برهمنان طلبندش از ناقوس و زنگ، با سودای محبتش هر سری را شوری است، و با غوغای عشقش هر دلی را منظوری، احرام بندان بیت الحرام را جز ا و مقصودی نیست و زایران بتکده را غیر ا و مطلوبی نه ، کفر و ایمان همه اورا طلبکار الا هوالعزيز الغفار ، از فضل بی منتهی خاک قدوم محمد و آل محمد را کحل الجواهر دیده آفرینش ساخت، و از لطف بی پایان غبار راه علی و فرزندان را درة ا لتاج افسر امکان نموده.
ما لک ا لملکی که این گردنده محور ساخته عقل را در نطع حیرت مات و ششدر ساخته
تخته گردون بگل میخ کواکب دوخته شاهد شب را ز نور ماه زیور ساخته
مرکزی را در مدار نه سپهر افکنده ا ست بر سر یک نقطه نه ایوان اخضر ساخته
کاسه پر زهر گردون را بشهد آمیخته مرگ را ا ندر حیات نغز مضمر ساخته
باد را با خاک ا لفت داده در ایجاد خلق هرزه گردی را بیک آرام جو در ساخته
دشمنی چون آب و آتش مهربان وهم نشست بر یکی خوان خشک مغزی با یکی تر ساخته
شوهر نا دیده زن را با زن نا دیده شوی ز ا لتقائی یکجهان پر ماده و نر ساخته
تا بحمدش لب گشاید غنچه بر اعجاز نخل بر فضای گلستان صد پایه منبر ساخته
از زمرد بر کنار جویبار افکنده فرش درج رمّان را پر از یاقوت احمر ساخته
دیده احول نظر نتوان دو دیدن روز را زا نکه از اختر سپند از مهر مجمر ساخته
بادبان آ ه عاشق را بکیوان داده اوج بحر چشمش را ز طفل ا شک لنگر ساخته
در تموج یک هوا را از جنوب و از شمال سخت و سست و تند و رام و ریح صرصر ساخته
از تراکم ا بر را بر هم فشارد بر صدف لوحش الله آب را در آب گوهر ساخته
باد را آتش کند بر سبزه هنگام خزان آنکه آتش در وجود سبزه مادر ساخته
حصن دلها را ز آشوب کما ندار هوس در زوایای نهان از عقل ا سپر ساخته
ای تبه آن دل که ره بگشود بر اوج هوا ایخنک عقلی که این میدا ن مسخر ساخته
لطف بین هر دم دو صد منکر باقرار آورد قهری از بیحاصلی با نفس کافر ساخته
بعد از حمد خا لق آب وخاک و پس از ثنای آفریننده ارضین وا فلاک، درود نا محدود و صلوات زاکیات بر آن مخاطب لولاک باد که از هیبت هذابلاغ غلغله در عا لم نا سوت افکنده و بقدم دنی فتدلّی شرف بخش عرصه ملکوت شد ، رسولیکه بهر دلیل گم گشتگان ظلمت حیرا نی چون مهر در دایره نصف ا لنهار تابنده و درخشانست و طبیبی که بهر علت سوء ا لمزاج گنه کاران داروی شفاعتش در حقّه رأفت و مرحمت پنهان ، شفیعی که منشور وَاستَغفِر لَهم بنام نا می ا وست وحکیمی که طغرای اِنّک لَعَلی خُلُقٍ عَظيم مخصوص ذات گرا می ا و ، شهسواریکه بیک طرفه ا لعین از مرکز خاک بمقام قاب قوسين او ادنی رسید و بلند همتی که از پیشگاه ما زاغ البصر و ما طغی خود را بخلوت خانه ما کذب الفواد و ما رای کشیده، را ست گفتاریکه و ما ينطق عن الهوی شاهد گفتار ا وست و درست کرداریکه متاع وما آتيکم الرّسول فَخُذوه سرمایه بازار او، انگشت قمر شکافش قلم نَسخ بر جمیع نُسخ کشیده و پنجه معجز نمایش تا ا شاره برجعت آفتاب نمود سراپا از ظلمت خانه مغرب بیرون دوید ، در عا لم فروتنی انما انا بشر مثلکم ذکر زبان ا و و ماارسلناک الا رحمته کتیبه ایوان ا و صلوات الله وسلام عليه و آله الطاهرين
چه سلطان حبش زد بر کواکب کوس سلطانی فرو شد زورق زرّین خور در بحر ظلما نی
سرآشیب از بر این طاق زنگاری سوی مغرب شتابان گوی مهر از لطمه این چرخ چوگا نی
درون پرده مستوری گرفت این شوخ بازاری بکنج ا نزوا مخفی شد این عور بیابا نی
رسن بر کف هزاران شکل روبیل و یهودا بین درون چاه مغرب یوسف خور گشت زندا نی
نهان در زیر این طشت نگون شد طلعت یحیی ز ا ستیلای فوج ا هرمن مخفی سلیما نی
به بطن ماهی ا ندر یونسی را پای در دا من بشهر قبطی ا ندر موسئی در کام ثعبا نی
روان در کوه ظلمت ناقه لیلای لیل آهنگ جرس بر گردن از گردون هزاران لعل رما نی
هوا چون طرّه مژگان خلّج در سیه کاری فلک چون اخگر از قندیل انجم در زر افشا نی
چنان کز عنصر افراد ا نسان طینت کافر چنان کز کافرستان لمعهء نور مسلما نی
ز سمت خاوران ا مواج ظلمت در سبکباری بدشت قیروان خور چون سر ببریده غلطا نی
عیان زد بر فلک فرا ش قدرت خیمه مشکین طناب آویخت از تار شهاب این پوش قطرا نی
مرا سر تا بپا تن جسم وجان از شوق دل بر لب جهان آسوده من آسیمه سر در دام حیرا نی
بنا گه از تنور آنشین مهر عا لمسوز بخار از دیگ شب برخاست بر این سقف کحلا نی
ز وحشت رم گرفت از بام گردون گله ا نجم فراز بیشه خاور عیان شد شکل سرها نی
تو گوئی چشمه کافور زد فواره گردون حباب آسا بچرخ ا ندر فلک زین موج طوفا نی
قضا سرپوش از این خوان مزعفر بر گرفت آسان سیه مستان غفلت را صلا زد بهر مهما نی
خدیو صبح رخ بنمود و بر چیدند مجلس را بسرعت حقّه بازان فلک ز ا ین بزم کیوا نی
ز مضراب شفق هندوی شب را بر درید اِ شکم چنان کا نگشت احمد ماه را بشکافت پیشا نی
شه انجم سپه سلطان عرش ا ورنگ مهر ا فسر بر ا ندازنده قانون زند و رسم قا آ نی
مطهّر خسرو عادل شرا فت بخش جان و دل محیط علم بیحاصل مجسم شخص روحا نی
برخ رخشنده مهری کآفتابش ذرّه مانندی به تن شمعی که نه چرخش یکی فانوس گردا نی
ز نعل بارگی بر بست سیمین قرطه بر گردون شب ا سری چه بیرون تاخت زین دیر هیولا ئی
رقم زد بر سطور ملت نسطور ملکا را قلم زد بر سواد قصهء قسیس و رهبا نی
باقلیم رسالت ناسخ الادیان رخشانی بر احکام نبوّت ماهی آثار قرآ نی
همایون فر خدیوی مهر شمشیری قضا تیری که زد یکمرده بر عالم نه ا نصاری نه اعوا نی
ز شمشیرت هویدا بر جهان آیات قرآ نی چه از تیغ زبانت آشکارا نص برها نی
بظاهر چار سوق جنس ایمان را تو دلالی بباطن شهر بند چا ر حد مصر ا مکا نی
قوام خلق عالمرا توئی اجزاء ترکیبی بنای سقف مینا را توئی ا وتاد ارکا نی
توئی مولود بر وا لد مقدم آفرینش را هزارت بوا لبشر فرزند در ایجاد ا نسا نی
ستایش خالقی را کش توئی مخلوق بی همتا تعالی ا لله کریمی کش توئی مربوب بی ثا نی
ز میدان براقت گردش هفت آسمان گردی بجولان سمندت وسعت نه چرخ میدا نی
گهی آشفته سازی خلق تا مه بر دری از هم گهی سر گشته داری چرخ تا خور باز گردا نی
چسازد در بر تیر دعایت پهلو خسرو چگوید در مقام ا بتها لت وجد نجرا نی
ز آسیب کف خاکیت بر هم ریخت از دشمن بسی مقتول شمشیری بسی مجروح پیکا نی
چنان کز ا نتقام فوج مرغان لشگر ا شرف چنان کز اجتماع پشه بر نمرود کنعا نی
که باشد در رکابت احتشام قیصر و کسری چه باشد در جنابت موکب فغفو ر و خاقا نی
فلک را در قدومت ا فتخار از نام مقدادی ملک را در حریمت اعتبار از وصف سلما نی
تو را دیهیم و ا فسر طیلسان عرشهء منبر فضای مسجدت پا تخت و فرشت عرش ایوا نی
بخاک درگهت روح القدس در کار فراشی بدربارت زحل در آرزوی شفل دربا نی
شها وصف تو گفتن منفعل دارد جها نی را زهی بیچاره قهری در مدیح چون تو سلطا نی
کسی را کو خدا مداح در ا لواح توراتی کسی را کش خدا وصّاف در آیات قرآ نی
بوصفش لب گشودن با کمال عجز و بیقدری حدیث پیر زا ل است این و بیع ماه کنعا نی
ولی چون بر فروزد مشعل خورشید بر انجم هزاران ذرّه از هر روزنش باشند رقصا نی
منم آن ذرّه لیکن نقص توگر خوانمت خورشید که مهر از پرتو نو ر تو دارد جبهه نورا نی
توئی سرمایهء ا مید فردای گنه کاران چه باشد گر برون آری دلی را از پریشا نی
بدرگاهت منم آن مور بی تدبیر کز حیرت سر شرمندگی در پیش و دارم ا ز ملخ را نی
بجز مدح تو و آلت متاعی نیست قهری را باین امید شاید در زنم دستی بداما نی
بفریادم رس ایفریاد رس کز راه خود کامی گرفتارم بدام نفس و تسویلات شیطا نی
الا تا قلزم رحمت بطغیانست در کونین ا لا تا میرسد بر ذات ممکن فیض رحما نی
محبّان تو را جنّات تجری تحتها الانهار حسودان تو را ناراً تلظّی باد ارزا نی
بعد از حمد خداوند اکبر و پس از نعت زبده دودمان بشر عا لم عا لج، تصلیه وتسلیم نثار روضهء عرش اساس امامی علیه ا لسلام باد که در راستهء جانفشانی يشری نفسه ابتغاء مرضات الله بازار اوست، و در چارسوق بندگی لا تلهيهم تجاره و لابيع عن ذکر الله سرمایهء اعتبار او ، صرصر قهرش نمونهء اذ ارسلنا عليهم ا لريح العقيم و پیکان جگر شکا فش نشانه ما تذر من شیء اتت عليه الا جعلته کالرميم، و در عالم خاکساری اذلّه علی المومنين مناسب مقام او، و درعرصه مرد افکنی اعزه علی الکافرين شایسته نام او، غضنفری که طوفان آب شمشیرش فریاد لاعاصم اليوم من امر ربه در مجمع دشمن ا ندازد، و پردلی که نهیب سنان جانستانش ذکر هذا يوم عَصيب بر زبان عدو گذارد ، در طریقه جوانمردی صاحب بخشش وعطیه و در رویه خداپرستی اولئک هم خيرالبريه ، در محفل ظل ظليل اکلها دائم، و در مقام تسلیم يجاهدون فی سبيل الله ولايخافون لومة لائم ، پاکدامنی که ذات با برکا تش بآیه کریمه ويطهرکم تطهيرا مخصوص گشته، و ثابت فدمی که در صف کارزار موصوف است بصفت کا نهم بنيان مرصوص ، لشگر کشی که جمعیت خصم در نظرش جراد منتشر نمودی، و قوی پنجهء که هرکه دست و تیغش دیدی ترا نهء هذا يوم عسير زدی ، در محراب عبادت مصداق نعم العبد انّه اواب، و در محکمه شهادت مقصود و من عنده علم الکتاب ، شعلهء ذوا لفقارش همدوش انّها ترمی بشهرٌ کالقصر و زبانه خدنگ آتشبارش همدست جعلناها رجوما للشياطين، زبر دستی که هرکه از سر گذشته قدم در میدانش نهادی بی اختیار نعرهء ياليت بينی وبينک بعدالمشرقين بر زبانش فتادی، و جانستانی که هر که را بر کمر زدی توقیع والتفت السّاق بالسّاق بر ا و نوشتی، و دلیریکه هرکه را بر فرق نواختی افسون الی ربک يومئذ المساق بر ا و خواندی
مرتضی آنشه دریادل فولاد جگر مهر شمشیر و قدر ترکش و انجم لشگر
اسدالله زحل هیبت مریخ نقاب مفخرکون و مکان زبدهء اولاد بشر
شمع مشکوه هدایت شرف آل لوی حامی دین خدا صاف دل و پاک نظر
بوا لبشر نازد از آنروکه مرا فرزند است چرخ میبالد از آن کوست مرا نور بصر
خدیو صبح چون از سر ربود این قیرگون مغفر هیون چرخ را نوبت زبان بستند کوس زر
نفس در سینه محبوس از خناق شب ثریا را فلاطون شفق بر مدخل کحلیش زد نشتر
زهم بگسیخت شب را تارو پود از اطلس مشکین قصب باف شفق بر کارگه زد پردهء احمر
عیان شد خون خسرو بر بیاض سینه شیرین و یا فرهاد بیدل تیشهء بیداد زد بر سر
فتاد از جیب گردون زاغ شب را بیضهء بیضا طپان از بیضه بیرون جست این سیمرغ زرین پر
فروبستند لب این لعبتان شوخ چشمک زن نه بر جا دفتر و منشی نه پیدا رود و را مشگر
چنان فوارهء خون از ا فق بر طاق ا نجم زد که گوئی پور دستان بر دل سهراب زد خنجر
ز تیغ رومیان روم بر سلطان زنگ آمد همان کز چنگل شهباز بیند صعوهء لاغر
سر شرمندگی در پیش عیارا ن ا نجم را ز بس تیر از کواکب ریخت بر این زرفشان ا سپر
ز صهبای شفق لبریز شد پیمانهء گردون به مینای سحر زد بر فراز صخرهء خاور
فتاد از کف ترنج سیمگون خوبان مجلس را برآمد یوسف از دهلیز این سیماب گون منظر
درخشان ازنهاد رود جیحون شعلهء آتش ورق پاش از فراز کوه و وادی سوسن و عبهر
نهان در بحر ظلمت شد هزاران فوج مرغابی چه بر زد آشیان این جر ه باز آتشین پیکر
سبق جویان بر آمد از افق این طفل زرین مهد ادیب صبحدم از دودهء شب شست لوح زر
هویدا شد ز دامان فلک خورشید عالمگیر ز وحشت ریخت بر دریای مغرب موکب اختر
چنان کز غازی بدر وحنین احزاب در خندق چنان کز صاحب تیغ دو سر ا بطال در خیبر
سریر آرای تخت لافتی لشگر کش لاسیف سر خوبان عا لم پیشوای راستین حیدر
کلام الله فی ا لتاویل وحبل الله فی ا لتنزیل ا بو سبطین سلطان سلونی تاج در منبر
سحاب مهر وموج قهر وکان فضل وبحر علم اساس مذهب و بنیاد ملت شهر دین را در
نه وصف تست گر گویم تورا خیبر کن ایمولا نه شأن تست گر خوا نم تو را مرحب کش ایسرور
توبستی محمل خورشید بر جمازهء گردون برجعت قهقرا آوردی از مغرب سوی خاور
زمدحت بر سریر عرش گر مسند برم شاید توئی باعث بر ایجاد فلک گر چرخ و گر محور
جهان را جان و احمد را دل و قرآن روان پاک فلک را مهر و مه را نور و شاهان جهان را سر
بقول وفعل و زهد و علم از دلها بری تاراج بمضراب و سنان و تیر و شمشیر آوری محشر
زبیم احتسابت دست ودل شویند از وحشت پلنگ ازجوشن وشاهین ز ترکش ضیغم از خنجر
توئی عرش وحجاب کرسی و لوح و قلم شاها تو هستی کعبه و رکن و مقام زمزم و مشعر
قضا تیغ وقدر پیکان وموسی دست وعیسی دم همایون قدر و دریا دل فلک ملک و ملک لشگر
ز حبت یافت الفت چار ضد مختلف ورنه نماند خاک را با د و نسازد آب را آذر
ز ایما و ا شارت بر فلک از خور کنی پرچم بدست و پنجه در مهد صبی از هم دری اژدر
طلوع کوکب برج هدایت را توئی مطلع ظهو ر لمعهء نور امامت را توئی مظهر
درون حجله با وحشت حریف کفر در ماتم کشیدی شاهد اسلام را از پرده بی معجر
وجود هردو عا لم را توئی مقصود جویندت تقدم در حسب مصدوقهء فحشا و ا لمنکر
کسی را که عیان گویند کاین عیب است وآن طاغوت خلافت را نشاید ای خلایق را بهین رهبر
زهی خفاش ناقابل که با خورشید پروازد خسی فرعون کافر دل که با موسی شود هم سر
بر افتد پرده گر ز آیات قرآن عا لمی دا نند بیان کفر و عصیان و فسوق ایسروران را سر
چه باک ازخود سری بر منبرت گر پا نهد ا لکن تورا سر بر سریر عرش و پا بر دوش پیغمبر
مقیم هشت خلد و هفت دوزخ را توئی قا سم صدور چار ام هفت آبا را توئی مصدر
نگویم آصف عهد سلیما نت ولی گویم توئی دا ننده علم ا لکتاب آن شخص تخت آور
تو بردی سوی ظلمت خضر و دادی آب حیوانش تو بستی رخنه بر یأجوج در تعلیم اسکندر
رهین تیغ و سرطوق سنان طعمه تیرت سر عمر و جگر گاه ضرار و سینهء عنتر
بنای کفر واسلام از تو ویران وز تو شد معمور فروغ نور و ظلمت را تو مطفی هم تو روشنگر
هنوز اسلامیان را روی ودل بیت ا لصنم بودی نبودی گر دو رویه تیغت ایسلطان دین پرور
زبان تیغ یا تیغ زبان است اینکه بر دشمن شهاب تیر یا تیر شهاب است اینکه بر لشگر
مگر فصل بهاران است ودشمن را که میباری تگرگ از تیر و برق از تیغ و ز آوا صیحهء تندر
ز مهرت گرگ آهو را شود راهی کند لابه ز قهرت صعوه بر شاهین زند مخلب کند شهپر
زخجلت می نیارم گفت مداح توام شاها چه گوید ذره کز خورشید تابان سر کشد دفتر
ولی عمری است دارم ماتم شاه شهیدان را ز مژگان عقد مروارید می بندم بدا من در
شبم چون روز نومیدی وروزم چون شب ماتم باین روز و شبم رحمی کن ای سلطان مهر افسر
گراز بی پا و دستی دست وپا ئی میزند قهری ندارد توشهء جز مدح و ا وصاف تو در محشر
چه باشد بر سر با لینم آئی وقت جان دادن که روز عمر کوته وقت بیگه مرگ در معبر
خوشا جا نی که ریزد از وفا درپای جانا نی خوشا روزی که بر خاک شهیدی بگذرد دلبر
الا تا بانگ طبتم فادخلو اها آید از رضوان ا لا تا شعله هل من مزید آید ز دوزخ سر
محبان تو را تسنیم و کوثر باد در مشرب حسودان تو را غسلین دوزخ باد در حنجر
و سلام بی پایان بر آن یازده کوکب رخشان از اولاد ا مجد ا و که هر یک در فلک قطب دایرهء ایمانند و اصل آفرینش سبب ایجاد عا لمیان، وصلوات بی انتها بر آن هفت و چهار دیگر که هر یک در مهد تربیت قره ا لعین هفت آبا و بهترین مولود چار مادرند، و بمضمون بلاغت مشحون ثم اورثنا الکتاب الذين اصطفينا من عبادنا ، وارثان علم حقیقی پیغمبرند، اختر برج ولایت وجوهر درج هدایتند، قبلهء جان و دل عشاق و مقصود خلقت ا ین نه رواقند، هم ترازوی کلام سبحانی و مسئول بتاویل سبع المثانی اند مهر سپهر آفرینش و نور دیدهء ارباب بینشند.
هر یکی بر فلک علم فروزنده مهی هر یکی بر سپه حسن ازل پادشهی
هر یک از مملکت شرع نبی تاجوری هریک از کشور دین خسرو صاحب کلهی
آن یکی ناوک پیکان بلا را هدفی وین یکی در ره تسلیم و رضا سر برهی
قهری از وحشت دیوان جزا خوفت چیست با تولای امامان چه ثواب و گنهی
عجبی نیست که از خیل گنه کارا نی پیش سیلاب شفاعت چه بود پر کهی
سیما سلطان سریر خلافت کبریا و شهسوار گلگون قبای عرصهء نینوا ، صاحب شمشیر عرصهء دلاوری و میدان دار کشور غضنفری ، فروزنده گوهر درج مرج البحرين و بلند آوازهء هو رئيس الشهداء فی الکونين جناب ابی عبدالله الحسین علیه ا لسلام که هر چه گویم از محامد ومناقب آن بزرگوار قطره ایست از محیط جلالش و هر چه بر زبان آرم از فضایل و مفاخرش حیرت بر حیرتست، و در وصف کمالش زبان ا لکن ، قصیده ایست در مدح آنجناب اگر چه قصاید بیشمار در وصف ا ئمه اطهار برشته نظم کشیده ام اگر خداوند از مرگ مهلتم دهد که آنچه مقصود است در تألیف این کتاب به ختمش پردازم هر کدام را بمقام خود بعون الله تعالی به تحریر آورم، و ا لا در آخر این رساله سایر قصاید ائمه را طالبانش طلب نمایند و بقیه قصاید سرور شهیدان در اول مجلس شهادتش بیان خواهد شد.
والله المستعان و عليه التکلان.
ای در غمت زجاجه دل خورده زخم فاس ای عقل را بوصف تو حیرت ربوده حا س
ای اشک را بعهد تو صد دجله در سرشت ای نطق در حدیث تو چون مور لنگ و طا س
ترسم غم عزای تو بر هم در افکند این چار حجره خورنق و این هفت خانه آ س
تا صبح ماتمت بافق بسته لخت خون خور طیلسان شب بسر افکنده از هرا س
پیچید پرنیان شفق بر گلوی صبح پوشید بر حریر کواکب سیه پلاس
گر نعل ذوا لجناح تو بر خاک بفشرد چون بوی نارون بمشام آورد عطا س
گر صیغم حسام تو از هم کشد دهان گر ارقم سنان تو بر هم زند خرا س
هم بر بساط زهره قدح بشکند هلال هم رعشه بر دبیر فلک گم کند حوا س
بر اشهب جلال تو گر زین نهد فلک در پار دم مجرّه و از خود کند قطا س
در مسند ثنای تو عرش است متکا بر کوههء عقاب تو کرسی بود کرا س
شبل ا لاسد ا میر عدو بند شیر گیر جان پیمبر و دل زهرا امام نا س
شاهنشهی که مخلب شاهین تیر ا و از گا و چرخ در فم جوزا نهد کرا س
مقتول دشت ماریه مدفون نینوا عطشان روز معرکه سلطان حق شنا س
نامش بدفتر شهدا ا ولین رقم یعنی حسین آنشه گلنار گون لبا س
صاحبدلی که یک تنه زد بر صف جهان بر فارسان عرصهء مردی ابوا لفرا س
لشگر کشی که صدمهء قهرش بروز جنگ در مسلخ از مسلّخ چرخ ا فکند هرا س
کارآگهی که از صف دشمن برمح تیر بگشود عقده های ذنب را ز فرق را س
ایجان دل تو نور دل و جان عا لمی حیف ا ست بر زمین تن پاک تو بی لبا س
ایروح اعظم از چه تو بر خار خفتهء ایعرش اکبر از چه تو را خاک شد مما س
کو شهریار دشت نجف تا به انتقام را ند بکین عالم ایجاد تیغ سا س
یا مادری که ناله کند بر سر تو زار یا اهل ملتی که شود بر تن تو دا س
در حیرتم که با همه مردا فکنی چه شد کافکند دست و تیغ تو را چرخ ناسپا س
از بیم آنکه عقل بعشق آورد ظفر دل تا بدشت ماریه میداشت بر تو پا س
دنیا و آخرت بمطاع تو لایلیق اعمال جن و ا نس بکار تو لا یقا س
یکشهسوار تشنه لب و یکجهان سپاه را ندی بدشت ماریه از خون کشته آ س
در کربلا ز تیغ تو سر زندهء نبود میداد کشته گر بعدم راه ارتکا س
ز آسیب ذوالفقار تو خیزد ز هر کنار آسیمه سر ز خیل عدو بانگ لامسا س
از بس سهیل مرکب و از بس طنین کوس گم گشته بر هلال افق را ه اقتبا س
کاش آنزمان که قد تو ا فتاد بر زمین ویران شدی سرادق این نیلگون اسا س
بر سینهء که مخزن علم نبوت است چندان نشسته تیر که ره نیست بر قیا س
نعش تو در فروغ و عدوی تو در فراغ با لین تو را ز تیر و مخالف بفرش آ س
در کیش اهل عشق تیمم بخاک نیست در سال قحط آب بخونست ارتما س
نخل ا مید مزرع ا قبال عاصیان شد سر نگون ز تیشهء بیداد و زخم دا س
زرینهء که قرطهء حوران ا نسی است غارتگران جور برندش باختلا س
بنوشته دست صنع بر ایوان کربلا کاین ماه بر سپهر شرف یافت ا نطما س
از بس هجوم ناله بیابند بر درت کر و بیان طواف حریمت با لتما س
در مطبخ نوال تو ای مایه کرم خاقان ز قهر بر سر قیصر شکسته کا س
دور زمان و سیر فلک در مدیح تو آن گنگسار و اعمی وین کور دلخرا س
قهری بر آستان تواش موسفید شد آغشته ام بخون جگر صفحهء نحا س
درهر دو عا لمم یتو چشم شفاعتست آن کن که می سزد ز تو ایشاه ذیموا س
شاعر نیم و لیک بمدح تو یا حسین سبقت برم ز همروشان گرچه بونوا س
تا چشم روزگار ز بهر تو خونچکان تا دورهء سپهر ز بهر تو در هرا س
باشند دوستان تو هم محفل رسول چندانکه دشمنان تو هم مشرب شما س
مخفی نماناد که این گمنام مستهام و پامال حوادث ایام و غریق بحر عصیان، قهرمان ننجی ا لملایری
ا لمتخلص به قهری ا بن بهزاد خان عفی الله عن جرائمهما، در بدو حال که هنوزم سا ل به بیست نرسیده بود، هنوز برگ گل عارض ارغوا نی بود، در ا بتدای دم دولت جوا نی بود، در اول
جوا نی هنگامیکه زمام توسن اقبال در قبضه ا قتدار خدیو بی همال و پرورده نظر ذی الجلال و دارای کشور ستان اعنی خلد آشیان فتحعلی شاه قاجار بود، که طلوع فجر دولت قجریه از ناصیه همایونش ساطع و لامع و ظهور کوکب سلطنت و جها نداری از پرچم لوای نصرتش واضح بود، بنا بر غلبه هوا و هوس بمنصب معلمی سرباز همواره جرس با شورش طبل و نی همداستان بود، نفیر فریادم همدست شیپور و مزان و طایر ا ندیشه ام پیوسته گرد میدان مشق در طیران، و همای بلند پرواز همتم در طلب استخوان، خمسه حوا س ظاهره ام محکوم امیر پنجه نفس ا ماره، و از دو بینی حس مشترکم ا میر تومان عقل از فرمانروا ئی حواس ده گانه معزول وبیکاره ، در ا ستقامت خط نظام گاهی نظر براست و زمانی نظر بچپ ورد زبا نم بود، و از غایت کج نظری حکایت اصحاب ا ليمين و اصحاب ا لشمال روز رستخیز را اساطير الاولين می پنداشتم ، ا لی غایت دولت سلطان مغفور کارم این بود و شغلم همین با وجود اینحال بمطالعه تفسیر و آیات قرآنی شوقی وافر داشتم، و گاهگاهی باستنباط معانی احادیث و صحت ترجمان همتی میگماشتم، تا آنکه جذبه ولای ا هلبیتم از جا کند و عنان اختیار از کفم ربود، ازبسیاری ذکر مصایب آن بزرگواران عاقبت الامر چنان شدم که سلسله نظام سرباز را همقطاری اسیران اهل بیت احمد مختار پنداشتم، و مدار و مرکز فوج را به قیا س لشگر بی مرکز و مدار سردار کربلا میگرفتم ، از مشق شمشیر ابروی علی اکبر بنظرم میآمد و از صف برگشته نیزه پیش مژگان غبار آلوده قا سم مشاهده میشد ، حرکت آتش خانه را آتش زدن خیمه های حرم تصور میکردم ، از مشق بدست فنگ دستهای بریده عباس را میدیدم، بازو فنگ میگفتم بازوی رسن بسته زینب در خاطرم بود، دوش فنگ میگفتم تازیانه کتف کلثوم عنان حوصله از دستم میربود ، زنجیر دست و پای زین ا لعابدین داستان پافنگ از خا طرم محو کرد، تشنه کامی ا طفال حسین عبور آب سرباز را از نظرم ا نداخت، از پرچم معلق بیرق سرنگون سلطان کربلا را ملاحظه مینمودم ، از دوره حتمی گرد شهر کوفه گردا نیدن اهل بیت را میدیدم ، ا لقصه مشق تفنگ در گردنم پا لهنگ شد وعرصه جهان بر دلم تنگ گردید، با عدم بضاعت و تهی دستی روی نیاز بدرگاه بی نیاز آوردم که از گرداب محنتم رهاند و بساحل نجاتم رساند، و توفیق اتمام این کتاب را از رحمت بی اندازه اش مسئلت مینمودم، با آنکه سا ما نی نداشتم و وظیفهء که بعنوان مواجب میگرفتم بریده شد، معهذا دندان صبر بر جگر نهادم و قدم سعی در تأ لیف این رسا له گشادم که وسیله راه نجاتم شود و ذخیره یوم نشورم گردد: .
ام لهم نصيب من الملک فاذا لا يؤتون الناس نقيرا فکيف بهم اذا کا نو ذلا فقيرا
علاوه بر آن موا نعی چند سد را هم بود که هر یک برای پریشا نی حا لم کفایت میکرد، ولیکن ذکرش بتفصیل مناسب مقام نیست، از آن جمله بسبب ناسازگاری بنی اعمام و بعلت مخا لفت اقرباء خود کام که بمضمون الاقارب کالعقارب پیوسته در صدد دل شکنی و همیشه در مقام بی حرمتی من بودند، ترک وطن مألوف کرده دا من از صحبت ا یشان بریده و خود را بکناری کشیدم و در
مزرعه ای که موسوم است به شیرین آباد در پس زا نوی حسرت نشسته و در بر روی خلق بسته تا بعون الله تعالی با ندک زمانی از رشحات فیض سبحانی کشت امیدم سیراب و بقدر قوه در استطاعت به تأ لیف این کتاب پرداختم و به سفینه قهرمانیه اش موسوم ساختم، امید از لطف برادرا ن دینی آن ا ست که بعد از اطلاع بر نقص و معایب ا و با صلاحش کوشند و چشم از سستی عبارات و
ا لفا ظش به پوشند زیرا که.
بی نقص خدا ئیست که داننده غیب ا ست بی عیب کریمیست که پوشنده عیب ا ست
آنکو نظری هست به عیب دگرا نش پیوسته بمنهاج هدی در شک و ریب ا ست
این ماتم فرزند رسول ا ست نه شوخی ا ست این کعبه دین ا ست نه دیر و نه کلیسا ست
این مرحله ماتمکده نسل خلیل ا ست این واقعه غمنامه موسی و شعیب ا ست
آنکش که نه لخت جگرش ریخت بدا من داب جهلا دارد و کمتر ز دویب ا ست
و الا در بیرونقی این کتاب همین بس که شکست دین اسلام و شهادت ذریه خیرالانام در ا و مندرج است و در پژمردگی این گلشن همین کافی است که پردگیان حرم عصمت را باسیری مذکور می سازد :
فضای هر ورقش بهر جنگ میدا نست نگون بهر فدمش طفل خورده پیکا نست
سواد هر خطش از شام ا هلیت نشان بیاض صفحه او روز هجر ماتمیا ن
بنظم سلسله سطرش از گرفتاری فتاده است بزنجیر ظلم بیماری
بپای دوحه داغش نشسته نوحه گری غمین بسابه سروش نشسته بی پسری
عیان ز هر سخنش طره های رفته بهم بخاک معرکه چون صورت سیاه قلم
چو نون هر سخنش مادری ز دلگیری بروی دا من ا و مرده طفل بی شیری
چو میم هر مثلش تنگدل پریشا نی ا سیر مظلمهء قوم نا مسلما نی
مداد هر ا لفش مد آه بیوه زنان نشان نقطهء ا و خال شکرین دهنان
نهان به پرده نظمش چو گنج ویرا نه نشسته پرده گیان حرم ا سیرا نه
ز بس روابط نغزش بنظم شد تواَم چو نعش آل پیمبر فتاده بر سر هم
بهر اشاره ا و شور محشر ا نگیزی عیان ز معنی هر لفظش آتش تیزی
ز ا شک ماتمیان صفحه اش برنگ نگار زخون دیده اهل عزا ست ترجمه دار
مجمل آنکه از اهل بصیرت انصاف خوش نماست و بر ارباب فطنت عیبجویی ناروا و ا لا طبع گهر سنجم را از طعنه بد خواه چه باک و زبان شعله آتشبارم را از حمالة الحطب سخن چینان چه اندیشه که ذکر محامدت و مناقب مقربان بارگاه ا لوهیت همه عیبم را بهنر مبدل ساخته و وصف بزرگواری ایشان قلب حسودم را چون موم بر آتش حسرت گداخته:
بحقارت منگر طبع سخن سنج مرا نقشبندیست که سر مشق دهد ما نی را
کار اعجاز مسیحا کند از هر نفسی صورت جان دهد اشکال هیولایی را
چشم پوشیده ام از هر چه بجز یاد حسین ره بساحل نبود کشتی طوفا نی را
لیک چون بخت بد ا فند نبو د در بر خلق ا متیازی ز گهر مهره سیلانی را
بسم الله الرحمن الرحیم
دربیان ولادت با سعادت مهر آسمان خلافت و فروزندهءگوهر درج ولایت نهنگ قلزم ذخار جلادت و یکه تاز میدان شهادت مقصد ایجاد عالمین ا بی عبدالله ا لحسین علیه ا لسلام
شهی کا ندر عزایش چرخ اطلس زار میگرید مقیمان فلک با سبعهء سیار میگرید
بتحریر آورم گر ذکر نا مش را بصد حسرت مداد وخامه و هم سطر وهم طومار میگرید
جنابی کز ازل تا دست قدرت نقش ا و را بست زحسرت خط و نقش و نقطه و پرگار میگرید
بوصفش تا گشا یم لب زبان در کام میسوزد لب و کام و زبان و دیدهء خونبار میگرید
ز داغش ا نبیا تا کسوت ماتم ببر کردند نه یحیی یا پدر هم طشت و هم منشار میگرید
عجب نبود اگر خونابه از چشم فلک ریزد زحل با مشتری مریخ و دفتر دار میگرید
نه تنها نوح در کشتی بیاد کربلا ا فتد خلیل ا ندر لهب جرجیس ا ندر دار میگرید
اگر بیت ا لحرام در ماتمش دارد سیه در بر مقام و مسجد و رکن و در و دیوار میگرید
ز یادش گر برهمن در کلیسا سر کند نا له صلیب و تخته و ناقوس و هم زنار میگرید
ز قتلش مشرکان کوفه و شام از عمل نادم عقیل و حمزه نا لد جعفر طیار میگرید
نه تنها جبرئیل و حاملان عرش در ما تم ز داغش هم حسن هم حیدر کرار میگرید
زخاک نینوا ا ز خون پاکش لاله میروید که زهرا در بقیع از هحر مادر وار میگرید
حجاب وعرش وکرسی درخروش ایعقل کارآگه بپرس آخر گما نم احمد مختار میگرید
نمیدانم چه ره زد قهری ا ندر پرده وحشت دراین ما تم سراهم مست و هم هشیارمیگرید
سپاس بی قیاس من سیه پلاس را چه گنجایش آنکه گویم سزاوار کریمی ا ست که گدایان مطبخ نوا لش کاسه
ا لفقر فخری بر سر خاقان و قیصر شکسته و زبان گنه کار این هرزه درای را چه یارا که دم از حمد خداوندی زند که افصح عرب و عجم را در پس زا نوی حسرت نشانده سید اولاد بشر را عذر ما عرفناک حق معرفتک بر زبان تا دیگران چگویند و آشنایان گلزار محبتش در بحر خون غلطان تا بیگانگان از این گلشن چه بویند ، نی نی گوهر اشک عاصیان را در بازار مغفرت خریدار آمده و سیه پلاس گنه کاران را در چار سوق بخشایش به بازار آورده آشنا و بیگا نه را از ا ین در نرا نند و هر یک بفراخور استعداد تذکره مصائب اهلبیت را اکسیر نقد عمل ساخته و گریستن در عزای آل رسول را مفتاح ابواب ا مل شناخته، تهی دستان یوم نشور را متاعی است گرا نبها و خود پرستان دار غرور را معذرتی است پابرجا:
گه از مصاحبت مهر ذرّه مه گردد پیادهء چو بفرزین رسید شه گردد
مقیم تخت سلیمان اگر شود موری چو هدهدی زشرف صاحب کله گردد
اگر که خدمت شاهی کند ز پاکدلی کمینه چاکری از جیش سر سپه گردد
نمد ز صدمهء دست و لگد چه ما لش یافت مقام پادشه و زیب بارگه گردد
ولی اگر قدم صدق سست شد در راه ضمیر ساده دلانرا ورق سیه گردد
هلال اگر چه بخورشید میشود نزدیک بسا قریب ز نارا ستی تبه گردد
ولی زکجروشی چون گذشت و یکرو شد اگر چه دور بود ماه چارده گردد
باین ا مید دست تولا به ذیل عصمت پاکان درگاه احدیت و مقربان بارگاه صمدیت زده ، بر آنم که اگر اراده ازلی بدرقه راهم شود و دست توفیق توشهء در انبان فرصتم نهد:
فروزان آتشی از سینه در خشک و تر اندازم در ا ین ماتم خروش نا له در بحر و بر ا ندازم
فروریزم بجای ا شک خون از دیدهء کوکب از ا ین غم لرزه بر خاصان عرش اکبر ا ندازم
زجوش نا له بر چرخ نخستین راه بر بندم شعاع مهر را بر آسمان دیگر ا ندازم
حدیث تشنه کام نینوا را تازه گردا نم در ا ین خاکی سرا از گریه شور محشر ا ندازم
ز سیل گریه بر اطراف هامون آب گند آرم که شورش در نهاد خضر و بحر اخضر ا ندازم
موا لید امهات محنت و بلا و آسودگان مهد رنج و ابتلا ، گنجور مخزن اسرار نبوت و ولایت و نوظهور بازار عصمت و طهارت ، پروردگان مشیمهء رحمت و شیر خواران دایهء مکرمت و ملاطفت، صراف شعلهء شهادت شدند قبل از آنکه صورت آینه نمای با صدق وفديناه بذبح عظيم ثالث ائمه هدی و خامس آل عبا در پردهء مکمن غیب پرده گشای عرصهء ظهور شود و در جلوه گاه ولقد خلقناالانسان فی احسن تقویم زمزمهء تبارک الله احسن الخالقین بر جهانیان ا ندازد ، حضرت جبرئیل بفرمان ملک جلیل نزد نقاوهء دودمان خلیل آمد و عرض کرد:
که ای زشمع رخت شرمسار نیر اعظم کمینهء پایهء از رفعت تو عرش مکرم
رسانده است سلامت مهیمن متکبر که ایرسول بعنوان رسیده نامهء مبهم
رسیده وقت که ظا هر شود زمکمن غیبی محیط دایرهء کن فکان و نقطهء عا لم
بآن رسیده که آید ز بطن فاطمه طفلی بطینت اکمل ا نسان برتبه اشرف آدم
فرزندی از برای تو متولد خواهد شد که پس از وفات تو امتان جفا کار اورا به تیغ بیدریغ هلاک سازند حضرت پیغمبر فرمود مرا چنین فرزندی احتیاج نیست :
نخواهم زادهء کاندر عزایش دل بجان آید نخواهم گلبنی کز صرصر جورش خزا ن آید
نخواهم طایری کز بیضه ا ندر حین دام ا فتد چسازم خرمنی کز شعلهء برقش زیان آید
چه کار آید شب وصلی که صبح ماتمش در پی چه بندم دل بمولودی که مرگش ناگهان آید
چرا از شیرهء جان پرورم نیکو نها لی را که برحلق و زبان و سینه اش تیر و سنان آید
باز جبرئیل اعاده مطلب نمود جواب شنید دفعه سیم عرض کرد که ايمخاطب وما ارسلناک الا رحمت للعالميِن و ای صاحب بصیرت ولقد رآه بالافق المبين ایمحرم خلوت خانه
ثم دنی فتدلی و ایمسند نشین فکان قاب قوسين او ادنی:
مقرب حرم کبریاست این مولود طراز مسند ارض و سماست این مولود
خجسته فرد نسب نامه خلیل است این اگر حسین تو مخدوم جبرئیل ا ست این
شفاعت دو جهان در خراب کردن اوست خلاص امت تو منحصر بکشتن ا وست
همین حسین سبب فخر بی نیازی تست بروز حشر وجودش زبان درازی تست
بدهر نخل امامت از ا و ببار آید اگر چه کشته شود در جزا بکار آید
بقای نسل امامان و اهلبیت باوست ولیک کشته شدن در رضای دوست نکوست
پس حضرت رسول پیشرو اهل جهان جناب امیر مومنان را طلب نمود و فرمود که جبرئیل از نزد ملک جلیل تهنیتی مقرون بتعزیت و بشارتی مشتمل بر مصیبت در ظهور خجسته مولودی آورده:
یا علی طفلی بزهرا رایگان آید همی کز شرافت مقتدای ا نس و جان آید همی
آفرینش پرتوی از جلوهء رخسار ا وست لیک با رنج و مصیبت توا مان آید همی
مطلع انوار نه رخشنده مهر ا ست این پسر با جلال و قدر و هیبت هم عنان آید همی
لیک بعد جد و بابش از جفای ا متان برسر و دست و دلش تیغ و سنان آید همی
غازهء رخسار حورا نست خون پاک ا و آستانش ملجأ اهل جهان آید همی
فیض بیچون قابل اینکار او را دید و بس روز محشر عذر خواه ا متان آید همی
حضرت امیر مومنان چون غایت و انجام این عطیه را دید و شنید مشتاقانه سر تسلیم پیش کشید اگر چه در اول همان چواب که رسول عالمیان گفته بود گفت و آخر مترنم اینمقال بود:
من ا ندر تیر باران قضا خود را سپر دارم رضای دوست خوا هم نی غم از قتل پسر دارم
گوارا کرده ام زهر مصیبت را بخود ز اول من ا ندر حنظل تسلیم طعم نی شکر دارم
مرا یکدل نباشد بیش و آنهم با تو پیوستم مگر بهر مقام دوست یکدل بیشتر دارم
هزارم گر حسین و گر حسن باشد فدای تو چسازم از ازل مهر تو از جان دوست تر دارم
ای برگزیدهء کونین من در رضای خدا و رسول چون از حسین نگذرم من آن خواهم که خدا خواهد اما انسیه الحورا و بتول ا لعذرا کوکب دری آسمان عصمت وعفت و مشکوه فروزندهء
يوقد من شجره مبارکه زيتونه و درج جواهر نفيسه لاشرقيه ولا غربيه حضرت فاطمه علیهاا لسلام بر ا ین وقوف یافت شربت محبت را با زهر بلا آمیخته دید و بشارت مولود با مصیبت فرزند سنجید و شمع جما لش را با صرصر اجل در یکفانوس ملاحظه کرد و گلبن حیاتش را با باد خزان مرگ هم آغوش دید:
بگریه گفت پدر پای طاقتم بگل ا ست چه احتیاج بطفلی که در شکست دل ا ست
خوش است آنکه مرا شمع محفل ا فروزد نه آنکه از سبب مرگ ا و دلم سوزد
ز مهر مادری اکنون نداده ام شیرش چه حاجت است که بینم بزیر شمشیرش
خوشست گل طرب افزای انجمن گردد نه گلشنی که نسیمش عزای من گردد
هنوز مهر رخش بر دلم نکرده نشست چه احتیاج که از خون ا و بشویم دست
بشارتی که دل خلق از ا و نیاساید برنج زادن و مردن بکار کس ناید
حضرت رسول ا نس و جان چون استماع این سخنان از آن سیدهء زنان نمود باین خطاب راحت بخش خاطر
ا فسرده اش شد وبزبانحال فرمود:
که ایمحبوب خلوتخانهء دل منوّر ا ز رخت کاشانه دل
نه این فرزند فخر عا لمین است مسوزان خاطر من این حسین ا ست
از ا و روشن شود شمع هدایت باو قائم شود رکن ولایت
چراغ محفل روحانیان ا ست مخور غم مقتدای ا نس وجان ا ست
رواج دین و مذهب از لب ا وست بعشق ا فسانه گشتن مذهب ا وست
براه دوست خوداری ندا ند اگر سر میدهد جان میستا ند
تو گوئی زاده بهر جان سپردن همی جان میدهد از بهر مردن
ز نسل ا وست با قی تا قیامت بنای ملت و حکم امامت
بحشر اهل عصیا نرا پناهست شفیع امتان روسیاهست
اگر چه ماتمش بر دل گران ا ست ولی بهر رفاه امتان ا ست
همه از کردهء خود شرمسارند بجز این طفل ا میدی ندارند
چون آن مخدومهء دوجهان و سیدهء زنان عالمیان پدر را به تشویش غم امتان دید عرض کرد:
ای پدر بهر رضای تو ز سر میگذرم هم ز خود هم زجهان هم زپسر میگذرم
گر هزارم پسر آید همه خورشید جمال گر تو فرمان دهی از کل بشر میگذرم
بفدای تو شود جان من و فرزندم از دو عا لم ز برای تو پدر میگذرم
صبر کردم بعزای وی وخورسندم ازاین لیک میدان که من از لخت جگر میگذرم
پس حضرت رسول اورا تسلی داده بصبر امر فرمود بنا بقول حضرت صادق علیه ا لسلام این است معنی قول خدای تعالی که فرموده در کلام مجید ووصينا الانسان بوا لديه احسانا حملته امه کرها و وضعته کرها
پس حضرت صادق فرمود که هرگز دیده ای زنی به پسری حامله شود از روی کراهت و او را بزمین گذلرد از روی کراهت، لیکن فاطمه چنین بود چون خبر شهادت آنحضرت را شنیده بود باو حامله شد از روی کراهت و وضع حمل او نمود از روی کراهت چون هنگام طلوع آن مهر رخشنده ولایت بقرب حصول پیوست خطاب رب ا لارباب بما لک عذاب رسید:
کی ما لک از سقر بنشان ا لتهاب را تخفیف ده حرارت نار عذاب را
هنگام رحمت ا ست بر اهل جهانیان موقوف کن زخلق سئوال و جواب را
کامشب یگانه گوهر دریای سرمدی ا لفت دهد محاکمهء خاک وآب را
کامشب زغیب جلوهء وحدت کند ظهور روشن کند چراغ دل بوتراب را
پس خطاب بروح الامین رسید:
که ایمسند نشین قرب جبریل بسوی باغ رضوان شو بتعجیل
که ا مشب آفتاب عا لم پاک ظهور آرد بخلوتخانه خاک
بگو حوران زرک بر رخ بپاشند خوش ا ست امشب غم فردا نباشد
گره از طرهء مشکین گشایند برهنه سر بسوی مجلس آیند
اجازت ده که بلبل مست گردد بقمری در نوا همدست گردد
می تسنیم در جام زر ا نداز بباغ خلد فرش عبقر ا نداز
بگو با ساقی جنت بتشویق ز کوثر پر کند کاس ا باریق
بحلق آویز طفلان چمن را برقص آرید سرو و یا سمن را
معلق کن سبوی غنچه ا ز شاخ شقایق را ببزم آرید گستاخ
عبیر آمیز کن گیسوی سنبل معطر کن دهان غنچهء گل
مرخص کن که گل در محفل آید بنفشه عقده از گیسو گشاید
پس وحی بحوریهء که اورا لعیا میگفتند در بهشت و منظور نظر حورا لعین است و اوراست در بهشت هفتاد هزار قصر و هفتاد هزار کنیز ، که ای لعیا امشب حبیبهء من فاطمه بنت پیغمبر آخر الزمان را مولودی بوجود آید که مقصود آفرینش ا ست اورا پرسناری کن و در خدمت ا و خودداری مکن، پس لعیا نازل شد و بخدمت ما صدق مرج
ا لبحرين يلتقيان مشغول تا گوهر یکتای يخرج منهما اللؤلؤ والمرجان را در کنار بیند بنا بر قولی در شب جمعه و بنا بر قول مشهور در روز پنجشنبه سیم شعبان المعظم سال چهارم از هجرت :
بخلوت خانهء تطهیر وارد گشت مهما نی فراز مسند عزّ و شرف بنشست سلطا نی
مبرهن گشت در ا ثبات مذهب حجتی قاطع مترجم شد پی ا بطال ادیان نص برها نی
عیان شد از حجاب غیب مهر عا لم افروزی زرحمت در حریم کعبه نازل گشت قرآ نی
هویدا گشت عرش اکبر ا ندر تازه مولودی مجسم گشت روح اعظم ا ندرشکل ا نسا نی
فروزان از فرا ز واد ایمن نخلهء طوری درخشان در نهاد جرم خاکی صورت جا نی
بصورت طفل و ا ندر کشور هستی کهنسا لی به هیئت قطره لیکن در حقیقت بحر عمانی
هنوز از کید اخوان جامه درخونش نیا لوده نه گرگی دیده نه زندان مصر و چاه کنعا نی
هنوز از انقلاب کوفیان ناخوانده مکتوبی هنوز آسوده از تشویش قتل مسلم و ها نی
هنوز از ا بن سعد وشمر و خولی داستانی نی نه حرفی درمیان از ملک ری یا رود جرجا نی
هنوزش آب حیوان میچکد از غبغب سیمین هنوز از ناوک تیر ستم ناخورده پیکا نی
هنوز از بیعت اهل جفا نشنیده تمهیدی هنوز از لجهء ظلم و ستم نا دیده طوفا نی
پس قندا قهء آن مولود همایون را حضرت رسول عالمیان چون دستهء گل گرفته و زبان مبارک را در دهان ا و نهاد تا از شیرهء جانش پرورش داد و حدیث جسمک جسمی و لحمک لحمی اینجا ظهور تمام دارد پس با حضرت امیر مومنان آن گل سر سبد ا نس وجان را دست بدست میگردانیدند:
نبی بگرفت و میزد بوسه جای زخم پیکا نش علی بگرفت و از شوق نهان میشد بقربانش
نبی بگرفت و میگفت ا ی بقربان سرت گردم علی بگرفت و میگفت ایفدای حنجرت گردم
نبی میگفت گردم ای بگرد سرو موزونت علی میگفت ایجا نم فدای قطرهء خونت
نبی لب برلبش بنهاد وگفت این تشنهءآب است علی بر چشم او زد بوسه گفت اینحسرت خواب است
نبی میگفت با حیدرکه اینجا جای شمشیراست علی میگفت با احمد که اینجا موضع تیر است
نبی گفتی که درخون غرقه گردد سنبل مویش علی گفتی که زخم تیغ آید تا بر ابرویش
نبی میگفت ا مید نجات شیعیانست این علی گفتا دریغا کشته تیر و سنا نست این
نبی میگفت طفلم عذر خواه ا متان باشد علی میگفت فرزندم پناه دوستان باشد
مرویستکه چون مهر آسمان ولایت ظلمتکدهء خاک را ضیاء بخشید و بنور وجود خود عال می را روشن گردانید، ملکی از فردوس اعلی نازل شد بر بحر اعظم و نداکرد در اقطار آسمانها و زمینها يا عباد الله البسوا ابواب الاحزان و اظهر والتفجع فان فرخ محمد مذبوح مظلوم مقهور، پس از جانب رب ا لعزة خطاب بملایکه شد که صفها را بر کشید و تسبیح و تمجید و تکبیر برای کرا مت مولودی که در دار دنیا برای محمد متولد شده و وحی شد بجبرئیل که نازل شو بسوی پیغمبر من با هزار قبیل از ملائکه که هر قبیل هزارهزار ملائکه باشد ، همه با اسبان ابلق زرین لجام سوار شوید و بر آنها قبه ها از در و یواقیت تعبیه کنید و با خود ببرید ملائکه روحانیان را که حربه ها از نور داشته باشند و باین تهیه بروید در نزد محمد و اورا تهنیت و مبارکباد بگوئید برای مولود ا و و ایجبرئیل خبر ده آنحضرت را که من حسین نام کردم او را و تعزایت ا و بگو که اورا خواهند کشت بدترین ا مّت تو و بدترین چارپایان سوار باشند، پس وای بر کسیکه اورا بکشد و وای بر کسیکه اسبان ایشانرا برا ند وای بر کسیکه بکشد ا سبان را بسوی قتال، من از کشندهء حسین بیزارم و ا و از من بیزار است زیراکه هیچ مجرمی بصحرای محشر نمیآید مگر آنکه قاتل حسین را با آنانکه شریک برای خدا قرارداده باشند داخل جهنم خواهم کرد و آتش جهنم مشتاق تر است به قاتل حسین از مطیعان خدا بسوی بهشت پس وقتیکه جبرئیل از آسمان بر زمین میآمد گذارش بملکی افتاد که اورا دردا ئیل میگفتند بسبب اندیشهء که مناسب بارگاه احدیت نبود از مسند قرب بر منزل بعد گرفتار بود گفت ایجبرئیل:
مگر قیامت موعود آشکارا شد چه واقع است که در نه سپهر غوغا شد
بیان نما بکجا میروید با تعجیل بمن بگوی چه رو داده است ایجبریل
بیان نما بچه مأموری ایحمیده خصال که اجتماع شما نیست خالی از اشکال
جواب داد باو جبرئیل کای مسکین برای تهنیتی میروم بسوی زمین
بنزد احمد مرسل روم ز قرب حضور برای خدمت کاریست گشته ام مأمور
که تهنیت دهم او را ز جانب معبود برای قرب وی و احترام یک مولود
دردائیل گفت ایجبرئیل قسم میدهم تورا بخداوندیکه خالق من و تست چون بخدمت آنحضرت برسی سلام مرا باو برسا نی و بگو بحق این مولود بزرگوار از تو سئوا ل میکنم که از پروردگارعا لم سئوال کنی که از من خشنود گردد و بال مرا بمن عطا کند و بمقام خود در صف ملائکه جا دهد ، پس جبرئیل نازل شد و بامر حق تعالی آنحضرترا تهنیت و تعزیت گفت و عرضکرد که حضرت منان اورا حسین نام نهاده پس قنداقهء آن حضرت را با خیل ملائکه مانند دسته گل دست بدست داده زیارت نمودند جای آن داشت که جبرئیل مضمون این مقال را به آن نوردیدهء آفرینش اظهار نماید که از بدو خلقت ا لی انقضای مدت عا لم آنچه تورا در پیش ا ست هیچیک از انبیا و اولیا ندیده محنت تواز همه عظیمتر و بلای تو شدیدتر است:
طوفان نوح دیدم و کشتی نشستنش در بحر خون جوا ن شناور نداشت ا و
من دیده ام خلیل و در آتش فکند نش دل واپسی بقا سم و اکبر نداشت ا و
دیدم که اره بر زکریا کشیده ا ند لیکن هزار زخم به پیکر نداشت ا و
بر طشت دیده ام سر یحیی بریده ا ند لیکن بسینه ناوک خنجر نداشت ا و
چرجیس را بدار کشیدند در برم سقای تشنه کام برادر نداشت ا و
بردم مسیح را بفلک لیک در زمین یک کاروان ا سیر ز خواهر نداشت ا و
دیدم ذبیح را که گلو زیر تیغ داد اما بزیر خنجر کافر نداشت ا و
ایوب اگر هزار بتن زخم کرم داشت پیکان بسینه تیغ به حنجر نداشت ا و
هابیل کشته شد زجفا لیک تا سه روز از خاک دشت ماریه بستر نداشت ا و
یونس ببطن ماهی و در آب غرقه بود تشویش آب و مردن اصغر نداشت ا و
آید دمی که هر که بنعش تو بگذرد گوید تن از که بود مگر سر نداشت ا و
پرسد اگر کسیکه حسین کشته شد چرا گویند در جواب که لشگر نداشت ا و
بینند چون سرش بسر نیزه کوفیان هر یک زند بسینه که مادر نداشت ا و
قهری زمام ناله ز کف دادهء چرا خون گریه میکنی مگر اکبر نداشت ا و
پس جبرئیل حکایت آن محرم قرب وصا ل و دور افتاده از پیشگاه جلال دردا ئیل سراپا ملال را بخدمت آن جناب عرض نمود پس آن رحمة للعالمين قنداقهء امام مظلوم را بسر دست گرفته بزبان حال با حضرت ذوالجلال میگفت:
یارب یاحترام حسین و شفاعتش یارب بخون طپیدن روز شهادتش
یارب بحرمت پدر و جدّ و مادرش یارب به پاره های درون برادرش
بگذر زجرم آن ملک ای حی ذوالمنن هست اول شفاعت و قرب حسین من
هنوز دست نیاز بدرگاه بی نیاز داشت که دردا ئیل بحالت اول رجوع و در مقام اصلی خود متمکن و در صف ملائکه بقدم صدق ایستاد و بملائکه کروبین مفاخرت میکرد و مباهات مینمود که من آزاد کردهء حسینم.
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
ایدیده خون ببار که آغاز ما تم ا ست ایدل فغان نمای که ا ین اول غم ا ست
اینا له همتی بکن ای گریه چارهء سبط رسول بهر شهادت مصمّم ا ست
میرفت ا و بمکه و گفتی قضا ز پی آهسته تر که حج تو ماه محرم ا ست
احرام کوی دوست چه بندی سوی حجاز آب تو کربلاست نه در چاه زمزم ا ست
در مشعر ا لحرام نه جای وقوف تست بر گرد سوی کوفه که آنجا مسلم ا ست
قربانی منا چه کنی در حضو ر غیر قربان شدن بمحضر جانان مقدم ا ست
دور ا ست راه مکه بطفلان نو سفر از شام تا بکوفه و یثرب مگر کم ا ست
بیقصه نیست اینسفر ایشاه کم سپاه خود میروی چه جای زنان مکرم ا ست
تو میروی و قاصد کوفی پیاپی ا ست تحریر نامه ها بجنابت دمادم ا ست
ابن زیاد در پی تمهید قتل تست آنغافل از خدا مگر از نسل آدم ا ست
دل میطپد ز رفتنت ایزاده رسول کز رفتن تو لرزه بر ارکان عا لم ا ست
احرام بند کعبه جان شو که در عراق لب تشنه درکنارشط از خون تیمم ا ست
بردار آب بر تو ضرور است اینسفر نهر فرات بر تو و آل تو بی نم ا ست
روحانیان ز ماتم تو گریه میکنند تنها نه کار قهری بیچاره درهم ا ست
حمد بیحد و احصا مخصوص بارگاه کریمی است که طایر عقول وا لهام بهوای ادراک صفاتش بر سر دیوار بیخبری نشسته و ستایش بیعدد برازنده پیشگاه خداوندیست که برید قیاس و اوهام را بر شرفهء جلالش در اولین قدم خار حیرت در پا شکسته ، الهی ثنائی که سزای تست از ادراک خاکیان بیرونست وحمدیکه درخور ا نعام تست بسر منزل عجز رهنمون ، ا لهی عاجزم آفریدی تا دست گیری و بگناه معترفم کردی تا عذرم پذیری، اگر قرب تو جویم منک ا لرهبوت و اگر دوری گزینم فاليک الراغبون، ا لهی در ظلمت خود پرستی گرفتارم وا لاشراق سبيلک، با اینهمه نا ا میدی از تو ا میدوارم زیرا که اشراق دليلک ، ا لهی توئی ا لفت دهنده آب وخاک ولا ارجو لامر آخرتی و دنيای سواک ، ا لهی چشمی ده که جز آثار صنع تو نه بیند و دلی ده که جز محبت تو نگزیند، ا لهی دست ا میدم از این و آن قطع کن زیرا که متشبثم بذیل رحمت تو وکاشانهء دلم را بنور معرفت خود برافروز متوحشا ان شرار خلقک ، الهی قوتی بخش که توا نم با نفس سرکش ستیزم و از همه خلق را هم مسدود کن که بسوی تو گریزم ، ا لهی اگر زبان بعذر گناه گشایم فلست باهل الشفاعه و اگر لب فروبندم فلم ينطق عنی احد، پس کرم خود شفیع من گردا ن يا من لا تنقص خزائنه المسائل و شهد رحمت در جام عقلم ریز يامن لا تبدل حکمته الوسائل
یارب تو آگهی که بعمری نبوده ام یک لحظه غافل از صف میدان کربلا
در روز حشر خون حسین را کنم شفیع بگذر ز من بحرمت سلطان کربلا
نکته سنجان دفاتر مصیبت و مترجمان احادیث ا هل بیت نبوت بیان سفر محنت اثر
شمس المشرقين وسيد ا لکونين جناب ا بی عبدالله الحسین علیه ا لسلام را بدینگونه رقمزد خامه تحریر ساخته ا ند که هنگام ارتحا ل بدترین ا هل بغی و عدوان معاویه ا بن
ا بو سفیان عليه اللعنت و النيران بسرای جحیم و عذاب ا لیم بسر منزل ذلک ما کنت منه تجد خطاب ذلک يوم ا لوعيد بگوش جان شنید و خود را در چنگ نکال القيا فی جهنم کل کفار عنيد دید فرزند شقاوتمند خود یزید پلید عليه اللعنه والعذاب الشديد را طلبید و گفت ایفرزند بدا نکه من گردن کشان جهانرا برای تو ذلیل و منقادگردا نیدم وجمیع بلاد را بحیطه تصرف تو در آوردم و اساس ملک و جهانداری برای تو مهیا ساختم و از سه نفر بر تو میترسم و میدانم که مخالفت تو خواهند کرد بقدرت وتوانائی خود اول عبدالله پسر عمر ا بن خطاب دویم عبدا لله بن زبیر سیم حسین ا بن علی علیه السلام، اما عبدالله پسر عمر از تو جدا نمیشود اگر با ا و مدارا نما ئی، پس دست ا ز ا و برمدار، اما پسر زبیر اگر دست برا و بیابی بندهای ا و را از هم جدا کن که پیوسته در کمین تو خواهد بود مانند شیری که در کمین طعمه نشسته باشد و شب وروز در ا ندیشه زوال ملک وتباه گردا نیدن دولت تست، و اما حسین ابن علی پس میدا نی نسبت وقرابت اورا بحضرت رسالت و ا و پاره تن آنحضرت است و از گوشت وخون او پرورده است و میدا نم که اهل عراق اورا بسوی خود میطلبند:
دانم بسوی کوفه برندش عراقیان لیکن چه اعتماد بمیثاق کوفیان
اول کنند عهد و در انجام بشکنند ا ورا در این مقدمه یاری نمیکنند
لیکن وصیّت ا ست مرا با تو ای پسر گر یافتی ز همت طالع بر ا و ظفر
زنهار دست ظلم بجانش مکن دراز بگذار تا رود بفراغت سوی حجاز
کز کشتنش بمملکتت میرسد زوال شوریده میشود بتو ایام ملک و ما ل
آنکو پی هوا و هوس مست میرود آخر زمام دولتش از دست میرود
بعد از وفات آن ملعون یزید ولد ا لزنا برمسند ا مارت متمکن شد و نا مه نوشت بولید ا بن عتبه که وا لی مدینه بود از جانب معاویه و نامه نوشت باینمضمون
خطاب من بتو ایحکمران ملک حجاز برتبه ا بن عم و محرمم بخلوت را ز
مرا ز بعد پدر تخت و تاج وشمشیر ا ست مدار سلطنت از عزل و نصب تدبیر ا ست
توئی ز جانب من وا لی مدینه کنون ولیک با تو مرا قصه ایست با مکنون
بهر طریق که دا نی صلاح دولت من بگیر بیعتم از سرکشان اهل وطن
یکی حسین که بهیچم ز خلق نشمارد خلیفه زاده و دعوی سلطنت دارد
دگر ز اب ن زبیر آن محیل بدرگ دون که هست مفسده جوی و مراست تشنه بخون
دگر ز ا بن ابوبکر و دیگر ا بن عمر برای بیعت من زین چهار کس مگذر
که باید بیعت مرا از حجازیان بگیری بخصوص از چهار نفر اول حسین ا بن علی دویم عبدالله ا بن عمر پس عبدالله ا بن زبیر وعبدا لرحمن ا بن ا بی بکر و باید کار بر ایشان تنگ کنی و هر که از بیعت من ابا و امتناع نماید سر اورا برای من بفرستی ، چون این نامه بولید رسید با مروان ا لحکم مشورت نمود مروان گفت تا ایشان از مردن معاویه خبر ندارند بزودی ایشان را بطلب و تکلیف به بیعت کن هر که قبول نکند اورا بقتل رسان و این ا مر بر ولید گران آمد بدل میگفت :
هیهات این حکایت سر نمیگیرد کسی بیعت بغیر از آل پیغمبر نمیگیرد
اگرخاموش بنشینم از آ ن ترسم شودآگه اگرگویم حسین را این نصیحت درنمیگیرد
بخون آل پیغمبر نخواهم رفت تا هستم که عاقل از برای لعن خود محضر نمیگیرد
پس ایشان را طلب کرد در حینی که مجتمع بودند در روضهء منوره حضرت رسا لت چون رسالت ولید را شنیدند، حضرت امام علیه السلام فرمود که معاویه مرده است و نمیطلبد مارا مگر برای بیعت یزید عبدالله عمر و پسر ابوبکر گفتند ما بخانه های خود میرویم و در بروی خود می بندیم پسر زبیر گفت من هر گز بیعت یزید نخواهم کرد ، حضرت امام فرمود که ا لبته مرا بنزد ولید می باید رفت پس سی نفر از ا هلبیت وغلامان خود را فرمود سلاح بر خود بستند و روا نه شدند، و بغلامان و اصحاب فرمود که ولید مرا طلبیده است و ایمن نیستم از آنکه مرا تکلیفی کند که اجابت ا و نکنم ، شما بر در سرای ولید توقف کنید اگر صدای من بلند شد بخانه درآئیدچون حضرت داخل مجلس شد دید ولید با مروان تنها نشسته ا ند، بعد از نشستن ولید خبر مرگ معاویه را بآنحضرت گفت ، فرمودند انا لله و انا اليه راجعون پس ولید نامه یزید پلید را خوا ند حضرت فرمود گمان ندارم که را ضی شوی من پنهان بیعت کنم مگر در حضور مردم ، ولید گفت چنین است حضرت فرمود تأخیر تا صبح ما رأی خود را به بینیم و تو رأی خود را و با یکدیگر منا ظره کنیم هر یک سزاوار شد از ما دو بخلافت دیگری بیعت نماید، ولید گفت برو خدا بهمراه تو باد تا در مجمع خلق تورا ملاقات کنیم، مروان لعین گفت دست از او بر مدار که اگر ا لحال از ا و بیعت نگیری دیگر بر ا و دست نمی یابی مگر بخون بسیار که ریخته شود و اگر بیعت نکند او را بقتل رسان حضرت از ا ستماع سخن آن ملعون در غضب شد:
از این کلام چو چرخ کهن بهم پیچید سخن چو تیر شهاب از لبش زبانه کشید
خطاب کرد که ایزاده زن ازرق قسم بذات خداوند قادر مطلق
نه اوست قاتل من نه تو ایطرید رسول چه در خیال تو است ای لعین نا مقبول
هنوز سر بتن و تیغ در میان دارم ذلیل کس نشوم تا بجسم جان دارم
پس از این بولید گفت ایولید مائیم معدن نبوت و رسالت و نزول ملائکه در خانهء ما شد و خدا بما فتح نبوت و بما ختم ولایت خواهد شد، و یزید مردیست شرا بخوار و فا سق مثل من کس بیعت یزید نخواهد کرد، دیگر تا تو را به بینیم و بگوئیم و بشنویم تا سزاوار خلافت کیست پس آنحضرت با نهایت خشم و غضب :
عطف رد ا فشاند و برون آمد از حجاب چون از حجاب راس ذنب قرص آفتاب
دامن کشان روا ن شد ومیسود کف بهم افکند چین بر ابرو و با چرخ در عتاب
چون حضرت برخاست مروان لعین با ولید گفت سخن مرا نشنیدی بخدا سوگند دیگر بر ا و دست نخواهی یافت ولید گفت وای بر تو و را ئی که برای من پسندیدهء
اف بر تو باد و اینسخن ناصواب تو درمانده ام بخویش وچگویم جواب تو
خواهی مقام قتل حسین را بمن دهی خون عزیز فاطمه در گردنم نهی
گیرم یزید با همه آفاق دشمن است اینکار ناصواب نه در قوهء من است
مروان گفت اگر برای این نکردهء خوب کردی ولیکن رضای بکرده ا و نبود، و این مقدمه در شب بیست وهفتم ماه رجب بود ، پس در هما نشب عبدالله زبیر از راه غیر متعارف بسوی مکه راهی شد و چندا نکه از پیش شتا فتند اورا نیافتند، حضرت سید ا لشهدا بقصد وداع بر سر تربت جدّ امجد خود روان شد ناگاه نوری از روضهء منور آن حضرت ظاهر شد ، حضرت مراجعت نمود و در شب دیگر بطریق معهود روانهء روضهء عرش اساس سیّد آخرا لزمان شد، و در همه شب بتضرّع و زاری بدرگاه جناب باری مشغول بود بعد از گریهء بسیار سر بر روضهء مقدسه نهاده بزبان حال میگفت:
ایصاحب قبر و روضهء پاک زیبندهء تاج و تخت لولاک
ایعرش جناب و کعبه مولود ثابت قدم مقام محمود
از حال حسین خبر نداری یا داری و سهل میشماری
ا ندیشه ز اهل کینه دارم عزم سفر از مدینه دارم
گم گشته بمن ره مطا لب تنگ ا ست بمن زمین یثرب
بس جور ز ا متت کشیدم خوانند به بیعت یزیدم
دشمن ز قساوتی که دارند در خانه مرا نمیگذارند
گویند مرا به تیر و شمشیر بیعت کن ترک دین حق گیر
در شرع خیانتی نکردم بر ظلم اعا نتی نکردم
بعد از تو نما نده آبرویم درد دل خویش با که گویم
آخر تو رسول عا لمینی تو جد مطهر حسینی
دا نی که چها کشیده ام من از ا مت تو چه دیده ام من
یکهفته پس از تو قوم سرکش در خانهء ما زدند آتش
در منزل خود نشسته بودیم در بر رخ خلق بسته بودیم
دست پدرم ز کینه بستند هم پهلوی مادرم شکستند
شمشیر ستم بما کشیدند فرق پدرم ز کین دریدند
از کوزهء آّب و کید دشمن داری خبر ا ز برادر من
اکنون بهوای کشتن من ا فراخته شد لوا ی دشمن
وز رفتن و وز نرفتن خویش هستم بمیانه دل به تشویش
با اینهمه عترت پریشان آخر بکجا روم بدینسان
سر منزل و ملجا ئی ندارم آشفته شده ا ست روزگارم
چون طلوع صبح نزدیک شد از بسیاری گریه و ا ندوه ا ندک بخواب رفت:
در آنساعت زمانی برد خوا بش در آمد در دل شب آفتا بش
بناگه دید با فوجی مکرم رسول آمد ببا لینش در آندم
زجابرجست و بر داما نش آویخت سرا پا جان شد و در پای ا و ریخت
رسولش با هزاران مهربا نی لب ا ند ر لب نهادش یکزما نی
گرفت از مهر دل ا ندر کنارش همی بوسید چشم ا شکبارش
که ایمظلوم بی غمخوارهء من بحسرت از وطن آوارهء من
زمان قرب نزدیکست بشتاب که دارم انتظارت دیده پر آب
بسا محنت که ا ندر پیش داری بسر شوق دیار خویش داری
بدشت کربلا ا فتد گذارت در آنوادی پریشانست کارت
نخست از آب ممنوعت نمایند پس آنگه دست در قتلت گشایند
نه سردارت بجا ماند نه لشگر نه عباست بجا ماند نه اکبر
تو را آید دمی کز زخم بسیار بزیر تیغ خصم ا فتی بناچار
تورا آید دمی کز ناتوا نی بسوی خیمه برگشتن ندا نی
تورا آید دمی کز بهر ا صغر بجای آب تیر آید بحنجر
جدا سازند از پیکر سرت را ا سیر آرند بر سر خواهرت را
تنت بر خاک ره ا فتاده بیند غبار کربلا بر وی نشیند
سرت بر نیزه ها از کوفه تا شام ز دنبا لت زنان بی سر انجام
ولی گویم تو را ای نور عینم عزیز جان مشتاقان حسینم
تو را سر منزلی باشد بجنت که مخصوص ا ست در اجر شهادت
صبوری پیشه کن در را ه جانان که دور عمر زود آید بپایان
در آنحال مظلوم کربلا عرضکرد یا جدا مرا بدنیا احتیاجی نیست مرا با خود ببر ، حضرت رسول فرمود تورا چارهء نیست از برگشتن بسوی دنیا و شهید شدن در راه خدا، پس آنجناب متوحش و گریان از خواب بیدار شد وبسوی خانه مراجعت فرمود وگزارش خواب را برای اهل بیت اظهار نمود ، شورش و فغان از ایشان بلند شد و مصیبتی بر خانوادهء رسول خدا رو داد که زبان را قوهء تقریر نیست ، پس برادران را ا مر کرد که کجاوه های اهل حرم را مرتب ساختند و بر شترا ن حمل نمایند جای آن دا شت که علمدار لشگر شهدا را باینخطاب سرافراز فرماید:
کای روشن از جمال رخت خلوت دلم راهی به پیش دارم و دور است منزلم
در این سفر تو میر و علمدار لشگری یکدم بکن حمایتی آخر برادری
هودج ببند بر شتران وقت رفتن است نه راحتم بیثرب و نه جای ماندن است
زاد سفرهر آنجه ضرور است با خود آر زینب بگو به محمل زرین کند قرار
پس حضرت عباس با سایر برادران تدارک و اسباب سفرآنچه ضرور در کار بود مهیا نمود، جای ا ین مقال بود که علی اکبر فرزند رشید امام شهید بر ا سب عقاب شوار شده گرد محلات یثرب خلق را بسوی جهاد ترغیب نماید باین مضمون:
دوستان هر که ز سر میگذرد خوش باشد از زن و مال و پسر میگذرد خوشباشد
هرکه مردانه قدم مینهد ا ندر ره شوق هم ز خود هم ز پدر میگذرد خوشباشد
هر که دارد هوس ناوک پیکان جفا تیر دشمن ز سپر میگذرد خوشباشد
هر که تن مینهد ا ندر ره طوفان بلا آب این دجله ز سر میگذرد خوشباشد
کاروانیست متاعش همه شمشیروسنان هرکه از لخت جگر میگذردخوشباشد
پس شورشی در مدینه بر پا شد مانند روزیکه رسول خدا از جهان مفارقت نمود ، مخدرات بنی ها شم همه با صورت خراشیده فریاد وفغان در گرفتند که شور محشربیاد رفت:
یکی گفت ازجهان ببریده شد نسل ابوطا لب یکی گفتی پس از هجرحسین ویران شودیثرب
یکی گفتی که اولاد عقیل از ا نجمن رفتند یکی گفتی که فرزندا ن جعفر با حسن رفتند
گهی ام ا لبنین گفتی دریغ از چار فرزندم گهی گفتی در ا ین ماتم جدا شد بند از بندم
یکی گفتی چرا کس دامن اکبر نمیگیرد یکی گفتی که دامادی قاسم سر نمیگیرد
یکی گفتی که امروز احمد مرسل ز دنیا رفت یکی گفتی که زهرا و حسن امروز از مارفت
دراین اثنایکی از عمّه های حضرت فریاد شیون برآورد وگفت گواهی میدهم که در اینوقت شنیدم چنیان برتو نوحه میکنند باین مضمون:
گویند از بقیه آل عبا دریغ از کاروان سلسله مصطفی دریغ
رفت آنجناب و مرگ رود از قفای او سرمنزلش بود بصف نینوا دریغ
مجروح شد ز بس دل و از دیده خون گریست ما لد بخاک بینی اهل عزا دریغ
بابش ذلیل کرد سران قریش را امروز از ذلیلی این رهنما دریغ
ناگاه ام سلمه زوجهء محترمهء رسول خدا از حجره بیرون دوید و گفت ایفرزند گرا می مرا محزون مگردان به بیرون رفتن خود بارض عراق ، که من مکرر از رسول خدا شنیدم که میفرمود فرزندم حسین را در زمین عراق که اورا کربلا میگویند بی یار ویاور شهید خواهند کرد ، حضرت فرمود ایمادر بخدا سوگند که میدا نم در کدام زمین و بچه نحو شهید خواهم شد وقاتل من کیست ولیکن ما جماعتی هستیم که سبقت نمیگیریم بر آنچه قضا سبقت گرفته، اگر میخواهی بتو بنمایم موضع دفن خود و هریک از اصحاب خود را، پس بدست مبارک خود اشاره کرد تا زمینها پست شد و صحرای محشر خیز کربلا را بنظر ام سلمه آورد:
چون کرد نظر چو بید لرزید برخاسته شور محشری دید
یکجا سپهی چو بحر جوشان از آتش دل چو نی خروشان
یکسمت گروه بی سری چند افتاده بخاک پیکری چند
یکسو همه طبلک و نقاره یکسو همه نعش پاره پاره
آن لشگری از قیاس بیرون این فرقهء آرمیده در خون
آندست بجام می کشیده این مرفق و دست ا و بریده
آنسمت ز شوق دل طربناک این بیکفن اوفتاده صد چاک
یکسو همه فرشها منقش یکسو همه خیمه ها پر آتش
یکسو ز نشاط پای کوبان یکسو همه پا برهنه طفلان
یکسو ز طرب بعیش مسرور یکسو نه کفن نه سدر وکافور
یکسو دف و نی بکار دارند یکسو همه خون ز دیده بارند
یکسو همه رخت سرخ و ا لوان یکسو همه بی لباس وعریان
آنسمت زند بتاج و زیور اینفرقه زند بسینه و سر
آن کرده به تخت زر نشیمن این کرده بخاک تیره مسکن
آن آب خنک نهاده در بر اینجا لب خشک و دیدهءتر
آن در هوس اسیر کردن اینسو بهوای جان سپردن
یکسو به نشاط آرمیدن یکسو بعزا و مو بریدن
پس ام سلمه فریاد ونا له از جگر بر کشید و گفت اینور دیده آن جماعت چه کرده بودند وا ین کشتگان پاره پاره بیغسل وکفن و زنان بی سر انجام و پریشان احوال کیستند حضرت فرمود ای مادر:
آن نعشهای پاره که در آفتاب بود یکسر ز آل سلسله بوتراب بود
ان کشتهء که زخم فراوان بسینه داشت نادیده کام قا سم پا در خضاب بود
آن پیکری که دست وسرش را بریده ا ند عباس تشنه کام همایون رکاب بود
آن نوخطی که گرد مهش ها له مینمود اکبر شبیه شافع یوم ا لحساب بود
آن کودکی که تیر به حلقش نشسته بود دارم گمان که اصغر ناخورده آب بود
آن نعش بیسری که طپان بر زمین بود زخمش فزون ز حصر و برون از حساب بود
آن بیگنه منم که بخون دست و پا زند آنزادهء رسول مقدس جناب بود
آن دختریکه دامن مادر گرفته ا ست آن سر شکسته زن که رخش بی نقاب بود
آن دختر من ا ست که میترسد از سپاه آن خواهر من ا ست که در اضطراب بود
این بی حفاظ لشگری از شام وکوفه است از بهر بردن اسرا در شتاب بود
پس آنجناب دست یدا للهی دراز کرده کفی از مقتل خویش برداشت بام سلمه داد و فرمود اینخاک را در شیشه ضبط کن :
هروقت خونابه شد اینخاک کربلا میدا ن یقین که کرده قضا کار خویش را
در آنحال محمد حنفیه بخدمت برادر بزرگوار امده عرضکرد ای بقیه دودمان رسا لت ارادهء تو چیست و منظور کدام دیار داری، امروز پیشوای خلق توئی و میترسم بمیان گروهی بروی که جمعی با تو با شند و بعضی خلاف کنند، آخر کار بآنجا منتهی شود که جان تو و جان اهل تو که اشرف جانهاست در معرض تلف آید حضرت فرمود ای برادر پس چکنم و بکجا روم:
کنم چه چاره که سنگ جفا فتاده براهم نه در مدینه امیدم نه در حجاز پناهم
دهند حکم بقتلم نه حجتی نه دلیلی مصیبت آنکه نپرسد کسی ز جرم وگناهم
نه یاوری که توا نم بدفع ظلم بکوشم منم یکی ز ستمدیدگان کجاست پناهم
بهر مکان که دلم میکشد نه جای گریزی بهر قدم که نظر میکنم فتاده بچاهم
محمد حنفیه عرض کرد برو بمکه و اگر اهل آنجا با تو شیوهء بیوفائی پیش گرفتند متوجه بلاد یمن شو که شیعیان پدر تو وجد تواَند، دلهای رحیم وعزمهای صمیم دارند و بلاد ایشان گشاده است و اگر در آنجا نیز ا ستقامت نگرفت متوجه کوهها وبیابانها شو، زنهار که بعراق نروی و منتظر فرصت باش تا خدا میان تو و این فاسقان بحق حکم کند، حضرت فرمود اگر هیچ ملجأ و پناهی نیا بم با یزید بیعت نخواهم کرد، محمد حنفیه سخن را قطع کرد وبسیار گریست و آن امام مظلوم نیز گریست و فرمود ای برادر خدا تورا جزای خیر دهد که نصیحت کردی و خیر خواهی نمودی اکنون عازم مکه ام و مهیای
ا ین سفر شده ام و برادران وفرزندان و شیعیان را با خود میبرم و اگر توخواهی در مدینه باشی از جانب من جاسوس باش بر ایشان و آنچه سانح شود بمن بنویس پس آنحضرت دوات و کاغذی طلبید و وصیت نامهء نوشت مشتمل بزهد و تقوی و بمحمد حنفیه داد وپس کاغذی نوشت بیکی از بنی هاشم داد
بسم الله الرحمن الرحیم
این نامه ایست از حسین ا بن علی بسوی بنی هاشم که اینسفر هر که با من است شهید خواهد شد و هر که تخلف کند رستگاری نیابد والسلام.پس برای وداع بسر تربت بتول عذرا وسیده ا لنساء فاطمه زهرا در میان شب رفت چون نظر پاکش بروضهء مادر ا فتاد بی اختیار اشکش برخسار دوید:
بگریه گفت سلام علیک ایمادر برار سر ز کفن روز محنتم بنگر
بآن رسیده که از قرب تو کناره کنم بکار خویش فرومانده ام چه چاره کنم
مرا بروضهء جدم رسول نگذارند که در جوار تو با من سر جفا دارند
اگر چه بسته بزنجیر حکم وتقدیرم ولی ز بردن طفلان خویش دلگیرم
جای آن بود که از تربت سیده زنان و مخدومهء دوجهان در جواب امام ا نس وحان و سرور مظلومان باین مضامین صدا بر آید:
کای صاحب بلیه کبری حسین من اینور چشم سید بطحا حسین من
غافل نیم ز حال تو وخواهران تو هستم در این سفر همه جا هم عنان تو
آیم بکربلا همه جا در رکاب تو گردم رفیق زینب علیا جناب تو
آندم که نعش اکبرت افتد ز پشت زین زینب زند بسینه و من لطمه بر جبین
آندم که قاسمت شود ازنیزه چاک چاک زینب فغان بر آورد و من ا وفتم بخاک
خالی شود ز آب چه مشک برادرت من در غم سکینه و ا و فکر اصغرت
آندم که میروی سوی حرب مخا لفان زینب رکاب گیرد و من دارمت عنان
آندم که تیر کینه زنندت بچشم وسر زینب خدا خدا کند و من پسر پسر
در خاک کربلا چه فتد جسم پاک تو گیرم سرت بدا من ایمن هلاک تو
آندم که شمر تیغ زند بر قفای تو مادر بسمت قبله کشد دست و پای تو
پس آنحضرت با نهایت غم وا ندوه بسر قبر برادر بزرگوار رفته و حضرت امام حسن را وداع نموده پس امر فرمود بغلامان و موا لیان تا کجاوه ها بر شترا ن حمل نموده با برادران سوار شده راه مکه پیش گرفتند بعضی از اهلبیت گفتند که صلاح در آنستکه ما هم مثل پسر زبیر از راه غیر متعارف برویم مبادا کسی از عقب به طلب ما بیاید حضرت فرمود هرگز از راه راست عدول نخواهم کرد و بسیاری از خیل ملایک با علامتهای محاربه و نیزه ها در دست بر اسبان بهشت سوار شده بر سر راه آنحضرت آمده سلام کردند و گفتند ایحجت خدا بدرستیکه حقتعالی جد تورا در مواطن بسیار بما مدد و یاری کرد اکنون مارا بمدد و یاری تو فرستاده است حضرت فرمود وعده گاه ما وشما آن موضعی است که حقتعا لی برای شهادت و دفن من مقرر کرده و آن کربلاست چون بنزد آن بقعهء شریف رسیم بنزد من آئید ملائکه گفتند ایحجت خدا هر حکمی داری بفرما که ما اطاعت میکنیم و اگر از دشمنان اندیشه داری همراه تو باشیم و دفع ضرر ایشان از تو میکنیم حضرت فرمود از ایشان ضرری بمن نخواهد رسید تا محل شهادت برسیم پس افواج بیشمار از مسلمانان جن بخدمت آنحضرت آمدند و عرض کردند ایسید و بزرگ ما اینقوم شیعیان و یاران توئیم آنجه خواهی در باب دشمنان و غیر آن بفرما تا اطاعت کنیم و اگر اجازه دهی جمیع دشمنان تو را در همین ساعت هلاک کنیم بی آنکه خود تعب بکشی حضرت ایشانرا دعا کرد و فرمود قول خدا را انما يدرککم الموت بگوش شما نرسیده یعنی هرجا باشید مرگ شمارا در مییابد و اگر من بجای خود توقف نمایم و بیرون نروم بجهاد بکی ا متحان خواهد کرد این خلق را که گمراه شده اند و بچه چیز ممتحن خواهند گردانید این گروه تباه را وکی ساکن خواهد شد بقبر من در کربلا ولیکن بنزد من آئید در روز شنبهء عاشورا که در آخر آن روز شهید خواهم شد وبخدا سوگند که قوت ما در دفع ایشان بیش از شماست ولیکن میخواهم که حجت خدا را بر خلق تمام و قضای خدارا اختیار کنم
ایچرخ از دو رنگی ا هل جهان دریغ از ا نقلاب کوفه و از کوفیان دریغ
چون شد خبر که سبط رسول از مدینه رفت سودند دست حسرت و گفت این بآن دریغ
چون وقت بیعت آمد و ا جماع کوفیان روح الامین بسر زد و گفت آسمان دریغ
خورد از کمان ظلم بر آهوی این حرم تیری چنان که گفت زه ا ندر کمان دریغ
سربسته نامه ها بجنابش چه شد رقم ا فتاد لرزه بر قلم ا ندر بنان دریغ
گشتند همزبان چه پی یاری حسین میگفت دل ز وعدهء نارا ستان دریغ
چون بانگ یاری از لب کوفه بلند شد گفتا فلک ز قصهء آخر زمان دریغ
چون نام تیغ و تیر گذشت از زبانشان خنجر بنا له آمد و گفت ایکمان دریغ
گفتی یکی که جان به نثارش کنم ز دل ا نکار کرد دل که از ا ین صد زبان دریغ
گفتی یکی که سر نهم ا ندر رکاب او دل گفت میکنی سرش ا ندر سنان دریغ
گفتند بارور شده اشجار و عقل گفت مسلم چه شد ز نوبر این بوستان دریغ
وا نکو بشوق گفت کفن میکنم ببر آخر گذا شت بی کفنش در میان دریغ
قومیکه آب داده سنانها بیاریش بستند آب بر رخ آن میهمان دریغ
جمعی که بهر نصرتش آماده شد نخست کردند در قتال به تیرش نشان دریغ
آنقوم بیخبر ز خدا در جهاد خصم بردند رمح تیغ زدندش بجان دریغ
قهری من از خجالت افعال کوفیان دارم بسی خجا لت از این داستان دریغ
افتتاح کلام بنام ملکیست علّام که رشحهء جام محبتش تف هفت دوزخ را بقیاس ذرّه نگیرد و شرارهء آتش مهرش طغیان صد محیط را بحساب قطرهء در نیاورد، ا لهی ندا نم دردل دوستان چه نهفته که از سینه بر خنجر شبیخون آورند وبرگوش دلهای محبان چه خوا نده که شیشهء وجود را با سندان در میدان ستیز باز دارند، گلوئی را با هزار شمشیر بر محک ا متحان زنند و اثر نیش ارّه را بر سر احساس خواب مخمل نمایند، چون تو خواهی قطرهء بمصاف عمان گراید و چون دل دهی تنی از سپاهی نهراسد:
ا یکه بر ملک عدم صورت دنیا بستی آب و گل را ز عطا طلعت زیبا بستی
ا بکه بر سطح زمین ظلمت شام آوردی ایکه بر کاخ فلک مشعل بیضا بستی
بهر تعمیر نهان خانهء ملک و ملکوت خشت خورشید بر ا ین گنبد مینا بستی
نطفهء را بشکم خلقت ا نسان دادی قطرهء را ز کرم هیئت دریا بستی
ایکه از کوی کواکب همه شب بهر عبور زنگ بر سینه این ناقه سودا بستی
یوسفی را بعزیزی سوی مصر آوردی رخنه بر حیله و تزویر زلیخا بستی
طفل موسی ز کرم در شط نیل افکندی بازش آوردی و بر مادر شکلی بستی
بی پدر طینت عیسی بوجود آوردی نقشی ا ندر حرم مریم عذرا بستی
سربازان معارک جانفشانی و یکه تازان بیدای ناپیدای حیرا نی و سبقت گزیدگان زمرهء السابقون السابقون و بشارت یافتگان اولئک هم المقربون ، قراولان جنود مسعود نحن حزب الله الغالبون را بدین نهج راهی دارالجفای کوفه نموده که چون خبر حرکت امام سعدا حضرت سید الشهدا بسمت بطحا گوشزد شکنندگان بیعت سبط مصطفی کوفیان بیحیا شد ، بخانهء سلیمان ا بن صرد خزاعی اجتماع نموده سخن از هر باب در گرفتند تا قصهء فوت معاویه و بیعت یزید در میان آمد، سلیمان گفت چون معاویه به هاویه پیوسته حضرت امام حسین از بیعت یزید امتناع نموده و بجانب مکه شتافته و شما شیعیان او و پدر بزرگوار او هستید ، اگر میدا نید اورا یاری خواهید کرد بجان و مال با دشمنان او در جهاد کمر جهد بر میان می بندید و در نصرتش خوداری نمینمائید عریضهء باو بنویسید و اورا طلب نمائید
اگر در یاریش از مهر تیر اندر کمان دارید اگر با خصم میکوشید از دل تا که جان دارید
اگر را سخ بعزم نصرتش هستید بی تزویر اگر ثابت در این عزمید تا در کف سنان دارید
بخوانیدش بملک خویش در اخلاص و یکرنگی و گر نه اینحکایت را ز بدخواهان نهان دارید
همگی فریاد برآوردند که پس از ورود آن حضرت در این دیار گنجایش تکاهل نیست و کسی را در اینباب تأمل نی، تا سر را با بدن مصاحبتی و جسم را با جان ا لفتی است در یاریش ا همال نداریم و بجز کشته شدن دررکاب همایونش در دل خیالی نه ، پس بتحریر عریضه متفق الکلام اظهار انقیاد و فرمانبرداری نموده:
یکی میگفت در خدمت سری بر آستان دارم یکی بنوشت میمیرم برایت تا که جان دارم
یکی میگفت لعنت بر یزید و دودمان وی یکی بنوشت بیزارم ز روی دوستان وی
یکی میگفت دین مصطفی منسوخ شد بشتاب یکی میگفت ما بی رهبریم ای رهنما دریاب
یکی میگفت صحرا سبز و نحلستان ببار آمد یکی بنوشت گل گشت چمن کن نوبهار آمد
یکی بنوشت زنگ کفر بر دلها نشست آخر یکی گفتی در امید بر این خلق بست آخر
یکی گفتی که شمشیر و سنان خروارها داریم یکی گفتی بیا در کوفه بر سر کارها داریم
پس عریضه ها را مصحوب عبدالله ا بن سمیع همدا نی و عبدالله ا بن وا ل بحضور آن برگزیده ذوالجلال فرستادند در متعاقب ایشان قیس ا بن مسهّر و عمارا بن شداد با صد و پنجاه نامه که عظمای کوفه از قبیل شبث ا بن ربعی وجمار ابن الجبیر و یزید ا بن حارث و عروه ا بن قیس و عمرو ا بن حجاج نوشته شد یک کس و دو کس و چهار کس القصه پی در پی دوازده هزار نامه ایشان بآنجناب رسید چون رسل و رسایل کوفیان از حد گذشت لاعلاج پسر عم خود مسلم بن عقیل را که در علم و شجاعت بدیل ونظیر نداشت طلب فرمود با قیس ا بن مسهر صیداوی و عماره ا بن عبدالله ازدی روا نه نمود و ا مر فرمود او را بتقوی وپرهیزگاری وکتمان ا مر خود را از مخا لفان وحسن تدبیر و لطف و مدارا و در ضمن آن فرمود اگر دیدی اهل کوفه بر بیعت من اتفاق دارند و ازروی نفاق نیست بزودی حقیقت حال را بمن اعلام کن وجواب عریضهء کوفیان را مختصری ا نشا د فرمود باین مضمون:
ایا گروه که هستید چشم ودل در راه مراسلات شما خواندم و شدم آگاه
اگر به بیعت من راغبید بی تبدیل روانه میشود الحال مسلم ا بن عقیل
بعلم وفضل و هنر اشرف زمانست ا و بجای من سخن آموز شیعیانست ا و
اگر نوشت بمن شرح ا نقیاد شما بعون و فضل خدا میرسم بداد شما
پس نامه را بدست مسلم داده ا و را روانه ساخت ولیکن مسلم هنگام مفارقت سید جوانان بهشت را با زمان مرگ هم آغوش دید و مسیر کوفه را با شور رستخیزهمدوش ، نگاه حسرت آمیز بسوی کعبه مقصود ا نس وجان کرده میگریست:
میرفت و نهفته آه میکرد پیوسته ز پی نگاه میکرد
میرفت و دلی زخون طپان داشت صد شکوه بدل ز آسمان داشت
کی دل شکن و نفاق پیشه اینست شعار تو همیشه
در کشتن من شتاب داری در بردنم اضطراب داری
گر زا نکه شهادتم ضرور ا ست از کوفه بکربلا نه دور است
آخر چه کنند دستگیرم بگذار که در برش بمیرم
گر ز ا نکه باختیار من بود دوری ز حسین نه کار من بود
ا ندر دم واپسین دیدار آید بسرم دمی پدر وار
گر ز انکه بکوفه من بمیرم یکتن نبود جنازه گیرم
پس آن بزرگوار بناچار زهر مهاجرت را بشهد مواصلت اختیار نموده راهی شد ا ول بمدینه طیبه رفت وبزیارت سید بطحا مشرف شده و اهل و یاران خود را وداع نموده بنا بر بعضی اخبار دو طفل کوچک خود را بهمراه برداشته و دو نفر دلیل از قبیله قیس گرفته روانهء کوفه شد از قضا راه گمشده آبی که داشتند بآخر رسید تشنگی بر ایشان غا لب شده آن دو نفر از شدت عطش هلاک شدند و مسلم بمشقت بسیار خود را بر سر آب رسانید و زبان حالش گویای اینمقال بود:
کاروانی که دلیلش سوی منزل نرسد چکند آبله پا ئی که به محمل نرسد
ناخدا ئی که بگرداب فتادش کشتی حال آنفرقه چه باشد که بساحل نرسد
ترک جان گیرکه سرمنزل مقصود اینست کس باین مرحله از طی مراحل نرسد
ای بسا صید که صیادبه تیرش زد و رفت ای بسا دست که بر دامن قاتل نرسد
پس در آنجا عریضهءبخدمت فرزند رسول خدا نوشت و کیفیت هلاک دو دلیل و فقدان آب را مفصلاً معروض داشت که اگر مصلحت میدانید مرا از این سفر معاف دارید، نامه را بقیس داده بخدمت حضرت فرستاد آنجناب در جواب فرمود که من از فرستادن آدم ناچارم اگر تو میترسی و جبن باعث این شده که از من استعفا میکنی، تو برگرد تا دیگری را بفرستم مسلم دیگر گنجایش درنگ ندیده متوجه کوفه شد، در اثنای رفتن دید صیادی تیری افکند وغزا لی را برخاک هلاک ا نداخت، مسلم گفت ا نشاءالله دشمن را هلاک خواهم کرد، در ظاهر امر چنین گفت اما در باطن خاطر شریفش ملال پذیرفت اینواقعه را بفال نیکو ندا نست و چون داخل شهر کوفه شد در خانهءمختار ابن ا بی عبیده ثقفی نزول اجلال فرمود بیوفایان کوفه از استماع قدوم مسرت لزوم مسلم ا ظهار ا نبساط و سرور نمودند فوج فوج بخدمت آن بزرگوار آمده و او نامهء حضرت امام را بر ایشان میخوا ند از استماع آن گریان شده فریاد واشوقا از دل کشیدند تا آنکه هجده هزار از آن بیوفایان بیعت کرده و کمر انقیاد بر میان بستند پس مسلم عریضه بخدمت آنحضرت نوشت که تا بحال هجده هزار نفر به بیعت شما درآمده اند و اگر زودتر مرحله پیمای اینصوب شوید بصواب دید ا نسب است، اما چون تردد شیعیان نزد مسلم بسیار شد بعضی از دوستان سلسله طاغیه بنی امیه کیفیت بیعت مسلم را مفصلا نوشته روانه نزد یزید پلید نمودند:
کای یزید ا ندر غم خود باش کار از دست رفت تا تو بگشائی در از گلشن بهار از دست رفت
ایکه برسر عزم میدان داری این ا همال چیست تا تو تیر ا ندر کمان داری سوار از دست رفت
ایکه در ره ا نتظار وصل جانان میکشی چشم خواب آلوده بگشا زانکه یار از دست رفت
ایکه در محمل بعزم کعبه میرا نی شتر را ه ترکستان به پیش آمد مهار از دست رفت
گر سر شاهی بدل داری درنگ از بهر چیست کوفه و مصر و حجاز و زنگبار از دست رفت
اگر محافظت ملک عراق در منظور داری کسی را بکوفه بفرست تا در ا مر دشمنان تو مانند تو ا هتمام نمایند ، زیرا که نعمان ا بن بشیر یا دا نسته مسامحه مینماید یا تاب مقاومت ندارد و یزید بعد از اطّلاع از مضمون نامه ها با ا منای دولت خود در این باب مشورت نموده گفتند کسیکه آتش این فتنه را فرو نشاند بجز عبیدالله زیاد کسی دیگر نتواند بود، ا و را وا لی کوفه گردا ن پس رقم ایالت کوفه را بمصحوب مسلم ا بن عمرو برای ا و فرستاد و نوشت که شنیده ام مسلم بکوفه آمده و برای حسین از خلق بیعت میگیرد، چون نامهء من بتو رسید متوجّه کوفه شو اورا بهر حیلهء که مقدور باشد بدست آورده برای من بفرست یا بقتل آور یا ازکوفه بیرون کن:
چون جفا زد رقم مفسده در کون و فساد قرعهء ظلم بر آن مفسد ناپاک افتاد
رسم حیدر کشی و شیوهء یحیی فکنی خلعتی بود بر اندام تو ای ابن زیاد
نطفهء پاک تو بود آنکه بدیوان عمل رتبهء کشتن ا ولاد پیمبر بتو داد
چرخ گفت آنکه زند بر صف ایمان اینست آفرین بر تو و ا ندیشه و تد بیر تو باد
داستانی ا ست حدیث ستم عاد و ثمود آنچه درکوفه تو کردی همه را برد ز یاد
لعن حق برتو و آن بی پدری کت پدر ا ست هم بمرجانه که پستان بدهان تو نهاد
چون نامهء یزید بآن مردود پلید رسید عثمان برادر خود را در مسند نیابت متمکن ساخته بتعجیل روانهء کوفه شد، چون بیوفابان کوفه منتظر قدوم میمنت لزوم امام معصوم بودند در شبی که آن ملعون داخل شد عمامهء سیاهی بر سر بسته و طیلسان بر روی افکنده اهل کوفه گمان بردند آنجناب ا ست فوج فوج با ستقبال او میشتافتند و سلام میکردند و میگفتند یابن رسول الله جانهای ما فدای قدومت خوش آمدی اظهار مسرت و شادمانی میکردند و آن ملعون با کسی سخن نمیگفت و از غایت خشم مانند عقرب گزیده بر مرکب قرارش نبود و گنجایش سخن نمیدید با خود میگفت:
فروزم آتشی فردا که از دودش جهان سوزد بر افرازم لوا ئی کز شرارش آسمان سوزد
بصحن این گلستان از سموم دل کنم کاری که هم گل هم چمن هم سرو بن هم باغبان سوزد
بمنبر نامهء قتل حسین را میکنم افشاء که از سوز درون هم سینه هم دل هم زبان سوزد
چنان دریای خون جاری کنم در کوچه و بازار که هم کشتی و هم کشتی نشین هم بادبان سوزد
تو گوئی شد مجسم دوزخی کز آتش خشمش سنان درمشت و زه بر شست و تیر اندر کمان سوزد
بلی هنگامهء ابن زیاد و کوفه در کار است که قهری تا قیامت از غم این دا ستان سوزد
چون ابن زیاد بدر دارا لعماره رسید نعمان ببام قصر بر آمده گمان کرد که مگر حضرت امام حسین است، گفت یابن رسول الله تو را بخدا سوگند متّعرض من مشو که آنچه بمن سپرده اند باختیار خود بتو نخواهم داد و با تو در مقام مقاتله بر نمیآیم ، بیوفایان کوفه زبان بدشنام گشادند که در را باز کن برای فرزند رسول خدا ناگاه مسلم ابن عمرو بانگ زد که دور شوید این عبید ا لله زیاد است ، اهل کوفه چون نام آن ملعون را شنیدند متوحش شده پراکنده شدند، پس ا بن زیاد بانگ بر نعمان زد در را بگشا چون نعمان صدای اورا شناخت از قصر بزیر آمده در را گشود و آن ملعون داخل قصر شد و مردم از آمدن او خائف شدند:
صبح چون پردهء خونین بافق بست شفق گوی خور چون سر ببریده عیانشد بطبق
دست خیاط سحر از دم مقراض صبا نیلگون جامه بر افلاک ز ماتم زده شق
بیعت مسلم و اجماع خلایق بجهاد محو شد از نظر مردم و برگشت ورق
علی ا لصباح ا بن زیاد بیدادگر فوا ق شورش گرد محلات شهر و بازار ا نداخت که همه خلق جمع شوند، بعد از اجماع خلق ا بن زیاد بر منبر بر آمد و خطبهء خواند و گفت ایها ا لنّاس مر ا یزید وا لی شهر شما کرده و سرحد شمارا بمن سپرده و مرا ا مر کرده که مطیعان را نوازش و مخالفان را بشمشیر و تازیانه تعذیب نمایم و خلق را از مخالفت تحذیر نموده از منبر بزیر آمد، رؤسای قبایل و محلات را طلبیده و مبالغه و تأ کید نمود که هر که را گمان ببرید در محله و قبیله خود که با یزید در مقام مخالفت ا ست باید که نام ایشا نرا نوشته بمن دهید و اگر ظاهر شود که چنین کسی در میان شما بوده و مرا مطّلع نکرده اید خون و مال شما بر من حلال ا ست و چون خبر ورود آن ملعون بمسلم رسید خائف شد:
بدل گفتا هنوزت اوّل کار است ای مسلم تورا در کوفه رنج و درد بسیار است ای مسلم
بروز بیکسی درماندهء فکری بحالت کن نه جای ماندن ا ندر نزد مختار است ای مسلم
صلاح آن به که اندر خانهء هانی بیاسایم که برگشتن ز شهر کوفه دشوار است ای مسلم
پس از خانهء مختار در شب بیرون آمده بخانهء هانی نقل فرمود و شیعیان پنهانی بخدمت او رفته بیعت مینمودند تا آنکه بیست وپنجهزار کس با او بیعت کردند و چون خواست خروج کند هانی مانع شد و گفت چند روزی تعجیل مکن تا عاقبت کار بکجا انجامد و شریک ابن اعور همدانی با ابن زیاد از بصره آمده در خانهء هانی منزل کرده از قضا بیمار شد و بر احوال مسلم اطلاع یافت، با مسلم گفت که
ابن زیاد بعیادت من خواهد آمد چون من اورا مشغول صحبت کنم تو با شمشیر بیرون بیا و کار اورا بساز و علامت میان من و تو این باشد که چون آب طلب کنم شعلهء آتش بخرمن عمر آن خاکسار انداز تا سر بباد فنا دهد ، چون ا بن زیاد بعیادت شریک آمد بعد از ا ندک زمانی شریک آب طلبید مسلم
خوا ست بیرون بیاید هانی نگذاشت و گفت نمیخواهم که در خانهء من کشته شود و بروایت دیگر مسلم گفت نخواستم او را بمکر و غدر بکشم که حضرت رسول منع فرموده و چون بیرون آمدن مسلم بتأ خیر افتاد شریک شعری چند که دلالت بر خروج او میکرد باینمضمون ادا کرد:
ما الانتظار بسلمی لايحِِييها
حيوا سليما و حيوا من محييها
کم ذا انا ربک يا سلما فلم يحيی
بشربت من حيا من الموت اسقيها
هل شربت عذبه اسقاء علی ظمآء
ولو تلفت و کانت منيتی فيها
ما الانتظار يسلمی آن تجيبها
کاس المنيت بالتعجيل اسقوها
ایکه با ا فعی بیک بستر بخواب آلودهء گر نکوبی پیکرش را زخم مارت میکشد
ایکه عقرب داری ا ندر آستین بیدار شو برسرش پا زن که این بد اصل زارت میکشد
نفس خونی تا بزنجیراست بستان دادخویش کو بچاه حیله تا بر ا وج دارت میکشد
حالیا دشمن بدست افتاده این اهمال چیست گر رهائی یافت در پای سوارت میکشد
گرگی اکنون بر سر تیرا ست شستی باز کن موج این دریا بساحل برده خوارت میکشد
ابن زیاد از این اشعار متوّهم شده برخاست وهر چند جدّ وجهد نمود که شاید خبری از مسلم یا سراغی از او بدست آید ممکن نشد با خود گفت :
سخت میترسم که آخر حیله در کار آورد عاقبت نخل بلا تیغ و سنان بار آورد
سخت میترسم که مسلم ناگهان از گوشهء طبل آشوب از میان شهر و بازار آورد
عاقبت بجاسوسی معقل نام غلام خود که در حیله و تزویر عاقلهء ابلیس بود او را در خانه هانی چون گنج نهانی یافتند پس باحضار ها نی امر نمود ا و را بهزار حیله و نیرنگ نزد آن ملعون آوردند چون نظر آن ناپاک به هانی ا فتاد آغاز عتاب بنوعیکه دا نی با او نمود که این چه آشوب و فتنه ایست که بر پا نمودهء و مسلم را در خانهء خود پنهان کردهء و بیعت از برای ا و میگیری هانی ا نکار کرد که خبر از مسلم ندارم و اینگونه امور که تو بمن نسبت میدهی محض بهتان است ا بن زیاد معقل را طلبید و گفت میشناسی اینکس را چون هانی ملاحظه کرد دید آنملعونی است که خود را در جرگهء شیعیان بدست آویز تشیع بخدمت مسلم رسانده، هانی گفت بلی در خانهء من است و ا و شبی بی ا طلاع بخانهء من آمد و امان طلبید و من نتوا نستم اورا بیرون کنم اکنون سوگند یاد میکنم که رخصت دهی بروم او را از خانه بیرون کنم و باز بنزد تو آیم، ابن زیاد گفت بخدا سوگند دست از تو بر ندارم تا ا و را حاضر کنی هانی گفت بخدا سوگند که این هرگز نخواهد شد:
نیاید این چنین کاری ز من تا سر بتن دارم نگردم رام دشمن تا که جان ا ندر بدن دارم
مر ا گمنام اهل کوفه پنداری چنین دا نم هنوز از یاور و ا نصار صد لشگر شکن دارم
اگر بالفرض یکتن بودم این جرأت نمیکردم چه جای آنکه یک لشگر جوان تیغ زن دارم
آن ولدالزنا از اشعار این سخنان آتش خشمش مشتعل شده عصائیکه در دست داشت چندان بر سر و روی او زد که خورد و درهم شکست و خون بر صورت مبارک هانی جاری شد خواست دست بقائمه تیغ آبدار برد که ابن زیاد بانگ برغلامان زده ریختند و ا و را دستگیر نموده بزنجیرش کشیدند هانی در اینحالت بفکر سرور مظلومان افتاد و در چارهء کار مسلم فروماند با زبان حال میگفت:
کی باد صبا ز جانب من یکدم گذری بصاحب من
کی اشرف خلق ماندهء فرد زنهار ز راه کوفه برگرد
این قوم سر وفا ندارند یکجو خبر از خدا ندارند
بنگر بکجا رسیده کارم محبوسم و یاوری ندارم
این تخم زنا ز راه بیداد اوّل فتوا بقتل من داد
بستند دو پای من بزنجیر دستم نرود برمح و شمشیر
سهل است که نقد جان ببازم با مسلم بیکست چسازم
درمانده بشهر کوفه بیکس فریاد رسا بداد ا و رس
یکتن چکند بلشگری چند یک حلق کجا و خنجری چند
یک سینه کجا و صد کمان تیر یک جسم کجا هزار شمشیر
از کشتن خود غمی ندارم از آمدن تو شرمسارم
گر کشته شوم زهی سعادت بردم ز تو نوبر شهادت
ایکاش هزار همچو هانی در راه تو میشدند فانی
چون اوّل شورش و قتال است در آمدن تو بد بفال است
ترسم که ز قتل شیعیانت گردند دلیر دشمنانت
ترسم که ز احتمال پستی آید بسپاه تو شکستی
کوفی نه به فکر ننگ و نام است از بیعت کوفیان تمام ا ست
گر کشته شوم گواه من باش در حشر دلیل راه من باش
عبداله جازم میگوید من در مجلس ابن زیاد بودم چون بر احوال هانی مطلع شدم بخدمت مسلم شتافتم و کیفیت را باو عرض کردم، پس آن بزرگوار دو طفل خورد سال خود را بخانهء شریح قاضی فرستاد و آلات رزم بر خود ترتیب داده چون شیر خشمناک بیرون آمد و ندای یا منصور امّت درداد چون صدای مسلم بگوش بیوفایان کوفه رسید، شکوفهء آشوب دهن باز کرد و باندک زمانی کوچه و بازار از اصحاب آنجناب پر شد برای هر قبیلهء علمی ترتیب داد و روی بدارالامارهء ابن زیاد نهاد، آن ملعون در مسجد بود همینکه خبر خروج مسلم بگوش او رسید، مانند شغال راه فرار پیش گرفته خود را بدارالاماره افکند و اصحاب آنجناب کار بر ابن زیاد تنگ کرده بنوعیکه دوستان او از بیم راه نمی یافتند که خود را با و برسانند و معدودی چند که عددش به پنجاه نمیرسید در نزد ا و بودند و اهل کوفه او را احاطه کرده بودند الا لعنه الله علی القوم الظالمین
چون شاهد شب پردهء کحلی ز سر ا فکند گنجور فلک مهرهء بیضا بدر ا فکند
ا ز بیعت یکروزه و ا ز کشتن مسلم بس رخنه که در امّت خیرا لبشر ا فکند
ا ول پی تمهید باو دست ظفر داد بردش بدم تیغ و در آخر سپر ا فکند
شاهین خدنگش کشش موج کما نها بر اوج فلک ناخن و منقار و بر ا فکند
رنگ ا ز رخ بهرام پرید ا ز سر غیرت خود از سر و تیغ از کف و جوشن زبرا فکند
خورشید ز شرم عمل بیعت کوفی از واهمه خود را بچه باختر ا فکند
این طرفه حکایت بکه گویم که بیک رزم معمار قضا طرح شکست و ظفر ا فکند
این کوفی و این غیرت و اینگونه حمیّت در قتل حسین غلغله در بحر و بر ا فکند
خوردند شکستی و شکستند حسین را اینظلم پدر را بکنار پسر ا فکند
قهری سپه نا له هجوم آرد و ترسم زین آتش بیداد که در خشک و تر ا فکند
محرّران صحایف محنت و منشیان دفتر مصیبت خامهء مشکین رقم را بجولان آورده بیان حال اوّل شهید دودمان خلیل مسلم ا بن عقیل را ثبت کتابخانهء ماتم نموده بدینگونه روایت کرده ا ند که چون خبر محبوسی هانی بآن برگزیده ربّا نی رسید با بیست وپنجهزار کوفیان سست پیمان بمحاصره دارالاماره کفر بنیان کمر جهد بر میان بست و از هر کناره دست تطاول در تسخیر آن بئس ا لمصیر گشودند:
در این معامله ا بن زیاد بیخود مست دوید جانب دارالاماره و در بست
ز بیم جان بطپش همچو بید میلرزید ز ا بر فتنه بر ا و سنگ تیر میبارید
یکی بطعنه که ای بی پدر درنگت چیست اگر تو خانه نشینی بخلق جنگت چیست
یکی بفحش زبان تیز کرد و چون خنجر یکی ز قهر و غضب میزدی لگد بر در
یکی به لعن یزید و یکی بطعن زیاد یکی علانیه دشنام بر معاویه داد
چون کار بر آن لعین تنگ شد ار هراس چون گاو خراس بگرد خود میگردید، پس کثیر ا بن شهاب و محمد ا بن اشعث و شیث ابن ربعی و شمر ذی ا لجوشن را طلبید، بعضی را بمبان اصحاب مسلم و جمعی را ببام قصر فرستاده مردم را از عاقبت حرب شدیداً تحذیر نموده گفتند ای اهل کوفه برخود وعیال خویش رحم کنید، اینک لشگرهای شام می رسند و شمارا تاب مقاومت ایشان نیست، بعد ا ز دست یافتن مردان شمارا قتیل و زنان شمارا باسیری میبرند و امیر فرموده اگر دست از یاری مسلم بردارید و متفرق شوید عذر تقصیر شمارا از یزید خواسته و با شما احسان و بخشش نماید، کوفیان بیحیا از ا ستماع اینسخنان شیوهء بیحیائی پیش گرفته دست از یاری آن بزرگوار برداشتند، هریک با علمهای افراخته رو بمنازل خود هریک بگوشهء خزیده و هرتن به بیغولهء آرمید و از آن جماعت سی تن باقی ماند
آسمان را رنج و راحت بیگمان آید همی آری آری هر بهاری را خزان آید همی
ایکه عمری در هوای سود سودا کردهء اصل این سرمایه را آخر زیان آید همی
چشم عبرت باز کن برکوفی و مسلم نگر اهل بیعت در قتا لش با سنان آید همی
ا نقلاب کوفه را بگذار تا روز دگر تا چها برمسلم از این کوفیان آید همی
همی القصّه چون مسلم غدر ومکر کوفیان مشاهده نمود برای ادای نماز بمسجد رفت تا از نماز فارغ شده ده تن مانده بود و چون از در کنده بیرون آمد احدی نماند
چون نظر کرد بر یمین ویسار لیس فی ا لدار غیره دیّار
آن بزرگوار حیران وسرگردان مانده نه آشنائی، نه راه بجائی، نه یاری، نه معینی ، نه خانهء نه منزلی ، نه همزبانی، پرده ظلمانی شب جهان را فرو گرفته با یکشهر دشمن راه بدوستی ندید مضطرب گذارش بدر خانهء زنی طوعه نام افتاد بر در سرا ئی انتظار کسی را دارد،
مسلم گفت یا امة الله میتوا نی آبی بمن دهی که بسیار تشنه ام، خداوند عا لم از تشنگی قیامت خلاصی بخشد تورا، آن زن بخانه رفت قدحی آب خوشگوار آورده بمسلم داد و بسبب کوفتگی و درماندگی ساعتی تکیه به دیوار داده مکث نمود، طوعه گفت ایجوان در اینوقت شب ما ندن تو در اینجا مناسب نیست شهریست پر آشوب بخانهء خود روان شو مسلم گفت:
من از جواب تو ایزن بکف بهانه ندارم بر آستان تو هستم غریب و خانه ندارم
چو طایری که بهر شاخ میپرد ز نها لی سری بزیر پر آورده آشیانه ندارم
ز بسکه تیر جفا پر گشوده از پی قتلم بغیر سینهء مجروح خود نشانه ندارم
پرم شکسته ز سنگ جفای فرقهء بیدین خزان رسیده بگلزار و آب و دا نه ندارم
طوعه گفت ایجوانمرد توکیستی و نام تو چیست و غریب کدام دیاری مگر مردم این شهر نیستی مسلم گفت:
منم از جفای فلک بی نصیبی ستمدیده بی یار و مسکن غریبی
منم مسلم ابن عقیل ای وفا کیش نه یاری ز بیگانه دارم نه از خویش
من ازسلسلهء پیغمبر عربم و با حسین ا بن علی از یک نسبم، اهل کوفه دست از یاریم برداشتند و باینحال که مشاهده میکنی بیکسم گذاشتند، اکنون راه بجائی ندارم و همه جا نمیتوا نم رفت آیا میشود ا مشبی مرا پناه دهی که در روز قیامت در پناه رحمت ایزدی آرام گیری طوعه چون نام مسلم شنید در قدم مبارکش افتاد و عرضکرد:
خوشا بزمی که نور ماه تابد بر در و بامش
خوش آن جا ئی که اندر مقدم شاهی است آرا مش
خوش آن مفلس که ناگه گنج مقصودش بدست آید
خوش آن لب تشنه کز تسنیم وکوثر پر شود جامش
بسم الله قدم بخانه رنجه فرمائید و کاشانه ام را رشک گلستان ارم نمائید، پس آنجناب بخانهء طوعه چون ماه در حجاب آرمید، امّا چون ا بن زیاد از تفرقهء اصحاب مسلم مطّلع شد در همان شب بمسجد رفته منادی بکوفه ا نداخت همه مردم باندک زما نی بمسجد جمع شدند پس ا بن زیاد بمنبر بر آمده گفت ایها ا لناس مسلم بر امام زمان یعنی یزید ا بن معاویه خروج کرده هر که خبر ا و بمن رساند دیهء خون ا ورا بجای مزد میدهم و اگر خبر باشد و افشای ا و ننماید خون وما لش بر من حلال ا ست، پس از منبر بزیر آمده بدارالاماره رفت بلال پسر طوعه نیز بخانه آمد چون دید مادرش تردد بیکی از خانه ها بسیار دارد با لحاح و مبالغهء بسیار بر احوال مسلم اطلاع یافته سکوت کرد
صبح چون دست جفا شعلهء بیداد افروخت رسم مهمان کشی کوفه بآنشخص آموخت
طمع جایزه بردش بسوی ابن زیاد مذهب و ملّت نادا شته آورد و فروخت
باعث کشتن مسلم شد و در خونش رفت خاک عا لم بسرش خرمن ایمان را سوخت
پس بنزد ا بن زیاد رفته کیفیت را بدست آویزی محمد ا شعث باو حا لی کردند آن ملعون بسیار مشعوف شده سیصد سوار بهمراهی ا بن ا شعث بگرفتن آن بزرگوار مأمور کرد، امّا مسلم سر بزا نوی فکرت نهاده:
بکنج خانه بنشسته دلسرد برای خود ز هر سو چاره میکرد
گهی از غصّه میزد دست بر دست بمژگان عقد مروارید می بست
بناگه دید هر سو از چپ و را ست صدای دار و گیر از شهر برخا ست
بدل گفتا که مرگم رهبر آمد چنان دا نم که دشمن بر سر آمد
فلک زین رسم و آئینی که دارد مرا آخر بدشمن میسپارد
بناچار از مقام خویش برجست سپر بر پشت و خنجر برمیان بست
زخشم ا فشرده بر کف قبضهء تیغ برون آمد چو مهر از پردهء میغ
گروهی دید افزون ا ز ستاره هجوم آورد با طبل و نقاره
برایشان حمله ورشد همچوخورشید تو گوئی در نیستان شعله پیچید
یکی را سینه با خنجر دریدی یکی را حلق با پیکان بریدی
هرآنکس را که را ندی تیغ برسر بصورت هیکلی گشتی دو پیکر
شنیدستم که آنفرخنده ضرغام جوانان را فکندی بر سر بام
ز دشمن هر طرف دست و سر افکند بخلق کوفه روز محشر افکند
بیک حمله چهل وپنج نفر و بروایت دیگر صد وپنجاه نفر از آن فرقهء بیدین را زهر مرگ چشا نید و این رجز را میخواند:
اَ قَسمتُ لا اَقتل الّا حرّا وَاِن رَاَيتُ الموتَ شيئاٌ نکرا
اويخلطُ البارد سخنا مراً رد شعاع الشمس فاستقرا
کل امرءِ يوم ملاق شراٌ افاق ان ا لذاب ا و اغرا
چون کار بر ایشان تنگ شد محمد ا بن اشعث بنزد ا بن زیاد بد فرجام پیغام داد که مارا پیاده و سوار چند مدد کن که مسلم اکثر این قوم را رهنمون شهر بند عدم نمود، ا بن زیاد گفت مدعی یکتن بیش نیست از عهدهء ا و برنیائی، شاید تو را بجنگ شجاعتری از مسلم بفرستند مانند حسین ا بن علی آنوقت بطریق اولی تاب مقاومت نداری، ا بن اشعث در جواب گفت تورا گمان مرا بجنگ بقا لی از بقالان کوفه فرستادهء ، مسلم شمشیریست از شمشیرهای رسولخدا ، مأمور نکردهء مرا مگر بسوی ضرغام خون آشام از سلسلهء بیوه کنندگان زنان عرب پس پانصد سوار دیگر بیاری ا و فرستاد آنجناب بهر طرف حمله میکرد مانند بنات ا لنعش پراکنده میشدند و امّا از بسیاری تیر که بر بدن نازک آنجناب آمده بود پیکر همایونش برای پرواز ا وج سعادت پر برآورده بود، با وجود اینحال وجراحت بیشمار چنان میکوشید که از حیرت فلک را سر انگشت هلال بر دهان مانده از بسیاری جراحت و ماندگی این رجز میگفت:
هو الموت فاصنع وبک ما انت صانعٌ
فانت بکاس الموت لا شک جازعٌ
فاصبر لامرالله جل جلاله
فحکم قضاء الله فی الخلق رابع
زمانی تکیه بر دیوار دادی گهی با خصم در جنگ اوفتادی
ولی از کوشش و تحریک بسیار فتاد از بیخودیها دستش از کار
قضا دست اجل زد بر قفایش زبون شد پنجهء زور آزمایش
زهرجانب زدندش ا ز چپ و ر است بآن شدّت که اهل کوفه میخواست
بفرق و کتف و چشم و صورت ا و تگرگ سنگ میآمد ز هر سو
یکی بر پشته های هیزم و نی فکنده آتش و میریخت بر وی
یکی ا ندر دهانش تیر میزد یکی بر تارکش شمشیر میزد
که ناگه از کمین بکر ابن حمران زدش تیری که برلب خورد و دندان
لبش چون غنچهء سیراب بشکفت بزخمی گوهر دندان ا و سفت
چه آن ناپاک بر درج گهر زد کنارش یک گلستان لاله سر زد
پس محمد ا بن اشعث فریاد برآورد که ایمسلم سعی بیفایده و کوشش بیحاصل را ثمری نیست ، اکنون بیا تو را ا مان داده بنزد ابن زیاد ببرم آنجناب فرمود از امان کوفیان ایمن نیستم و برقول شما اعتمادی ندارم:
من این بلیه ز اجماع کوفیان دارم شکایتی نه ز اختر نه ز آسمان دارم
ز بعد مرگ علاجی ز نوشدارو نیست مرا امان چه دهی شکوه از امان دارم
ناگاه ملعونی از کمین بر آمده نیزهء بر پشت آن بزرگوار زد که برو در افتاد از چهار جانب هجوم آوردند و او را دستگیر نمودند:
بلی از ضعف طا لع شیر از نخجیر میما ند اجل چون رهبر آمد دست از شمشیر میما ند
چه سود از تیر و تیغ و جوشن و رخش است در میدان چه مرگ آمد تهمتن ا ز شغاد پیر میماند
پس اسلحهء اورا گرفته ودستهای ا و را محکم بستند و بر ا ستری سوار نموده بدارالاماره ابن زیاد کفر بنیاد بردند، در آنحا لت عطش بر آنجناب مستولی شده آب طلبید مسلم ا بن عمرو لعین گفت یکقطره آب نخواهی یافت تا حمیم جهنم بیاشامی، آنجناب گفت مادرت بعزایت بنشیند ایسنگین دل بیحیا تو از من سزا وارتری بشرب حمیم وخلود در جحیم، پس آنجناب از ضغف تشنگی تکیه بر دیوار زده عمرو ابن حریث چون ا ین حالت مشاهده کرد غلام خود را فرمود قدحی آب برای آن بزرگوار آورد، چون خواست بیاشامد قدح از خون لبا لب شد، آب را ریخت دیگری خواست آن نیز چنین شد، تا در مرتبه سیّم دندا نهای مبارکش در قدح ریخت:
چون دید قدح حرارت ا و خونشد دلش از خجالت ا و
گفت ای ز غمت جهان مکدر امروز ز آب کوفه بگذر
آبی که نشاند ا ز تو این تاب در کوفه نباشد این چنین آب
شخصی که علی تو را کفیلست آخر نه برادر عقیل ا ست
یک لحظه دگر ز دست حیدر سیراب شوی ز آب کوثر
باب تو در ا نتظار باشد در کوفه ترا چکار باشد
در اینوقت فرستادهء ابن زیاد مسلم را بحضور آن عنود برد، مسلم چون داخل شد سلام نکرد، ملازم ابن زیاد گفت چرا سلام نکردی، گفت ساکت شو وای بر تو پسر زیاد امیر من نیست، در سلام نکردن این روسیاه سلامتی دین و دنیا نمی بینم، پسر زیاد گفت اگر سلام کنی و اگر نکنی تو را خواهم کشت، ای عاق و ا ی پراکنده کننده اهل اتفاق، بر امام زمان خروج کردی و جمعیت مسلمانان را پراکنده ساختی، مسلم گفت دروغ گفتی جمعیت مسلمانان را یزید و پدر ا و متفرق ساختند و امام زمان بغیر حسین ابن علی کسی نیست، و رخنه در دین تو و پدر ولدا لزنای تو افکندید، ابن زیاد بخشم آمده و ناسزای بسیار بحضرت امیرا لمومنین و عقیل و امام حسن و امام حسین گفت مسلم در جواب گفت:
ایروسیه تو مذهب دیگر گرفتهء ایّام کفر خویشتن از سر گرفتهء
نام کسی مبر که خدا کرده وصف ا و آری تو نخل کفری و این برگرفتهء
دانستهء حسین و حسن را چو دیگران مرجانه را تو دخت پیمبر گرفتهء
با من بگو زیاد پدر داشت یا نداشت نسل ثقیف را تو چو حیدر گرفتهء
لایق به ناسزا پدر تست یا یزید کز حکم ا و تو عرشهء منبر گرفتهء
ایروسیاه چون میدا نم مرا خواهی کشت بگذار کسی را وصّی خود کنم چون اذن یافت رو بابن سعد کرد وگفت یابن سعد مرا باتو قرابتی است وصایای مر قبول کن، آنملعون بنابخوش آمد ا بن زیاد گوش بحرف او نداد، ابن زیاد گفت ای پسر سعد مسلم با تو خویش است بشنو وصایای اورا آنملعون دست اورا گرفته بکناری برد و گفت ای پسر عم بگو وصیّتهای خود را مسلم گفت:
دارم سه وصّیت ای پسر عم یکیک بتو میشمارم ایندم
در کوفه ذلیل وخوارم ا مروز مقروضم و قرض دارم ا مروز
جنسی که در این دیار دارم تیغ و زرهی بکار دارم
بفروش و مطا لبم روا کن در کوفه تو دین من ادا کن
دیگر چه جدا شود سر من مگذار بخاک پیکر من
از مهر مرا بخاک بسپار وز راه عبور خلق بردار
گر زانکه مرا کفن نکردند رحمی ز جفا بمن نکردند
با کهنه لباس ها که دارم غسلم ده و در لحد گذارم
اینمطلب سیمین که دارم دینی است بگردنت گذارم
دا نم که حسین سه روز دیگر آید بسواد کوفه یکسر
بنویس عریضهء بآنشاه کز شورش کوفه نیست آگاه
کای سبط رسول با خبر باش از ملک عراق برحذر باش
از بیعت کوفیان بیندیش برگرد برو بمسکن خویش
قومیکه به بیعت تو بودند ا لحق که حمایتم نمودند
درکشتن مسلم از سر قهر آوازه فتاد در همه شهر
در کوفه میا که خوار گردی آرایش چوب دار گردی
دستی که به بیعتم گرو بود از خون دلم خضاب بنمود
آندل که هوای یاریم داشت وانکو سر جانسپاریم داشت
از دور بمن نظاره میکرد در کشتن من ا شاره میکرد
آنانکه نخست عهد بستند رفتند و بخون من نشستند
این اوّل و آخر کلام ا ست برگرد که روز من تمام ا ست
پس ابن سعد برخاسته ا فشای وصایای آن حضرت نمود، ابن زیاد گفت خدا قبیح کند روی ترا که بد امینی بودهء بخدا سوگند اگر راز خود را بمن اظهار میکرد، در اخفای آن میکوشیدم و بوصیت ا و عمل میکردم، ولیکن مارا بمال او طمعی نیست و چون اورا کشتیم از دفن او مضایقه نداریم و امّا حسین ا بن علی اگر قصد ما نکند ما عزم جدال ا و نداریم، پس امر کرده بکر ا بن حمران ملعون را که در آنروز مسلم ضربتی باو زده بود ا و مسلم را بقتل آورد پس آن نابکار دست آن بزرگوار را گرفته ببام قصر برد و آن حضرت را بزیر تیغ نشاند مسلم بهر طرف نظاره کرد دادرسی ندید:
گردن بزیر تیغ و دل اندر هوای جان روکرد سوی قبلهء مقصود ا نس و جان
کی زادهء رسول برایت شدم شهید دارم غمی که دست من از دامنت برید
در رزم دشمنان تو چندا نکه تاختم سر را بباد دادم و کاری نساختم
اکنون بزیر تیغم و جلّاد بر سر ا ست من بفکر جان و او بتمنای دیگر ا ست
گر کوفه در تصرّف دشمن گذاشتم دارم خجا لت از تو که یاور نداشتم
با آنکه دادرس نشد از کوفه یک کسم سستی نکرده ام بسر اکبرت قسم
نعشم بکوفه ماند و سرم سوی شام شد بادا بقای عمر تو از من تمام شد
یک حسرتم بدل بود ایشاه ارجمند دارم دو طفل بیکس و درکوفه مانده ا ند
پس آن بزرگوار رو یقبله نشست و گفت اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله و ان عليا ولی الله، چون جلاد خواست تیغ فرود آورد دستش خشگ شد چون خبر با بن زیاد رسید خندید وگفت چون امری بغیر عادت بوده نتوا نست مرتکب شود پس شامی دیگررا باینکار نامزد کرده
یکی بیدادگر از شامیان دید بمیزان عمل چون نیک سنجید
بصورت از خدا بیگانهء دید مجسم کفر آتش خانهء دید
بدل گفتا همانست اینجفاکار که مسلم را کشد بر چوبهء دار
باو دل داد کاین منصب فن تست که خون مسلم اندر گردن تست
قدم بگذار و در قتلش مکن دیر بیک ضربت خلاصش کن ز شمشیر
بزیر افکن تنش را از سر بام لگد کوبش کن اندر معبر عام
بیار ا ندر حضور من سرش را معلق کن ز ایوان پیکرش را
پس آن شامی بکار آن بزرگوار پرداخته در روز سیّم ذی الحجه ا لحرام بشهدای اهلبیتش ملحق ساخت پس ا بن زیاد بیدادگر امر کرد ها نی را دست بسته و پای در زنجیر آوردند چون چشم ا و بر سر مطهر مسلم ا فتاد طپانچه چند بروی خود زد و گفت
تازه مهمان من ایکشته شمشیر جفا شرمسارم ز تو ای پیشرو اهل وفا
من نکردم بتو یک خدمت شایسته زدل تو بخون خفته و من مانده زروی توخجل
لیک بعد از تو بقتل من اگر تاخیر است در میان من و تو فاصله یک شمشیر است
تن تنها بکجا میروی ایجان جهان صبر کن میرسم اینک ز قفا قطره زنان
پس هانی را نیز جان نثار کوی وفا ساختند و پیکر شریفش را در پهلوی نعش پاک مسلم انداختند و سر هر دو بزرگوار را بسوی ملک شام وحضور یزید پلیدروانه نمود عبدالله ابن زبیر اسدی در قتل مسلم وهانی شعری گفته
فان کنت لا تدرين ماالموت و انظری
ا لی هانی فی السوق و ابن عقيل
ا لی بطل قد هشم السيف وجهه
وآخر بهوی من جدار قتيل
اصا بهما امر ا للعين فاصبحی
احاديث من يسری بکل سبيل
تری جسداً قد غير ا لموت لونه
و نضج دمً قد سال کل مسيل
فتی کان احيا من فتاه حييه
واقطع من ذی شفرتين صقيل
ايرکب ا لسماء ا لهما ليج آمنا
و قد طالبت مذحج بدحول
تطيف حفا فيه مراد و کلهم
علی رقبه من سائل و مسئول
فان انتم لم تتار و ا باضيکم
فکونو بقايا ارضيت بقليل
الا لعنه الله مع القوم الطالمين
ایطایر ا ندیشه مگر بال و پرت نیست آسوده بکنجی و هوای وطنت نیست
پنداشتی از کشتن مسلم فلک آسود تشویش ز احوال دو زیبا پسرت نیست
سر زیر پر آورده بکنج قفس از بیم بیدا نه و آبند گما نم خبرت نیست
در سینه گره بسته بدل عقدهء پنهان بگشا سر این زخم مگر نیشترت نیست
ای نوح میا سای که در ساحل جودی برخاسته سیلی که ز طوفان گذرت نیست
خجلت بری ایدیده که در مجلس ماتم بر سیخ مژه لخت کباب جگرت نیست
از گرگ گرفتی و بجلّاد سپردی ایچرخ مگر رنجی از این خوبترت نیست
ای آه نه تاًثیر نه تیری بکما نی ای نخل غم از پای درافتی ثمرت نیست
خونشد فلک ا ز زمزمه و نوحهء قهری ای نا له چرا بر دل حارث اثرت نیست
ا لهی از بحار معرفتت بیکی قطره قانعم اگر نصیب آید، زیرا که مریض بدارا لشفای طبیب آید، ا لهی سحاب رحمتت بر در و دشت ریزان ا ست و این گنه کار تودهء خاکی از ایشان ا ست، دستم گیر اگر چه قدم درراه ندارم، عذرم پذیر که من از قول و فعل خود شرمسارم ، ا لهی نه آمرزش را بر تو نقصان است و نه بخشش را بر تو زیان زیرا که:عادتک الاحسان الی المستعين وچند وچون را با تو گنجایش نیست زیرا که بیرونی از آن و این:
ای نام خوشت جوهر شمشیر زبا نها و زیاد تو خون دردل یاقوت به کا نها
ایحمد تو پیرایهء ا لفاظ معا نی وی شکر تو آرایش تفسیر بیا نها
ای مهر تو ویران کن بنیاد صبوری وی شوق تو یغما ئی کالای روا نها
ای ذات ترا قدر و جلال تو شناسا ای وصف تو بیرون از همه وهم وگما نها
ایغلغلهء شور تو در هیکل اجسام هم سلسلهء مهر تو در گردن جا نها
بیدام قضای تو نه صیاد و نه صید است تا بسته سهام قدرت زه بکما نها
از شوق دمد گلبنی از ساعد هر شاخ تا تربیت غنچه کنی فصل خزا نها
جز عجز ببازار بلاغت نتوان برد هر جا که بوصف تو گشایند دها نها
بندیان زنجیر ستم ومحبوسان زندان ا لم جراحت ناسور دلها را به نیشتر بیان گشوده ا ند و گوهر اشک مستمعین را از قصّهء جانگداز طفلان مسلم بر طبق اخلاص نهاده عرض نمودند، که حکایت شهادت آن دو نوگل بستان عقیل بنا بر تمثیل در روایات مختلف ایراد شده بنا بر بعضی اقوا ل آنکه مسلم رضی الله عنه از فرط اشتیاق و نهایت محبت که با ایشان داشت آنهارا با خود بکوفه برد روزیکه از منزل هانی بمحاربه میرفت ایشانرا بخانهء شریح قاضی فرستاد ونهایت تاًکید ومبا لغه در حفظ ایشان نمود چون مسلم شربت شهادت چشید بعضی از غمّازان که پرده دری را سرمایهء اعتبار خود ساخته این حکایت را بابن زیاد رسانیده گفتند
مسلم شهید کینه شد امّا در این دیار گویا دو ناز پرور ا و مانده یادگار
بر پای نونها لی اگر تیشه میزنی آن به که اصل ریشه ا ش از بیخ برکنی
دیدم بسی درخت کهن باغبان برید وز بن بسی نهال برومند سرکشید
بعد از ا ستماع این خبر ابن زیاد بد گهر منادی بکوفه ا نداخت که پسران مسلم در خانهء هر که باشد بعد از ظهور آن خانه را غارت کنند وصاحبخانه را بقتل آورند چون شریح بر مضمون اینقصه مطلع شد گفت:
واحسرتا که آتش دل برزبان رسید واحسرتا که چرخ کما نرا بزه کشید
این رازسر بمهر که در دل نهفته بود در حیرتم که ا بن زیاد از کجا شنید
آندوطفل را از تشویش حال شریح شکی بخاطر بهمرسیده گفتند ایهاا لقاضی تورا جه شد که چنین بی اختیار گریه میکنی مگر پدر مارا بلیّه روی داده است شریح را نه دل آنکه شهادت پدر را اظهار کند ونه روی آنگه گوید درطلب شما منادی بشهر ا نداخته اند، متفکر سر بگریبان حسرت فروبرده مسا محه مینمود طفلان مبا لغه بسرحد اطناب رسانیدند و شریح در کتمان میکوشید چون مبا لغه و ا لحاح ایشان بحدّ نهایت رسید شریح با زبان گله آمیز گفت اینور دیدگان:
دارم حکایتی که نهفتن نمیتوان ا ین طرفه مشکلی است که گفتن نمیتوا ن
دست ظفر ز کوفه و فتح از یزید شد خاکم بفرق باد که مسلم شهید شد
بیکس بکوفه ما ند و کسی یاریش نکرد یکتن پس از وفات عزاداریش نکرد
رأ ًسش کنون به نیزه سوی ملک شام شد پنهان چرا کنم که ز مسلم تمام شد
خدا شمارا صبری درمصیبت ا و عطا کند آن بیکسان از ا ستماع اینسخنان فریاد یا ابتا بفلک رسا نیدند چندا ن بر سر و صورت زدند که چون صورت بیجان از حرکت افتادند:
یکی میگفت بابا من فدای جسم صد چاکت یکی میگفت بابا من هلاک روی پرخاکت
یکی گفت ای پدر در کوفه مارا آشنائی نیست یکی گفت ای پدر درشهرمارا ره بجائی نیست
یکی گفت ای پدر آواره از شهر و وطن مردم یکی گفتا بچنگ دشمن آخر بیکفن مردم
یکی گفتا پدر غسلت که داد وکرد تکفینت یکی گفت از بنی هاشم کسی آمد ببا لینت
یکی گفتا پدر ویرا نه کردی منزل مارا یکی گفتا شکستی هم دل و هم محفل ما را
شریح گفت اینوردیدگان شرم دارم از آنکه گویم ا بن زیاد در طلب شما در کوچه وبازار منادی افکنده که شمارا بقتل رساند خاموش باشید، آن ستمزدگان چون نام قتل خود شنیدند از بیم جان دم فرو بستند و مهر سکوت بر لب زدند پس شریح هر یک را پنجاه دینار زر داد و ا سد پسر خود را گفت
شنیده ام کاروا ن بسمت حجاز میرود این دو طفل را بدست شخصی از ا هل صلاح بسپار که بمدینه برساند، وقتی رسیدند که قافله کوچ کرده بود، تا سیا هی ایشان از دور نمایان بود ا سد پسر شریح گفت اهل قافله نمایان است تعجیل کنید خود را بآنها رسا نید و ایشان را وداع کرده مراجعت نمود آن دو طفل قدری راه طی نموده سیاهی قافله از نظر افتاد از غایت اضطراب و وحشت نمیدانستند بکجا میروند محمد برادر بزرگ بابراهیم گفت:
ای برادر بخدا نیست دگر هم نفسی کاروان رفته در اینورطه نمانده ا ست کسی
ساربانرا نه هدی بر لب و نه شمع بدست نه پی ناقه نمایان نه صدای جرسی
هر طرف دست جفا در پی خونریزی ماست در ره سیل پیاپی چکند مشت خسی
از چپ و را ست بهم راه بیابان گیریم در تک و پوی ز هر سو بشتا بیم بسی
یا من از دا من ایندشت رهی مییابم یا تو از جانب دیگر بدلیلی برسی
پس متوحش در اطراف شهر میگشتند ناگاه جمعی از عسسان بآنها برخورده گرفتند و در همانشب ایشانرا به نزد ا بن زیاد بردند، آن ملعون ایشا نرا بزندان فرستاده در حراست ایشان ا هتمام بلیغ نمود و و وقایع محبوسی ایشانرا به یزید قلمی داشت امّا چون آن دو بیکس در قفس زندان چون زبانه در جرس آسودند:
ز بیم خود بزندان آرمیدند امید از خویش و از یثرب بریدند
یکی گفتا فلک از راهم افکند یکی گفتا قضا در چاهم افکند
یکی از بهر مادر ناله سر کرد بکنجی گریه بر حال پدر کرد
یکی گفتا که بخت از ما رمیده یکی میگفت مرگ من رسیده
یکی گفتی خدا رحمی نماید که ا مشب را سحر از پی نیاید
یکی گفت آسمان باشد بکینم ا لهی روی فردا را نه بینم
زندان بان که مرد پاک طینتی بود ار جملهء خوبان و از شیعیان و دوستان اهلبیت بود نامش مشکور بود چون گریه و زاری ایشان ملاحظه نمود گفت:
ایدو طفل مه جبین آرام جان کیستید مایهء امید و شمع دودمان کیستید
رشک گلزار ارم شد صحن این ظلمت سرا ایدرخشان آفتاب از آسمان کیستید
محمد گفت ایمرد:
ما پر شکسته گان که گرفتار این غمیم از دودمان احمد و اولاد مسلمیم
شد کشته باب ما ز ستمکاری فلک ما نیز از برای شهادت مصمّمیم
چون مشکور نام مسلم شنید خود را در قدم ایشان ا نداخته گفت هزار جان من بفدای شما اگر هزار مرتبه مرا بکشند شما را بدست نخواهم داد، پسر زیاد هر چه میخواهد با من بکند پس ایشانرا در شب آورد تا سرراه قادسیه و ا نگشتر خود را بایشان داد وگفت از همین راه بروید تا قادسیه ا نگشترم را ببرادرم که در آنجا مسکن دارد بدهید، شمارا بمقصد خواهد رسانید طفلان ا و را دعا گفته روا نه شدند اتفاقاً از برگشته گی بخت سرگشته باز راه را گم کردند و تا صبح بگرد شهر کوفه میگشتند :
بلی صیدیکه دارد اضطراب از کوه میا فتد ز بیم یکتن ا ندر لشگری ا نبوه میا فتد
قضا چون با اجل همدست شد مرگ از کمین آید حریف از اجتماع خصم در ا ندوه میا فتد
ز حیرا نی عجب نبود که از زندان بچه ا فتد که طفل بی حمایت زود از ا شکوه میا فتد
چون صبح در ماتم آن بیکسان گریبان چاک زد ، خود را در کنار کوفه دیدند مضطرب و هرا سان نخلستانی بنظر ا یشان آمد، خود را بآنجا رسانیده بدرختی پنهان شدند، چون هنگام نماز پیشین بود دیدند کنیزی آفتابهء در دست دارد، داخل نخلستان شد چشمهء آبی بود که آب بردارد و ناگاه نظرش بر ایشان افتاد:
چه دید آنکه دو گوهر خزیده در یک درج طلوع کرده دو رخشنده مهر از یک برج
ز بیم صرصر کین از حیات خود ماًیوس نهفته ا ند ز حسرت چو شمع در فانوس
دو عندلیب بیک گلبن آشیان دارند ولی هراس ز گلچین و باغبان دارند
هنوز سبزهء خط نا دمیده بر رخشان ولی ز برق حوادث گرفته رنگ خزان
کنیز پرسید اینور دیدگان شما کیستید و در این درخت پنهان برای چیستید، طفلان گفتند ایزن ما دو کودک یتیم و غریب هستیم، پدر ما را کشتند و اکنون داعیه قتل ما دارند از بیم دشمن در اینجا
پنها نیم، کنیز گفت شاید شما طفلان مسلم باشید همینکه نام پدر را شنیدند بی اختیار بنیاد صبوری را بسیلاب ا شک داده بگریه ا فتادند و گفتند ایزن:
توکیستی فلکت سوی اینمقام کشیده کسی حیا و مروت ز اهل کوفه ندیده
زحال ما دو ستمدیده ایضعیفه چه پرسی مگر بگوش تو از سرگذشت ما نرسیده
نه ما دو سر و خیابان مسلم ابن عقیلیم غریب و بیکس و درمانده ا یم و چاره نداریم
عدو بقصد سر و جان و ما بدرد یتیمی بوحشتی که ز عقرب رسد بمار گزیده
تورا قسم بخدا سرّ ما بپوش ز مردم که رنگ بر رخ ما از مخافت تو پریده، کنیز عرضکرد اینور دیدگان خاطر جمع دارید که من از دوستان اهلبیتم و از مقالات شما در خجالت، خاتونی دارم که از جملهء شیعیان است وخاک قدم شما را بر دیده میکشد، بیائید بزودی شما را نزد وی برم پس باتفاق ایشان بسوی خانه روا نشد، چون بنزدیک خانه رسید پیشتر خود را بخاتون رسانیده، گفت بشارت باد تورا اینک پسران مسلم را بخانه آوردم، خاتون از غایت شادی مقنعه بمژدگا نی دا د و آن کنیز را آزاد کرد و باستقبال آن دو طفل بیرون آمد و با سر و پای برهنه خود را بپای ایشان افکنده میبوسید و میگفت:
مشرف ساختید از لطف این ویرانه منزل را زهی طالع که بیند تیره روزی بخت مقبل را
من آن مستسقیم کز لجّه عمّان نیاسایم بحمدالله ز کوثر یافتم آسایش دل را
مسیحا ئی ببالین آمد ای بیمار غم برخیز تو ای بسمل منه از چنگ خود دامان قاتل را
پس آن زن صا لحه ایشانرا در منزل نکوئی جا داده و بخدمت ایشان مشغول و بکنیز گفت این راز را مخفی دار ودیگری را مطّلع نگردان، مبادا شوهرم آگهی یابد امّا چون خبر گریختن طفلان مسلم
بابن زیاد ملعون رسید مشکور را طلبید و گفت پسران مسلم را حاضر کن وا ّلا گوشت بدنت را بتازیا نه فرو میریزم، آن نیکبخت گفت ایشانرا برضا جوئی خدا مرخص کردم شاید پیغمبر از من خوشنود شود پسر زیاد گفت از من نترسیدی که چنین عمل کردی، مشکور گفت ترس از خدا اولی وا نسب ا ست تا از تو ترسیدن، ابن زیاد در غضب شدگفت این زمان تورا بایشان برسا نم پس ا مر کرد که ا و را بعقابین کشیدند و فرمود پانصد تازیانه باو بزنند پس آن بیگنه را بعقابین کشیدند:
چون زدندش اولّین مضراب گفتا یا کریم اول کار ا ست بسم الله ا لرحمن ا لرحیم
چون زدندش دویمّین گفت ایخداوند غفور بر من مظلوم صبری ده که هستم نا صبور
چون زدندش سیمین گفت ای کریم بیزوا ل عفو کن جرم و گناهان من بشکسته حال
چون زدندش چارمین گفتا ا لهی چاره کن یکنظر بر حال این محنت کش آواره کن
پنجمین مضراب چون بر کتفش آمد گفت آه شاهدی یارب که هستم زین جنایت بیگناه
چونکه شش ضربت زدندش گفت ایحیّ قدیم مصطفی را در قیامت کن شفیعم یا کریم
چونکه بر کتفش رسید آثار هفتم تازیان دم فرو بر بست و شد خاموش و افتاد از زبان
پس هیچ نگفت تا پا نصد تازیانه تمام شد، چون عطش بروی غلبه کرد آب طلبید چون خواستند آب
با و بدهند ابن زیاد ما نع شد و نگذاشت و ازضربت تازیانه تمام گوشت اعضای ا و ریخت پس جمعی شفاعت او نمودند، ا و را از عقابین بزیر آوردند آن پاکیزه نهاد چشم باز کرد و گفت مرا از حوض کوثر سیراب کردند و جان بجان آفرین تسلیم نمود رحمت الله عليه، امّا آن زن صا لحه که فرزندا ن مسلم را در جائی پنهان نموده ومتوجه دلنوازی ایشان بود و آن دو مظلوم از رنج راه سر ببا لین استراحت نهاده بخواب رفتند:
هنوز ساعتی از شب نرفته پنج وچهار دوغمرسیده چه خفتند فتنه شد بیدار
که ناگه از طرف کوچه آتشی سرزد رسید حارث و از قهر حلقه بر در زد
ز بسکه آتش دل از لبش زبانه کشید ز در درآمد و بیخود بکنج خانه دوید
نشست وگفت که صد تیر بر جگر دارم چه رنجها که از اینچرخ کینه ور دارم
زن گفت ایمرد کجا بودهء و اینگونه غم و تاًسف برای چه میخوری حارث ملعون گفت ا بن زیاد منادی بکوچه و بازار افکنده که پسران مسلم را مشکور از زندان رها ساخته رفته ا ند هر کس ایشانرا بیاورد از مال دنیا بی نیاز میکنم من از صبح تا بحال:
رنجها بردم بهر جانب شتابان آمدم عاقبت تیرم بسنگ آمد پشیمان آمدم
من نمیدا نم چو ماهی در تک دریا شدند یا چو مهر عا لم آرا در ثریا رفته ا ند
کوه ودشت و وادی و صحرا نمودم جمله طی نه نشانی یافتم ازکس نه آثاری ز پی
آنزن صا لحه گفت ایمرد تورا با دشمنی اولاد پیغمبر چکار است و از گرفتن طفلان مسلم چه منظور، از خدا بترس و مرتکب اینگونه ا مورات مشو، آنملعون گفت خاموش شو زن را با مصلحت مردان چکار است ا ندک طعامی بیاور که بسیار گرسنه ام، آن زن قدری طعام ا ز برای آن ظا لم مهیّا نموده بعد از تناول بخواب رفت، چون پارهء از شب گذشت محمد برادر بزرگ ا ز خواب بیدار شد دید ابراهیم در خوابست زبانحالش باینمضمون خطاب کرد:
ای رفته بخواب بیغم دل بر خیز که بر سر است قاتل
از کینهء آسمان بپرهیز طوفان ز سرت گذشته برخیز
برخیز که مرگ در کمین ا ست هنگام وداع واپسین ا ست
ایخفته مگر بخواب نازی برخیز که چارهء بسازی
ترسم که اجل زند شبیخون برخیز که بسته نعل وارون
ابراهیم متوحش از خواب برجست، محمد گفت ای نوردیده گمان دارم عمر بآخر رسیده زیرا که در خواب دیدم پدرم در خدمت محمد مصطفی وعلی مرتضی وحسن مجتبی در بهشت میخرا میدند ، چون نظر حضرت پیغمبر بر من ا فتاد گفت ایمسلم چگونه تاب آوردی این دو طفل را در میان ظا لمان کوفه گذا شتی، پدرم عرضکرد یا نبی الله اینک از قفای من میآیند و فردا نزد ما خواهند بود، ابراهیم گفت ای برادر بخدا قسم که من نیر اینخواب را دیدم، پس هر دو دست در گردن یکدیگر کرده آغاز گریه وزاری نمودند و بزبان حال چنین میگفتند:
ایشب تو مگر سحر نداری یا از دل ما خبر نداری
یا آنکه برای منزل ما ویرا نه در این سفر نداری
ای بخت بخواب رفتهء ما در کوفه مگر گذر نداری
در بستر ایندو طفل مظلوم یک مادر نوحه گر نداری
مردیم و ز کس وفا ندیدیم ای نا له چرا اثر نداری
ای باب غریب در کجا ئی ایکشته مگر تو سر نداری
در کوفه ز حال ما نپرسی یا قاصد نامه بر نداری
خوش باش که میرسیمت از پی دل واپسی از پسر نداری
ناگاه حارث بیدادگر از زمزمهء صدای آن دو طایر بشکسته پر سر از خواب مرگ برداشت، با زن خطاب کرد که این همهمه چیست که در خانهء ما ست و صدای کیست که بر در و بام پیچیده:
ایزن بگو بخانهء ما این چه شیونست پیچیده بانگ غلغله در کاخ و روزنست
زن مضطرب شده گفت:
ایمرد اینصدا که در این شب بپا بود دارم گمان ز خانهء همسایه ها بود
یکدم بروی بستر راحت بخواب رو در خانه نیست هیچکس آزرده دل مشو
حارث گفت:
فریبم میدهی ایزن ز گفتار درون پرده باشدرمز بسیار
پس از جا حرکت کرده و بسوی خانهء که طفلان بودند روانه شد زن بیچاره حیران رو بآسمان کرد و گفت :
ایدریغا پرده از کارم درید ای آسمان با دلی پر داغ امیدّم برید ای آسمان
گفتمت چندی برازم پرده پوشی ایفلک عاقبت کارم برسوا ئی کشید ای آسمان
چون حارث وارد خانه شد دید دو طفل سر بگریبان فکرت فرو برده گرم نا له و فغانند گفت :
ای دو سرو چمن آرا ز کدا مین چمنید ا ندر اینخا نه چرا از غم دل نا له کنید
آن بیکسان بگمان اینکه آنشخص از دوستان آل پیغمبر است، گفتند ایجوان ما دو طفل یتیم از فرزندان مسلم ابن عقیلیم که بجور وستم در کوفه کشتند ، حارث چون یقین کرد که ایشان طفلان مسلمند گفت :
عجیب عجیب که دوا شد ز آسمان دردم من ستم زده در کوه و دشت میگردم
بکنج خانه نهانست آب حیوا نم من از تعب بلب تشنه در بیابا نم
ز صبح تا بشب امروز در سراغ شما بکوه و دشت دویدم ز هر طرف چو صبا
آن دو طفل مظلوم از ا ستماع اینسخن از خوف جان خاموش شدند ، پس آن ملعون بیحیا از روی قهر طپانچه چند بر رخسار ایشان زد که از رشحهء خون نمونه خیابان چارگل گرفتند، از خون دهان لب ودندان ایشان رنگ مرجان پذیرفتند، موی گیسوان ایشان را بهم بست چنان بعنف کشید که برو در افتادند:
یکی میگفت رحمی کن که ما هستیم بی رهبر یکی میگفت مهمان توئیم از قتل ما بگذر
یکی میگفت مادر خانه ات یکشب نیاسودیم یکی میگفت دیشب ما بزندان ستم بودیم
یکی میگفت منّت نه بمن هستم دخیل تو یکی میگفت من بیچاره ام هستم ذلیل تو
یکی گفتا گناه من بگو آنگه به تیغم زن یکی گفتا خدا داناست تقصیری ندارم من
یکی گفتی تصّدق کن مرا از بهر طفلانت یکی گفتی ترّحم کن بما دستم بدامانت
یکی گفتی به یثرب مادر ما چشم در راه ا ست یکی گفتی که دستم از علاج و چاره کوتاه ا ست
پس آن بیدادگر ایشا نرا در خانه محبوس و قفلی چون دل خود بر ا و نهاد ، علی الصّباح که دست قضا گوی خورشید را چون سر آن بیگناهان در خون کشیده در میدان سپهر ا فکند ، آن سیه روی آندو طفل را بهم بسته مسلّح شد و از خانه ایشانرا بجانب قربانگاه برد، آن زن صالحه نیز با فغان و سوگواری در عقب ایشان روا نه شد، چون بکنار فرات رسید پسر آن ملعون وغلام او نیز متعاقب ایشان رسیدند اوّل حارث غلام را امر کرد که اینطفلان را بکش ، غلام گفت اگر مرا پاره پاره کنی من متعرّض ایشان نمیشوم :
من این ستم بآل پیمبر نمیکنم من ترک دین بقول تو کافر نمیکنم
بیرحم تر زخویش مرا دیدهء و بس خود را ذلیل چون تو ستمگر نمیکنم
پنداشتی مرا چو خود ایروسیاه دون خود را من ایلعین بتو همسر نمیکنم
مهمان خویش را نکشد هیچ بت پرست گوئی خداپرستم و باور نمیکنم
آن ملعون بر غلام حمله کرد آن بیچاره نیز بدفع ا و برآمد، با هم درآویختند ضربتی بغلام زد و او را از پا درآورد پس تیغ را به پسر داد و امر کرد او را بکشتن طفلان ، پسر گفت سبحان الله مرا بکشتن ا ین بیگناهان امر میکنی :
خاک بر فرق جوا نی که تو باشی پدر ا و حیف از آنکس که توئی قاتل بیدادگر ا و
کشته شد مسلم و بردند سرش را سوی شام تو ستمکاره کمر بسته بقتل پسر ا و
تیر بر کام و دلی کز غم ایشان نشود خون سنگدل آتشم آئین که نسوزد جگر ا و
بخدا قسم که هرگز چنین کارنکنم و تو را نیز نگذارم ، چون خواست قصد پسر کند زن بیچاره دوید ودامن ا و را بدست چسبید و گفت ای بیدادگر باین دو کس رحم کن:
ایسنگدل از خدا بیندیش آتش مفکن بخانهء خویش
این بیگنهان که دستگیرند در قید جفای تو ا سیرند
در کوفه حمایتی ندارند وا لله غریب ا ین دیارند
ایخانه خراب اینچه دین ا ست ایمان بخدا مگر چنین ا ست
با آل نبی چرا بکینی ا مید که روز خوش نه بینی
یارب نخوری ز عمر خود بر صدچاک شوی ز خنجر قهر
یارب که بخون خود در افتی در زیر سنان و خنجر افتی
جسم تو نشان تیر گردد فرزند و زنت ا سیر گردد
ایملعون اگر در کشتن ایشان جازمی و بطمع مال دنیا باینکار عازمی، ایشان را به نزد ابن زیاد ببر حارث گفت از آن ترسم ایشا نرا از من بگیرند و از مطلب باز ما نم باز تیغ کشیده و قصد ایشان نمود زن دست ا و را گرفت حارث هر جند خواست زن را از خود دور کند ممکن نشد آخر زن بیچاره را مجروح کرده بکناری ا نداخت چون پسر ا ینحالت را مشاهده کرد گفت ای از خدا بیخبر آهن دل این چه بیرحمی و ناجوانمردیست که تو داری ، غلام را کشتی مادرم را بخون آغشتی پس تیغ کشید و آهنگ پدر نمود آنملعون نیز بر ا و حمله کرد پسر را بضربی از پا درآورد و بقهر و خشم بجانب طفلان دوید ایشان دست از حیات شستند و از راه عجز بدامان وی آویختند :
باو گفتند کای شوم ستمکار مرو در خون ما از بهر دینار
سه مطلب با توداریم از حمیّت یکی را کن قبول ای بیمروّت
اگر داری هوای خلعت و زر میسّر میشود بی تیغ وخنجر
برسم بندگان حلقه در گوش ببر ما را بشهر کوفه بفروش
در این کشور کسی ما را ندیده بگو هستند اینان زرخریده
اگر داری ز اهل کوفه تشویش بکن زنجیر ا ندر خانهء خویش
بهر روزی یکی را سوی بازار نهان بفروش وکام خویش بردار
مگو از مردم یثرب دیارند بگو ایشان اسیران تتارند
دگر آن کز برای حیّ داور بشهر مصر ما را باش رهبر
پیاده میدویم اندر عنانت بدوش خود گذاریم آب و نانت
چه دانند اهل مصر ایشوم ا بتر که ما هستیم از آل پیمبر
بگواین بندگان ازمشرکین است مگواینفرقه از اهل یقین ا ست
اگر خواهی بشهر کوفه باشیم بده رخصت که گیسو را تراشیم
که نشناسد کسی مارا در اینشهر مبادا کشته گردیم از سر قهر
بود آیا که چندی زنده مانیم برای باب خود قرآن بخوا نیم
بروز جمعه شاید گاهگاهی بسوی تربتش یا بیم راهی
دگر ما را بهر مذهب که داری بفرمان عبید ا لله گذاری
اگر ما را کشد یا زنده دارد کسی اینظلم را ا ز تو ندا ند
آنملعون گفت هیهات هیهات که شمارا زنده بشهر ببرم و یکزمانی مهلت دهم و اینمطا لب هیچکدام نزد من بانجام نخواهد رسید، مگر مطلب خود را از قتل شما واصل کنم پس تیغ کشید و قصد ایشان کرد خواست اول برادر بزرگ را بقتل رساند برادر کوچک دوید و دست اورا گرفت و گفت :
اول مرا بکش بسر دین و مذهبت اول مرا بکش اگر اینست مطلبت
میگفت آن یکی که درونم پر آتش ا ست اول مرا بکش که نفس در کشاکش ا ست
گفت آن یکی که دست من از چاره کوته ا ست اول مرا بکش پدرم چشم در رهست
گفت آن یکی که دست از آزار ا و بدار اول مرا بکش که غریبم در این دیار
میگفت آن یکی که دگر نیست طا قتم اول مرا بکش ز جهان بخش را حتم
گفت آن یکی بگریه که عمرم تمام شد گفت آن یکی بنا له که روزم چو شام شد
گفت آن یکی که مادر بیچاره ام کجاست گفت آن یکی که بیخبر از دا ستان ما ست
گفت آن یکی که کا ش پدر بود بر سرم گفت آن یکی که کا ش خبر داشت مادرم
پس آن نابکار برادر بزرگ را شربت اجل چشانیده سرش را به تیغ بیداد جدا کرد وبکناری ا نداخت ابراهیم دوید و سر پر خون برادر را برداشت و بر سینه نهاد و بزبانحال گفت :
ای کشته بیکفن برادر ایمونس جان من برادر
رفتی و شکیب من ربودی در کوفه دلیل من تو بودی
این شکوه کجا برم ز ا فلاک من زنده و تو فتاده در خاک
ایغرقه بخون مگر بخوا بی آخر به برادرت جوا بی
عنّاب لبت چرا کبود ا ست گویا بتو دادرس نبوده ا ست
تیغی که کشید بر تو دشمن ایکاش زدی بحنجر من
ایکاش تو را ندیده بودم یا چون تو بخون طپیده بودم
قربان گلوی چاک چاکت در خاک فتاده جسم پاکت
غمگین مشو ایعزیز جا نم خود را بتو حال میرسا نم
پس آن کافر بیدادگر آن مظلوم را شهید و ببرادرش ملحق ساخت، بنا بر بعضی روایات سرهای ایشا نرا بنزد ابن زیاد برد بعد از آگاهی بر کیفیت حالات ا ورا بیکی از شیعیان که مقاتل نام داشت و ابن زیاد اورا محبّ اهلبیت میدانست داد وگفت ببر این ملعون را در جا ئیکه این طفلان را کشته ببدترین قصاص اورا بسزای خود برسان ، مقاتل گوید آنچنان خوشحال گردیدم که اگر ابن زیاد ایالت کوفه را بمن میداد آنقدر ممنون نمیشدم : پس آئرا دست بسته روانهء کنار فرات گردید در همان مکان رسید ، روایت است سرهای آنها را بآب انداخته آن نعشهای مبارک از آب برآمدند ، هر سری بتن خویش ملحق شده بآب فرو رفتند ، پس دستها و پاهای ویرا برید و چشمهای ویرا کند و اورا ببدترین حالت بند از بند جدا کرده واصل درکات نیران نمود و پیکرش را بآتش سوخت :
تا نه پنداری که ظا لم ره بمنزل میبرد هر چه میکارد بدست خویش حاصل میبرد
ایکه اندر خون مظلومان گشائی دست کین عاقبت چرخت بزیر تیغ قاتل میبرد
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
ایخوشا وقت گرفتاری دل ایخوشا هنگام بی یاریّ دل
ایخوش آن دردی که درمانیش نیست ایخوش آنعشقی که پایا نیش نیست
خار عشقم باز دامن گیر شد پای عقلم باز در زنجیر شد
ایخوش آن عشقی که روز افزون شود دیدهء خواهم ز غم جیحون شود
نطق و تحریری دگر خواهم دگر تا بگویم شرح عشق پرده در
جلوهء معشوق در دیوان عشق آتشی ا فروخت در میدان عشق
بر ملا زد هایهوی عشق را در میان افکند گوی عشق را
ا نبیا هر یک طلبکار آمدند نقد جان بر کف خریدار آمدند
نکتهء بر گوش هر یک خواند عشق زورقی در خون هر یک را ند عشق
جملهء پیغمبران از ا نقیاد جرعه نوش بزم ا و گشتند شاد
تا که دور عشق بر پایان رسید نوبت سربازی مردان رسید
کربلائی شد مجسم از بلا بهر سربازان دشت کربلا
کربلا شد محشر آل رسول کربلا شد آفت جان بتول
عشق بی پروا گشود از ابتدا دست خونریزی بآل مصطفی
نه ز عباس و نه ا ز اکبر گذشت نه ز حلق نازک اصغر گذشت
نه بقاسم رحم و نه بر شادیش کرد ویران حجلهء دامادیش
نه حسین ما ند و نه انصار ا و هم شنیدستی که چونشد کار ا و
لیک میسوزد دلم ایشیعیان چند جا بر حال آن فخر زمان
خون یحیی گر بطشت پاک ریخت از جفا خون حسین بر خاک ریخت
گر چه شد آتش گلستان بر خلیل اینحسین از تشنه کامی شد قتیل
بهر ا سمعیل اگر آمد فدا پس فدای اینجوان کو ای خدا
کشتی نوح از غم طوفان برست کشتی آل علی در خون نشست
عاقبت یوسف بباب خود رسید یوسف آل پیمبر شد شهید
پیر کنعانی پس از عمری دگر دیده اش روشن شد از بوی پسر
سید عمرا نی آمد یک نظر در ره تسلیم بگذشت از پسر
اکبر و اصغر بخون آغشته شد در حضور ا و دو یوسف کشته شد
آتشی دارم بدل زین داستان طاقتی کو تا بگویم شرح آن
قهریا زخم درونم کاری ا ست اوّل ایّام ماتم داری است
خون دل از دیده جاری کن مدام از برای زادهء خیر الانام
ا لهی ثنایم را تو درخوری که محمودی و ستایشم را تو برازندهء که معبودی، ا لهی در پیشگاه قربت بآهی میتوان رسید زیراکه اَنتَ اَقرَبُ اِلی مِن حَبلُ الوَريد ، ا لهی آنچه گویند وگفتند برتر از آنی زیرا که لَک العلو الا علی فوق کل عال ولطیفهء اوهام را بقصر جلالت راهی نی ، زیرا که لک الجلال الا بحد فوق کل جلال ، وصف توانائیت نه درخور هر ناتوان است، وذکر بیمثا لت نه شایسته هر زبا نی، زیرا که توا ن ناتوانان از توست و سخن آموز بیزبانان تو، ا لهی هستیم دادی تاتورا شنا سیم و از نیستی خود آگا هم کردی تا از تو هرا سیم، ازهست و نیست خود تو را دارم و بغیر از تو ا ز هست و نیست بیزار رب لا تکلنی الی نفسی طرفت عينی زیرا که دست اعتصامم متشبث است بذیل حسین :
ایکریمی کز عنایت قسمت موری دهی خار را خاصیت و رنگ گل سوری دهی
ژنده پوشی را نهی تاج سلیما نی بسر مفلسی را رتبهء خاقان و فغفوری دهی
گر تو خوا هی قطرهء را از کرم دریا کنی بر یکی مور ضعیفی حکم تیموری دهی
تا برون آری ز بطن خاک طفلان نبا ت آب را در ازدواج خاک دستوری دهی
ابر را گوهر فشان در بحر عمّان آوری جیب و دامان صدف را فیض گنجوری دهی
تا بگلشن خطبهء حمد تو را ا نشا کند از ورق در پنجهء هر شاخ منشوری دهی
تا ز خاور جلوه گر سازی عروس صبح را در کف دلاله شب شمع کافوری دهی
در خزان گاهی چمن را رخت در مفرش نهی گاه نرگس را بگلشن طرز مخموری دهی
هر بنا ئی را پس از تعمیر ویرا نی بود کشور دل را پس از تخریب معموری دهی
منتظران موهبت یا عباد لا خوف عليکم اليوم ولا انتم تحزنون ، و اشارت یافتگان بشارت يا ليت قومی يعلمون مخاطبان خطاب ولا تکن فی ضيق مما يمکرون خلوتیان محافل اولئک هم الصديقونقربانیان کوی وفا و لشگر کشان وادی محنت وا بتلا بیان سفر هولناک خامس آل عبا را گوشزد مجلسیان خطّه خاک نمودند ، که چون در ابتدای ورود مسلم بکوفه جمعی کثیر از کوفیان بیوفا دست بیعت داده کمر
ا نقیاد بر میان بستند مسلم عریضهء بخدمت آنجناب نوشت و ا ظهار جا نفشانی و اطاعت اها لی و اشراف آن بوم را مرقوم دا شت جناب ا بی عبدالله الحسین علیه السلام بعد از اطلاع از مضامین عرایض مصمم ملک عراق شد پس بر منبر بر آمده خطبهء در نهایت فصاحت وبلاغت ادا فرمود گفت
ا ول بنام عا لم پنهان و آشکار خلّاق بنده پرور و رزّاق مور و مار
آنصا نعی که قدرتش ا ز چوب بر دهد ا ز خار گل بر آورد ا ز نی شکر دهد
شکر و سپاس و منّت بیحد خدایرا پروردگار اعظم و معبود رهنما
آن قادریکه برتر ا ز اندیشه وصف ا وست گر لطف و قهر میکند از ا و همه نکوست
گاهی ز قهر جامهء فرعون زند به نیل گاهی ز لطف گل دمد از آتش خلیل
گر پشه را نظر فکند بر درد عقاب گر دل دهد بمور زند خیمه بر سحاب
از صعوه پشت کوکبهء پیل بشکند ا ز پشه مغز کلّه نمرود بر درد
شکر خدا ز سلسلهء هاشمی نسب ختم پیمبران بوجود آمد ا ز عرب
سلطان عرش مسند و مهر قمر شکاف شاهی که شیر چرخ ز بیمش نهاده ناف
احمد که بر براق عزیمت چه پا نهاد ا ول قدم بکنگره عرش ره گشاد
وانگه سلام بر علی آن میر حقشناس زیبندهء سریر خلافت امام نا س
حکمش بهفت کوکب ونه چرخ نافذ است بعد از غروب رجعت خورشید شاهد ا ست
بیعلم ا و بهیچ تنی جان نمیدهند در روز مرگ بی قدمش جا ن نمی دهند
شاهیکه خلق دوزخ وجنّت برای ا وست دوزخ برای دشمن و جنّت برای دوست
شکر خدا که دست ستم آستین گشاد تا قرعهء شهادت کبری بما فتاد
ایها ا لناس بدانید حق سبحانه و تعالی مرگ را مانند قلاده در گردن جمیع فرزندان آدم لازم گردانیده وحول و قوّتی نیست مگر بخدا، و من چه بسیار مشتا قم با سلاف خود ما نند اشتیاق یعقوب بیوسف و حق تعا لی برای دفن من بقعهء شریفی اختیار کرده است که بزودی بآنمکان خواهم رسیدگویا می بینم:
سر منزلی که از پی دفنم مقدر ا ست می بینمش عیان و بچشمم مصور ا ست
هرسو کنم نظاره در آن دشت هولناک اعضای پاره پاره و اجساد بیسر ا ست
آید بگوش من همی آواز اهلبیت از وحشتی که در زن و اطفال و دختر ا ست
آنجایگاه مدفن اولاد مسلم است این خوابگاه مقتل احفاد جعفر ا ست
آنجا مقام کشتهء عباس و قاسم است اینجا مکان قتل من و خاک اکبر ا ست
اینجاست جای گریه که برحلق کودکان آبی که میرسد بلب از تیر و خنجر ا ست
پوشیده نیست در نظرم حال دشمنان دا نم بنا م آنکه سپهدار لشگر ا ست
پس هرکه سر همراهی مادارد و نقد سعادت را بمتاع شهادت خریدا ر ا ست با ما رفاقت کند که فردا
روا نه ا یم، بعد از فراغ بمنزل مراجعت نمود از ا بن عباس مرویست که گفت دیدم حضرت امام حسین اسلجهء سفر بر خود راست کرده و بر در خانهء کعبه ایستاده دست جبرئیل بدست ا وست و جبرئیل ندا میکند که بشتابید بسوی بیعت خدا :
بیعت ای اهل جهان دولت جاوید اینجاست همت ای ظلمتیان سایهء خورشید اینجا ست
ای تن آلوده بعصیان سوی پاکان قدمی بشتابید که سرچشمهء توحید اینجا ست
دست و پا چند زنی ای بتعلّق شده گم گر تجرّد طلبی عا لم تجرید اینجا ست
ایکه در کعبهء تسلیم و رضا طوف زنی در مقامات رضا غایت تاًکید اینجا ست
دل افسرده چه لذّت برد از تیر و سنان آنکه بر گردن آن سلسله پیچید اینجا ست
ای گدا چند بهر کوچه در آئی بشتاب بگشا دست طلب خانهء امّید اینجا ست
بکچا میروی ای تشنه که در نهر فرات آنکه صدموج بیک قطره نسنجید اینجا ست
دیگر از زراره ا بن صالح مرویست بخدمت حضرت امام حسین رسیدم سه روز قبل از حرکت آن امام آفاق بسمت عراق و عرضکردم یابن رسول الله میروی بسوی کوفه ولیکن اهل آن دیار از دل خواهان تو و شمشیرهای ایشان با بنی امّیه است ، آنحضرت بدست مبارک اشاره بجانب آسمان کرد درهای آسمان گشوده شد :
بهر جانب ز افواج ملک فوج دگر دیدم زمین را از صهیل مرکبان زیر و زبر دیدم
همه ا بلق سواران از فراز گنبد مینا جهانی را ز ارواح مکرّم زیر پر دیدم
بسوی مرکز غبرا فروزان لشگری پیدا گروهی خوب صورت عا لمی بی شور و شر دیدم
بطیش ا ندر تلاطم همچو موج از لجّه قلزم ز تیر و نیزه یکعا لم نیستان بیشتر دیدم
بنوعی در تزلزل کشور امکان که از وحشت نه شهر مکّه نه بیت ا لحرام و نه حجر دیدم
کشیده لشگری از کوه خاور تا چه مغرب نه طرطوس و نه دشت قیروان نه باختر دیدم
چنانم دست و پا گمشد که از حیرت در آنوادی نه آثاری ز ماه و خور نه دیّار از بشر دیدم
القصّه از کثرت ایشان وحشت بر من غلبه کرد آنحضرت فرمود اگر آرزوی سعادت و فیض شهادت نبودی با این لشگرها با اعدا محاربه میکردم ولیکن ما جماعتی هستیم که رضا بقضای ا لهی داده و سبقت نمیگیریم بآنچیزیکه علم خدا بر ا و سبقت گرفته، پس در روز سیّم ذی الحجه الحرام حج را بعمره بدل کرده باتمام رسانید و خواتین مکرمه را به هودج نشانده و با یاران و اهلبیت خود متوجه ملک عراق شدند، عبدا لله ا بن عمر در مکه بود چون شنید آنحضرت روا نه شده خود را به بتعجیل بآن بزرگوار رسانیده و پرسید یابن رسول الله بکجا میروی فرمود بجانب عراق میروم، ابن عمر گفت مرو وبحرم جدّ خود معاودت کن چندا نکه مبا لغه کرد حضرت قبول نفرمود پس ا بن عمر گفت ای ابو عبدالله:
دارم حکایتی بتو ایمرکز وجود بگشای موضعی که لب مصطفاش سود
بنمای آن مقام که احمد علی ا لدوام میزد ز روی مهر بر ا و بوسه صبح و شام
دانم که کشته گردی و این عقده بر دلست برگشتن تو از سفر کوفه مشکلست
آنجناب ناف مبارک را گشود و آن محیل مکّار تا سه مرتبه ا و را بوسید و گریست و گفت تورا بخدا میسپارم و میدا نم در اینسفر کشته خوا هی شد حضرت فرمود ای پسر عمر این دنیای فانی :
نه همین تیغ ستم بر من تنها زده ا ست اینجهان ارّه بفرق زکریّا زده ا ست
از برای دل یک زا نیه از ا هل یهود تیغ بیواسطه بر حنجر یحیی زده ا ست
این همان آتش کین است که افروخت جهان دود این مظلمه برجان مسیحا زده ا ست
کس ا ز اینورطه بساحل نکشد رخت نجات موج ا ین بحر ز طوفان به ثریا زده ا ست
کس در این مرحله آسایشی از عمر ندید ا ندر این بادیه صد قافله جان پازده ا ست
لب فروبند چه ا ندیشه کند ز آب تنک آنکه ا ندر ره تسلیم بدریا زده ا ست
ای پسر عمر این جهان ناپایدار همان غدّار کج مدار ا ست که جماعت بنی اسرائیل از طلوع صبح تا ظهور آفتاب هفتاد پیغمبر را کشتند و در همان مکان مشغول بیع وشری بودند ، گویا هیچ نکرده بودند، پس فرزدق بخدمت آنجناب رسید وعرض کرد یابن رسول الله پدر ومادرم فدای تو باد بچه سبب تعجیل نمودهء و پیش از ادای مناسک حج بیرون آمدهء فرمود اگر تعجیل نمیکردم مرا میگرفتند، پس احوا ل عراق را جویا شد ، عرضکردند که دلهای ایشان با شما وشمشیرهای ایشان با بنی امّیه ا ست وآنچه خدا خواهد میشود و ازقضای خدا چارهء نیست ، حضرت فرمود بلی ازمه الامور بکف قدرت توانای هر میسور ومعسور است وکلماتی چند بشعر ادا فرمود که مضمونش بفارسی اینست :
دنیا اگر چه نیک وش وخوب ظاهر ا ست لیکن ثواب و اجر خداوند بهتر ا ست
گر زانکه نیست چارهء از مرگ ناگهان درراه دوست کشته بشمشیر بهتر ا ست
چون هر تنی ز قسمت خود میبرد نوا ل بی حرص و آز کنج قناعت مخیّر ا ست
گر زا نکه جمع مال برای نهادن ا ست امساک مال حسرت دیوان محشر ا ست
پس روانه شد تا بتنعیم رسید قافلهء دید که هدایا وتحفهء حاکم یمن برای یزید بمصحوب ایشان فرستاده بود آن حضرت فرمود امام زمان باینها احقّ است و حکم کرد متاعها را گرفتند و ساربانان را فرمود که هرکه با ما همراهی کند کرایهء او را تمام خواهم داد ، پس بعضی رفاقت کردند و بعضی برگشتند ، پس آنحضرت روانه شد تا به ثعلبیه رسید چون وارد آنمقام شد مردی بخدمت آنحضرت آمد وسلام کرد ، حضرت بعد از جواب فرمود از اهل کدام بلدی گفت از اهل کوفه ام حضرت فرمود اگر در مدینه نزد من می آمدی هر آینه اثر قدم جبرئیل را بتو نشان میدادم :
مینمودم بتو اکرام بنی عدنان را ا ثر وحی و فرود آمدن قرآن را
مینمودم بتو گر زانکه به یثرب بودی جای جبریل و مقام ملک رضوان را
گفتمی با تو که وا لنجم کجا کرد هبوط کردمی بر تو عیان مرتبهء ا یمانرا
گفتمی با تو ز ا طعام مساکین واسیر کیست مقصود ز سر سورهء دهر ا نسا نرا
مینمودم بتو در جنگ احد جای علی لافتی خواندن جبریل و صف میدا نرا
دادمی برتونشان خیمهء اصحاب کسا خواندمی قصّهء نجرا نی و ترسایا نرا
پس آنحضرت از آن مکان روانه شد تا بسر آب عذیب نزول فرمود ا ندکی قیلوله کرد وگریان از خواب بیدار شد فرزند رشید امام سعید علی اکبر بخدمت آن تاجدار عرض کرد :
که ای پدر ز چه رو ا شکریزی از بصرت مگر رسیده بسر عمر نوجوان پسرت
ز دود آه چرا ها له گرد مه زدهء چرا بمشعل خور خیمهء سیه زدهء
ز شعله های نهان چتر زر فراشتهء مگر مصیبت ایّام پیش داشتهء
چرا بباغ نظر تخم لاله میکاری عیان بمصحف رو ترجمان خون داری
جواب داد که ایقوّت روان پدر حکایتی بتو گویم من ایعلی اکبر
کنون دمیست که خوابش اثر کند بی فصل بلوح فکر سوادش بود مطابق اصل
شنیدم آنکه مرا هاتفی ندا میزد بسوی مائده ء درد و غم صلا میزد
که ایگروه شما میروید از دنبا ل رسد معاینه پیک اجل با ستعجال
دلم برای تو میسوزد ا یسعادتمند که از شمایل و قد تو بایدم دل کند
بفکر گریه ء اطفال خوردسا لم من ز خلق صاحب یک کاروان عیا لم من
عدو بکشتن من عا قبت دلیر شود بقتل میروم و عترتم ا سیر شود
آن امام زادهء عالیمقام عرض کرد ای پدر آیا ما برحق نیستیم حضرت فرمود بخداوندیکه بازگشت خلق بسوی اوست ما برحقّیم و دشمنان ما بر باطل علی اکبر از سر شوق زبانش مترنم اینمقال شد :
ای پدرگر زانکه حق با ماست از مردن چه باک گو فلک پیکان ببارد گو سنان روید ز خاک
گر کسی را ترک سر مقصود باشد در جهان گو کواکب خون گری گر تیغ بارد ز آسمان
در رضای دوست چون سیل فنا از سر گذشت گو همه روی زمین طوفان بگیرد کوه و دشت
نیست باکی گر خدا با ما ست ای بیدار بخت گو قضای آسمان آتش ببارد لخت لخت
حضرت فرمود ایفرزند جزاک الله خيرا پس از آن منزل کوچ کرده بر همینه نزول کرد در آن منزل مردی از اهل کوفه که ا و را ابو حرّه میگفتند بخدمت آنجناب آمد وسلام کرد و عرض کرد یابن رسول الله چرا از حرم خدا و حرم جدّ خود بیرون آمدی حضرت فرمود ای ابو حرّه :
من از قساوت دشمن چه رنجها نکشیدم از این جماعت بیدین چه ظلمها که ندیدم
گذشتم از سر خون حسن بخانه نشستم طمع ز سلطنت جدّ و باب خویش بریدم
بمنبریکه مقام من است و جدّ کبارم نشسته دشمن و من مضطرب ز وعد و وعیدم
چه زندگیست که اندر حضور زادهء سفیان نشسته بودم و سبّ علی بگوش شنیدم
با اینهمه صبر کردم حال میخواستند مرا بکشند ناچار راه آوارگی پیش گرفتم امّا چون خبر توجه جناب سید ا لشهدا بجانب عراق بابن زیاد رسید حصین ا بن نمیر را با لشگری ا نبوه بر سر راه آنحضرت بقادسیه فرستاد و ا نتظار آن جناب را میکشیدند چون آن امام مظلوم ببطن رمه رسید عبدالله ا بن یقطر برادر رضاعی خود را برسالت بجانب کوفه فرستاد و هنوز خبر شهادت مسلم بآنحضرت نرسیده بود و نامهء نوشت زبان حال مضمونش این بود :
که ایگروه رسیدم بسر زمین عراق هر آنکه تابع امر خدا بود ز وفاق
بزه کنید پی یاریم کمانها را دهید آب بسرعت سر سنانها را
بجلوه مرکب رعنا بجست و خیز آرید در این معامله شمشیر شعله ریز آرید
ز مهر دل همه صیقل زنید بردم تیغ ز راه شوق همه بسته بند در خم تیغ
جو موح بحر علمها ز پرچم آرا ئید بجان خصم سر سیل فتنه بگشائید
چه من بوعدهء خود کرده ام وفا بشما شما بوعدهء خود همچو من کنید وفا
چون پیک آنحضرت بقادسیه رسید حصین ابن نمیر لعین اورا گرفت، چون خواست نامه را از او بگیرند پاره پاره کرد و بایشان نداد ، پس او را بنزد ابن زیاد فرستاد، آن ملعون از ا و پرسید تو کیستی ، گفت من مردی از شیعیان علی ابن ا بی طا لبم و پسر بزرگوار ا و ، گفت چرا نامه را پاره کردی، گفت برای آنکه تو مطلع نشوی برآنچه در آن نامه بود، ابن زیاد گفت نامه را کی نوشته و بکه آورده بودی گفت امام حسین نوشته بجماعتی از اهل کوفه که من نامهای ایشان را نمیدا نم، ابن زیاد گفت دست از تو برنمیدارم تا نامهای ایشان بمن نگوئی ، یا بر سر منبر رفته حسین و برادرش را ناسزا بگوئی، وا لا تورا پاره پاره میکنم عبدالله گفت نام آنجماعت نمیگویم و امّا مطلب دیگر را مضایقه نیست ، پس بر سر منبر برآمده بعد از ثنای پروردگار و نعت رسول مختار صلوات بسیار بر امام حسین و پدر بزرگوارش فرستاد گفت :
ای اهل عراق سست بنیاد لعنت بوفای کوفیان باد
والله نه این طریق مردیست این مرحله جای رنگ زردیست
از بهر رضای یک ستمگر رفتید بخون آل حیدر
فرزند رسول را به تشویش خوا ندید بسوی کشور خویش
من قاصد آن بزرگوارم من مژده ز آنجناب دارم
گر زا نکه سر قتال دارید در بیعت خویش استوارید
مردانه قدم نهید در راه اینست که میرسد بناگاه
از شهر و وطن کناره گیرید یکدل برکاب ا و بمیرید
آن نامه که بود همره من شد پاره ز احتیاط دشمن
ای اهل عراق وقت یاریست هنگام وفا و جان سپاریست
فرزند رسول بی سپاه ا ست میآید و چشم و دل براه ا ست
وقتست که سوی ا و شتا بید وقتست که اجر خویش یابید
صد لعن کنید از دل و جان بر ابن زیاد و آل سفیان
گر زانکه سر نفاق دارید بر کشتنش اتفاق دارید
پس نامه نوشتن شما چیست سر منشاً بیعت شما چیست
انصاف بود اگر شما را کشتید عزیز مصطفی را
پس ابن زیاد در غضب شد ا مر کرد آن مظلوم را از بام قصر بزیر انداختند و بدرجهء شهادت فایز شد ، امّا چون خامس آل عبا در یکی از منازل نزول فرمودند خیمهء برسر پا دید پرسید از کیست گفتند از زهیر ابن قین بجلی است، که از زیارت مکّه مراجعت نموده و بکوفه میرود ، حضرت رسولی بجانب ا و فرستاد و ا ورا طلب داشت، چون رسول امام کبیر بنزد زهیر رسید اندک تاًملی کرد زن ا و دیلم دختر عمرو گفت سبحان الله فرزند رسول خدا تورا میطلبد و تو ا همال میکنی پس زهیر بخدمت آنجناب مشرّف شده سلام کرد حضرت باینخطاب او را سر افراز فرمود گفت :
ای زهیر پای طلب در رکاب کن بنیاد صبر و خانهء هستی خراب کن
داری به پیش حسرت یا لیتنی تراب خود را قرین سلسلهء بوتراب کن
گل میرود ز دست و خزان میرسد ز پی باز ا ست حالیا در گلشن شتاب کن
بیدارشو که خواب اجل میبرد تورا در باغ خلد هر چه توانی تو خواب کن
نامت ز فرقهء شهدا ثبت دفتر است خود را یکی ز خیل شهیدان حساب کن
فتوای عقل گر بتو دارد سر جدا ل فرمان عشق داری و او را جواب کن
خواهی اگر شمارهء انصار اهل بیت از چند و چون مپرس و یکی هفته تاب کن
آنجا که کشته ها همه غلطد بروی خاک بگذر از این محاسبه در آفتاب کن
پس زهیر عرض کرد یابن رسول الله زهی سعادت من که در سلک جان نثاران تو محسوب شوم
من ایجناب مقام تو را شناخته ام برای نصرت تو کار خویش ساخته ام
گذشتم از زن و فرزند و مال و جان برهت بکفتین فلک نقد عمر باخته ام
باین امید شب و روز چشم در راهم خدا گواست که از شوق تو گداخته ام
آنجناب اورا دعا کرد پس زهیر مراجعت کرد در رسیدن زن را طلاق داد و یاران خود را وداع نموده ملازم رکاب آنجناب شد تا در صخرای کربلا جان خود را فدای خامس آل عبا کرده داخل شهدای اهل بیت شد رحمت الله عليه
بسم الله الرحمن الرحیم
ایدل سوا د شهر عزا در مقابل است تا کربلای اهل بلا یک دو منزل ا ست
طفلان هنوز بیخبر از سوز تشنگی لیلا به نزد اکبر و زینب به محمل ا ست
نه آتشی بخیمه نه حلقی بزیر تیغ نه گردنی بقید و نه پا در سلاسل ا ست
نه خنجری بسینه نه تیری بحنجری نه کشتهء بره نه حدیثی ز قاتل ا ست
نه دختری اسیر و نه طفلی بشیونست نه محملی شکسته و نه ناقه در گل ا ست
نه کودکی ز دامن مادر گرفته ا ست نه مادری ز گریهء اطفال غا فلست
این کشتی از تلاطم صد بحر ایمن ا ست گرداب این سفینه بخشکی و ساحل ا ست
ترسم سپاه نا له بر ایشان زند نخست بیتابی سکینه در اینکار مشکلست
قهری زمام نا له ز کف دادهء چرا خون گریه میکنی مگرت عقده بر دل ا ست
چون معمار قدرت کشور عدم را باشارهء کن فکان صورت هستی بخشید و دست قضا پردهء خفا ا ز چهرهء ممکنات کشید ، هر سری را زیبندهء افسری و هر تنی را شایستهء خلعتی دید، زهر بلا را با شهد محبت آمیخت و بادهء پرشور معرفت را در پیمانهء مودّت ریخت، سا لکان مسلک شوق را بضربت قهر نواخت و طا لبان مقصد صدق را در بوتهء فرا ق گداخت:
ایخوشا آغاز بی انجام عشق ایخوشا عشق و خوشا ایام عشق
عشق کو تا سوی بازارم کشد شوق کو تا بر سر دارم کشد
عشق را شرح و بیا ن دیگر است عا لم عشق از جهان دیگر ا ست
هرکه تاب عشق بر جا نش زند رفته رفته عشق ویرا نش کند
هرچه گویم عشق از آن بالاترا ست عشق کار زادهء پیغمبر ا ست
تشنه کام نینوا سبط رسول شمع مشکوه هدا جان بتول
آنکه زد بر عرش وکرسی برتری چار بازار بلا را مشتری
آنکه ا و سر دفتر عشّاق بود در جوانمردی بعا لم طاق بود
در طریق عا شقی چون پا گشاد چند گام از عشق بالاتر نهاد
کاروان عشق چون در راه شد کربلا ز آنرو قیامت گاه شد
هریکی از عشق طوماری گرفت هر وفا کیشی پی کاری گرفت
آن بجای آب از جان گشت سیر آن یکی پیکان مکید از جای شیر
آن یکی اسرا ر دل با تیر گفت سر گذشت خویش با شمشیر گفت
آن یکی بسته ز خون بر کف حنا آن ز بیدستی شدش گم دست و پا
آن یکی را چشم حسرت مانده باز آن یکی با تیغ قاتل در نیاز
آن ز بی باکی نموده از شغف سینهء بی کینه خود را هدف
آن یکی از خون خود کرده وضو با هزاران شوق از خون سرخ رو
عشق نبود کار هر بی پا و سر مذهب عشّاق اینست ای پسر
جز حسینی لایق اینکار نیست هر سری زیبندهء این دار نیست
ترک سر در اوّلین گامش بود زهر قاتل رشحهء جامش بود
سرسری نبود حدیث کربلا جان فدای عاشقان مبتلا
قهری از این گفتگو خاموش باش داستان عشق خواهی گوش شو
لشگر شکستگان بادیهء ناکامی و باده پیمایان مراحل نیکنامی، خریداران متاع شهادت وچوگان بازان میدان سعادت، گرم روان منازل تحقیق و سر مستان بادیهء رحیق را از خطّ مستقیم جادّه بنقطهء تمرکز منزل رسانده، بدینگونه داغ دلهای محبّین را نمک ریز شور ماتم شده اند، که چون شهریار کشور ابتلا و نکته سرای اَنا خامس آل عبا بسوی کوفه دارا لجفا قطع منازل مینمود، تا اینکه در منزل سوقه بعد از نزول با دل ملول در ناحیه ای نشسته و چشم در شاهراه مترددین د ا شت ناگاه دید مرد عربی از دور نمایان شد که هرسر مویش از شکایت زبا نی ا ست وسوا د هر سخنش در دفتر مصیبت دا ستانی ومضمون این اشعار ذکر زبانش بود:
ا لهی شعله ا ندر خرمن پیر و جوان ا فتد ا لهی آتش قهر خدا در کوفیان ا فتد
ا لهی خیمهء شش طاق زنگاری نگون گردد ا لهی خشت مهر از گنبد هفت آسمان ا فتد
تفو بر عهد و میثاق ستمکاران لا مذهب ا لهی کوفیان را آتش اندر خاندان ا فتد
ندانم اینچه بیعت بود و ا ین هنگامه بر پا کرد ا لهی منشاً این ظلم را آتش بجان ا فتد
از آن ترسم حسین ا بن علی آید باین کشور بچاه حیله و تزویر ا ین کافر دلان ا فتد
از آن ترسم حسین ا بن علی از این بود غافل بفکر کوفه از تکلیف ا ین زن سیرتان ا فتد
آنجناب آن عرب را بنزد خود طلب داشت و احوال کوفه را پرسید آنمرد عرضکرد بخدا سوگند از کوفه بیرون نیامدم تا مسلم ا بن عقیل و هانی ابن عروه را کشته ندیدم وجسد ایشانرا بدار کشیدند
سرم فدای تو ای آفتاب برج یقین چگویم آنکه بمسلم چها رسید از کین
بشهر کوفه دو ساعت سپاه و لشگرد ا شت ز ظهر تا بغروب احترام دیگر دا شت
بوقت شام نماند از مجاهدین یاری نما ند بر سرش از ا هل کوفه دیّاری
علی ا لصّباح گرفتندش از ره بیداد دو دست بسته ببردند نزد ا بن زیاد
چه دید حکم بقتلش نمود آن بیدین ز راه ظلم سرش را برید بکر لعین
سر منوّ ر ا و را بشام غم بردند تن مطهّر ا و را بچوب دار زدند
سیّد جوانان اهل بهشت از استماع اینکلام فرمود اِنّا لله و اِنّا اِليه راجعون
بی اختیار آب از دیده های مبارکش جاری شد و بخیمه های حرم مراجعت نمود، مسلم را دختری بود یازده سا له در میان اطفال بود، ا و را پیش طلبید و دست بر سر و روی ا و میما لید و نوازش مینمود و بهر ساعت اورا دلداری میفرمود، آن طفل را شکی در خاطر بهمرسید بزبانحال عرض کرد:
ایمهر سپهر آفرینش روشن ز رخت چراغ بینش
لطف تو اگر چه فیض عام ا ست بر جملهء ا نس و جان تمام است
لیکن من بینوا ز تشویش دارم غم نو مسافر خویش
زین مهر و نوازش نها نی دارم بشکست خود گمانی
این غایت لطف و رحم و ا حسان باشد بفراخور یتیمان
داری خبری مگر ز بابم من طفلم و رفته صبر و تابم
از مهر تو در هراس و بیمم دل میطپدم مگر یتیمم
طفلی که پدر بسر ندارد چون من ز کسی خبر ندارد
بیند چه دو کس بانجمن ا ست گوید خبری ز باب من ا ست
از بهر پدر دلش طپان ا ست پیوسته ز خلق بد گمان ا ست
امروز تو از طریق یاری زینگونه نوازشی که داری
میترسم و ا ضطراب دارم نه صبر بدل نه تاب دارم
با من ز وفا بگو جوا بی آخر تو مرا بجای با بی
آن امام مظلوم از سخنان آنطفل بگریه افتاد و گفت ای نور دیده:
حق داری اگر قرین آهی گویا ز دل حسین گوا هی
خون گریه مکن برای مسلم من باب توام بجای مسلم
زینب بمقام مادر تست اکبر پسرم برادر تست
هستی تو سرور سینهء من خواهر بودت سکینهء من
اینست طریق حق گذاری اینست رسوم جان سپاری
باب تو بعهد خود وفا کرد سودای ندیده با خدا کرد
در کوفه شهید شد ز خنجر افتاد بشهر کوفه بی سر
چون آن دختر مظلومه بر مضمون واقعه ا طلاع یافت فریاد واابتا ونالهء وامصيبتا از دل برکشید، ا ولاد عقیل چون نا له و بیقراری آن طفل را مشاهده نمودند و برکیفیت شهادت برادر آگاه شدند گریبانها چاک وعمامه ها بخاک افکندند:
یکی گفت ای برادر من فدای جان شیرینت یکی گفت ایعموجان کاش میبودم ببا لینت
یکی گفت ای پدر جان من فدای زور بازویت یکی میگفت بابا من هلاک قد دلجویت
یکی میگفت ما را از نظر ا نداختی رفتی یکی گفتی مرا از هجر خود بگداختی رفتی
یکی گفت ای برادر صفحهءعالم بمن تنگ است یکی گفت ای پدر بعداز تو بر من زندگی ننگ ا ست
یکی گفتی دلم خواهد به بینم پیکرت بابا یکی گفتی که میگردم بقربان سرت بابا
یکی گفتی دلم سوزد که بابم بی پرستار است یکی گفتی همین دا نم که روزم در عزا تار است
چون اوّل ایّام ماتم بود شورشی در میان اهلبیت افتاد که هیچ دیدهء ندیده ، پس چناب سید ا لشّهدا ایشانرا تسلی داده در مراجعت بوطن اذن داد و فرمود حال بر عکس مدعا اتفاق افتاد ، شما نیز بسوی وطن برگردید ، همه بیکبار فریاد برآوردند که ایسیّد و مولای ما چگونه در این حا لت دست از یاری شما برداریم ، بخدا قسم تا رگ جان در بدن متحرک ا ست در رکاب مبارکت جا نفشانی خواهیم کرد، یا ا نتقام مسلم از دشمنان میکشیم یا از شربتی که ا و چشید ما نیز میچشیم، پس آنحضرت از آنجا کوچ کرده و بمنزل زبا له نزول فرمود، تمامی اصحاب و یاران خود را جمع نموده فرمود که بما خبر رسید اهل کوفه از بیعت ما برگشته ا ند و مسلم و هانی وعبدالله یقطر را کشته ا ند و هنوز لشگری بما نرسیده وقصد مانکرده، هر کس طا لب ریاض شهادت ا ست با ما کمر متابعت در میان بندد وهرکس را جز این منظوریست بیعت خود را از او باز گرفتم مطلق ا لعنان بهر جا که میخواهد برود، پس دنیا طلبی چند که از دین بهره نداشتند :
هر یک بسوی کشور خود پا گشادو رفت بر حرف آنجناب نکرد اعتماد و رفت
آن تن که لاف شوق زدی در رکاب ا و پیچید سر زحکم و جوابش نداد و رفت
آنکس که بود سلسله جنبان اهلبیت زین العباد را بسلاسل نهاد و رفت
شخصی که بود پیشرو لشگر از شتاب وا پس کشید و در ره دیگر فتاد و رفت
آنکو ز مکّه از پی اصلاح دین شتافت خود را کشید در پی اهل فساد و رفت
برگشته دولتی که نترسید از خدا ترسید از مخافت ابن زیاد و رفت
ا ندوخت آنکه حاصل یکعمر بندگی داد از نفاق خرمن ایمان بباد و رفت
دست از یاری آن بزرگوار بر داشته شیوهء بیوفائی پیش کشیده و متوجّه دیار خود شدند، آنحضرت بچشم حسرت در عقب ایشان نگاه میکرد و فرمود
النّاس عبيدالدنيا والذّين لقوا علی السنتهم فاذا تحصّو بالبلاء قل الديانون
تنها نه اهل کوفه رمیدند از سرش نادیده روی خصم شکستند لشگرش
تنها همین نه قصد حسین داشت آسمان دشمن رسید بر سر و کشتند اکبرش
پیکان ظلم بهر پدر داشت در کمان در آنمیانه خورد بحلقوم اصغرش
تنها همین نه در غم آل عقیل بود خون گریه کرد چرخ بر اولاد جعفرش
تیغی که شد کشیده پی کشتن حسین در روز جنگ خورد بدست برادرش
تنها ابوالحنوق نه تیرش بجبهه زد خنجر کشید شمر ستمگر بحنجرش
گر خواهرش ا سیر شد از جور دشمنان نگذشت چرح از زن و فرزند و دخترش
تنها همین نه نعش شریفش بخاک ماند در شهر شام زینت دروازه شد سرش
روی ظفر سفید که فتح از یزید شد اف باد بر زمانه و این دور آخرش
پس جمعی که از روی یقین و اعتقاد کامل ملازمت آنجناب را اختیار کرده بودند با سایر اقربا و عشایر از سلسله جلیلهء بنی هاشم باقیماند، پس آنحضرت روانه شدند تا در بطن عقبه نزول فرمود در آنجا مرد پیری از بنی عکرمه بخدمت آن سرور رسیده و گفت یابن رسول الله تورا سوگند میدهم که برگردی:
قسم بذات خدا میخورم من ایسرور نمیروی تو مگر رو به نیزه و خنجر
زشام و مصر و ز اشرار کوفه از ره کین پی نبرد تو لشگر گرفته روی زمین
فدای نام تو برگرد از ارادهء خویش تو را بود سفر هولناک ا ندر پیش
بکوفیان ز چه رو اعتماد میکردی کنون صلاح بود گر ز راه برگردی
حضرت فرمود ایشیخ آنچه تو خبر میدهی بر من پوشیده نیست ولیکن اطاعت امر ا لهی بر من واجب است ، پس از آنجا حرکت فرموده بمنزلی دیگر فرود آمد، شب را در آنمکان بسر برده هنگام طلوع فجر حکم فرمود غلامان و اصحاب آب بسیاری با خود برداشته روانه شدند:
زمانه گفت که آبت ضرور و در کار ست تو میروی بمقامیکه آب بردارا ست
باهل کوفه دهی آب خود بارزا نی بمفت میرود این آب و تشنه میما نی
کنی سبیل تو این آب خویش ا یسرور ولی بقیمت جان میخری دو روز دگر
چون تا نزدیک زوال راه بریدند ناگاه یکی از اصحاب آنجناب گفت الله اکبر، حضرت پرسید چرا تکبیر گفتی ، گفت سر درختان خرما نمودار شد، بعضی از یاران گفتند تا بحال ما در اینجا نخلستان
ندیده ا یم ، حضرت چون درست ملاحظه کرد دید علامت لشگر است که نیزه ها بدست دارند فرمود:
این نخلها که درنظر ا ست ایموا لیان باشد علامت سپه و پرچم و سنان
این نخلها شکوفه اش از پارهء دلست این نخلها بآه ا سیران مقابل ا ست
طومار سر بمهر بزرگان کوفه ا ست این نخلها که غنچهء تیرش شکوفه ا ست
پس آنجناب بجانب کوهی که در آن نواحی بود میل فرمود که اگر کار بمقاتله ا نجامد پشت بکوه داده مقاتله نماید، چون نزدیک کوه رسیدند حرّ ا بن یزید ریاحی با هزار سوار نزدیک ایشان رسید ، در عین شدّت گرما در برابر لشگر فرزند خیرا لبشر صف کشیدند ، حرّ سلام کرد حضرت بعد ازجواب سلام فرمود کیستی ای بندهء خدا، حرّ عرض کرد مرا حرّ ا بن یزید ریاحی میگویند و از ملازمان پسر زیادم ، حضرت فرمود به امداد ما آمدهء یا بمحاربه ما ، حر گفت بلکه بمحاربهء تو ماًمورم حضرت فرمود
انّا لله وانّا اليه راجعون چون ساقی سلسبیل آثار تشنگی از آن فرقهء ضلیل مشاهده فرمود امر کرد باصحاب که آن تیره بختان رابا چهار پایان ایشان که در معنی متوحد بودند سیراب کردند:
شد مشکهای تهی و نماند آب دیگرش نگذاشتند قطرهء از بهر ا صغرش
من جاء بالحسن فله العشر فی الجزا دادند آب تیغ و سنان ده برابرش
خلقی که نگذرند ز یکجرعه آب ا و کو طاقتی که بگذرد از حوض کوثرش
جون وقت نماز ظهر شد حضرت حجّاج ابن مسروق را فرمود ا ذان بگو، چون وقت اقامه شد آنجناب با ازار ونعلین و ردا از خیمه بیرون آمد، بعد از مکا لمات بسیار و حجتهای شافی از آن گمراهان جوا بی نشنید مؤذن را ا مر فرمود که اقامه نماز بگو وحرّ را گفت اگر خواهی با لشگر خود نماز کن حر عرضکرد:
شهریارا بتو هر بیسر و پا همشاًن نیست گلخنی را سر هم پیشه گی رضوان نیست
گر هزاران سخن از عجل برآرد بزبان سامری را ید بیضا و دگر ثعبان نیست
بر همه خلق عیانست حسین نیست یزید آشکار ا ست که احمد چو ابو سفیان نیست
مقتدای دو جهان هستی و داریم قبول شرف و قدر تو در حوصلهء امکان نیست
آنجناب در پیش صف ایستاده وهر دو لشگر باو اقتدا کردند:
پس رو بسوی قبلهء اهل نیاز کرد بر روی هر دو صف در ا مّید بازکرد
دشمن ستاده در عقب امّا بسر نبرد خاکش بسر ز عمر همین یک نماز کرد
بعد از نماز رو بسوی آنفرقهء ضلالت شعار کرد، فرمود ایهاالنّاس من عازم این دیار نشدم مگر بعد از رسل ورسایل بیشمار، حال اگر فعل شما مطابق اقوال شماست بیعت خود را تازه کنید و اگر در جها لت راًی شما منحرف شده بمکان خود برمیگردم، عرض کردند ما از این نامه ها ا طلاع نداریم و ماًموریم ملازم رکاب تو باشیم تا دروازه کوفه حضرت فرمود مرگ بشما نزدیکتر است تا این اراده پس حکم فرمود اصحاب خود را که سوار شوند و خود آنقدر مکث نمود تا اهلبیت برکجاوه ها نشسند آنجناب نیز سوار شد چون خوا ستند برگردند لشگر حرّ ممانعت کردند:
برخاست ز هر طرف چو فریاد در ا هل حریم شیون ا فتاد
نشنیده هنوز نام دشمن نا دیده هنوز تیغ و جوشن
بی حرمتی از خسان جه دیدند ا مّید ز جان خود بریدند
طفلان همه بیقرار گشتند از گریه بنای کار هشتند
آن یک بهراس کی پدرحان تندی مکن ای منت بقربان
با خصم مکن ستیزه جوئی رحمی بنما تو نیک خوئی
زینب سر نا له نیشتر داشت تشویش ز جمله بیشتر دا شت
میدید چه ا نقلاب لشگر آهسته زدی بسینه و سر
میگفت بما زمانه تنگ ا ست این اول داستان جنگ ا ست
اینقوم ز راه مکر و تزویر گویند سخن ز تیر و شمشیر
این فرقه بعزم کار زارند با ما سر آشتی ندارند
ایکاش برادرم بیکبار بر گردد از این سفر بناچار
ایکاش که با سپاه دشمن حرفی نزند برادر من
هم فکر حسین برادرش بود هم در غم جان اکبرش بود
گاهی ز قفای عون و عباس میگفت که ای خلاصه ناس
شمشیر مکش که وقت تنگست عصر ا ست نه ا ین مقام جنگ است
بر گو به برادرت ز یاری امروز تو لشکری نداری
ترسم که شوی در این میانه پیکان مصاف را نشا نه
آنحضرت چون بیحیا ئی آنقوم را مشاهده کرد بانگ بر حرّ زد که مادرت بعزایت بنشیند چه میخواهی از من ، حرّ چون نام مادر خود را شنید از شرمندگی سربزیر ا نداخت عرضکرد:
ایشهریار نیست مرا با تو داوری کز هر چه گویمت تودر ا وصاف برتری
یک مشت خاک را به نهان خانهء وجود بیجاست گر بعرش زند لاف همسری
بردی تو نام مادرم ا ندر حضور خلق گر میشنیدم اینسخن از لفظ دیگری
یا بردمی ز راه جفا نام مادرش یا کشته میشدم بمقام سخنوری
من از جواب حرف تو لا لم چگویمت تو نو نهال فاطمه بنت پیمبری
ایشمع بزم محفل روحانیان حسین تو نور آفرینش و فرزند حیدری
با رتبهءوجود تو چه عرش و چه حجاب با خاک درگه تو چه خاقان چه قیصری
جز نام مادر تو بتعظیم کی برم خاکم بسر که با تو کنم من برابری
آنحضرت فرمود پس ارادهء تو چیست، عرض کرد بمحاربهء تو مامور نیستم ولیکن مأمورم که تورا به نزد ابن زیاد برم ، حضرت فرمود من رضا نمیشوم حرّ گفت من نیز دست برنمیدارم و این کلمه سه بار واقع شد ، پس حر عرضکرد یابن رسول الله براهی بروید که نه شمارا بمدینه ببرد و نه بکوفه تا انصاف باشد میان طرفین ، تا من کیفیت را به پسر زیاد بنویسم شاید ا مری روی دهد که من بمحاربهء چون تو بزرگواری گرفتار نشوم، پس هر دو سپاه باتفاق راهی شدند حرّ عرضکرد یابن رسول ا لله با این گروه مقاتله مکن که ا لبته کشته خواهی شد حضرت فرمود
اَفَبالموت تخوفَنی کما قال اخوالاوس حين قيل له لا تنفر رسول الله
سَاَمَضی و بالموت عارٌ علی الفتی
اذاما نوی حقاً وجاهد مسلماً
ووآسی الرجال الصالحين ينفسه
وفارق مثبوراً وردعَ مجرماً
فان عِشَت لم اندم و ان مُت لم اَلم
کفی بک ذلا آن تعيش وترغما
پس آنجناب با اصحاب گفت کدام یک از شما راه را میدا نید از غیر جاده، طرماح عرضکرد من بلدم حصرت فرمود پیشرو باش پس طرّماح روا نه شد و شروع کرد برجز خواندن
يا ناقتی لا تذعری من زحری
وامضی بنا قبل طلوع الفجر
بخير فتيان و خير سفر
آل رسول الله آل الفخر
ا لساده ا لبيض الوجوه الزهری
ا لطاعنين بالرماح ا لسمر
ا لضاربين بالسيوف البتر
حتی تحلا بکريم الفجر
الماجد الجدر حبيب الصدر
اصابه اللهب لخير ام عمره
الله بقاء الدهر
يا مالک النفع معا ًو الضر
امدد حسينا سيدی بالنصر
علی اللعينين سليل صخر
يزيد لا زال حليف الخمر
و ابن زياد عهر ابن ا لعهر
حرّ چون این رجز را شنیدی بکناری کشید با لشگر خود تا بکربلا رسیدند:
چه کربلا که در او ماه غم طلوع نمود چه کربلا که سحایش بغیر گریه نبود
چه کربلا که در ا و کشتی نجات شکست چه کربلا که در خرّمی بعا لم بست
چه کربلا که گل و سوسنش مغیلان ا ست بشاخ غنچهء نشکفته تیر و پیکان ا ست
چه کربلا که دل ا هل بیت غمناکش بغیر لاله حسرت نروید از خاکش
چه کربلا که غمش با نشاط یکسان ا ست چه کربلا که در ا و آب قیمت جان ا ست
چه کربلا که در ا و کس ندیده راحت وخواب ز آب تیغ و سنان گشته مزرعش سیرا ب
چه کربلا که نه فرقی میان روز و شبست سلامتی ز مسا فر همیشه در عقب ا ست
چه کربلا که در ا و هیچکس نیاساید غمش همیشه دو منزل به پیشباز آید
اگر چه هست بسی هولناک و پر آشوب برای دفن شهیدان ولی بود مرغوب
اگر چه قطرهء آبش نمیدهند بیجان ولی متاع شهادت بسی بود ارزا ن
اگر چه توسن اقبال را شکسته پی ا ست سعادت دو جهان وقف یکزراع ویست
چون وارد آنمکان شدند ناگاه مرکب سواری آنجناب از حرکت مانده قدم از قدم بر نداشت ، حضرت پرسید این زمین چه نام دارد، گفتند ارض ماریه فرمود شاید نام دیگر داشته باشد، عرض کردند بلی کربلاش نیز میگویند ، حضرت چون نام کربلا شنید آهی کشید که زمین ماریه برخود لرزید گفت
الله اکبر بهذالارض کربلا و موضع سفک دماء ففی هذه يا قوم قتلی و مصرعی و يهتک جرايمی عاجلا لا مؤجلا وفی هذه تضحی الرؤس علی القنا يسير بها الاقوام لن تمهيلا وفی هذه ينقی غلی الارض ضرعا بلا کفن تلقی ولن يتغسلا
این زمین سرها بنوک نیزه ها خوا هد شدن این زمین آثار قبر کشته ها خواهد شدن
در میان خاک وخون ا فتند جمعی بیکفن این زمین دست و سر از پیکر جدا خواهد شدن
این زمین فریاد ا لغوث از کواکب بگذرد این زمین بر آل پیغمبر جفا خواهد شدن
این زمین سیراب میگردد ز خون اکبرم عشرت قاسم در این وادی عزا خواهد شدن
مادر از فرزند و طفلان از پدر گردد جدا قطع نسل آل پاک مصطفی خواهد شدن
این زمین است آنزمین کز ماتم عباس من بر کواکب نالهء واحسرتا خواهد شدن
در اینحال سوارهء از دور پیدا شد که بتعجیل تمام بجانب ایشان می تاخت، چون نزدیک رسید بر آنجناب سلام نکرد و نزدیک حرّ رفت و بر او سلام کرد و نامهء ابن زیاد را باو داد چون نامه را گشود نوشته بود هر جا نامهء من بتو برسد حسین را فرود آور که آب و آبادانی نباشد و کار را برایشان تنگ کن و باید پیک من خبر ا طاعت تورا بمن برسا ند پس حرّ در آنجا فرود آمد حضرت فرمود بگذار در نینوا یا غاضریه یا محل دیگر که آب وآبادا نی باشد فرود آئیم ، حرّ گفت پسر زیاد این مرد را فرستاده و حکمی کرده است که مخا لفت نمیتوا نم کرد زهیر ابن قین عرضکرد یابن رسول الله
اجازت که بر اینفرقه بیدادگر تازیم ا شارت کن که بر اینقوم شور محشر اندازیم
چه روز جنگ در پیش است و ما را میکشند آخر همان بهتر که اول کار این بد طینتان سازیم
بسی لشگر ز پی میآید و دشمن قوی گردد باین ا ندک سپه بهتر که جان خویش دربازیم
حضرت فرمود من ا بتدا بقتال ا یشان نمیکنم تا حجّت خدا را بر ایشان تمام کنم، پس بضرورت پای مبارک از رکاب بیرون آورده پیاده شد ، چون قدم آنجناب بر زمین کربلا رسید بلرزه درآمد وغباری زرد از او برخاست که روی فلک تیره شد و غبار بر گیسو ومحاسن آن امام مظلوم نشست، پس ملازما نرا فرمود
ز هودج بند بگشائید یاران خیمه گاه اینجاست فرود آرید بار خویشتن را قتلگاه اینجاست
سپاه کوفه اینجا شامیان اینجا هجوم آرند حسین را مقتل اینجا مدفن اینجا خوابگاه اینجاست
رسیده فصل ماتم زینب بیچاره ا فغان کن مقام گریه اینجا شکوه اینجا اشک و آه اینجاست
امّا چون آن جناب زمین بی آب کربلا را محل نزول قرار داد، قلمدان و کاغذی طلبید و باهالی ومشایخ کوفه که گمان تشیع بایشان داشت نوشت باین مضمون:
موا لیان من ایشیعیان پاک نهاد مسنّد ا بن سلیمان رفاعه ا بن شداد
ز اهل کوفه دگر د وستان پاک ضمیر سفارشی بشما دارم از صغیر و کبیر
که من بقول شما از دیار ومسکن خویش بریده ام ره دور و دراز با تشویش
تمام اهل حریم رسول همراهم ولی فکنده فلک سنگ کینه در را هم
کنون که وارد اینملک گشته ام ناکام احاطه کرده بمن لشگری ز کوفه و شام
نه جای ما ندن و نه روی بازگشتم است بآن رسیده که از جان خود بشویم دست
ز هر کناره بمن راه آب و نان بستند ز تشنگی دل ا طفال نو رسم خستند
اگر شما سر دلجوئی و وفا دارید مرا بورطهء محنت ذلیل مگذارید
هنوز میر علمدار لشگری دارم چو جعفر و عون و عثمان برادری دارم
هنوز قامت اکبر به خانهء زین است هنوز شمع رخ قاسمم ببا لین ا ست
هنوز در نفتاده ا ست کار با شمشیر نه زینبی و نه کلثوم و نه سکینه ا سیر
بیاریم بشتا بید کاول جنگ ا ست بقرب شهر شما کار برحسین تنگ ا ست
پس از شهادت عبّاس و نازنین پسرم در اینجهان بکسی نیست حاجت دگرم
همین که تیر گذشت از کمان به پس ناید که یاری من بیکس بزندگی باید
چه من شهید شوم در میان لشگر کین گرفتم آنکه مطیع منست اهل زمین
بطور سابق اگر خدعهء بکار شماست توکل من بیکس بفرد بیهمتا ست
ز راه حیله و مکرم بکوفه آوردید چنانک با پدر و با برادرم کردید
امّا چون خبر ورود آن امام مسعود بدشت کربلا بابن زیاد رسید، عریضهء بآنجناب نوشت که شنیده ام بکربلا فرود آمدهء و یزید بمن نوشته یا بیعت از تو بگیرم یا با تو مقاتله کنم ، چون نامهء آن ملعون به آن برگزیدهء بیچون رسید خواند و بدور ا نداخت چون قاصد جواب نامه را طلبید حضرت فرمود
ماله عندی جواب فقد حقت عليه کلمت العذاب نامهء اورا نزد من جوابی نیست و عذاب ا لهی لازم ا وست وارد شدن آنجناب بکربلا در روز پنجشنبه دویم محرم الحرام سال شصت ویکم از هجرت نبوی بود و بنا بقولی دیگر هشتم ماه مزبور بود
وسيعلم الذين ظلمو ایّ منقلب ينقلبون
بسم الله الرحمن الرحیم
چون ثبت شد مطا لب فرمان کربلا آماده شد حسین ز پی سان کربلا
آرا ستند محمل و بر ناقه ها زدند محمل کشان بسمت بیابان کربلا
بستند از دو رو یه چه صف کفر و دین بهم شد گرم در محاربه میدان کربلا
از بسکه ریخت بارش پیکان بروی دشت شد بارور ز غنچه مغیلان کربلا
خواندند در محاسبه چون فرد اهلبیت حاضر نبود لشگر سلطان کربلا
غایب زخویش و بیخبر از زخم رمح و تیغ لب تشنه در تلاطم طوفان کربلا
این آفتاب مشرق دین یا سر حسین کافکنده است چرخ بدامان کربلا
زآن آتشی که بر حرم مصطفی زدند پیچیده دود ظلم در ایوان کربلا
برلب گرفت زخم سر ا نگشت تیر را از حیرت ثبات جوانان کربلا
با لید زهر صبر ز طقلان خورد سال نا لید چرخ پیر ز پیران کربلا
هر شب ستاره نیست بر ا فلاک ظاهر است گل کرده داغهای نمایان کربلا
نعش حسین نبود که شد پاره ا ز سنان آن جیب عرش بود و گریبان کربلا
تشویش روز حشر مکن قهری از گناه دست من است و ذیل شهیدان کربلا
آغاز سخن بنام آفرینندهء هر نو و کهن که ا ولش را آغازی نیست و آخرش موقوف با نتهائی نی،
هُوَالاَوّلُ قَبلَ الاِنشاء والآخِرُ بَعدَ فَناءِ الاَشياء ، وسپاس بیعدد تحفهء بارگاه صا نعی است که آثار صنعش در هر ذرّه از موجودات آفتابی ا ست درخشان و ستایش بی نهایت مخصوص ذات بیمانندیست که سمند تیز رو خیال در بیدای معرفتش حیرت زده و سرگردان:
ا ی بر رخ مه رایت حکم تو مسجّل وی دور مه و سال با مر تو مسلسل
بر نعمت فردوس عطای تو صلا زن بر نار سقر شحنهء قهر تو موکل
در شکر و ثنای تو چه مشرک چه موحد در وحدت ذات تو چه بینا و چه احول
هر سبزه بحمد تو زبا نی بدها نی در وصف تو هر برگ کتابیست مفصّل
مقیّدان سلسلهء ا طاعت و سر ا فشا نی و بار یافتگان محافل فیوضات سبحا نی، مسّاحان عرصهء میدان داری و مبارز طلبان کشور جان سپاری، تشنه کامان وادی بیدادرسی ولشگر شکستگان مرحلهء بیکسی چاک گریبان ماتمیان را بدا من رسانیده اند، بیان اینوا قعه جانگداز آنکه چون شهریار کشور ابتلاء ، فروزنده گوهر درج ا هتدا ، شهسوار گلگون قبای عرصهء وادی نینوا، آن بلدهء پر جفا را محل نزول قرار داده منزل نمود ، سرادقات عصمت و طهارت را بر پا کرد و انتظار وعدهء اِذا جاءَ اَجَلُهُم لا يَستَاخِرونَ ساعَةَ ولا يَستَقدِمون راکشيده رحل اقامت افکند:
بر سر تیرش چه دید دست قضا بیدرنگ خورد به یلمان تیغ رفت بسوی خدنگ
چترعلمهای کین شقّه بکیوان کشید لشگری از هرطرف راه بر ا و بسته تنگ
گرد وغباری عیان خاست از آن سر زمین کز غم و وحشت پرید از رخ ا فلاک رنگ
دید چه سبط نبی وعده بقاتل دهد شیشهء بیطا قتی روح قدس زد بسنگ
لشگر کین در شتاب پای اجل در رکاب کوکب ا قبال شوم توسن ا مّید لنگ
فوج مکس پر زنان بر سر عنقا کشید اُف بتو ایروزگار با زن و ا طفال جنگ
امّا در سابق مذکور شد که چون رسول ا بن زیاد به نزد آن مستحق بئس المهاد قدم گشاد کیفیت مقالات آن برگزیده ربّ ا لعباد را باو خاطر نشان کرد، که حسین ا بن علی نامه را خوا ند و بدور ا نداخت آتش کفر و نفاقش مشتعل گردبد وعزم محاربهء آنحضرت را جزم کرد تکلیف امارت لشگر را بعمر ا بن سعد بد اختر نمود در ابتدا ابا و ا متناعی داشت عاقبت به تمنّای حکومت ری و طبرستان عذاب سرمدی را اختیار کرد با چهارهزار نامرد متوجه کربلا شد
چون ابن سعد پای ستم در رکاب کرد گفت آسمان که خانهء دین را خرا ب کرد
از بسکه دا شت شوق و تمنّای ملک ری بوسید دست بخت و برفتن شتاب کرد
دا نست چون حسین علی لشگری نداشت جراًت پی مقابلهء آنجناب کرد
از گرد ره رسید و بنای ستم نهاد خاکش بسر ز آل نبی قحط آب کرد
بعد از فرستادن عمر ا بن زیاد بیدادگر بمسجد درآمده اهل کوفه را طلبید و گفت ایّهاا لنّاس یزید مرا فرموده شما را با ا نعامات وا فره امتیاز دهم و عطاهای شمارا مضاعف گردا نم، اینک دشمن یزید حسین ا بن علی بکربلا آمده اطاعت کنید یزید را و بنوازشات ا و امیدوار شوید وکمر مقاتله حسین را بمیان بندید پس از منبر بزیر آمده و در خزا نه گشوده رسوم بذل و بخشش پیش گرفته :
دست عطا گشود و درم داد و دین گرفت کالای آنچنان بمتاعی چنین گرفت
خون حسین بگردن اشراف کوفه بست آن یک ز شوق دا من و آن آستین گرفت
و اکثر آن بیدینان غدّار بطمع درهم و دینار قتل سبط احمد مختار را تعهّد نموده مرتکب آن فعل شنیع شدند، پس بتواتر سه هزار نامرد و بروایتی صدهزار بیدادگر در روز ششم محرم در آن زمین پرخوف وخطر جمغ آوری نموده، اول ستمی که بر دودمان رسا لت کردند آب را بر ایشان بستند وعمرو ا بن حجّاج را با پانصد مرد موکّل شط فرات کردند:
آب بر روی حرم بستند نادا نی نگر شرح بین ملّت تماشا کن مسلما نی نگر
اهلبیت مصطفی لب تشنه ماند از ا متّان کافرحربی نظر کن شرک پنها نی نگر
دشمن دین با مخالف اینجنین ظلمی نکرد قوم لامذهب یهودی وضع نصرا نی نگر
دیو و دد سیرآب و طفلان حسین در پیچ وتاب ناجوا نمردی بیا بشنو گران جا نی نگر
تازه مهمان دیار کربلا از عمر سیر بهر طفلان دل پر از تشویش مهما نی نگر
امّا چون آب بر روی اهلبیت مصطفی بستند و دل ا طفال را از حرارت تشنگی خستند
ز تشنگی لب اهل حرم غبار گرفت خروش نا له در این نیلگون حصار گرفت
سکینه آمد و گفت ای پدر چه جاره کنم گرفته روی جهان آب و من نظاره کنم
ز تشنه ماندن من خصم را چه منظور است که این معامله از رسم مردمی دور ا ست
اگر بقیمت جان میدهند آب روان پدر فدای تو گردم برای من بستا ن
چون آن برگزیدهء احباب تشنگی ا طفال و اصحاب را ملاحظه نمود کلنگی برداشت و در پشت خیمه نه گام بسمت قبله کلنگ را بر زمین زد ، باعجاز آن بزرگوار چشمهء آبی خوشگوا ر پیدا شد، آنحضرت باصحاب فرمود هرجه میخوا هید از این آب بردارید و غسل کنید و رختهای خود بشوئید که کفن شماست پس چشمه ناپدید شد و دیگر کسی ا و را ندید چون اینخبر بابن زیاد رسید نامه بعمر ا بن سعد نوشت :
که ایعمر تو کجا و مقام سرداری شنیده ام سر صلح و مسامحت داری
زیکطرف تو و لشگر نشسته بی تشویش حسین بفکر سپاهست و کارسازی خویش
تو با سپاه خود آسوده حال از هر باب بدشت ماریه ا و چاه میکند ز شتا ب
چه آب خورد عدو میکند بجنگ شتاب تفاوتی نکند آب چاه و نهر فرا ت
باید ما نع شوی میان او و آب و راه چاره بر ا و مسدود کن تا با لب تشنه چنا نکه عثمان شهید شد ا و نیز شربت شهادت نوشد، بعد از رسیدن نامهء آن کافر ا بن سعد بد اختر کار را بر آل پیغمبر تنگ گرفت، چون عطش بر سپاه آن بی پناه غلبه کرد عبّاس برادر گرا می خود را طلب فرموده گفت ای برادر :
دشمنان بیحد و من کم سپه و قحطی آب چشم امّید حمایت بتو دارند اصحا ب
کودکان مضطرب از تشنگی اینور بصر کف آبی برسان اهل حرم را دریا ب
پس آن فرزند ابوتراب سی سوار و بیست پیاده با خود برداشته روانهء فرات شد، چون بکنار دجله رسیدند عمرو ابن حجّاج پرسید کیستید، هلال ابن نا فع گفت پسر عم تواَم آمده ام آبی بیاشامم گفت بیاشام گوارا باد ترا هلال گفت وای برتو:
یک سخن گویمت ایسنگدل هرزه درای لعن حق برتو و ا نصاف تو ای بیهده خای
میدهی آب بمن بهر رضای من وخلق لیک بر آل پیمبر ندهی بهر خدای
آنچه گویم بتو ای ناکس بدکار بفهم آنچه بینی بنظر چشم حقیقت بگشای
تو خنک دل بکنار شط و سرمست نشاط وا ندر این ناحیه اطفال حسین نوحه سرای
گر حلالست چرا سبط پیمبر نخورد گر حرامست مخور یا که دلیلی بنمای
آنملعون گفت راست میگوئی ولیکن مرا ا مری فرموده ا ند و تخلّف نمیتوا نم کرد پس هلال ا شاره باصحاب کرد که آب بردارید و ا بن حجّاج بانگ بیاران خود زد که مگذارید، پس جنگ در پیوست و آتش حرب مشتعل شد، فرزند اسدالله ا لغا لب بیک حمله ایشانرا مغلوب نموده از کنار آب چون موج بحر بکناری ا نداخت و بزودی مشکها را پرکرده بی اذّیت و آسیبی مراجعت نمودند و باین سبب حضرت عباس را سقّای اهل بیت نامیدند، امّا چون لشکر مخالف بنای ترکتازی بلشگر سلطان حجازی نهادند، آنحضرت عمرا بن سعد را در میان شب طلبید که بیا با تو سخنی چند دارم فرزند خیرا لبشر با عبّاس و علی اکبر و ابن سعد باغلام خود وحفص بداختر در میان دو لشگر اجتماع سعد و نحس فلک بیدادگر را مقارنه اتفّاق افتاد ، پس آنجناب برای اتمام حجّت خطاب بابن سعد کرد که ای بی سعادت با من مقاتله میکنی و میدا نی کیستم آیا ازخداوند اندیشه نداری و از روز جزا پروا نمیکنی بیا بجانب من و تحصیل سعادت ا بدی کن :
بترس امروز از قهر خدا و شورش محشر بترس از دادخواهی کردن زهرا و پیغمبر
تو را روزی بود در پیش تنها بی زن و فرزند یزیدی نیست محکوم تو سازد اینچنین لشگر
مکن غفلت که خون من نخواهد خفت در کونین ملائک شاهد وحاکم خدا خونخواه من حیدر
بترس از وحشت روزی که غافل میشوند از هم رضیع از مادر و وا لد ز مولود و زن از شوهر
عمر عرضکرد یا اباعبدا لله میترسم خانه مرا خراب کنند و مزرعهء مرا بگیرند حضرت فرمود من مزرعهء بهتر از مزرعهء تو در حجاز بتو میدهم و خانهء بهتر از خانهء که داری برای تو عمارت میکنم آن مردود ازل و ا بد سر بزیر ا نداخت وگفت از عیال خود میترسم آنحضرت چون دید سخن را در او تاًثیری نیست از روی نومیدی
گفت ایسنگدل اینصرفه زگردون نبری دارم امید که از گندم جرجان نخوری
طمع ملک ری است اینکه تورا کرده هلاک نیست این نعمت امروز تو جز یک کف خاک
نشنیدی سخن خیر من از بوالهوسی کشته گردی بدم تیغ و بمطلب نرسی
پس آن تیره بخت از روی استهزاء گفت:
سزد که تاج شرافت باختر اندازم چه باک اگر نبود گندمش بجو سازم
پس ابن سعد بعد از مراجعت بعبیدالله زیاد نامه نوشت که بدرستیکه خداوند آتش قتال را خاموش کرد و اصلاح کرد دو گروه بدا نکه حسین ا بن علی بر آنستکه از ارادهء خود برگردد بسوی وطن اصلی خود یا بسرحد یکی از حدود، پس باشد مثل یکی از مسلمانان و آنجه بر ایشانست نیز بر او باد و در این امر صلاح تو وامّت است، چون ابن زیاد بر مضمون نامه اطلاع یافت گفت این نامه متفّق با صلحی ا ست مرقوم را بشمر ولدالزنا نشان داد شمر گفت آیا این امر از ا و قبول خوا هی کرد در هنگامی که بر تو وارد شده اگر ا و را معاف کنی که بهر جا میخواهد برود بعد از این تو سزاوارتری بضعف و ا و اولی است بقوّت وسستی توظاهر خواهد شد باید بحکم تو حاضر شود درحضور تو اگر عفو کنی بدست تو ا ست و اگر عقوبت کنی سزاواری آن ملعون راًی ا و را پسندید پس نامهء دیگری بتهدید بعمر نوشت شعر
شنیدم با حسین شبها بخلوت روز می آری در صلح و مدارا میزنی با ا و چنین خودسر
خلاف حکم ماکردی ولیکن گویمت حرفی تو محکومی در اینساعت بتازی برحسین لشگر
چون نامه بتو رسید که برایشان مهلت ندهی و بعد از کشتن بدنهای ایشانرا پامال سمّ مرکبان نمائی اگر چه ضرری بعد از مردن نمیرساند با و ولیکن بنا برقولی است که گفته ام اگر دست براو یابم ا سب بربدنش تازم و پامال مرکبانش کنم اگر امروز مباشر حرب شدی در نزد ما گرا می خواهی بود و ا لّا سرداری لشگر را بشمر واگذار واین نامه را در روز پنج شنبه نهم محرم الحرام شمر ولدالزنا آورد با چهار هزار نامرد:
چون پای شمر خورد در آنعرصه بیدرنگ لرزید عرش و از رخ کیوان پرید رنگ
جبریل زد دودست مصیبت بفرق و گفت واحسرتا که آینه خور گرفت زنگ
بگشود نامه چون پسر سعد تیره بخت دید آنکه چاره نیست بجز احتمال جنگ
رو کرد سوی شمر و بگفت ایستم شعار راه علاج و چاره باینقوم گشت تنگ
نگذاشتی که کار باصلاح بگذرد دارم امید شیشهء عمرت خورد بسنگ
حسین فرزند رسول هرگز مطیع پسر زیاد نخواهد شد ناچار با ا و مقابله میباید کرد، شمر گفت یا اطاعت فرمان کن یا لشگر را بمن واگذار، آن شقی برای محبت دنیای دنی عذاب ا بدی را بر خود قرار داده مصمّم حرب فرزند پیغمبر آخر ا لزمان شد، شمر را سردار پیادگان لشگر کرد و عسکر نامعدود خود را امر نموده رو بسپاه آن برگزیده ربّ ودود نمودند شمر نابکار از لشگر پیش آمده
صدا کشید که ایخسرو فلک کریاس مبارز صف میدان پر دلی عبّاس
بیا ز روی نصیحت حدیث من بشنو در این معامله باعث بقتل خویش مشو
گرفته روی زمین سربسر سلاح نبرد تو با برادر خود زین میان چه خواهی کرد
تو تا بکرببلا میر لشگرش بودی تو تا بحال معین و برادرش بودی
نه لشگری که دگر میر لشگرش باشی نه مهلتی بجهان تا برادرش با شی
حسین چه کشته شود باتو گیر و داری نیست در این زمین پر آشوب با تو کاری نیست
بیا به لشگر ما در زمانه شاهی کن تو در حمایت من باش و هر چه خواهی کن
امان برای تو آورده ام من از یاری دگر چرا ز حسین دست بر نمیداری
حمیده مادرت از جمله اقربای منست اگر تو کشته شوی مردنت عزای من است
مرا ز سرزنش مادرت برون آور بیا بخاطر من از برادرت بگذر
چون شاهزاده عالی مقام عباس نیکنام سخنان آن گسسته زمام را شنید از غایت خشم برخود پیچید و لب بدندان گزید:
خطاب کرد که ای بدترین عا لمیان عجب عجب که بمن میدهی تو خط ا مان
سخن ز مرگ مگو ای لعین بد گوهر خدا گوا ست که مرگ از امان تو بهتر
من از کجا و ا مان تو ایخدا نشناس اگر حسین نبود خاک بر سر عباس
اگر جدا شوم از خادمان آن سرور خدا کند که نشیند بماتمم مادر
بعقل خویش بسنج ایلعین بد فرحام فریب روبه لاغر نمیخورد ضرغام
عزیز فاطمه را دیدهء تو بیکس و فرد کنون ز جرئت و مردی کنی هوای نبرد
نه مادرم بود از مادر حسین بهتر نه جعفرم بود از اکبر حسین بهتر
امان تو میدهی اکنون مرا در ا ین لشگر تو را ا مان که دهد از عذاب نار سقر
زبان به بند از این گفته های ناهنجار عقاب کی کند آهنگ جانب مردار
چون شمر دید باین ا فسانه ها آن دلیر مردا نه عراق را بسوی اهل نفاق نمیتوان بردن ، عنان نومیدی بسوی لشگر خود منعطف ساخته و لشگر مخا لف از جا جنبید بعزم محاربهء سید کونین ندای اين الحسين بفلک رسانیدند، چون علیا جناب زینب خروش وغلغلهء مخا لفین را دید از غایت اضطراب بخیمهء شافع یوم ا لحساب دوید دید آنجناب سر بزا نوی اندیشه نهاده بخواب ا ست:
نهاد آهسته بر بازوی ا و دست که ای در محنت ایّام پا بست
ز جا برخیز دشمن بر سر آمد بما از جار جانب لشگر آمد
دمی بیدار شو ای بخت زینب بغارت رفت تاج و تخت زینب
هنوزت اول کار ا ست برخیز سپهرت قصد آزار ا ست برخیز
تودرخوا بی و دشمن در ستیز ا ست زجا برخیز گردون شعله ریز ا ست
ز هر سو شیون ا طفال بنگر ز ما بر گشتن ا قبال بنگر
ز وحشت در حرم شور و نوا بین نظر کن ا نقلاب کربلا بین
همه صحرا پر از شمشیر و تیر ا ست ز جا برخیز کاطفا لت ا سیر ا ست
نظر کن روز ماتم را شب آمد ز جا برخیز مرگ زینب آمد
آنجناب ازخواب بیدار شد و گفت ایخواهر در اینوقت جدّم محمد مصطفی و پدرم علی مرتضی و مادرم فاطمه زهرا و برادرم حسن مجتبی را در خواب دیدم :
ایخواهر داغ دیده زینب ای بار ستم کشیده زینب
در خواب کنون بحال مضطر با جد و پدر شدم برا بر
گفتند بمن ز مهربا نی فردا تو بخلد میهما نی
هنگام زوال روز فردا آسوده شوی ز رنج اعد ا
دا نم که ز کینه زمانه من کشته شوم در این میا نه
من دادرسی ندارم ا مروز بگذشته ز چاره کارم ا مروز
از جور زمانه پایما لم شرمنده ز عترت و عیا لم
ترسم که سکینه دختر من یا زینب بی برادر من
گردند اسیر لشگر شام افتند بکوفه بی سر ا نجام
آنکس که حمایتی ندارد ناچار بمرگ دل سپارد
زینب ز مقولهء برادر زد دست وکشید معجر از سر
سر پنجه بچهره آشنا کرد از سوز نهان خدا خدا کرد
از ناله بخلق شورش ا فکند غلطید بخاک و روی بر کند
چون دید عزیز جان حیدر بیتابی و اضطراب خواهر
گفت ای ز تو راحت دل من فریاد تو را شنید دشمن
مگذار ز دست خود عنا نرا آگاه مساز دشمنا نرا
در کشتن من دلیر گردند اهل حرمم ا سیر گردند
زود ا ست عزا و شیون تو بیتا بی و گریه کردن تو
نه دست برا درم بریده نه جبههء اکبرم دریده
نه ا صغر من نشان تیر است نه خواهر و دخترم ا سیر است
نه پردهء معجرت دریده نه حلق برا درت بریده
طفلان همگی بفکر آبند امروز نه در سراغ بابند
پس آن بزرگوار خواهران و اطفال خورد سال خود را بصیر و شکیبائی امر فرمود، در اینحال عبّاس بخدمت آن خلاصهء ناس آمد وعرض کرد:
ایشهریار خصم بغوغای دیگر ا ست بنگر زمین ماریه دنیای دیگر ا ست
جز آب تیر و نیزه بکا می نمیرسد آب دگر هوای دگر جای دیگر ا ست
آیند رو بخیمه و دارند عزم جنگ دشمن ز خیرگی بتمنّای دیگر ا ست
دارند برتو چشم دو لشگر ز جا نبین هر فرقه را بخود سرسودای دیگر ا ست
احباب فکر مردن و اعدا بعزم جنگ مستی این دو فرقه ز صهبای دیگر ا ست
حضرت بعباس فرمود برو به نزد این لشگر اگر عزم قتال دارند شاید مهلت ا مشب را بگیری و ایشا نرا رضا کنی که قرا ر محاربه بفردا باشد، که امشب عبادت پروردگار خود را بجا آورم که پیوسته مشتاق عبادت و بندگی ا و بوده ام و یکشب را برای مناجات غنیمت میشمارم ، چون عبا س به نزد آن
سیا ه دلان آمد گفت ایقوم لا مذهب ا مشب فرزند فخرعجم و عرب ازشما مهلت میطلبد، برای وداع بندگی پروردگار شمر نابکار فریاد برآورد که شما را ا ما نی نیست یا بحکم ا بن زیاد گردن نهید یا شربت شهادت بنوشید بیکمرتبه :
خروش و غلغله افتاد در همه لشگر تمام متفق ا للفظ کای سگ کافر
نزاع و دشمنی تو نه با حسین تنهاست در این معامله کارت بدین و مذهب ما ست
نه شرمی از رخ حیدر نه مصطفی داری از اینقرار تو این جنگ با خدا داری
اگر ا مان طلبد کافر از مسلمانان برای خاطر پیغمبرش دهند ا ما ن
نه اینجوان خلف خاتم ا لنبیین ا ست نه مشرک و نه مجوس و نه منکر دین ا ست
باو تو مهلت یکشب نمیدهی ز چه رو دل از محاربهء او نمی نهی ز چه رو
ز ا هل کوفه کسی قصد اینجفا نکند باو نکرده وفا با تو هم وفا نکند
پس ابن سعد از همهمهء لشگر متوحش شده در میان آنسپاه دل سیاه نداکرد، که حسین و اصحا بش را ا مشب مهلت دادیم ، چون فرزند رسول خدا آنشب را برای عبادت پروردگار مهلت یافت فرمود تا سرادقات عصمت و طهارت را بیکدیگر متصّل و طناب خیمه ها را با هم محکم بستند که راه تردد ا ز میان خیمه ها مسدود شود وخندقی بدور سراپرده ها حفر نمودند پر از هیزم کردند که راه جدا ل از یکسمت باشد:
چه شب بود آنکه خون از آسمان چون ژاله میبارید ز فریاد زنان از ابر ماتم نا له میبارید
رهی پرخار و طفلان را قدم مجروح و منزل دور برای فرش ره از نه فلک تنجا له میبارید
نبودش معجری تا باز پوشد روی زینب را مه از تشویش نامحرم بگردش ها له میبارید
فلک را تیر برشست ا نتظار وقت فرصت داشت که برجان حسین پیکان چندین سا له میبارید
جلوریز از حجازش تا بدشت کربلا آورد توگوئی کاروا ن شمشیرش از دنبا له میبارید
مگر این رهروا ن را قائد مرگ از جلو میبرد مگر این کاروان را تیغ بر دنبا له میبارید
ز بس پیچید بانگ ا لعطش در سینه ها مخفی نوای نا له ها را آتش از پرکا له میبارید
اگر بیان مصیبت آنشب کنم با روز محشر برابر و اگر ذکر بیقراری اطفال برزبان آرم شورش ارض اکبر است:
شبی که صبح عزا بود در گریبا نش شبی که روز قیامت فتاد دیوا نش
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
شب قتلست وچشم ناا میدی بردراست ا مشب بآل مصطفی آشوب شور محشر ا ست ا مشب
رخ کاهی و ا شک لاله گون و چهرهء نیلی زنان را در مصیبت آب و رنگ دیگراست ا مشب
حسین از بیم دشمن حفر خندق میکند دیگر گمانم جنگ احزاب است و رزم حیدراست ا مشب
قریش از طعنهء بدر و احد آزردگی دارد یهود اندر تلافی های فتح خیبر است ا مشب
طناب خیمه می پیچد بهم سلطان بی لشگر بفکر احتیاط جنگ و راه لشگر است ا مشب
سکینه در بر با بست و زینب بر سر بیمار بدور خیمه لیلا در سراغ اکبر ا ست ا مشب
ز فردای اسیریهای زینب دل پر از تشویش کشیک خیمه ها بافضل وعون وجعفرا ست ا مشب
طلایه دار لشگر قا سم و عباس با اصحاب حسین بیدار و دراصلاح تیغ وخنجرا ست ا مشب
مخالف در خروش از دل که فردا دست دست ماست موا فق گوید آری دور دور اختر ا ست ا مشب
بنای عرش میلرزد ز یارب یارب طفلان بهر سجاده پیری گرم داور داور ا ست ا مشب
زحسرت در محافل نا له های رود رود آید ز وحشت در بیابان بانگ مادر مادرا ست ا مشب
زهر سو رو بهامون میدوند طفلان بی سامان بریده چاره از لیلا و اصغر اصغر ا ست ا مشب
شب قتلست و جبریل امین تا صبح میگوید نشاط آل سفیان ماتم پیغمبر ا ست ا مشب
چه حالت داشت یارب در چنین شب شاه مظلومان ز وصفش طایر ا ندیشه بی بال وپرا ست ا مشب
قلم در صفحه خون میبارد از تحریر این مطلب سپاه غم هجوم آورده قهری مضطرا ست ا مشب
شکّرین سخنی که چاشنی بخش طوطیان مقال است، حمد خداوندیست که پردگیان خلوت صنعش هر لحظه در کار خودآرا ئی و شاهدان نهان خانهء قدرتش هر ساعت در مقام پرده گشا ئی است، ا لهی دانهء که بیکدم بروید ثنای تست و نها لی که هنگام غرس ثمر آورد ستایش بی ا نتهای تست، صرصر استغنای تو گر وزیدن گیرد نه چراغ حرم را فروغی ما ند و نه شمع دیر را، و نهنگ قدرتت اگر از محیط ا لوهیت سر بیرون آورد نه آشنا را مجال دم زدن ماند و نه غیر را :
ایکریمی کز عطا از سنگ آب آوردهء گوهر از دریا ز تحریک سحاب آوردهء
بر سر یک مشت خاک از پرده های نه فلک لاجوردی خیمه های بی طناب آوردهء عرش را کردی محیط هردو عا لم در وجود بحر ا مکان را بزیر یک حباب آوردهء
از کواکب بر فلک قندیل سیمین بستهء ظلمت شب را قرین آفتاب آوردهء
از لطافت زلف سنبل را بهم پیچیدهء چشم نرگس را بگلشن نیمخواب آوردهء
نخوت نمرود را بشکستی از فوج مکس همچو گنجشکش بچنگال عقاب آوردهء
تا فروریزی غرور از کلّهء فرعون شوم از ملخ بر لشگر قبطی هجوم آوردهء
تا بچاه مغرب ا ندازی سپاه زنگ را حجّت من آفتابست آفتاب آوردهء
گردن نهادگان حکم فَتَهَجَّد بِِهِ نافِلَتَ لَک ودل از کف دادگان بشارت
عَسی اَن يبعَثَکَ رَبّکَ مَقاماً مَحموداَ ، شب نشینان صوامع بندگی و معتکفان مساجد سر افکندگی، عارفان معارف ربوبیت وعابدا ن معابد عبودیت، مرغ شب آهنگ دلهارا باوج اُولئک لَهُم الدَرَجاتُ العُلی در پرواز آورده ا ند چون یگانه فرزند نکته سرای
اَنَا آَملح العَرَب وَالعَجم وزبدهء دودمان بنی آدم شاه بی خیل و حشم و رئیس شهداء اوّلین وآخرین سید ا لکونین جناب ابی عبدا لله الحسین شب عاشورا از دشمنان مهلت یافت اصحاب و احباب و اهل بیت خود را یکجا جمع نموده بعد از خطبه و ثنای بی تعداد گفت امّا بعد بدرستیکه من نمیدانم اصحابی با وفاتر و نیکو کردار تر از اصحاب خود و اهلبیت پاکیزه تر وشایسته تر از اهل بیت خود پس خدا شمارا جزای نیکو دهد از جانب من و لیکن شعر:
بمن نازل شد از جور حوادث آنچه مشهود است بجز مردن مرا راه علاج و چاره مسدود ا ست
شب ا ست و روی عا لم پردهء ظلمت فروهشته هر آنکس طا لب راه نجات و در غم سود ا ست
گشودم بیعت از وی رخصتش دادم در این ظلمت اگر دارد بدل میل خلاصی باز هم زود ا ست
طلوع صبح فردا کشته میگردید ای یاران فضای نه فلک از آتش اینظلم پردود ا ست
هر آنکس میرود سوی دیار خویش خوشباشد نه نعشی مانده در میدان نه چشمی گریه آلودا ست
اینک ظلمت شب چشم عا لم را فروگرفته آنرا غنیمت شمارید و هر یک بطرفی متفرق شوید
وَلَيَاخُذَ کَلّ رَجُل مِنکُم بِيَدِ رَجَُلٍٍ مِن آهل بَيتی وتَفَرَقو فی هذالليل وذَرونی وهؤلاءَ القوم فَاِنَّهُم لايُريدون غَيری وهریک از شما دست یکی از جوانان اهل بیت مرا بگیرید و در این ظلمت شب بیرون روید و در عا لم پراکنده شوید و مرا بگذلرید با اینگروه ستمکار که اینگروه مرا میطلبند چون مرا بیابند دیگر کسی را طلب نمینماینداوِل عباس و سایر برادران آنحضرت برخاستند و عرض کردند ای برادر:
دل شکسته مارا نه جای این سحن ا ست سریکه بهر نثار تو نیست بار تنست
کسی ز کعبه مقصود بر نمیگردد خلیل ز آتش نمرود بر نمیگردد
نه از برادری است اینکه در ا مان توئیم اگر قبول کنی ما ز شیعیان توئیم
اگر کسی ز تو در این بلّیه برگردد خدا کند که بفر قش زمانه برگردد
کسیکه فیض قدوم تو را نخواهد کیست غمین مباش چنین کس بدودمان تو نیست
بزیر تیغ نها دن سر ای امیر عرب به ا ست آنکه درشتی کنند با زینب
بردران ستمدیده ات چه چاره کنند خدا نکرده اگر بانگ بر سکینه کنند
ز شرمساری اگر مرده بوده ا ست کسی ز یاوران تو اکنون نبود هم نفسی
اگر چه در نسب اکنون برادرت هستم ولی ز جان و دل ایشاه نوکرت هستم
پی رضای تو جان میدهیم تا هستیم در اینمکان بتو تا روز حشر پا بستیم
پس اولاد جعفر وعقیل از جا برخاستند وهریک اظهار جانفشانی نموده عرض کردند:
یکی گفتا سرت گردم چه حا لست نه این هنگام جای این مقال ا ست
کسی کز مردن خود میهرا سد بجز حبّ تو راهی میشنا سد
سرش آویزه فتراک گردد تنش از خنجر کین چاک گردد
یکی گفت ای سپهدا ر رشیدم نه منسوب تو هستم زر خریدم
نباشد بی تو ما را زندگانی پس از تو لعن بر دنیای فا نی
یکی گفتی ز رویت شرمسارم که جز جان تحفهء دیگر ندارم
هزارم کاش سر بودی به پیکر که یک یک مینهادم زیر خنجر
زیک مردن نگردم شاد و خوشدل همان خواهم هزارم باد قاتل
تو خورشید جهانی شادمان باش ز محنت دشمن خویش است خفا ش
ز بیم مرگ از ا ین در بر نگردم اگر برگردم از تو برنگردم
پس اصحاب وفادار آن بر گزیدهء اخیار از جا حرکت کرده زبان نیاز گشودند، مسلم ا بن عوسجه قدم پیش نهاد و گفت یابن رسول ا لله آیا دست از یاری تو بر میداریم و اگر چنین کنیم نزد خدا چه عذر داریم نه بخدا سوگند:
تا ابر و چرخ از پر و پیکان ببارش ا ست تا رمح و تیغ و دست و بغل در کشاکش ا ست
تا جان بجسم و سر ببدن دارد ا لفتی تا تیغ در نیام و خدنگی به ترکش ا ست
جان میدهند و سر به نثار رهت کنند تا لشگر قلیل تو را زین بر ابرش ا ست
گر بگسلد کمان وشود ریزه رمح تیغ گیریم سنگ برکف و رزم اینچنین خوش ا ست
بخدا سوگند اگر بدا نم هفتاد مرتبه کشته میشوم و مرا میسوزا نند وخاکستر مرا بر باد میدهند از تو جدا نمیشوم پس زهیر ابن قین عرض کرد یابن رسوا الله:
اگر به نیزه و پیکان هزار پاره کنندم حیات یابم و دیگر برمح و تیغ کشندم
مقابل سر مویت نمیکنم دو جهان را اگر که تیر بچشم و سنان بسینه زنندم
حبیب گفت جز این آستان پناه ندارم غلام پیرم و افتاده حال و می نخرندم
اگر بقای جهانرا دهند بر من مسکین هلاک راه تو را بر بقای خویش پسندم
یکیش گفت من اینسر کجا برم ز حضورت اگر خلاف تو جویم درندگان بدرندم
اگر جدا کنم از دامن تو دست موّدت خدا کند که شود پاره پاره بند ز بندم
هزار سلسله دارم بدل ز رشتهء مهرت اگر برند سرم را ز دامنت نبرندم
پس زهیر ابن قین عرضکرد یابن خیر الانبیا قسم بخدا من دوست دارم کشته میشدم پس زنده میشدم تا هزار مرتبه باینحالت میبودم و خداوند عا لم دفع کشتن از تو میکرد، بقتل من و همراهان اهل بیت تو بسلامت میبودند چون آن جناب ثبات قدم و یکرنگی احباب را مشاهده کرد فرمود چون بر خود قرار دادید آنچه را من برخود قرار دادم پس بدانیدکه حقتعالی منازل رفیعه و درجات عالیه را نمی بخشد مگر بکسیکه در راه ا و متحمّل مکاره عظیمه و شداید مؤلمه گردد.
اِن کُنتُم کَذالِکَ فَاَنظُرو اِلی مَنازِلِکُم یعنی اکنون که شما در محبّت من راسخید پس نظر کنید بمنازل و قصرهای خود در بهشت پس بدست مبارک اشاره بجانب آسمان کرده پرده های حجاب از پیش چشم ایشان در کشید و هر یک مقام و منزل خود را دیدند غرفه های قصور را پر از حور که زبان از وصف او قاصر است:
یکی بیاد رخ یار خویش باده گسار زشوق دوست یکی مست ودیگری هشیار
یکی گرفته بکف جام می اشاره کنان یکی ز روزنهء غرفه ها نظاره کنان
یکی ز غمزه به پیک نگاه در جدل ا ست یکی صحیفهء آزادگیش در بغل ا ست
یکی ز منظر امّید دیده بانی کرد یکی تهیّه ا سباب میزبانی کرد
یکی ز سیخ مژه دل کباب میکردی یکی ز ناز برضوان عتاب میکردی
پی نثار یکی گل در آستین دارد یکی ز فرقت یارش دلی غمین دارد
ز مقدم شهدا جمله با خبر بودند پی تدارک مهمان نوسفر بودند
اصحاب از مشاهدهء اینحال مضاحکه و مطایبه با هم مینمودند و در ا نتظار طلوع صبح شهادت آن شب را با روز محشر برابر میدانستند، پس آنحضرت ایشانرا مرخص کرد که بخیمه های خود بروید وداع طاعت پروردگار خود بنما ئید و آنجناب نیز بخیمهء خود درآمد و آلات حرب و اسلحهء خود نزد خویش نهاده اصلاح مینمود و در مقام بی اعتباری دار فنا این اشعار جانگداز میفرمود:
يا دَهر اُفٍ لَکَ مِِن خَليلٍ
کَم لَکَ بِالاَشرافِ وَ الاَصيل
مَن طالِبٍ وصاحب قَتلَ والدَهر
لا يُقنِعُ و بِاالبَديل
وَ کُلّ َ حَیِّ فَاِلی سَبيل
ومنتهی الامر الی ا لجليل
یعنی ای دهر کرا هت بتو و رسم تو باد ای بسا خرمن اشراف که دادی بر باد
آنکه بدرید ز هم جبههء نورا نی ماه منفرد رفت در اینمرحله بی خیل و سپاه
آنکه بشکافت زتحریک عصایش شط نیل عاقبت غرقه شد از موج فنا بی تبدیل
مفلسی را بدل از قیصر و خاقان نبری گنج قارون ز گدا ئی عوض جان نبری
رهی افتاده به پیشم که بسرحد فنا ست لیک دا نم که رجوع همه جانها بخداست
بیمار کربلا میفرماید که من در آنشب بشدّت ناخوشی گرفتار بودم و عمّه ام زینب به پرستاری من مشغول بود ، چون استماع مقالات پدر بزرگوار را کردم و این اشعار محنت آثار را شنیدم، دا نستم بلِیّه نازل شده که آن بزرگوار تن بشهادت داده، مرض بر من مستولی حالتم متغیّر گردید وگریه بر من زور آورد و آب از دیده ام فرو ریخت، ولیکن برای اضطراب زنان صبر کردم چون زینب خاتون سخنان گله آمیز وحشت انگیز آن شافع رستخیز را شنید، بیتابانه برجست و با پای برهنه به خیمهء محترم آنحضرت درآمد وشیون برآورد وگفت ای مایهء آرام زینب وای راحت بخش خاطر این کشیده تعب اینچه مقال است که میفرمائی:
کلامت سوخت جان بیقرارم تو دانی جز تو امّیدی ندارم
بآن ماند که ماًیوس ازحیاتی نمیدا نم بخود راه نجاتی
ندانم چون شود انجام زینب بر افتد از دو عا لم نام زینب
مرا کاش از جهان مادر نزادی اگر زادی مرا شیرم ندادی
نمیدیدم تو را در اینچنین حال سیه بادا بعا لم روی اقبال
جوابش داد سلطان مطهّر که ایمحنت کش ایّام خواهر
هر آنکس یاوری بر سر ندارد بناکامی بمحنت جان سپارد
صبوری پیشه کن دنیا همین ا ست نه تنها آسمان با ما بکین است
نخست از ما رسول عا لمین رفت علی آن غازی بدر وحنین رفت
حسن را با دلی صد پاره دیدم وفات مادر بیچاره دیدم
همه بودند بهتر از من و غیر بناگاهی سفر کردند از این دیر
جهان از مرگ کس پروا ندارد ز ماتم ناصبوری جا ندارد
چه شد آنطاقت حلم و وقارت گمان کن مرده باب تاجدارت
جوابش داد زینب کای برادر خداوندا ندارم چاره دیگر
که جدّم اینجها نرا گرکه بدرود بعا لم هم پدر هم مادرم بود
چه ا یشان از سرم دا من کشیدند ا میدم را ز روی خود بریدند
ولیکن سایه بر سر دا شتم من بعا لم نه برادر داشتم من
فلک چون برد آن یک را ز دستم پس از مرگ حسن دل بر تو بستم
میان خلق خوشنود از تو بودم مرا گر حرمتی بود از تو بودم
تو راحت بخش جان خواهرا نی تو بر ما یادگار رفته گا نی
نه آسا نست دست از تو کشیدن ا سیری رفتن و هر سو دویدن
حضرت فرمود اَلموتُ کَاشٌ وَکُلُّ النّاس شاربتٌ وَالقَبرُ بابٌ وَکُلّ النّاس داخِلَتٌ وَلَوکانَ اِنسانٌ يَدومُ بَقائهُ لَما ماتَ خَير المُرسَلين مَحّمَد
ایخواهر شیطا نرا بر خودتسلط مده و بقضای ا لهی راضی باش و صبر کن، خدا گوا ه ا ست اگر
با ستراحت میگذاشتند خود را بمهلکه نمی افکندم ، زینب خاتون عرضکرد ای برادر اینسحن مارا بیشتر ا فسرده و بیطاقت میکند و دل مارا بدرد میآورد، که چاره از تو منقطع شده وبناچار دل از حیات شستهء ودل بمرگ دادهء:
زینب چه دید طرز کلام برادرش زد دست و پاره کرد گریبان معجرش
از پنجه صورتش همه عناب رنگ شد راه نفس بسینه اش از گریه تنگ شد
خونابهء دلش ز قدم تا بدوش رفت در خاک ره فتاد و بحسرت ز هوش رفت
کارش ز آه ونا له و سوز و فعان گذشت غلطید در قدوم برادر ز جان گذشت
چون مظلوم کربلا حالت ا سیر وادی نینوا را ملاحظه نمود مضطرب سر ا و را بدا من گرفت:
چون دید ز دست رفته تابش پاشید برخ ز دیده آبش
آمد چه بهوش یکزمانی با او بطریق مهربانی
میگفت که ایقرین محنت دیباچهء دفتر مصیبت
سر منزل ماتم تو دور ا ست دلداری کودکان ضرور ا ست
دنیا بکسی وفا ندارد ا ین مرحله جز فنا ندارد
نه اهل زمین نه آسما نها مانند بکام دل زمانها
شاهان زمانه جمله رفتند ا ز مرگ بخاک تیره خفتند
هم جمله پیمبرا ن پیشین ا ز خشت نموده اند بالین
در ماتم نوح نوحه گر بین در خلق عزای بوالبشر بین
کو صالح و جور ا متانش کو هود و جفای عادیانش
یحیی و مسیح را نشا نی بنمای بمن اگر توا نی
کو موسی و احترام هارون از اهل صفا کجاست شمعون
کو نام خلیل و خلّت ا و برجاست هنوز ملّت ا و
کو لشگر وحشمت سلیمان کو احمد و کو علی عمران
اینست طریق دهر فا نی یکنفس نمانده از جهانی
گویم بتو ایعزیز جا نم پندار یکی ز رفتگا نم
ایخواهر گرامی صبوری پیشه کن و تو را قسم میدهم که از رحلت من گریبان چاک منمائید و رو نخراشید و واویلا مکنید زینب عرضکرد
اَليوم ماتت امیّ فاطمه واَبی علی واَخی الحسن يا خليفه الماضين
امروز مادرم فاطمه و پدرم علی و برادرم حسن مجتبی از دنیا رفتند، ایجانشین رفتگان پس آنجناب فی الجمله اورا تسلّی داده، اطفال بی سامان و زنان پریشان را بدور خود جمع نموده و هریک را بنوعی دلداری نمود و بزبانحال میفرمود:
چه سازم با شما ای کودکان بی پرستارم دل از جان کنده ام لیکن دل از اطفال نگذارم
در این هنگامه از بی لشگری برگشت اقبا لم بدشت کربلا از بیکسی آشفته شد حا لم
ز راه لاعلاجی بایدم ترک شما گفتن بناچار از زن و فرزند و خواهر دست بردارم
نه تنها از ستم یک کاروان خواهر عیا لم هست دلم سوزد که یک لشگر صغیر بی پدر دارم
جای آن داشت که دختران محترمه و اطفال مکرمه بزبانحال عرض کنند
ای پدر بیتو در اینمرحله بیداد رسیم ما نداریم امیدی و گرفتار خسیم
کشته گردیم در این بادیه از خرد و بزرگ یا بصد جور اسیریم بفرما چه کسیم
گر هجوم آورد این لشگر و گردیم اسیر همه صد پاره و مجروح ز پای فرسیم
پا برهنه همه اطفال و بیابان پر خار چاره ای باب گرامی که بجائی برسیم
جرس از ناقه بجا ماند و رفیقان رفتند وندر این قافله ما همدم بانگ جرسیم
شب وصلست بگو راز دل خویش بما جمله مشتاق تو و زنده باین یک نفسیم
آنحضرت با نهایت اندوه ایشان را تسلّی داد، پس امر فرمود خیمه های حرم را بیکدیگر متّصل نمودند و طنابهارا محکم بستند که راه تردّد از ایشان ممنوع باشد وخندقی بدور خیمه ها حفر نمودند و پر از هیزم کردند و آنحضرت بخلوت خاص خود تشریف برده بعبادت پروردگار مشغول شد:
بکوی دوست چه اینش وداع آخر بود نهاد دیدهء دل را بجانب مقصود
در افتتاح چه تکبیر بر زبان آورد زشوق دوست در آنورطه خویش را گم کرد
نخست چونکه به بسم ا للهش زبان بگشاد مصیبت زن و فرزند خویش برد از یاد
چه لب گشود به ا لحمد در مقام نیاز نهانشد از نظرش کوفه و عراق و حجاز
چه گفت ما لک یوم ا وفتاد از نظرش غم برادر و داماد و ماتم پسرش
چه رفت آیه ایاک نعبدش بزبان فتاد لرزه بر ارکان عرش و کون و مکان
چه در قرا ئت ایّاک نستعین آمد فلک ز جنبش ارواح بر زمین آمد
ز دل چه همهمه اِهدِنا الصِراط کشید ندای انت علی الحق ز عرش و فرش شنید
خلیل گفت صراط ا لذین و عزم درست جلیل گفت که نعمت همین شهادت توست
پی رکوع چه خم گشت قامتش زوفاق حرم دوید ز شوقش بسوی ملک عراق
بسجده گفت چه سبحان ربّی الاعلی از آن بکعبه سبق برد خاک کرببلا
چه گفت اَشهَدُ اَنّ لا اله ا لا الله عیان شنید ز حق اِنّکُم ولی الله
چه ا لسلام علیناش رفت در اسلوب خداش گفت هزاران سلامت ایمطلوب
چون صدای تلاوت قرآن از لشگر امام زمان بلند شد، بروایتی سی ودو نفر از لشگر عمر ا بن سعد بداختر بعسکر فرزند خیر ا لبشر ملحق شدند ، چون وقت سحر شد آنجناب را خواب ربود و گریان از خواب بیدار شد و فرمود در ا ینساعت در خواب دیدم سگی چند برمن حمله کردند و در آن میان سگ ابلقی بود که زیاده از دیگرا ن بر من حمله میکرد وگمان دارم کسیکه مرتکب قتل من شود بآزار برص مبتلا باشد:
دگر دیدم که جدّ اطهر من مشرف ساخت خاکی بستر من
مرا گفت ایشهید دودما نم مقدّس طایر عرش آشیا نم
بکن تعجیل کامشب نزد ما ئی تو مهمان حریم کبریائی
مشو پابست این ویرا نه منزل دل از تشویش این غم خانه بگسل
قفس بشکن ببام سدره بخرام تو ای یوسف در این زندان میارام
بسوی کشور هستی کن آهنگ فروزن شیشهء پندار را سنگ
چه بندی دل در این کاخ پر آشوب قدم زن بر بساط قرب محبوب
نظر بگشا به بین از هر کناری باستقبالت آمد شهریاری
همه پیغمبران در ا نتظارند ملایک چشم در راه تو دارند
یکی خواهد که بیند قاتلت را در ایندم قبلهء جان و دلت را
یکی خواهد که خونت را ز حلقوم کند در شیشه ایفرزند مظلوم
بتو دارند چشم از هر کناری که هنگام مصیبت در چه کاری
یکی خواهد که بیند زیر خنجر چه خواهی گفت ا ندر مرگ اکبر
یکی گوید که در این ورطه آیا صبوری تا چه مقدار ا ست ا و را
یکی گوید که بیم از قاتلش نیست بجز مردن تمنّائی دلش نیست
یکی گوید بلا در پیش دارد برای عترتش تشویش دارد
یکی گوید بسر دادن دلیر است یکی گوید ز مردی شیر گیر است
نه از دشمن هراسد نه ز لشگر نه زخم تیر میداند نه خنجر
سرت گردم سر اندر کار دین کن علاجی بهر روز واپسین کن
براه دوست دندان بر چگر نه صبوری پیشه کن تن بر فنا ده
جوانانت ز محنت کشته گردند همه در خون خود آغشته گردند
بکینت تیغ دشمن آبگیر ا ست زن و فرزند و اطفالت اسیر ا ست
تورا ا مروز کاری ا ست در بر که خون میبارد از ایوان اختر
ز مردی خیمه در کوی فنا زن مهیا شو بعا لم پشت پا زن
افغان و شورشی در آنشب در میان اهل بیت افتاد که هیچ دیدهء ندیده و هیچ گوشی نشنیده
لعنت الله علی اعداءِ الحسين
بسم الله الرحمن الرحیم
ندا نم صبح عاشورا ست ا ین یا عید قربا نی سوا د محشر ا ست یا روز غم یا شام ظلما نی
تبه کارا ن ملّت را کجا شد رشک همدینی ستمکاران ا مّت را چه شد رسم مسلما نی
پریشان طرهء حور ا ست این یا بید مجنون ا ست بروی نیزه ها یا کاکل اطفال عمرا نی
خط زلف جوانا نست ا ین یا سبزهء نوخیز کنارم لاله یا لخت جگر یا اشک مرجا نی
شمیم زلف اکبر یا نسیم روضهء رضوان لبست ا ین یا عقیق با صفا یا لعل رمّا نی
بقتل آل احمد ریخت گردون طرح دعوا ئی بخاک نینوا از کفر و دین آرا ست میدا نی
سپا هی قصد یکتن میکند ا مّا نه چندینی تنی را زخم بر جان میزنند ا مّا نه چندا نی
چگوید کشته گر شمشیر بارد بر سر شمشیر چسازد سینه گر پیکان خورد بر جای پیکا نی
زمین نینوا ا ز شورش اعراب لا مذهب ز شامی فطرتان و کوفی آئین کافرستا نی
زن از فرزند وطفلان ا ز پدر هر یک جدا ما ند دریغا کشتی آل پیمبر گشت طوفا نی
ز تشویش جدا ئی هر سری ا فتاده در پا ئی ز بیم دشمنان هر کودکی بگرفته دا ما نی
زنان در پرده های خیمه هر سو نقش دیواری فتاده تشنه در دا مان مادر جسم بیجا نی
بعمر خود ستم نادیگان ا طفال مسکینی بکار خود فرو درماندگان جمع پریشا نی
بترس ایظا لم بیدادگر از نالهء قهری که این سوز نهان می پیچد آخر در نیستا نی
من ا ندر محنت هر روزه روزم چون شب ماتم تو سر مست از غروروکبر ونخوت درشبستا نی
ا لهی جنس محبتت چه گرا نبهاست ، که بصد جان خریدنش ارزا نست و گوهر رضایت را چه کا نی
ا ست که یافتنش بکاوش مژگان ا ست، ا لهی لآ لی معرفتت را بحریست که غواصّا نش سر از آب بر نیاورند و مقام بندگیت را مرتبه ا یست که مقربان خلوت قدس ازل و ا بد را بیکی سجده سر آرند، خلیل را چندین شهد خلّت در جام ریختی که پروانهء وجود را به آتش نمرود زد و ذبیح را چنان از باده شوق بوجد آوردی که حنچر بزیر تیغ پدر نهاد، نه آن را در قتل پسر مضایقه و خودداری و نه این را چشم از تیغ تلطّف و ا میدواری، نوح در نواحی کشور بلایت چندا ن پای فشرد که نهصد وپنجاه سال از جفای قوم سنگ بر سر خورد و هود تا هودج شکر تو بر ناقهء زبان بست بغیر يا قومُ اعبدوالّله زبان بست، و صا لح تا با لشگر بلایت ابواب مصا لحه گشود در صلح بر عا لمیان فروبست ، وشعیب در شعوب و قبایل قوم را اَرَهطی اَعَزُّ عَلَيکُم مِنَ الله میگفت وتیر سه شعبه دار فلک را بردیده می نهفت، وتاًسف یعقوب در مقالهء يااَسَفا عَلی يوسُف نه درفراق پسر بود، بلکه نمک جراحت ناسورش از جای دگر بود ، موسی را ذکر طلب رضایت ذِکر عَجِلتُ اِلَيک رَبِّ لَترضی برزبان نهاد، وعیسی چندان بحر رحمت را موّاج دید که در حبس یهود ندای اِن تُعَذِبهُم فَاِنَهُم عِبادَکَ واِن تَغفِر لَهُم فَاِنّکَ اَنتَ العَزيز الحَکيم از جان میکشید، و دندان حبیبت را شکستند بجز امتٌ مذنبه و ربّ غفور از ا و نشنیدند مخاطب ربّک لمجنون شد ياحَسرَتً عَلی العِباد بر زبانش بود، ساحرش گفتند مکذّبین را هدف تیر دعای سحر گاهی نساخت، فرق علی را بشمشیر دریدند فُزتُ بِرَبِّ الکَعبَه از او شنیدند، حسن را زهر در گلو کردند چاک دل را بسوزن صبر رفو کرد، حسین را لشگر بر سر آمد تَوَکَلتُ عَلی الله گفت، آب را بروی ا طفال ا و بستند رَضيتُ بِقَضاءِ الله گفت ، تیر بارا نش کردند از جهاد رخ بر نگردا نید، برادرا نش را کشتند آه نکشید، پسرش را پاره پاره کردند گریبان صبوری چاک نزد ، خیمه گا هش را آتش زدند دود از لبش بر نیاورد، تیر بر سینه اش زدند رو ترش نکرد، پیشانیش شکافتند بجز شکر الله از ا و نیافتند ، تیغ بر حلقش نهادند الحکم لله گفت، لگد بر کتفش زدند الحمد الله گفت، اورا بر رو در افکندند فَثَمَّ وَجهُ الله گفت، سرش را بریدند اِنّا لله گفت، هزار جان شیعیان فدای آن بزرگوار که با عدم سامان وقلّت اعوان چندان ثبات قدم ورزید که در حوصلهء بشر نگنجد، کوه عزمش را صرصر جور ا ز پا در نیاورد و بنای صبرش را طغیان سیل فتنه از جا نکند، هزار ونهصد و پنجاه زخم در بدن داشت و تیغ از فرق دشمن بر نداشت:
برق شمشیر مخا لف قبس طورش بود حلقهء دام ستم سلسله حورش بود
تیر را نامهء سر بسته جا نان میدید در ازل خلعت عظمای شهادت پوشید
از سر جان و زن و عترت و فرزند گذشت چکند دیگر از ا ین بیش نه منظورش بود
کشته گردیدن ا قوام و ا سیری زنان در ره دوست همین غایت منظورش بود
کدام دلیل واضح از این است که چون صبح عاشورا در ماتم آل پیغمبر گریبان چاک زد و دامن ا فق از خجلت آنروز پردهء خونین شفق برخسار ا نداخت، آن امام مظلوم با اصحاب جان نثار نماز صبح را ادا کردند، شنیدند هاتفی میگوید یا خليل الله ارکبو آنجناب رو بیاران یکجهت و ناصرا ن با حمیّت نموده فرمود:
گواهی میدهم کا مروز دیّاری نمیما ند بجز زین ا لعباد ز ینقوم آثاری نمیما ند
بقدر قوه در تحصیل عقبا سعی باید کرد کزین مجلس دوساعت رفته هشیاری نمیما ند
چه بازا ر شهادت گرم و کالا مشتری دارد خریداری کنید از جان که بازاری نمیما ند
قدم مردا نه بگذارید راه خلد نزدیک ا ست کز این ا ندک سپه شاه و علمداری نمیما ند
پس آن برگزیدهء ذوالجلال بتهیّه صفوف قتال پرداخت ومجموع لشگر قلیل وعسکر جلیل آن نقاوهء دودمان خلیل سی ودو سوار وچهل پیاده وبروایتی دیگر چهل وپنج سوار وصد پیاده بودند، وعده جنود مردود مخالف بقول مشهور بیست ودو هزار و بروایتی دیگر سی هزار نامرد بودند، ا بن سعد ترتیب لشگر را داده میمنه را بعمروا بن حجاج و میسره را بشمر ذی ا لجوشن و شیثٍ ا بن ربعی را سرکردهء پیادگان وعلم شقاوت شیم را بدُرید غلام خود داده ابو ایّوب غنوی را سرکردهء بیل داران ومحمد ا بن ا شعث را سرکردهء نیزه دارا ن و تیرا ندازان و عمرو ا بن صبیح را پیشروسنگ ا ندازا ن نموده رو بسپاه قلیل آن دین پناه نمودند چون صدای کوس حربی از لشگر مخا لف بلند شد آن جناب میمنهء لشگر را به زهیر بن قین سپرد و حبیب ا بن مظاهر را بر میسره لشگر جای داد، وعلم هدایت شیم را بدست حضرت عبّاس نهاد و فرمود آتش در خندق ا فروختند که راه جدال از یکسمت باشد پای شهادت در رکاب آورد و با اصحاب سوار شدند:
چون بر آرا ست ز هر سو صف میدان جدل بیخود آسیمه سر از جا حرکت کرد زحل
گفت افسوس که ترک سر و جان کرد خلیل گفت هیهات که دین از دو جهت یافت خلل
را ند بر فرق علی زادهء ملجم شمشیر رفت در خون حسین تخم غلام نجدل
وحشتی دارم از آن مشرک وآن بی ادبی حیرتی دارم از این کافر و اینگونه عمل
پس سپاه مخالف با نهایت بیشرمی رو بسپاه قلیل آن برگزیدهء اِله آوردند، یزید ابن حسین همدا نی به خدمت آنجناب عرض کرد که مرا ا جازت ده که باین کافران سخنی بگویم چون رخصت یافت پیش شتافت:
گفت ایگروه مفسده جوی ستم شعار یکدم نظاره در حرم این بزرگوا ر
طفلانش از عطش همه در نا له وخروش می نشنوید یا که ندارید چشم وگوش
این مزد چند سالهء رنج پیمبر ا ست ا ین حرمت کلام خداوند اکبر ا ست
بستید آب بر رخ ا طفال محترم کافر نمیکند بمسلمان چنین ستم
یا منکر کلام عزیز مهیمنید یا آنکه با رسول خداوند دشمنید
لشگر کشیده اید بجنگ ا مام خویش کم کرده اید از صف اسلام نام خویش
اجماع کرده اید چنین بر سر حسین آخر در این محاربه کو لشگر حسین
آبی که منع نیست از او وحش و طیر را بر عترت رسول حرام است از چرا
آن سگان بیحیا در جواب گفتند که سخن را بیش از این طول مدهید ا ورا آب نمیدهیم تا از تشنگی هلاک شود، ناگاه شمر ملعون بکنار خندق آمد، وگفت ایحسین آتش دنیا را پیش از آتش آخرت اختیار کردهء حضرت فرمود:
زود باشد که پس از مرگ شود بر توعیان که سزاوار تف نار توئی یا دگرا ن
همدم وسبط نبی نیست چه تو بی پدری لایق نار جهنِم توئی ای نسل سگا ن
مسلم ا بن عوسجه عرضکرد یابن رسول الله این ملعون از همه شقی تر است وبرسرتیر آمده:
اجازت ده که برجا نش گشایم دست و پیکا نرا کنم رنگین ز خون این ستمگر خاک میدا نرا
دلم سوزد ز بیشرمی و ا لفاظ درشت ا و اشارت کن که دوزم سینه و دلرا به پشت ا و
مرخص کن ز تیری کار ا ین بیدادگر سازم اجل برگشته را بگذار تا از پا دراندا زم
حضرت فرمود من ابتدا بقتال ایشان نمیکنم ، تا حجّت خدا را بر ایشان تمام کنم پس بریر اب ن حضیر در برابر آنسپاه نامه سیاه رفت وگفت :
ایا گروه چرا از خدا نمی ترسید ز داد خواهی محشر چرا نمی ترسید
نه این جوا ن که چنین عترتش هراسان ا ست اگر قبول کنید این دو روزه مهمان ا ست
هنوز بر لب ا و نا رسیده آب عراق چه واقع ا ست که بستید راه ا و ز نفاق
چرا بقتل بزرگان دین دلیر شدید ز روبهی همه یکباره شیر گیر شدید
شما ز مرگ معاویه شادمان بودید شما بزعم خود از خیل شیعیان بودید
کجا شد آنهمه اقوا ل ناصواب شما چه بود آنهمه تعجیل و ا ضطراب شما
کجا ست آنهمه سربسته نا مه ها ز نخست چه بود آنهمه پیمان و عهد و بیعت سست
چرا ا ز آمدن اینجوان خبر گشتید بزودی از سر پیمان خویش برگشتید
کدام امّت پیغمبر از طریق لجا ج نموده ا ند حریم رسول خود تارا ج
کدام فرقه به آل رسول عا لمیان نداده آب بگوئید ا ی ستمکاران
بیان کنید کنون ایگروه نامقبول چه مدعاست شما را با هلبیت رسول
گفتند میخوا هیم ا یشانرا بدست پسر زیاد بدهیم که آنچه اراده کند بایشان بعمل آورد بریر گفت:
ایمجرمان در گه معبود عا لمین راضی نمی شوید ز بر گشتن حسین
گر ز ا نکه بگذرد ز عراق و عرا قیان را هش نمیدهید مگر ایستمگران
راضی نمی شوید که این شخص محترم بر گردد از سفر بسوی یثرب و حرم
دارم ا مید آنکه بهنگامهء حساب لب تشنه سر ز خاک برآرید در عذاب
دارم ا مید آنکه بشمشیرهای خویش یابید اجر این حرکات از خدای خویش
چون جواب شافی از آن گمراهان نشنید ، گفت الحمد الله که بینائی من در کفر وضلالت شما زیاده شد، خداوندا بیزاری میجویم بسوی تو از افعال زشت ایشان، پس چون تیرها بسوی وی افکندند برگشت وبخدمت امام آمد، چون فرزند ا سد الله الغالب اصرار آن گروه ا شرار را در مقاتله دید برای اتمام حجّت عمامه رسول خدا را برسر بست وشمشیر آنحضرت را حمایل کرد و بر ذوالجناح سوار شد ودرّاعه خیر ا لبشر را بدوش انداخت و در برابر آن گمراهان آمد:
چه شد روبرو با سپاه یزید به نی تکیه داد وعنان برکشید
پس از حمد پروردگار ودود باتمام حجّت زبان بر گشود
که ای تیره رویان شیطان پرست عدوی خداوند با لا و پست
بما گر سر رزم و کین دا شتید مرا در حرم ا ز چه نگذا شتید
مرا بود آسایش ا ندر وطن نوشتید بس نا مه ها سوی من
که هستیم ما تابع دین حق چه روداد و بر گشته شد آنورق
بصد عهد و پیمان مرا خوا ستید چرا بهر قتلم صف آرا ستید
کنون آمدم تا چه خوا هید کرد چه کردم که دارید عزم نبرد
به تکلیف یک کافر بی پدر چه غوغاست در کشتن یکنفر
نه من زادهء بنت پیغمبرم نه فرزند ضرغام اژدر درم
نه این مرکب خاص پیغمبر ا ست نه این تیغ خونریز آن سرور ا ست
نه اینست عمّا مه آن جناب چگوئید آخر مرا در جوا ب
سپا هی خروشان ز دنبال من سراسیمه در خیمه ا طفال من
یکی نالهء ا لعطش میزند یکی هر دم از خوف غش میکند
نه تغییر دین و ملل کرده ام نه حکم خدا را بدل کرده ام
نه بر گشته از دین پیغمبرم نه مشرک نه ترسا و نه کا فرم
چرا جمله در فکر قتل منید چه پروا نه خود را در آتش زنید
گر ا ین بود منظور پیشینیان دوصد لعن بر رسم و آئین تا ن
بخوا ن لئیمان چو فوج مکس فرو کرده از حرص پای هوس
مرا کرده تکلیف ا بن زیاد که بندم کمر در ره ا نقیاد
شوم تابع حکم و فرمان ا و نه پیچم سر از عهد و پیمان ا و
کنم بیعت از جان و دل با یزید و یا آنکه گردم بخواری شهید
چه بیجا ست این حرف دور از صواب کجا تابع ذرِه شد آفتاب
نخواهد شد ا ین ایگروه عنید که سر زنده گردم ذلیل یزید
که پروردگان کنار رسول نسازند عار و مذلّت قبول
نه بینم چنین روز را در جهان بکافر کنم بیعت از ترس جان
ایا بیوفایان بینام و ننگ مرا نیست با کس سر رزم و جنگ
چه شد باعث ا یقوم بیدادگر که قتلم مباح ا ست وخونم هدر
چرا ما نع راه من میشوید سوی کشور خویش را هم دهید
شما را اگر هست بر دل گرا ن گذارید بر گردم ا ز این مکان
گذارید ایفرقهء ناقبول به بطحا برم دختران رسول
همین بود برهان و گفتار من که ثابت کنم حجّت خویشتن
کنونم علاجی بجز جنگ نیست ولی بر شما سخت باید گریست
مرا چارهء نیست غیر ا ز جهاد که لعنت بتدبیر اینقوم باد
بود روی ا شیاخ کوفی سفید مرا میکشند از برای یزید
شهادت مرا بهتر از زندگی بنزدیک دشمن سر ا فکندگی
کنون با سپا ه قلیلی که هست گشایم بکین شما تیغ و دست
نخوا هم در این ورطه کس را کفیل بجز حسبنا ا لله نعم ا لوکیل
ولی هست ا مّیدم از روزگار که باشید از فعل خود شرمسار
کشد ا نتقامم خدای حسین مرا یا ور ا ست احکم ا لحاکمین
کنون هر چه آید ز دست شما بفعل آورید ا ندر ا ین ماجرا
بعد از این سخنان پس عمر ا بن سعد گفت وای بر شما جواب ا ورا بگوئید و با او تکلّم نمائید، بدرستیکه او پسر پدرش علی مرتضی میباشد، بخدا قسم اگر تا روز دیگر تکلم نماید سخنش منقطع نشود پس شمر ولدالزنا پیش آمد وگفت نمیدا نم چه میگوئی وقصد تو چیست، بگو تا بفهمم حضرت فرمود میگویم ا ز خدا بترسید و باعث قتل من بیکس نشوید نه خون من بر شما حلال است و نه هتک حرمت من بر شما مباح ا ست، منم دختر زادهء پیغمبر شما وجدّه ام خدیجهء کبری است و عمّ من جعفر طیار وحمزه سید ا لشهدا ا ست، آیا کسی را کشته ام یا مال کسی را بغارت برده ام که خون مرا حلال میدا نید بعد از این سخنان فرمود ا بن سعد را برای من بطلبید و آنملعون نمیخوا ست که در برابر آنحضرت آید چون نزدیک آن امام رسید حضرت فرمود ایعمر تو مرا میکشی بامّید حکومت ری وجرجان که پسر زیاد بتو خوا هد داد بخدا قسم خطا کردهء و بتمنّای خود نخواهی رسید
بوئی ز ملک ری بمشا مت نمیرسد زین بزم غیر سنگ بجا مت نمیرسد
خوا هی که شادمان بنشینی ز بعد من هیهات روز عمر بشا مت نمیرسد
نا رفته سوی دا نه که سر میدهی بباد پای طلب بدا نه و د ا مت نمیرسد
بینم سرت به نیزه و در دست کودکان جز سنگ و خشت و ضربت عا مت نمیرسد
عقبا بغیر آتش دوزخ نمیچشی دنیا بغیر لعن دو ا مّت نمیرسد
بادت بیاد آنچه منت گفتم ای لعین جز زهر ناگوار بکا مت نمیرسد
عمر سعد بد گهر در خشم شد رو بسپاه کرد گفت چه انتظار میکشید چرا ا ورا مهلت داده اید حسین واصحابش بقدر یک لقمه بیش نیستند، بروایت دیگر آنحضرت ندا کرد در میان لشگر مخا لف که ای شیث ا بن ربعی وای یزید ا بن حارث وای حجار ا بن ا بجر وا ی قیس ا بن اشعث آیا شما ننوشتید:
بیا بکوفه که ما سر بر آستان داریم برای یاری تو تیر در کمان داریم
بیا بکوفه که داریم در مقام نیاز بخاکپای تو زربفت چرخ پا انداز
بیا بکوفه و شوق موا لیان بنگر بیا بکوفه و اخلاص شیعیان بنگر
بیا بکوفه که داریم از برای مصاف بقصد یاری تو تیغ خونچکان بغلاف
کنون که آمده ام قصد کشتنم دارید مرا برفتن شهر مدینه نگذارید
قیس ابن اشعث گفت اکنون این سخنان فایده نمیکند دست از جنگ بردار و بحکم پسر ان عمّ خود راضی شو ، که ایشان نسبت بتو ارادهء بدی نخواهند کرد، که حضرت فرمود نه بخدا سوگند که خود را بدست شما نمیدهم وذلیل دونان نمیگردم، وبطریق بندگان طوق عبودیت بگردن نخواهم گذا شت
ندارد جان پاکان ا لفتی با جسم چندا نی نباشد یوسف مصر هدا پا بست زندا نی
کهن دیری که خشت وسنگ میبارد ز دیوارش نسازد ا ندرین ویرا نه منزل هیچ مهما نی
ز ما بگذشت و تن بر مرگ دادیم آنچه باداباد ولی برکوفیان یارب نبندد دل مسلما نی
ایگروه بی نام وننگ وعار وایفرقهء کفران شعار، مگر سخن جدّم نشنیده اید وحدیث آن بزرگوار را ا صغا ننموده اید، که فرموده حسن وحسین بهترین جوانان بهشتند، اگر منکر صدق کلام نیستید بچه جرم داعیهء کشتنم دارید و اگر قبول ندارید از آنانکه صحبت آن بزرگوار را دریافته ا ند جویا شوید، چون جابر ا بن عبدالله انصاری و ا بو سعید خدری و زید ا بن ارقم و ا نس ا بن ما لک و سایر صحابه تا بر شما واضح شود شمر ولدالزنا گفت ،
هُوَ يُعبُدالله علی حَرف ان کان يدری ما يقول ، حبیب ابن مظاهر در جواب آنملعون گفت والله اَبی لَاراکَ نعبد الله علی سبعين حرفاً وانا اشهد انّک صادقٌ ماتدری ماتقول قد طَبَعَ الله علی قلبک ، پس آن کافران مسلمان نما وآن ملحدان بی پروا در جواب حجّتهای شافی آنحضرت گفتند ، همه را میدا نیم وتصدیق همه را میکنیم ودست از تو بر نمیداریم تا با لب تشنه شربت مرگ نچشی پس آن حضرت دست بر ریش مبارک خود کشید و در آنوقت از عمر شریفش پنجاه وهفت سال گذشته بود پس فرمود شدید شد غضب خدا بر یهود در هنگامیکه گفتند عزیر پسر خداست، و شدید شد غضب خدا بر نصاری در وقتیکه گفتند مسیح پسر خدا ست و شدید شد غضب خدا بر مجوس در وقتیکه آتش پرستیدند و سخت میشود غضب خداوند بر این جماعت غدّار در وقتیکه امام اخیار وفرزند پیغمبر مختار را بقتل رسانند، پس عنان ذوالجناح را بسمت خیمه گاه منعطف ساخت و به تهیّه صفوف رزم پرداخت
طشت آشوب ز طاق فلک پیر ا فتاد رخنه در شرع باندازهء تقصیر ا فتاد
هر طرف با نگ هیاهو ز مخا لف شد را ست عقل حیرانشد و اندیشه ز تدبیر ا فتاد
راه صلح از طرفین بست و اجل دست گشود کار با هلهلهء رزم و دم تیر ا فتاد
شمر میگفت بخولی و سنان کز دم تیغ خون اینفرقه بر یزید که تاًخیر ا فتاد
شه لب تشنه چه دید آنکه ندارد سودی چاره ا ز دست شد و کار بشمشیر ا فتاد
لب فروبست و سوی خیمه خود برگردید بلبل گلشن توحید ز تقریر ا فتاد
آسمان گفت حسین کشته شد آخر ز جفا پای این سلسلهء در حلقهء زنجیر ا فتاد
سفر کوفه به پیش آمد و ویرا نهء شام کار این قافله با نالهء شبگیر ا فتاد
شرح ا ین ماتم یکروزه بآخر نرسید پاره شد دفتر دل خامه ز تحریر ا فتاد
لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
بازم خیال روی حسین در برا بر ا ست بازم نمک بزخم دل از جای دیگر ا ست
از بس شنیده ایم حسین کشته شد ز کین از بسکه گفته ا ند که تیغش به حنجر ا ست
هر جا حدیث لاله رخی سرو قامتی ا ست مارا گمان که شرح سراپای اکبر ا ست
گر غنچهء بطرف گلستان نظر کنم گویم بدل که ناوک پیکان اصغر ا ست
گر بشکند ز باغ یکی شاخ میوه دا ر گویم که دست و پنجهء عباس بیسر ا ست
بینم اگر نشاط و عروسی بروزگا ر دل در خیال قاسم صد پاره پیکر ا ست
چون سر زند سپیده دم از پردهء افق گویم سر حسین مگر ا مشب بخاور ا ست
هر سنبلی بهم رود از باد صبحدم گویم شکنج زلف جوا نان حیدر ا ست
گر کودکی بگریه در آید میان جمع ا طفال خردسال حسین در برابر ا ست
بینم بکنج مسجدی ار خفته بیکسی فکرم بشام و منزل آ ل پیمبر ا ست
گر بشنوم صدای زنی در مصیبتی گویم که زینب ا ست و ز داغ برادر ا ست
روز و شبی که میگذرا نم بعمر خویش روزم چو شام مرگ و شبم روز محشر ا ست
خواهم دلی که پاره شود همچو اکبرش این دل غم عزای حسین را نه درخور ا ست
در ماتمی که خون رود از چشم آسمان قهری سزای چشم من و غیر نیشتر ا ست
حبل ا لمتینی که معتصما نش را از حضیض بندگی باوج حرّ یت رساند، حمد خداوندیست که استشمام رایحهء محبتش منکریرا باقرار آورد، وجذبهء مهرش خار بنی را در شوره زار بیحاصلی در سلک صنوبر قامتان هاشمی نژاد کند، دشمنی را در نظر عنایت چنان پرورش دهد، که هزار دوست براو رشک برند و بیگانهء را بنوعی آشنا کند ، که معتکفان صوامع ملکوت را همنشین آید، سبحان ا لله این چه لطفی است که ذرّه را در آنی بمقام خورشید آسما نی کشد و مشت خاکی را در فلک شرا فت رتبهء کیوا نی بخشد، بعیدی راخلعت اِنّ رَحمت الله قريب ٌ من المحسنين سزاوار آید، غریبی را در شهر بند ا طاعت طراز صاحب خا نگی منا سب آید ، مصداق این مقال بیان حا ل تشنهء زلال محبت و سرباز میدان فتوّت اعنی حرّ صاحب مروت ا ست، که چون صف قتا ل از جانبین آرا سته ومیدان جنگ ار آلات رزم پیراسته شد:
چون دید کار سخت شد و جنگ در گرفت شاهین تیر در هوس طعمه پر گرفت
گفت ایدریغ رخنهء ا مّید بسته شد قتل عزیز فاطمه این بار سر گرفت
واحسرتا که از سر و اجساد ا هلبیت پیکان شکوفه کرد و سنانها ثمر گرفت
دیدیکه رفته رفته بهم خورد کفر و دین جمعی کشید تیغ و گروهی سپر گرفت
خاکت بسر نه جای درنگست بیش از این نتوا ن طریق صبر از این بیشتر گرفت
پس تازیانه بر کفل مرکب زده خود را با بن سعد رسا نید و گفت ایهاالامیرمنظورتو باین شخص بزرگوا ر چیست، آیا با ا و مقاتله خواهی کرد، گفت چنان مقاتله که آسان تر آن سر ها از بدن ریخته و دستها از پیکر جدا شود، حرّ گفت باینکه میگوید مانع را هم نشوید که تا وطن ماًلوف خود برگردم و دختران رسولخدا را بحرم جدّم برسا نم، راضی نمیشوید ا بن سعد گفت اگر اختیار با من بودی را ضی میشدم، ولیکن ا میر تو راضی نمیشود، پس حر برگشت بمکان خود وبا قره ا بن قیس که از قبیله ا و بود گفت
ا سب خود را آب دادهء قره گفت نداده ام حرّ گفت او را آب نمیدهی قره میگوید گمان کردم که اراده او آنستکه از جنگ کناره کند و در معرکهء قتال حاضر نباشد، کراهت داشتم از آنکه بهمرا ه ا و بروم گفتم حال آب نمیدهم والّا بخداوند لایزا ل قسم اگر مر از ارادهء خود آگاه کردی هر آینه با ا و همراهی میکردم پس دیدم حر مرکب از جا بر انگیخت:
چوصید خورده تیر از لشگر ا هل جفا رم کرد بسمت لشگر شاه شهیدان میل کم کم کرد
روان شد چند گا می سوی آب دجله با تعجیل پس آنگه رو بمنظور دلش رفت وجلو خم کرد
به تشریف شهادت فیض بیچون قابلش چون دید عیان از خیل حیوان طینتا نش برد و آدم کرد
ا ندک ا ندک بسوی قبلهء ا سلام میل کرد، مهاجر ا بن اوس با او ملاقات کرد گفت ای پسر یزید ارادهء تو چیست، میخواهی به لشگر حسین حمله کنی حرّ اصلاً ملتفت ا و نشده جواب اورا نداد ولیکن مانند بید بر خود میلرزید ، مهاجر با او گفت امر تو عجیب است این چه حالت است که در تو مشاهده میشود بخدا اگر از شجاعان کوفه از من سؤا ل میکردند از تو در نمیگذشتم، حرّ گفت نه چنان است که تو دانستهء بخدا قسم خود را میان بهشت و دوزخ مشاهده میکنم و اگر پاره پاره شوم بر بهشت چیزیرا اختیار نمیکنم، پس نعره زد و مرکب جهانید وخود را خدمت امام زمان رسانید، دستی بر سینه نهاد وگفت ا لسلام علیک یابن رسول ا لله منم کسیکه مانع راهت شدم و دل دوستان تورا بوحشت ا نداختم و تورا باینمکان بی آب فرود آوردم، گمان نداشتم که ایشان با تو باین نوع سلوک کنند و اگر میدا نستم هرگز مرتکب چنین امری نمیشدم ، اکنون از فعل خود نادم وپشیما نم آیا برای قبول توبهء من را هی هست، حضرت فرمود بلی اگر توبه کنی خدا قبول توبهء تومیکند حا ل از مرکب پیاده شو عرضکرد فدای تو شوم سواربودن در اینحال برای تو بهتر است، پیاده شدن آخر کار من است که بابدن پاره پاره از اسب سر نگون شوم:
در این مقدمه شا ها تورا سواره ضرور ا ست بزیر آمدن از ا سب نعش پاره ضرور ا ست
منم کسیکه شدم مانعت ز رفتن بطحا برای اذن جهادم کنون ا شاره ضرور ا ست
مرخصم کن و از قید زندگی برها نم باهلبیت تو ره بسته ا ند چاره ضرور ا ست
جدال کفر بایمان بود محلّ تماشا بخاک معرکه غلطیدنم نظاره ضرور ا ست
میانهء سر و جان ما نده ام دو دل برکابت مرا بمصحف روی تو ا ستخاره ضرور ا ست
هزار جان بودم گر بتن فدای تو سازم مرا براه تو مردن هزار باره ضرور ا ست
دلی که از غم تنها ئیت نسوخت بسوزد سریکه بهر نثارت نشد بخاره ضرور ا ست
زچار سمت تو لشگر گرفته روی زمین را مرا بدور تو گشتن ز هر کناره ضرور ا ست
عذاب دوزخ وخلد نعیم و روضهء رضوان صلاح من بکدامست ا ستشاره ضرور ا ست
یا بن رسول الله مرا اجازه ده که جان نثار تو کنم، حضرت فرمود تو مهمان ما ئی صبر کن تا یکی دیگر بمیدان برود، حرّ عرض کرد پدر و مادرم فدای تو باد اوّل کسیکه مانع تو شد من بودم ، میخواهم اوّل قتیل را ه تو باشم، آنجناب اورا مرخص فرمود حرّ در برابر لشگر مخا لف آمده فریاد برآورد که ایجماعت بینام و نسب و جفا پیشگان لا مذهب مادرا ن شما بعزای شما بنشیند، این شخص بزرگوار را بوعده های دروغ بسوی دیار خود خوا ندید، حال که وارد این ملک شده گمان داشتید که جانهای خود را فدای او خوا هید کرد وبرعکس مدعّا راه ا و را از هر کناره بستید تا اینکه بمرتبهء ا سیر شده در دست شما که نمیتواند دفع ضرری از خود بنماید، یا ما لک نفس خود باشد که بهر جا میخواهد برود بد رعایت کردید پیغمبر خود را درباره جگر گوشهء ا و:
ای اهل کوفه از ره عبرت چه بنگری با کافر این جفا نکند هیچ کا فری
احمد کسی نکشته بدلخواه بولهب موسی کسی نخوانده بآئین سا مری
بهر رضای زادهء مرجانه ایگروه شد کشته نونهال ریاض پیمبری
بیچاره من که مردم وکاری نساختم بهر عزیز فاطمه در جنگ دا وری
نه دفع ظلم از سر اینقوم کرده ام نه قطرهء ز آب رساندم بحنجری
ایکاش بودمی بجهان صدهزار تن هر تن نشان تیری هر سری بخنجری
ای مسلمانان آنچه بما کرده اید شمارا کافی ا ست دست از این بزرگوار بردارید وعذاب خدا را سهل نشمارید:
شما خود را مسلمان و مطیع شرع میدا نید برای خاطر بت از خدا برگشتن آسان نیست
مسلمانی نه در قتل حسین ا ست ای مسلمانان مخلد در عذاب قهر یزدان ما ندن آسان نیست
پس لشگر مخالف تیرها بسوی ا و ا فکندند حرّ برای وداع بخدمت امام مراجعت نمود ، عمر سعد ملعون چون حال بدینمنوال دید درید مولای خود را که علم شقاوت اثر اهل ضلالت بدست ا و بود پیش طلبید و تیری بچلّه کمان نهاده بسوی لشگر شا ه شهیدان ا نداخت وگفت ایجماعت گواه باشید نزد ا میر که اوّل کسیکه تیر بسوی حسین پسر فاطمه ا نداخت من بودم، بناگاه از چهار سمت لشگر کمانها بزه کشیدند و بجانب سپا ه قلیل ا نداختند :
ز هر کنار شرنگا شرنگ بر پاشد هوا ز جنبش پیکان چو موج دریا شد
گره شد از سپه کفر شست بر سوفار بقصد صید حرم دست کوفیان وا شد
تگرگ تیر ز نیسان چرخ شد ریزان خروش نالهء اطفال بر ثریا شد
نماند یکتن بی زخم در سپاه حسین ز خون لاله رخان زلفها چلیپا شد
قساوتی که بروز ثقیفه داشت عمر از این عمر بصف کربلا هویدا شد
پس از گذشتن پنجاه سال زد به نشان هر آن خدنگ که از شست آنلعین وا شد
طلایهء که ز شهر مدینه شد بیرون بشهر کوفه کمین کرده بود و پیدا شد
ز شقّهء که عمر بست بر لوای ستم همین عمر بدریدش سپر و بر پا شد
حجازیان پی تمهید حیله ها کردند عمر بخون حسین رفت و کوفه رسوا شد
روایت است که پنجه کس از سپاه حسین ز آشیانه تن بر فراز طوبی شد
پس آنجناب باصحاب خود فرمود که مردانه باشید از برای تهّیه سفر آخرت، که از مرگ گریزی نیست بدرستیکه تیرها رسولان این گروه غدّار ا ست پس یکیک عزم محاربه نمودند اول حرّ بخدمت آن پیشرو احرار آمد و عرضکرد:
سرت گردم بجز سر باختن فکر دگر دارم بنوک نیزه خوا هم بردنش کاری بسر دارم
نه تنها جان پاک ا ندر رکابت ریزم ایمولا ز کوب نعل ا سبان پیکری زیر و زبر دارم
دم رفتن حلا لم کن اگر بیحرمتی کردم سر رفتن ز کویت ا ی ا مام بحر و بر دارم
نصیحت بود کردم رنجها بردم جفا دیدم خطا شد تیر تدبیرم کنون عزم سفر دارم
یابن رسول ا لله عازم اینسفر شدم شنیدم مرا هاتفی بشارت میدهد به بهشت گفتم مادرت بعزایت بنشیند بمحاربهء فرزند رسول خدا میروی و بشارت بهشت میشنوی، در گمان نداشتم که تورا یاری کنم ا لحمدالله که از جملهء جان نثاران توام میشمارند، اجازت ده که اوّل قتیل راه تو باشم و پیش از مبارزانت با جدّ تو مصافحه کنم ، حضرت فرمود بکن هر چه منظور تست پس با نهایت خشم وغضب رو بمیدان نهاد و ا و دلیری بود نامدار و شجاعی بود یکه سوار پس این رجز را انشا کرد :
اِنّی اَنَا الحر ّ و مَاوی الضيفی
اَضرب فی اَعناقکم بالسيفی
عن خير من حلّّ بارض الخيفی
اَضربکم ولا اَری مِن حيفی
پس در مقام مفاخرت بر آمده بزبانحال میگفت:
منم حرّ نام آور تیز چنگ بخشکی هژبر و بدریا نهنگ
من آن آهنین چنگ روئین تنم من آن جنگجو پیل شیر افکنم
اگر دست بر تیغ برّان برم بسیط زمین را ز هم بر درم
من آنم که در سیر خود روزگار ندیده بزین همچو من یک سوار
ایا ملحدان تبه روزگار هر آنکس که باشد ز مردان کار
قدم باز بنهد بدشت نبرد به بیند به پیکار مردان مرد
ز زهر اجل پر کنم جام ا و براندازم ا ز دشت کین نام ا و
سرش را بفتراک زین آورم ز نوک سنان سینه ا ش بر درم
گرم یار باشد خدای جهان یکی زنده نگذارم از کوفیان
ز جراَت بجنگ حسین آمدید در این ماجرا بیکسش دیده اید
ولیکن چه اندیشه زین مشت خس معینش جهان آفرین است و بس
بسرعت شتابید وقتست تنگ درنگ از چه دارید جنگست جنگ
ا بن سعد ملعون چون دید حرّ بمیدان آمده مضطرب شد صفوان ابن حنظله را که از مشاهیر شجاعان عرب و سر سلسله آن جماعت بینام و نسب بود، گفت برو و حرّ را استما لت کن شاید ا و را از یاری حسین منحرف گردا نی وا لّا نشنید سرش را نزد من آور که جایزه و ا نعام بیشمار خواهی داشت پس صفوان بمقابل حرّ آمد و گفت ایحرّ از تو بعید بود که رخ از یزید برتا بی و در نزد حسین شتابی با وجود بودن اهل و عیال تو در کوفه برگشتن از لشگر ما مناسب حال تو نبود حرّ در جواب گفت:
ایستمگر می ندانی از کجا برگشتهء غافلی ای دون ز دین مصطفی برگشتهء
لعنت حق بر تو باد ا یکافر شیطان پرست گر من از خود بگذرم تو از خدا برگشتهء
من ز فرزند و زن و مال و جهان بگذشته ام تو ز دین و مذهب و روز جزا برگشتهء
نا ا مید ا ز رحمت فیاض بیچون ماندهء روسیه از بارگاه کبریا برگشتهء
نسل احمد را برا ندازی بدلخواه یزید در ره ا سلام بنگر از کجا برگشتهء
ایروسیاه دست از ریحانهء رسول خدا بردارم و تابع فرمان یزید شوم توروسیاه هم میدا نی ولکن حبّ دنیا دیدهء بصیرت تورا کور کرده، که ا نکار حق میکنی ویزید را برحسین ترجیح میدهی صفوان در غضب شد نیزه حوا له حرّ کرد حرّ چون پیشدستی خصم را ملاحظه کرد:
ز خشم وغضب لب بدندان گزید بغل باز کرد و سنان برکشید
بزد نیزه بر نیزه اش بیدرنگ چو تیر شهابش برونشد ز چنگ
سر نیزه بر ناف او کرد بند با ندک اشاره ز زینش فکند
معلّق شد از بارهء خویشتن بخاک ره ا فتاد آن ا هرمن
بر او تاخت مرکب چو باد وزان که شد خورد در پیکرش ا ستخوان
چه پرداخت از قتل آن کینه ورز بناوردگه خواست مرد دگر
مگر داشت صفوان برادر سه تن که بودند حاضر در آن ا نجمن
چه دیدند حال براد ر چنان برو تاختند از سپه هم عنان
دویدند خصمانه بر روی ا و بر ا و تیر باران شد از چارسو
چه حر دید آهنگ آن هرسه کس بجولان در آورد گلگون فرس
سر آستین را ببالا شکست سبک برد بر قبضهء تیغ دست
غضبناک برسان غرنده میغ بفرق یکی را ند برنده تیغ
ز فرق سر و سینه ا ش تا بزین دو پرکا له کرد آنسوار گزین
برآورد بازو چو شاخ درخت یکی را کمربند بگرفت سخت
ربودش ز زین و زدش بر زمین که شد خاک میدان زخونش عجین
گریزان شد آن دیگر از بیم جان جلوریز رفت از پیش بی ا مان
بزد تیغ بر دوش ا و بیدریغ که از سمت دیگر عیان گشت تیغ
پس آنچهار برادر را با خاک یکسان نمود رو بجانب قبلهء ا نس وجان فرزند پیغمبر آخرا لزمان نمود و عرضکرد يابن رسول ا لله هل رضيت منّی، آیا از من را ضی شدی حضرت فرمود نعم وانت حرّ کما سميتک امّک بلی از تو راضی شدم و تو آزادی چنانکه مادر تورا نام نهاد، پس حرّ دیگر باره با تیغ خارا شکاف بر آنقوم بیدادگر حمله ورشد، مرویستکه هنگام ملحق شدن حرّ بلشگر شاه شهدا شخصی از قبیلهء بنی تمیم که ا و را یزید ا بن سفیان میگفتند چون حا ل چنا ن دید گفت قسم بخدا اگر بحرّ میرسیدم هر آینه این نیزه را از خون ا و سیراب میکردم:
که ناگه ا ز طرف راست آنسوار دلیر ز ا بر تیره عیان شد چو آفتاب منیر
دو چشم ا وشده چونطاس پر زخون زغضب کشیده تیغ ز دنبال سر کشان عرب
ولی میان دو گوش سمندش از ره کین رسیده زخم و روان بود خون ا و ز جبین
نفس زنان بتکاپوی و گرم جولان بود نهنگ لجّه خون هر طرف شتابان بود
بریده دل ز حیات و کشیده دست و بغل بهر طرف بحریفان خویش گرم جدل
باین شمایل و این هیئت از میانهء گرد رسید در بر شخصی که آرزو میکرد
چون حصین حرّ را در میدان ملاحظه کرد گفت ای یزید این همان حرّ است که تمنّا میکردی، گفت بلی چنان خواهم کرد که گفتم، پس بعزم قتال مرکب پیش را ند و برحرّ حمله کرد که آن مرد افکن دلیر و صاف طینت بی نظیر ا مانش نداده چنان تیغ بر فرق ا و نواخت که از سر وصورت تا کمر گاه شکافت واز مرکب در غلطید، آواز الحذر الحذر از لشگر مخالف بلند شد وآن نامدار بمیمنه و میسره لشگر حمله میکرد، تا آنکه چهل نفر از آن فرقهء ضلالت شعار رهسپر دارا لبوار نمود ولیکن از هجوم لشگر:
زهر کناره بر ا و تیغ و تیر میبارید ز جان گذشت ولی دست از جدل نکشید
ز بسکه نیزه و شمشیر بر سمندش خورد کشید شیهه و لرزید و تن بخاک سپرد
پیاده ماند ز ا سب و رخ از حریف نتاخت بخیل بند اجل دل نهاد و مقصد یافت
زبسکه خون ز تنش رفته بود ماند از کار هجوم کرد بر ا و لشگر از یمین ویسار
یکی زخشم بر ا و تیغ خون چکان میزد یکی بسینه اش از قهر دل سنان میزد
یکی عمود بفرق مبارکش را ندی یکی بلارک خونین بتارکش را ندی
آن دلیر بی همال با وجود این حال مردانه در صف قتال کوشش مینمود، سرور مظلومان چون دید حر پیاده ا ست توسن زرین لجامی بغلامان داد وفرمود که حرّ را دریابید پس مرکب باو رسانیدند حرّ بر گردگاه مرکب سوار شد بار دیگر خواست بخدمت امام زمان مراجعت کند شنید هاتفی میگوید:
بکجا میروی ای طایر عرشی مسکن مفشان بال و پری زانکه به تیر آمدهء
ا ندرین بحر فنا راه بساحل نبری دست وپا چند زنی ز انکه بگیر آمدهء
زود بشتاب که حوران به تمنّای توا ند رخ متاب از ره مقصود که دیر آمدهء
حرّ از غایت شوق عازم کارزار شده این رجز را انشا کرد:
اِنّی اَنا الحر وبَخِل الحری اشجع من ذی لبد هزيری
وَلَستُ بالجنان عندالکرّ لکننّی الوقافعند الفر
بنا بروایت دیگر این رجز را ادا میکرد:
يا ليت لا افتل حتّی اَقتلا اَضربهم بالسّيف ضَرباً معضلاً
لا تاکلا منهم ولا موَلولاً لا عاجزا ً عنهم ولا مبّدلاً
احمی الحسين کَامدٍ مرمّلا معنی او بفارسی اینست
کاش عاجز نشدی دست من از تیغ و سنان تا رمق داشتم از اهل جفا میکشتم
تا حمایت کنم از آل پیمبر بجهان ز این جماعت همه را بهر خدا میکشتم
رو نگردا نم و سستی نکنم در صف جنگ میزدم تیغ و از ا ینقوم دغا میکشتم
القصّه از بسیاری جراحت که بآن بزرگوار رسیده بود از کار ما ند ایّوب ابن مسرح و یکی دیگر از فارسان اهل کوفه پیشدستی نموده زخمهای کاری بر ا و زدند، که از مرکب بخاک ا فتاد پس جمعی از اصحاب خامس آل عبا بر ایشان حمله کرده و نعش آن بزرگوار را که هنوز رمقی در بدن داشت برداشته بنزد سرور شهیدان برزمین نهادند، آن حضرت از مرکب بزیر آمد و سر ا و را بدا من گرفت و دست مبارک بر صورت پر خاک و خونش کشید و فرمود انت الحر فی الدنيا وانت الحر فی الآخره حرّ چشم را باز کرد آن جناب را بر سربا لین خود دید با صدای ضعیف عرضکرد:
سرت گردم تن صد پاره ام را لطفها کردی مرا قربا نی خود ساختی کاری بجا کردی
سرم از خاک ره بردا شتی بردا من آوردی شهید خویش را ممنون خود دیدی وفا کردی
ندارم مهلتی تا سیر بینم روی نیکویت همینم خون بها بس لطف حب ا لمدعا کردی
دم رفتن تمنّا داشتم آئی ببا لینم نکردی نا ا میدم کاری از بهر خدا کردی
نمیدا نم رضا ئی ا ز من افسرده دل یا نه همی دا نم که دراین حا لتم از خود رضاکردی
پس آن وفادار لب بر هم نهاد وطایر روح شریفش بسوی آشیان قدس پر گشاد رضوان الله علیه وحضرت فخرالساجدین این ابیات را در مرثیهء ا و ا نشاد کرد:
َلنعم الحر حر بنی رياح صبور عند مختلف الرماح
ونعم الحراذ نادی حسينا فجاد بنفسه عند الصباح
فيا ربّ اَضِفًهُ فی الجنان و زوجه مع الحور الملاح
بلی
عاشقان سر کوی تو چنین میخوا هند زندگانی بجهان بهر همین میخوا هند
گر به بینند که عا لم همه سور و طرب ا ست خویش را در غم عشق تو غمین میخوا هند
راحت از شورش شمشیر جفا میطلبند سینه ها را هدف ناوک کین میخوا هند
ایخوش آنکشته که منظور دلش در نظر ا ست کشتگان روی تو را قبلهء دین میخواهند
چون مصعب برادر سعادتمند او برادر را کشته دید خود را در میان مغلوبه بخدمت آنجناب رسانید، ادن جهاد حاصل نموده روانه میدانشد بعد از کوشش بسیار بدرجهء شهادت فایز شد، امّا حر را پسری بود علی نام چون پدر وعمو را کشته دید با غلام حرّ غرّه نام روانهء درگاه پروردهء خیرالانام شد اوّل سر نعش پدر پیاده شد و رخ بر پایش می سود و بزبان حال میگفت:
ایپدر بی تو چه سازم ا لم هجران را این نه دردیکه پذیرد اثر درمان را
خود گرفتم که پس از مرگ تو ما نم بجهان بکجا باز برم ا ین سر بی سامان را
ناخلف نیستم از عهد تو آسان گذرم آمدم تا برخت تازه کنم پیمان را
بی من ایسرو روان جانب گلشن مخرام باش یک لحظه نثار تو نمایم جان را
حضرت سید الشهدا فرمود این طفل کیست علی ا بن حرّ برخاسته زمین ادب بوسید وعرضکرد منم پسر حرّ که درراه تو شهید شد، حال ا ستدعای آن دارم که مرا نیز اجازت بخشی که جان نثار راه تو کنم حضرت فرمود ایجوان پدر تو در راه ما کشته شد، و ا و را خلفی نیست که یادگار ا و بماند از این اراده بگذر علی عرضکرد یابن رسول ا لله شهادت در را ه تو بهتر ا ست از زندگانی دنیا بخدا قسم تا خود را در رضای تو بکشتن ندهم آرام نخواهم گرفت، آنجناب اورا دعا کرده اجازت بخشید آنجوان با تیغ برهنه عازم میدان شد و در دریای حرب غوطه ورشد بسیاری از لشگر مخالف را بدرک الاسفل فرستاد عاقبت از هرجانب هجوم آورده ا و را از پا درآوردند وبسایر شهدا ملحق ساختند اعلی الله مقامه چون غرّه دید آقا ومولا زاده ا و شهید شدند بیطاقت شده دلش بدرد آمد اجازت گرفته روانهء میدان شد بعد از کوشش بسیار جرعهء شهادت نوشید:
رضوان الله عليهم الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
ا ضطرا بی بد لم هست و تنم میلرزد بسکه آشفته حدیثم سخنم میلرزد
دا ستان شه لب تشنه چه آید بمیا ن قلم ا ندرکف و جان در بدنم میلرزد
بهر بی آبی طفلان جگرم میسوزد ا شک در دیده زبان در دهنم میسوزد
تا ر آهم بفلک بسته و درکلبهء خویش همچو ا فتاده بچا هی رسنم میلرزد
در غریبی چکنم یا د ا سیرا ن حسین خانه و مسکن و شهر و وطنم میلرزد
بهر بی غسل و کفن ما ندن فرزند رسول از پس مرگ جسد در کفنم میلرزد
چون بیاد آورم از خیمه و آتش زد نش آتش ا ندر غم دل سوختنم میلرزد
شرح بیدستی عباس بیان خوا هد کرد دست و پا ئی که در این ا نجمنم میلرزد
بسکه سر میکشد ا ز پردهء دل سوز نهان گرد فا نوس بدن پیرهنم میلرزد
چون برم نام حسین از طپش دل قهری کاغذ و سطر و مدا د و سخنم میلرزد
غازهء رخسار عروس سخن بنام حکیمی است که حکمت با لغه اش جوا هر عقول زکیّه را در یک لخته مخ پنهان نموده وصنایع بدایعش ا فهام لطیفه را در یک قطره خون که دلش نام نهاده اند مذکور ساخته، مشت خاکی را بخلعت ولقدکرمنا بنی آدم شرف بخش عرصهء ا مکان نموده و آب وگلی را بطرا ز وحملناهم فی البر والبحر بر و دوش آرا سته ، نفوس کامله
ا نسا نی را قابل ا نوار حقیقت دیده و پاره های دل محبّان را چون عقد پروین برشتهء آه کشیده ، سربازان میدان ا طاعتش برق خاطفهء شمشیر را تجلّی نخل طور شنا سند و دل باختگان ا شعّهء
جما لش ریح عاصفهء تیر و پیکان را نسیم طرّهء حور دا نند، مؤید این حدیث شرح حال شیفتگان وادی نینوا و ا نصاران آل پاک مصطفی است که چون صف قتال از جا نبین آراسته شد و دست جفا بخونریزی آنفرقهء پاکدین گشود، با وجود اینکه ایشان را امان نمیدادند و اموال واقطاع بایشان عرض مینمودند، معهذا دست از سر و جان و زن و فرزند کشیدند و در برابر کوههای آهن پای مردی استوار کردند، مرحبا بجراَت صاحب غیرتان با نام و ننگ که در صف جنگ تا جان در بدن داشتند نگذاشتند یکی از آل هاشم ره نورد عرصهء جدا ل شوند، تا بنای وجود خاکی را بباد نیستی دادند و برای ا ذ ن جهاد بخدمت برگزیدهء ربّ ا لعباد بر یکدیگر سبقت می گرفتند:
یکی میگفت از زهر اجل پر باد جام من اجازت ده که از روی زمین کم باد نام من
یکی میگفت مشتاق تواَم با من تکلّم کن همی خواهم که روز مرگ باشی هم کلام من
یکی گفتی غم بی یار و ا نصاریت پیرم کرد تو هستی سیّد و مولا و آقا و ا مام من
یکی گفتی کسی در جنگ پیش از من مرخص نیست بمن بگذار پیکان عد و آید بکام من
یکی گفتی اجل برگشته را مهلت نمی باید یکی گفتی برای مردن ا ست این ا هتمام من
ا لقصه چون صفوف قتال از طرفین آراسته شد ، پس مبارزان چشم در یمین ویسار دا شتند که از سمت لشگر مخالف یسار مولای زیاد ا بن ا بی سفیان مرحله پیمای عرصهء قتال شد و مبارز طلب کرد، از طرف لشگر شاه شهیدان عبدالله ا بن عمیر بمبارزت ا و بیرون تاخت، چون یسار ا و را نشناخت پرسید توکیستی عبدا لله گفت منم ابن عمیر یسار گفت تورا نمیشنا سم برگرد تا زهیر ابن قین یا حبیب ا بن مظاهر یکی از ایشان بمقاتله آیند عبدالله گفت یابن ا لزانیه:
سر پرخاش اگرداری زبان بربند و بگشا دست هم آوردت منم ا ز حا لت یاران چه میپرسی
تن تنها بمیدان آمدم دیگر چه میخوا هی اگر جنگ آوری از گوی و از میدان چه میپرسی
نشیند مادرت در ماتم از یکتن گریزا نی نیم یکمرد بیش از حال این و آن چه میپرسی
پریده رنگت از شمشیر و از خنجر چه میگوئی بمردی پای دار از تیر و از پیکان چه میپرسی
ای نابکار تورا با دیگران چکار است، آیا رو گردا نی از میدان یکنفر، هم رزم تو منم ، پس تیغ آبدار کشیده بر ا و حمله کرد یسار نیز بر ا و حمله ور شد تا سه ضرب در میان ایشان رد وبدل شد که سا لم مولای عبیدا لله زیاد از یکجانب میدان برا و حمله کرد از سمت لشگر شاه شهید فریاد برآوردند که ایعبدا لله متوجهء خود باش که غلام ا بن زیاد ولدا لزنا بتو نزدیک شد آن بزرگوار غافل از او مشغول کارزار وحرب بود وبا حریف گرم زد وخورد که آن نابکار بیخبر تیغی حوا له او کرد عبدالله لاعلاج دست چپ خود را بدم تیغ داد که چهار ا نگشت ا و برید:
رسید بر بدن نازکش چه زخم درشت جدا شد از کف دست مبارکش ا نگشت
روا نه جدول خون شد ز دست و بازویش ولیک چین نفتاد ا ز طرب بابرویش
بخویش گفت چه دست چپم نما ند به تن بدست را ست کشم ا نتقام ا ز دشمن
کشید تیغ و یکی را نواخت برلب و رو که برق تیغ عیا نشد ز پشت گردن ا و
پس آنگهی بسوی آنحریف دیگر تاخت بضرب تیغ بیک حمله کار ا و را ساخت
ولی ز ضعف نما ندش قرار و صبر و توان بسمت لشگر سلطان دین کشید عنان
زدست و پنجهء ا و لاله لاله خون میریخت همی ز بهر حسین اشک لاله گون میریخت
پس یسار وسا لم را بیمین ویسار ا نداخت و بعد از قتل آن دو ناپاک بسوی علّت آفرینش آب وخاک روان شد و دست خود را محکم بست و در صف لشگر اهل دین قرار گرفت، بناگاه عمر وبن حجاج با چهارهزار از کوفیان از سمت فرات بر میمنهء لشگر آنجناب حمله کرد چون نزدیک رسیدند آن لشگر قلیل مردا نه قدم در برابر ایشان نهادند:
کما نها کشیدند بر روی دست بجوش آوریدند سوفار و شست
زه ا ندر کمان گشت بیصبر و تاب هوا قیرگون شد ز پر عقاب
بجوش آندر آمد سر پردلان زدند از غضب تیر بر کوفیا ن
برآنقوم ناکس چو ا بر مطیر ز ابر کمان ریخت باران تیر
سر ره گرفتند بر کوفیان گرفته بکف آب داده سنا ن
ز حلقوم آنقوم بینام و ننگ سر نیزه ها گشته عنّاب رنگ
بسی کشته از جا نبین در مغاک رخ رزم جویان پر از گرد و خاک
غبار زمین شد بچرخ ا ثیر ز هر سو برآمد غوی دار و گیر
چگویم ز ا نصاف ا هل عنا د که لعنت بر آنقوم ناپاک باد
با ندک سپه لشگر بیشمار هجوم آورد از یمین و یسار
ولیکن ز یک حملهء اهل دین خجل گشت از کار خود آن لعین
در آنحمله ز آنفرقهء نابکار بسی کشته گردید و بس زخمدا ر
چه کاری نیامد از ایشان بجنگ ز میدان کشیدند پا بیدرنگ
پس عمرو ا بن حجاج با یاران خود مغلوب برگشته در صف خود قرار گرفتند و گرد وغبار فرو نشست، ناگاه یکی از سپا ه ا بن سعد پیش آمد وصدای این ا لحسین از جان برکشید، از لشگر شاه شهدا بانگ بر آوردند که مادرت بعزایت بنشیند بکجا میآ ئی، آن ملعون گفت میروم بسوی ربّ رحیم وشفیع مطاع حضرت سید ا لشهدا فرمود ا ینشخص کیست گفتند عبدا لله ابن حوزهء تمیمی، آنجناب دست مبارک بالا برد تا بمرتبهء که زیر بغلش نمایان شد وگفت خدایا بکشان اورا بآتش دوزخ که ناگاه مرکب ا و مضطرب شد و در جدولی افتاد، آن لعین از ا سب در غلطید و پای چپ ا و در رکاب ماند مسلم ا بن عوسجه پیشدستی نموده تیغی بر ا و حوا له کرد که بر پای راست ا و آمد که قلم شد پس مرکب ا و رم گرفت وسر آن نابکار بهر سنگ وکلوخ خورد تا جان بما لکان دوزخ سپرد لعنت الله. وموافق روایات بسیار میان زمین وآسمان از ملائکه پرشد و اذن جهاد از آنجناب میخواستند آن حضرت قبول نکرد پس یکیک ازاصحاب آنجناب بخدمت آن قدوهء احباب می آمدند وعرض میکردند ا لسلام علیک یا بن رسول ا لله تورا بخدا میسپاریم آنحضرت جواب ایشان میداد ومیفرمود ما نیز از عقب میرسیم و این آیت را تلاوت مینمود
فَمِنهُم مَن قَضی نَحبَه وَمِنهُم مَن يَنتَظِر وما بَدّلوا تبديلاً تا اینکه بریر ا بن خضیر ا لهمدا نی که اقرء ا هل زمان وا شرف جهانیان بود بطلب اذن جهاد بنزد آن شافع یوم ا لمعاد آمد، گویا بزبان حال چنین میگفت
که ای زشمع رخت خلوت دلم روشن مرا فدا ئی خود ساز ا یفدای تو من
ز آشیانه تن جمله طایران رفتند خزا ن رسیده هزاران زگلستان رفتند
بغیر جان اگرم دست رس بچیزی بود نثار راه تو بود ایجهان بخشش و جود
دلم گرفته ز ا طوار زشت عا لمیان اجازتم ده و ا ز قید زندگی برهان
چه من بعهد خود ا یشاه دین وفا کردم بخاک راه تو این نیمه جان فدا کردم
تو هم بعهد وفا میکنی و مید ا نم بروز حشر شماری کن از غلاما نم
آنجناب از بس محبتی که بآن بزرگوار دا شت آب در دیده گردا نید و اورا رخصت میدان دا د پس بریر عازم میدان شد و این رجز را انشاد کرد:
اَنَا برير و ابی خضير ليث يروع الاسد عند الزير
يعرف فينا الخير اهل الخير اضربکم ولا اری من خير
کذاک فعل الخير من برير
پس مبارز طلبید وگفت
بشتابید به نزد من ایا قوم دنی قاتلان خلف پاک رسول مدنی
آنچه از فعل شما سر زده با آل رسول بخدا هیچ مسلمان نکند با وثنی
گر شما منکر اسلام نه اید از دل وجان ما نه گبریم و نه ترسا نه ا سیر دکنی
بشتابید ایا فرقهء بینام و نسب کز شما نیست ا میدی بجز از دل شکنی
پس برا و حمله کردند و ا و نیزبا تیغ برّان برایشان حمله ور شد، تا آنکه سی نفر از آنجماعت بی نام وننگ عرصهء تیغ بیدرنگ نمود، یزید ا بن معقل نا می از سپاه پسر سعد بمبارزت بریر مرکب تاخت و گفت گوا هی میدهم که از گمرا ها نی ، بریر گفت بیا تا با هم مباهله کنیم تا هر کس از ما و تو باطل باشد به تیغ اهل حق کشته شود، پس بیکدیگر حمله کردند یزید ضربتی بر بریر زد که کارگر نشد و آن دلیر نامدار چنان تیغی بر مغفر آن نابکار فرود آورد که مغفر با فرق سرش شکافته بمغز سرش رسید، و از مرکب در غلطید پس شخصی که اورا بحیر ا بن اوس میگفتند بر آن پاکدین حمله کرد و او را بدرجهء شهادت رساند:
ستمگری ز قفایش برونشد از سر کین که نام ا وست بحیر ا بن ا وس دشمن دین
بقصد کشتن وی از کمین برون آمد رسید و تیغ بفرق مبارک ا و زد
شکافت فرق سرش تا بدا من ابرو کشید نعره و از پشت زین فتاد برو
پس آنملعون مرکب بجولان درآورده رجز خوانان گرد میدان میگشت ا بن عم او با او گفت ایشقی وای بر تو بکدام روی پروردگار خود را ملاقات خواهی کرد فردای قیامت:
بریر از جملهء شایستگان ا هل ملّت بود بریر از پیروان حق و از خوبان امّت بود
بکشتی بیگناهی را و فخر خویش میدا نی اگر شادی از این من کافرم گر تو مسلما نی
زبان بربند لعنت بر تو باد و همرکابا نت نمیدا نی که در روز جزا گیرند دا ما نت
آنشقی از فعل خود پشیمان شد واین اشعار را انشاد میکرد:
فَلو شاء ربّی ما شَهِدت قتالهم
ولا جَعَلَ السّماءَ عند ابن جابر
لقد کان ذلک الیوم عارءَ وشَبَّهِ
يعير بها الابناءَ عندالمعاشر
فياليت اِنّی کُنتُ فی الرحم جيفته
ٌ ويوم حسينُ کنت ضِمَنَ المعابر
فسيا سواً ماذا اَقول لخالقی
وماحجتی يوم الحساب القناطر
پس نوبت بوهب ا بن عبدا لله ا لکلبی رسید و ا وجوا نی بود در نهایت حسن و جمال که دست قدرت سرو قدّش را در خیابان چارباغ امکان در نهایت اعتدا ل پرورش داده بود و برو دوش شمایلش را بزلفین مشک فام آراسته دلیری بود فرزانه و صاحب همتی مردانه که هجده روز از زمان عروسیش گذشته بود و از شعف دل بمؤا نست عروس بسته:
هنوزش زلف مشکین از دو جانب عنبر افشان بود هنوزش تار گیسو از نسیم صبح لرزان بود
هنوز از جنبش باد خزان آسوده خاطر داشت هنوزش لعل نوشین از طرب چون پسته خندان بود
بزیر دام زلف از خال مشکین دانه می ا فشاند هنوز از گندم آدم فریبش دل هراسان بود
هنوز از دوحهء نخل جوا نی کام شیرین داشت هنوز از دل سیاهی چشم شوخش کافرستان بود
هنوزش مشک تر نارسته گرد ماه رخسارش هنوز از مدّ ابرو تا بچشمش تیر و پیکان بود
و مادر و عروسش نیز همراه بودند چون برخی از یاوران سرور شهیدان شربت ناگوار مرگ چشیدند وبدرجهء شهادت رسیدند مادر آن سعادت نصیب به نزد ا و آمد و گفت ا ی فرزند در چه خیا لی:
برخیز تا بنخل وفا هست نوبری برخیز و در رکاب ا ما مت بنه سری
خودداری از برای چه روز است دیگرت جانا مگر تو از همه ا نصار کمتری
بیکس به بین بماریه آل رسول را اهمال در جدل نکند هیچ کافری
شیرم حلال بادت اگر یاوری کنی آخر تو نیز شیعهء آل پیمبری
چشمی بمال وحشت آل رسول بین یکسو حسین ستاده و یکسمت لشگری
جانا مگر نمیشنوی بانگ کودکان تعجیل کن که صرفه ز ما ندن نمیبری
از وصل یار دل بکن ا یمن فدای تو داری به پیش حسرت دیوان محشری
وهب گفت ایمادر پسندیده چنان خوا هم کرد که تو اَم میفرما ئی ولکن دل نگرا نی من بجهت عروس
ا ست که هنوز تمتعی از من ندیده و از گلشن عشرت نوگلی نچیده و در ا ین دیار غریب و بیکس ا ست ندا نم با ا و چکنم مادر وهب که قمر نام داشت گفت ای فرزند:
تو را ز غنچهء پیکان عروس میباید تو را ز برق سنان دیده بوس میباید
همین ز تخته تابوت حجله گاهت بس همین بسایهء تیغ و سنان پناهت بس
کفن بقامت تو خلعت عروسی تست ز چوب تیر و سنان تخت آبنوسی تست
مگر عروس تو از آل پاک پیغمبر عزیزتر بود ای راحت دل مادر
بدشت ماریه ای زادهء شریف نسب تو بهتری ز حسین یا عروست اززینب
مگر جوانیت از اکبر حسین بهتر مگر که مادرت از خواهر حسین بهتر
بفکر خام منه دل که مردنت نیکوست چه اعتماد بعمری که مرگ در پی اوست
مکن درنگ بگیر اذن و رخصت میدان در این معامله سود تو بر منست زیان
پس وهب از جا حرکت کرد باسری پرشور و دلی از گرد علایق دور بخدمت شا فع یوم نشور آمد:
زبان بعرض نیاز و دلی پر از غم و درد بگریه مطلب خود را چنین ادا میکرد
که ایجناب رفیقا نم از میان رفتند مجاورین ز رکابت سوی جنان رفتند
خدا گواست که از عمر خویش دلتنگم گرم اجازه دهی حال عازم جنگم
بغیر کشته شدن چارهء نمیدا نم عدو گرفته صف جنگ و از تو ترسا نم
مرا رخصت ده تا قطرهء خون خود را نثار تو کنم آنحضرت اورا رخصت داد وهب روانهء میدانشد و این رجز میخواند:
اِن تَنکرونی فَاَنا ابنُ الکلبی
سوف ترونی و ترون ضربی
وحملتی و صولتی فی الحربی
اِدرک ثاری بعد ثاری صجيی
وَ اَدفَعَ الکرب امام الکربی
ليس جهادی فی الوغا با للعبی
پس با تیغ برهنه بر آن گروه غدّار حمله کرد تا جمعی از آنجماعت بی ادب را عرضهء تیغ غضب ساخت و باز برگشت بجانب مادر وعروس و گفت يا امّی ارضيت عنّی ایمادر از من رضا شدی آنزن صا لحه گفت غایت رضای من در کشته شدن تست تا کشته نشوی از تو راضی نمیشوم برگرد بسوی جهاد پدر ومادرم فدای تو باد در آن حال عروس آمد و دا من وهب را گرفت و می گفت:
مرا در ماتم روز غمت بگذا شتی رفتی دلم را بردی ودست از دلم برداشتی رفتی
هوای حور داری یا سر دلجوئی غلمان ز من رنجیدهء یا دل گرا نی داشتی رفتی
ز بی مهری چرا از من نپرسیدی که حالت چیست بفکر من نبودی یا نداری آشتی رفتی
عنان برتافتی از من ربودی صبر و آرا مم عیان از شعلهء آهم علم افرا شتی رفتی
ای یار گرامی مرا بمفارقت خود در ا ندوه مینداز که در این ورطه ام کسی بر سر نیست و راه بجائی ندارم مادر وهب گفت ایفرزند قول اورا مشنو و فریب او را مخور که از اجر شهادت محروم ما نی:
تر سم فریب قول زن از راهت ا فکند ترسم ز را ه برده و در چاهت ا فکند
ترسم دلت بسوزد و سستی کنی ز جنگ ترسم که شعله بر دل آگاهت ا فکند
ترسم خجل شوی بجزا در بر حسین ترسم کلف بعارض چون ماهت ا فکند
قول عروس اگر چه ملیح ا ست و دلفریب غافل مشو ز خویش که ناگاهت ا فکند
پس وهب باز رجز خوانان رو بمعرکهء قتال نهاد و میگفت:
اَنّی زَعيمٌ لَکَ اُمّ وَهَب بالطّعن فيهِم تارهَ والضَرب
ضَرَبَ غلامٍ مؤمن بالرب حَتّی يَذيقٍ القوم مُرّ الحرب
اِنّی امرءً ذو مرتٌ وعَضًب وَلَست بَالجوار عِندَ النَکَب
حسبی الهی من عليهم حسب
پس گاهی بمیمنه و گاهی بمیسره حمله میکرد تا نوزده سوار و دوازده پیاده از آن جماعت مرحله پیمای درکات سعیر ساخت:
تا آنکه ز فرط ظلم و بیداد از نخل وجود شاخش ا فتاد
شد قطع دو دست شعله بارش در دست اجل فتاد کارش
چون مادرش از کنار میدان دید آنکه وهب گذشته از جان
زد بانگ که ایعزیز مادر پروا مکن از سنان و خنجر
سستی مکن از جهاد کفّار خود را ز وفا دمی نگهدار
ایرود گرا می از دل وجان با دست بریده رو بمیدا ن
اولاد رسول بی تبارند اینمرحله یاوری ندارند
هر چند نمانده بر توجا نی شمشیر زدن نمیتوا نی
گر ز ا نکه کنند قصد جا نت گر تیر نمانده در کما نت
یا نیزه ات از جفا شکسته یا دست تو را سپهر بسته
گر خورد شده است استخوا نت گر زانکه بلب رسیده جا نت
کافیست همینکه در صف جنگ بر کشتن تو کنند آهنگ
مشغول شوند با تو یکدم ا ز کشتن تو شوند خرّم
چون هست حریف در مقابل ا ز حا ل حسین شوند غافل
چون دست بقتل تو گشایند دیگر بسر حسین نیایند
شاید که ز کوفه یک مسلمان ا ز قتل حسین شود پشیمان
یا آنکه عمر کشد بیکسو فتوا ندهد بکشتن ا و
این غمزده را بخود گذارند دست ا ز سر عترتش بدارند
ترسم پسران مه جبینش یا ا هل حریم نازنینش
آنفرقه نشان تیر گردند ا ینطایفه دستگیر گردند
چون مادر وهب بر و دوش پسر را غرقه خون دید خروش از جگر بر آورد و بیتابانه عمود خیمه را کشیده روا نه میدان شد و دو نفر را بخاک هلاک ا نداخت وهب چون دید مادرش بر کنار میدان ا ست با دست بریده بجانب او آمد و گفت ایمادر:
برگرد که روز من تمام ا ست برگرد که صبح من چو شام ا ست
عمری بسرم نیارمیدی زحمت دیدی جفا کشیدی
من شیر تو خورده ا م بدوران میکن تو حلالم از دل و جان
در کشتن این گروه اشرار من زنده نمیشوم دگر بار
دستی که بریده شد ز پیکر دیگر نرسد بدست مادر
برگرد و نظاره کن بمیدان بنگر که چگونه میدهم جان
رفتم ز برت بزیر شمشیر برگرد بخیمه ترک من گیر
پندار مرا نزادهء تو یا شیر بمن ندادهء تو
مادر وهب گفت ایفرزند بخدا قسم برنمیگردم تا با تو کشته شوم، سرور شهیدان متوجّه گفتگوی مادر وپسر بود ا شک از دیده های مبارکش جاری شد وفرمود خدا شمارا از جانب اهل بیت محمد جزای نیکو عطا کند، که در یاری من خودداری ننمودید و بتقصیری از خود راضی نشدید ایمادر وهب برگرد بسوی خیمه ها که جهاد بر زنان واجب نیست، آن زن با حمّیت بسوی خیمه ها مراجعت نمود وعرضکرد یابن رسول الله معذورم دار که بی اختیار اینحرکت ا ز من سر زد، از غیرت وحمیّت آن زن خروش از اصحاب آنجناب برآمد، پس لشگر کفّار از یمین و یسار با تیغهای برهنه بر سر وهب هجوم آوردند و اورا شهید کرده و سر آن نوجوان را بریده بجانب لشگر شهدا ا فکندند مادر وهب دوید وسر فرزند گرا می را برداشت بوسه داد و بر سینه چسبانید:
نهاد لب بلب و بوسه داد ابرویش فشاند گرد و غبار از سلاسل مویش
بگریه گفت که ای نوجوان نوداماد حلال زادهء من شیر من حلالت باد
ز کشتن تو نیندیشم ایعزیز دلم حسین غریب در اینسر زمین و من خجلم
بکار او نه علاجی به مدعّا کردم ز عمر خود پسری داشتم فدا کردم
مرا از این سر ببریده چشم روشن شد که سرخ روئی تو روسفیدی من شد
از آن جانب چون عروس ناکام کشتهء شوهر خود را در خاک میدان افتاده دید دوید وخود را برسر نعش صد پاره اش افکند:
گهی از مهر میزد بوسه جای زخم پیکانش گهی از گریه میزد دست نومیدی بداما نش
گهی می شست ز آب دیده خون روی نیکویش گهی میرفت خاک تیره از ابرو و مژگا نش
گهی میگفت بی ما میروی عهد و وفایت کو گهی میکرد از شوق درون خود را بقربا نش
که شمر ولدا لزنا غلام خود را امر کرد عمودی بر سر آن بیچاره زد، که مغز سرش شکافت وبسوی یار مهربان شتافت و این اوّل زنی بود که از لشگر شهدا کشته شد وبنا بر بعضی روایات این وهب نصرا نی بود او ومادرش بدست جناب سیّد ا لشهدا اسلام آورد و با آنحضرت بود و در مقاتله بیست وچهار پیاده ودوازده سوار را بضرب تیغ آتشبار ا ز لباس حیات عاری ساخت، ا و را زنده دستگیر نمودند بنزد
ا بن سعد بردند، آن ملعون گفت چه بسیار سخت است صولت تو و ا مر کرد گردن اورا زدند و سراورا بجانب لشگر شهدا ا فکندند، مادر وهب سر را برداشت و بوسه زد و بجانب لشگر عمر ا بن سعد انداخت و گفت ما چیزیکه در راه خدا فدا کردیم پس نخواهیم گرفت، از قضا بر یکنفر آمد وهلاک کرد مادر وهب روی خود را بجانب آسمان کرد وگفت خداوندا امّید مرا از رحمت خود قطع مکن مظلوم کربلا فرمود ایمادر وهب خداوند وهّاب قطع نکند امّید تورا و تو و پسرت در جنّات عدن با رسول خدا خواهی بود بعد از شهادت وهب عمرو بن خالد ازدی بمبارزه بیرون آمد و میگفت:
اِليکَ يا نَفسَ عَلی الرّحمانی فَاَبشری يالرّوحَ والرّيحانی
اليوم تجزينَ عَلَی الاحسانی قَدکان مِنکَ غابرالزّمانی
ماحَظَّ فی اللوحَ لَدی الدّيانی لا تَجزَعی فَکُلُ حیٍّّ فانی
وَاَبصرا خَطی لَکَ بالامانی يا معشر الازد بَنی قحطانی
پس جهاد کرد جهادی مردانه تا بدرجهء شهادت فایز شد اعلی الله مقامه بعد از ا و پسر ا و خا لد بن عمرو بعزم جهاد بیرون آمد و میگفت:
صَبراً عَلَی الموت بَنی قحطانی کَماتَکونوافی رِضَی الرحمانی
ذِالمجد وَ العِزتِ وَ البرهانی وَذِی العلی والطّول والاحسانی
يا ابتا قَد صِرتَ فی الجنانی فی قصر ربّ حَسَنَ البنيانی
پس جهاد کرد تا بسایر شهدا ملحق شد اعلی الله درجاته بعد ازا و سعد ابن حنظله تمیمی عزم جهاد نمود و میگفت:
صَبراً عَلَی الاَسييافَ و الاَسنَه صبراَ علیها لِدُخول الجنه
و حور عينٍ ناعمات هنه لمن يريد الفوزَ لا بالظنّه
يا نفس اللراحتَ فَارغبنه وفی طلاب الخير فاجهدنه
پس قتال کرد تا بدرجهء شهادت رسید اعلی الله مقامه.
پس عمر ا بن عبدالله مذحجی عازم معرکه قتال شد و میگفت:
قد علمت سعدً وَحَیَّ مذحج اِنّی لَدَی الهيجاءليثَ مخرجی
اِعلو بسيفی هامه المذحج واترک القون لَدی التعرج
فرّ يه الضُبعُ الاذل الاعرج
وجهاد کرد تا به تیغ مسلّم ا لضبائی و عبدا لله بجلی بدرجات جنان از اینجهان رخت کشید
اعلی الله مقامه
بسم الله الرحمن الرحیم
عشق جون بر عقل کارآگه شبیخون آورد کوهکن را بیدل از مجلس بهامون آورد
در هوای روی گل بر شاخهء سرو چمن بلبلی را پر فشان از بیضه بیرون آورد
ساربان گرم حُدی و ز راه و منزل بیخبر ناقهء لیلا بسرعت رو بمجنون میرود
گرد فانوس از طرب رقصان کند پروانه را بیخود ا ندر آتشش چون مست ا فیون آورد
عاشقان کامجو زینفرقه قومی دیگرند درهوای سود ا ز ین سودا ش مغبون آورد
عشق اگر خواهی بخاک نینوا شبگیر کن قصّهء عشق حسین ا سرار مخزون آورد
عشق را با زمرهء عشاق کار دیگر ا ست دا ستان تازه و رسم دگرگون آورد
عشق بی پروا ندارد ا لفتی با جسم وجان غرقه درخونت چه کرد از آب بیرون آورد
تا روان سازد ز جان عاشقان صد دجله خون زیر شمشیرش بصد نیرنگ و ا فسون آورد
کاروان کربلا را ا ز ره ملک حجاز در عراق ا ندازد و با نعل وارون آورد
گر حواریون عیسی هفت کس بودند و بس گرد ا ین عیسی منش هفتاد شمعون آورد
بر کنار دجله هر یک را ز آب تیغ و تیر تشنه کام ا ندر کنار رود جیحون آورد
همرکابی با حسین کردن نه کار سرسریست عشق میباید که دراین پرده قا نون آورد
عترت و فرزند و ما لش را به یغما میدهد باز در این حا لتش خورسند و ممنون آورد
کشتگا نرا بیکفن از خار میدان قتال صدهزارا ن دشنه بر یکقطرهء خون آورد
فرقهء بر گرد ماه عارضش از دود آه ا شک ریز ا ندر رکابش درّ مکنون آورد
فرقهء از بهر رخصت خویشتن را داده زیب تحفهء سر باختن را قدّ موزون آورد
آری آری عشق میجوید حسینی را چو نوح در کنار جودیش با فُلک مشحون آورد
این چه شور است ایخدا با قهری از یاد حسین بر زبان نا رفته نا مش اشک گلگون آورد
خوشتر حدیثی که خلوتیان محافل قدس را در ترنم آ ورد و بهتر نوا ئی که مجلسیان خطّهء خاک را بشوق ا ندازد ، حمد خدا وندیست که سا لکان مسلک رضایش قدم از سر ساخته ا ند و مقیدان ربقهء
ا طاعتش سورخانه عیش را از مجلس ما تم نشناخته حنظل مرگ در مذا ق محبّا نش خوشتر از شهد مصفّی است وتگرگ تیر بر دوستانش طرب ا فزا تر از نسیم صبا ، طا لبان قربش غنچهء پیکان را سر
ا نگشت خور شنا سند ومشتا قان لقایش پرچم سنان چین را طرهء غلمان شمارند، تشنگا ن زلال
وصا لش بر کنار آب دجله از خون تیمم کنند ومقیما ن بارگا هش ا ورا نیافته خویش را گم کنند:
مشت خاکی را چه سودا برسر ا ست دود این آتش ز جائی دیگر ا ست
ایعجب هر زخم را مرهم کنند مرهم این زخم تیغ وخنجر ا ست
چگونه چنین نباشد که مجا هدین صف کربلا چنان از می شوق بوجد آمده که با وجود دیدن علامات ظاهرهء مرگ ایشان را سر و برگ زندگی نبود و میدان مبارزه را تصوّر گل گشت بهاری میکردند، لهذ ا چون بعضی از پیرا ن سا لخورد وجوا نا ن خردسال عرصهء تیغ تلف شده ساغر لبریز اجل نوشیدند، مسلم ا بن عوسجه که از اکابر اصحاب آنجناب بود در بدو حال که هنوز شاهد شهیدان در ملک عراق بدام تزویر اهل نفاق نیفتاده بود در کوفه بیاری مسلم ا بن عقیل علم نصرت افراشت، چون بیوفا ئی ا هل ملک را دید با ا هل وعیال خود وحبیب ا بن مظاهر ا سدی و ا بو تمامه صایدی و بعضی دیگر ا ز شهدا بیاری فرزند خیر ا لانبیا وارد کربلا شدند، چون برخی از یار و ا نصار آل عمران بدرجهء شهادت رسیدند نوبت بآن بزرگوار رسید:
گفت ای بخت چه در کوفه نکردی کاری چشم در راه حسین داشتهء حق داری
آنکه منظور تو بود آمده اینک بجدا ل دیگرت عذر نمانده است اگر بیداری
اینحسین این سپه کوفه و این لشگر شام ذیل مردی بمیان بند اگر ز ا نصاری
فکر یکساعت دیگر مکن ای بخت زبون که نمانده ا ست از این شاه و سپه دیاری
پس بعزم جهاد کمر جهد بر میان بسته بخدمت فرزند پیشرو مجاهدین آمد وعرض کرد:
که ایجناب بآخر رسیده زیستنم پی فدای تو عمری مقیم این وطنم
نشد نصیب که در کوفه از برای جهاد بخدمت تو زنم تیغ با درونی شاد
تو را بکوفه نشا نم بمسند پدرت تو شاه باشی و من کمترین غلام درت
کنون بکرب و بلا کار بر مصاف ا فتاد ارادهء من و تقدیر بر خلاف ا فتاد
بغیر مرگ علاجی دگر نمی بینم که در سپاه تو رنگ ظفر نمی بینم
مرا مرخص میدان کن ای ا مام زمن مگر شوم ز سر شوق پیش مرگ تو من
آنحضرت چون سخنان آن بزرگوار شنید وجان نثاری ا ورا نسبت بپدر بزرگوار میدا نست، قطرات ا شک از چشم نورا نیش جاری شد و گویا زبا حا لش باینمقال مترنم بود:
ایا ستوده لقا مسلم نکو کردار تو یار و ناصر دین بودهء در اول کار
بهر نظر که تو را بنگرم بگاه جدل بخاطر آیدم از جنگ نهروان و جمل
توئی که در صف صفین برغم مردم شام زدی بلارک خونریز در رکاب ا مام
به نهروان و جمل با ظفر شدی همدست ولی بکرببلا آمده است بر تو شکست
بظاهر از تو جدا گر شویم یک دو نفس ورود ما و تو چون کاروان و با نگ جرس
در این بلّیه توئی مهربان برادر من تو میروی بجهاد وشکست لشگر من
مسلم عرضکرد ای آقا نرفتن من وقتی بکار آید که این گروه از قتل تو بگذرند و تورا بخود گذارند، چون حال چنین است بهتر آنکه جان خود را نثار روی تو سازم، که گواهی تو در حواشی محضر خونم ثبت شود پس آنجناب ا و را رخصت داده مسلم روانهء میدان شد اول در مقام نصیحت آنقوم تیره نهاد برآمده گفت:
الا ایقوم لامذهب شما آخر مسلما نید حسین را یکنفر از فرقهء ا سلامیان دا نید
مگر فتوا بقتل این جماعت داده پیغمبر سؤا لی دارم ا مّا در جواب خویش حیرا نید
پشیمان میشوید از قتل این عا لیجناب آخر بکار خویشتن در این عمل ترسم فروما نید
ایجماعت چرا مهر سکوت بر لب زده اید هیچ کافر مسلما نی را بدیار خود میخوا ند که در دل ارادهء قتل ا و داشته باشد سابقهء عدا وتی در میان شما و این بزرگوار نبوده بجز اینکه فرزند پیغمبر شماست و ا طاعت او بر شما واجب چون جوا بی نشنید:
کشید تیغ و تکاور بجست وخیز آورد عیان بخیل عدو شور رستخیز آورد
گهی بسمت یسار وگهی بسمت یمین فکند زلزله ا ندر میان لشگر کین
بکوفیان جفا پیشه تنگ شد میدان ز برق تیغ و سر رمح و بارش پیکان
بسعی وکوشش مردا نه آنشریف نسب ز یاد برد حدیث مبارزان عرب
آن بزرگوار چنان کوششی کرد که لشگر مخالف متحیرا نه خود را بکرا نه کشیدند و سر ا نگشت حیرت بدندان گزیدند، عا قبت بیکبار بر آن دلیر مرد ا فکن از چهار جانب هجوم آوردند بعضی بانگشت نما ئی تیر و برخی بدستیاری شمشیر جراحات بسیار بر آن بزرگوار زدند:
ز بس کز چار جانب تیر کین بارید بر جا نش سمند برق رفتارش ز تک واما ند جولانش
سپهر از کینه جوئی بست گوئی دست و شمشیرش قضا ا فکند از زین سر نگون درخاک میدا نش
صدای ا لغیا ث و نا لهء ایشاه ادرکنی برآمد ا ز زبان خشک و لعل گوهر ا فشا نش
بخاک تیره گویا ا نتظار سبط حیدر داشت مگر در وقت جان دادن زند دستی بداما نش
بروز مرگ در فکر حسین و همرها نش بود به تشویش جوا نان بود و در فکر اسیرا نش
چون صدای مسلم گوشزد پیشرو مسلمانان شد، با حبیب ا بن مظاهر صف لشگر را شکافته خود را ببا لین آنشهید تیغ جفا رسانیدند، آنجناب از مرکب پیاده و سرآن بزرگوار را از خاک میدا ن برداشته بدا من نهاد وبدست مبارک خون از چهرهء منیرش پاک مینمود وفرمود رحمک الله ایمسلم خدا تورا رحمت کند که در یاری من کوتاهی نکردی خدا جمع کند میان ما و تو در بهشت:
ایخوش آن کشته که سر در ره یاری فکند سر سودا زده در پای سواری فکند
یاد آن لحظه که جا نان بسر آرد گذری دل بجان آید و خود را بکناری فکند
اگرت هست بدل شوق سبکباری تن سر بیندا ز چو آن خسته که باری فکند
چون مسلم چشم باز کرد و آنجناب را بر سر با لین خود دید زبان حالش مترنم اینمقال شد:
خوش آمدی بسرم ا یشه غریب نوا ز بخاکپای تو زربفت چرخ پا ا ندا ز
خجا لتم مده ا ی من فدائی سر تو تو در حضوری و من خفته در برا بر تو
مرا ا گر بجهان زندگی میسر بود بجنگ آمدن و رفتنم مکرر بود
باین جهاد دلم نیست خرم ایسرور مرا حیات دگر باید و چهاد دگر
ولی چه چاره نفس در کشاکش ا فتاده ا جل رسیده و ا سباب مرگ آماده
پس حبیب گفت ای مسلم بر من دشوار ا ست که تو را باینحال به بینم بشارت باد تورا به بهشت مسلم با صدا ئی ضعیف گفت خدا تو را بشارت به نیکوئی دهد حبیب گفت ای یار موافق اگر نه این بود که من نیز بر ا ثر تو روا نم و بتو ملحق میشوم دوست میدا شتم که وصّیت کنی مرا بهر چه میخواهی تا بعمل آورم مسلم:
آهی کشید و دیدهء خونین پر آب کرد با نا لهء ضعیف بسویش خطاب کرد
گفت ای حبیب از سخنت پاره شد دلم دارم یکی وصیّت و ا ینم کباب کرد
خود داری از جهاد مکن در رکاب این یعنی بدست ا شاره سوی آنجناب کرد
گفت اینحدیث و رفت ز هوش آن بزرگوار ا ز سوز این کلام دل سنگ آب کرد
آمد بهوش و باز نظر داشت بر حسین سر داد سیل اشک و جهانی خرا ب کرد
ای نا له زینسخن نتوان گفت و دم نزد ای گریه اینجفا نتوا ن دید و تاب کرد
حبیب گفت ای برادر قسم بذات خدا که مرا نیز جز این مقصودی نیست و چنان خواهم کرد که تواَم فرمودی پس مسلم دیده از هم گشود و تبسمی کرد و جان بجان آفرین تسلیم کرد مسلم را کنیزی بود بر این حال وقوف یافت:
چونشد خبر کنیزک مسلم بخیمه گاه از جان کشید نالهء وا ا بن عوسجا ه
کرد از خراش رنجه رخ و سینه چاک چاک زد لطمه بر جبین و همیگفت سیدا ه
شادند کوفیان که تو را کشته دیده ا ند بر ا متان خود نظری وا محمدا ه
چون لشگر مخا لف صدای شیون کنیز مسلم را شنیدند بانگ شادی بر آوردند که مسلم ا بن عوسجه را کشتیم ، شیث ا بن ربعی گفت ای احمق مردمان مادران بعزای شما نشیند، بزرگان خود را بدست خود میکشید وعزیز خود را ذلیل میکنید، با وجود این شادمانی میکنید، همین بزرگوار که بقتل ا و مسرورید بسی مردانگیها در جهاد کافران کرده وحقهای عظیم بر مسلمانان دارد، قسم بخداوندیکه با و گرویده ایم دیدم اورا در غزا ی آذربایجان که هنوز هر دو لشگر طرح جنگ نریخته، که او شش نفر را بضرب تیغ بخاک ا ندا خت، بعد از شهادت مسلم نا فع ابن ا لهلال ا لبجلی بعزم جهاد به نزد فرزند خیر الانبیا آمد وعرض کرد:
از سر کویت بحسرت عزم رفتن کرده ام این دل پژمرده را را ضی بمردن کرده ا م
در میان جسم و جان و رأس و تن دارم نزاع مصلحت را صلح با شمشیر د شمن کرده ا م
خواهمش آتش فکند از برق شمشیر و سنان حاصل عمری که چندین سا ل خرمن کرده ا م
یاورا نت جملگی رفتند در عین شتاب تا بحال این صبر نا مرغوب را من کرده ا م
ای آقا مرخصم کن که طاقتم طاق وخودداری بر من شاق است، آنحضرت فرمود برو که مانیز بزودی بتو ملحق خواهیم شد پس آن بزرگوار با تیغ برهنه عازم میدان شد ورجز میگفت:
اَنا اِبن الهلال ا لبجلی
اَنا علی دين علی ودينه دين النبی
پس شخصس از بنی قطیعه که اورا مزاحم ا بن حریث میگفتند بمبارزت ا و بیرون آمد و گفت ا نا علی دین عثمان، نافع گفت ا نت علی دین ا لشیطان و بر ا و حمله کرد و تیغی بر ا و انداخت که سر تیغ بر کتفش خورد و از زیر بغلش بیرون آمده از مرکب در غلطید وجان بما لکان دوزخ سپرد، در اینحا ل عمروابن حجاج ملعون بانگ بر سپاه زد که ای احمق مردمان هیچ میدانید با چه جماعتی جنگ دارید، مقاتله با اهل بصیرت وفارسان صاحب غیرت ا ست، که ایشان را بجز مرگ تمنّا ئی نیست بیرون نمیرود از شما یکتن بمبارزت مگر ا ورا طعمهء شمشیر آبدار میکنند، اینگونه محاربه مصلحت نیست اگر بر ایشان از چهار جانب سنگ بریزید احدی از ایشان باقی نخوا هد ما ند مگر آنکه در زیر سنگ کشته شوند، عمر ابن سعد گفت رأای رأی توا ست مردم را بگوی کسی بمبارزت بیرون نیاید، مگر به هیئت اجماع پس عمروابن حجّاج پیش آمد وبا نگ بر اصحاب آنجناب زد که ای اهل کوفه لازم شمارید ا طاعت ا میر خود را و متفرق مکنید جماعت را وشک میاورید در قتل کسیکه از دین بدر رفته ومستحق عذاب ا لیم است که شمر ولدا لزنا از میسره لشگر آنجناب با اصحاب خود بر ا یشان حمله کردند آتش قتال شعله ور شد وجنگ درگرفت:
ز هر سو سپه ا ندر آمد بموج سپه کند یکسر ز جا فوج فوج
دو رویه صف کفر و ایمان بهم فتادند در هم چو نور و ظلم
بلند از دو سودست وشمشیر بود هوا همچو ترکش پر از تیر بود
ز آهنگ کوپال و ز ضرب دست سپرها چو جام بلوری شکست
ز بیم سنان چشم خور خیره شد ز گرد سوار آسمان تیره شد
جهان تا جهان برق شمشیر بود سما تا سمک بارش تیر بود
ز کوب سم ا سب و بانگ سوار تو گوئی زمین گشت تب لرزه دا ر
از آنسو سر شیرمردان حسین شرف بخش دین زبدهء عا لمین
چه دیدآنکه جنگ ازدوسودرگرفت قضا پرده از روی محشر گرفت
چه قهر خدا لب بدندا ن فشرد بمیدا ن در آمد پی دستبرد
شده ا ز غضب راست مو برتنش همی سر برآورد از جوشنش
بهر فرقه در جنگ چون میرسید سر و پا و دست ا ز بدن میبرید
بهر کس که میخورد شمشیر ا و بخاک ره افتادی از هر دو سو
فلک محو و آشفتهء روی ا و ملک آفرین خوان ببازوی ا و
چه پیکان رها گشتی از شست ا و قدر بوسه میداد بر دست ا و
چه کردی علم قدّ خود بررکاب عیان گشتی از پشت شیر آفتاب
سر نیزه با هر که کردی قرین ا مانش ندادی و کندی ز زین
چنان کوشش آورد روز نبرد که آشوب بدر و احد محو کرد
حیاتی که مرگست ا نجام وی چنین فتح کامد شکستش ز پی
در آنوقت اصحاب آنجناب سی ودو سوار بودند و باوجود این حال بهر سمت لشگر مخا لف حمله میکردند ایشان را پراکنده میساختند، عمر ا بن سعد ملعون حصین ا بن نمیر را با پانصد تیر ا نداز به ا مداد شمر فرستاد، تا اینکه نزدیک خیمه های حرم رسیدند ا صحاب وفادار ازمیان خیمه ها بیرون آمدند وایشا نرا بضرب تیر و نیزه و شمشیر بعقب دوا نیدند و بسیاری ا ز مرکب سواری ایشانرا پی کردند، کارزار از هردو سو در گرفت تانزدیک زوال، هر چند از سپاه کوفه وشام بیست نفر و سی نفر کشته میشدند بهر حمله بسبب کثرت لشگر بر ایشان نمینمود ا مّا هر گاه یکنفر یا دو نفر از لشگر شاه شهید کشته میشد بسبب قلّت و کمی بر ایشان مینمود و چون طناب خیمه ها بهم متصل بود و از یکسمت جدال بیشتر ممکن نبود، ا بن سعد ا مر نمود که خیمه ها را از پا در آورند و آتش در خیمه ها ا فکنند امام فرمود مگذارید ایشانرا که این یکرا ه نیزمسدود میشود و چنان شد که حضرت فرموده بود وامصیبتا چون آتش در خیمه ها ا فکندند زنان و ا طفال بیکمرتبه فریاد بر آوردند و بیرون دویدند واخجلتا
ز سخت جانی خود در زمانه دلگیرم چرا ز خجلت این دا ستان نمیمیرم
همین بس است ز ا طوار قوم لامذهب حسین برا بر و آتش بخیمهء زینب
عطش کشیده گروهی بخیمه بیخور وخواب ز آفتاب در آزار و چشم در ره آب
ز سوز تشنگی از آفتاب در پرهیز بجای آب بر ایشان زنند آتش تیز
زنان ز خیمه دوان رو بدشت بنهادند نخورده قطرهء آبی در آتش افتادند
بخیمه سیّد سجاد خفته در بستر میان آتش تب ریخت بر سرش اخگر
علاج تشنگی از آب باشد ای یاران بطفل تشنه که داده ا ست آتش سوزان
سکینه با لب خشکیده در فغان وعطش که ریخت برسرش از سقف خیمه ها آتش
ابو محنف میگوید در آنوقت بمرتبهء کار بر اهل بیت رسا لت تنگ شد که سرور مظلومان با نگ بر ایشان زد که ای ستمزدگان از خیمه ها بیرون شتابید، پس زنان بیکس و دختران نورس از میان آتش خیمه ها بیرون دویدند، در حا لتیکه میگریستند و از وحشت بر یمین و یسار می نگریستند و میگفتند ایمعشر مسلمین و ای اهل قبله بترسید از خدا وحمایت کنید ذرّیه پیغمبر خود را:
آخر ایمسلما نان گر شما مسلما نید خیمهء رسولست این یکدمش مسوزا نید
سبط مصطغی بیکس ا یستاده در میدان خا طر حسینم را بیش از ا ین میازارید
آتش درون ما شعله میزند هر دم تشنگی بما کا فیست گر شما نمیدا نید
طفلها ز بی شیری سرنگون ز گهواره این چه ظلم و بیداد ا ست گرد ما شتابا نید
جنگ و داوری از زن درجهان نمیآید بر سر زنان از چیست تیغ کینه میبارید
خون ناحق ای یاران در جهان نمی پوشد قتل اینجوانا نرا از چه سهل ا نگارید
شیث ابن ربعی چون حال بدینگونه دید بنزد عمر ا بن سعد ملعون آمد وگفت یابن سعد ویحک ای پسر سعد وای بر تو مگر مارا بجنگ زنان آوردهء ، آن ملعون حیا کرده لشگر را ا مر کرد که بر گردند:
گر عمر آتش کین از سر بیداد ا فروخت اولین بار در خانهء احمد را سوخت
در صف کرب و بلا این عمر از غایت ظلم خیمه بر کندن و آتش زدن از وی آموخت
گر نها نی عمر این مظلمه دین و داد و خرید آشکار ا ین عمر آورد ببازار و فروخت
باز بنای مبارزت نهادند که سواری بسواری پردازد و تنی به تنی ستیزد چون بعضی از یاران سید ا لشهدا بدرجهء شهادت رسیدند، ناگاه دو لشگر دیدند از سمت بیابان گردی پیچان برخاست ویکه سواری از میان غبار نمایان شد:
برون شد از غبار تیره بی دیهیم سلطا نی روان بر بارهء گلگون چو بر صرصر سلیما نی
بزیر را نش از تندی سمند برق رفتاری همایون مرکبی هامون نوردی کاکل ا فشا نی
زره بر قامتش چون گرد شمع مهر فانوسی کمر با ترکشش چون خفته شیری در نیستا نی
سپر در مهرهء پشتش چو بر افلاک خورشیدی سنان ا ندر بنا نش فی ا لمثل موسی و ثعبا نی
جبینش بهر سر مشق شهادت لوح سیمینی دو زلف مشک فام از هر طرف برگشته چوگا نی
بزیر هر نگاهش از غضب مرِیخ خونریزی کمان در کتف ا و چون عقرب ریزنده پیکا نی
کمند بازویش پر پیچ و خم چون طرّه حوری حمایل در قدش بر شکل تیغ ا بروی غلما نی
زره بر درگه اهل کرم بنشست محتاجی صلای عا م دشت کربلا را تازه مهما نی
آنسوار چون بمیان دو لشگر رسید عنان کشید و فریاد برآورد که هر که مرا شنا سد شنا سد و هرکه ندا ند منم هاشم ا بن عتبه ا بن ا بی وقاص پسر عم ا بن سعد، پس رو بلشگر سرور شهیدان کرد وگفت ا لسّلام عليک يابن رسول الله:
عجبی نیست اگر ا بن عمم دشمن تست بخدا در دو جهان دست من و دا من تست
او بسر شوق و هوای ری و جرجان دارد دل من در هوس خوشهء از خرمن تست
دست ا مید وی دا من اولاد زنا ست سر شوریده من خاک ره توسن تست
آنچه ا و کرد منش بهر تلافی کوشم من هوادارم اگر ا و ز پی کشتن تست
نسبتی نیست میان من و ایندشمن دین علّت آنست که من تابع و ا و رهزن تست
ای شهریار اگر ا بن عمم بتحریک منافقین عراق پیشرو لشگر مخا لف شده و با حجازیان نوای مخا لفت از نای گلو برآورده و شور در حصار طاقت ا فکنده، قتل حسین را نوروز عرب وعجم میدا ند من نیز بزرگ وکوچک اینقوم را با رزمی خسروا نی از چپ و راست عرصهء تیغ تلف سازم و با او سخن از پردهء سر گرفته بمیدا نش میطلبم اگر اجابت کرد خاک میدان را از خون ناپاکش ملوّث میسازم و کشت ا مّید خود را از خونش سیراب میکنم و این عطیه را ذخیره یوم ا لحساب، میدا نم تأخیر شده تأخیر در قتلش نمیکنم و متاع عمرش را ناچیز گردانم تا بازار شهادت را رونقی است رتق و فتق این مهم را بمن واگذار و مرا مرخص میدان کن شاه کارآگاه چون ارادهء ا و را فهمید رخصتش داد و حاجتش روا کرد هاشم که حشمت آنقوم در نظرش چون برگ کاهی مینمود ترک سر وجان کرده رجز خوانان بعرصهء قتال در آمد:
در آمد بمیدان یل شیر گیر برآورد از حجرهء دل نفیر
بزد بانگ کای ا بن سعد لعین سیه باد روی تو ای خصم دین
تو ایکور دل خود پرستی مکن ز یک جرعه ناخورده مستی مکن
بجنگ حسین لشگر آوردهء میان یلان سر بر آوردهء
تو آنی که در روز شورا پدر خلافت بعثمان سپرد از بتر
شمارا بجز نقص دین کار نیست پدر پیشهء بر شما عار نیست
ز بغض علی سعد برگشته بخت به بزم معاویه افکند رخت
نه این کار بهر دین کرده اید شما روز اول همین کرده اید
گهی بهر عثمان و گاهی یزید عدوی علی یا حسین میشوید
بنی عزره بهتر شناسد ترا که سعد لعین بود تخم زنا
کنون از توام هست یک آرزو یکی لحظه با من شوی روبرو
که در خاک میدان نهم پیکرت نشا نم بروز سیه مادرت
بیا تا چه داری ز مردی نشان نخواهم کسی جز تو از کوفیان
تو را کشتن ایکافر تیره بخت بسی بهتر از تاج و دیهیم و تخت
مرا قتلت ای ننگ دنیا ودین بود خوشتر از ملک روی زمین
بسی عار دارم که در نشاتین تو را خوا نم از دشمنان حسین
کجا روبه آهنگ شیران کند کجا زن نبرد دلیران کند
کجا ذرّه بر مهر رخشان زند کجا قطره بر موج عمّان زند
گرت هست اکنون سر نام وننگ قدم باز در نه بمیدان جنگ
مبارز در این دشت بیدادرس تو را خواهم از کوفیان مرد و بس
ابن سعد چون هاشم را در مقابل دید، مانند بید بر خود لرزید، زیرا که میدا نست چگونه دلاوریست، پس رو بسپاه کوفه وشام نمود که ایجماعت این شخص پسر عم من ا ست و مقاتلهء من با ا و بمصلحت نیست، صلاح در آنست که دیگران پنجه در خونش آلایند، کسی را میخوا هم که قرعهء دلاوری بنام نامی ا و برآید و خود را در نظر همگنان سربلند نماید، شمعان ا بن مقاتل که از امرای حلب بود و برای جلب نفع در آن نزذیکی با هزار سوار به ا مداد پسر سعد آمده بود، که بامداد صبح دولت را ضیائی بخشد و در شجاعت ضرب ا لمثل ا مثال وا قران بود، گفت مبارزت میدان هاشم کار منست، پس مرکب کوه پیکر را چون پیکر کوه از جای حرکت داده و در برابر هاشم آمد، اول از روی نرمی ومدارا گفت ای بزرگ عرب این عمل نه موا فق عقل و پیش بینی ا ست و نه مطابق حزم وعاقبت ا ندیشی ا ست، که بجهت خوشنودی پسر فاطمه چشم از احسان یزید پوشیده، معذلک خود را بکشتن میدهی هاشم بانگ بر ا وزد که ایمنافق شیطان پرست یزید فاسق در چه مرتبه ا ست که اورا بر سید جوانان بهشت ترجیح میدهی، شمعان خواست دگر باره سخن آغاز کند که آن یکّه تاز میدان دلاوری بر ا و حمله کرد شمعان نیزه حوا له هاشم کرد آن نامدار اورا بدامن سپر رد نموده:
برق شمشیر نمود از چپ و از را ست زدش آنچنان ضربت مردانه که دل خواست زدش
دم شمیر بفرق آمد و از زین بگذشت خون چو فواره ز هر نیمه روان بر رخ دشت
آنچنان ضربتی از قهر بر ا و زد گستاخ کز سر و سینه گذر کرد و برونشد ز دو شاخ
سرنگون گشت زهر جانب و در خون غلطید کز دو لشگر بفلک نغمهء تکبیر رسید
صدای احسن احسن از دو جا نب بلند شد، که نعمان برادر شمعان با هزار سوار بر آن شیر افکن دلیر حمله کردند، هاشم که شیری بود از کنام شجاعت کجا سواد لشگر خصم در نظرش رنگی داشت وکوه ثبات دشمن به میزان همتش وزن سنگی، از کثرت عدو ا ندیشه ننموده خود را بقلب آن هزار سوار زد وبهر طرف که رو میآورد مانند آفتاب خاوری از سمت دیگر نمایان میشد فرزنداسدالله الغالب چون تنهائی هاشم را ملاحظه نمود بزبانحال میگفت:
چه مهمان جا بمجلس کرد صاحبخا نه میباید چه دور ا فتاد مینای اجل پیما نه میباید
مرّوت نیست ای یاران یک تن تنها و این لشگر که در ا مداد هاشم کوشش مردا نه میباید
حریفان جمله رفتند ایحریفان وقت امداد ا ست زهم پاشید مجلس گریهء مستا نه میباید
روان گردید یاران چند کس در یاری هاشم بآهنگ مخالف ضربت خصما نه میباید
پس فضل برادر گرا می بلا فصل خود را با نه نفر دیگر از ملازمان روا نه نمود که فیصل ده امر ا و شده در جنگ حامی ا و شوند، چون عمر ا بن سعد ملعون از ا ین معنی مطلع شد هزار سوار دیگر فرستاد که مگذارید فضل ا بن علی خود را بهاشم رساند، آن هزار سوار سر راه بر آن ده نفر گرفته محاربه درپیوست وآتش جدال مشتعل شد فضل که شجاعت را از پدر میراث داشت بر ایشان تاخت وآتش در نهاد پیر وجوان ا نداخت:
ایشیعه چشم باز کن این ماجرا ببین آشوب دشت ماریه و نینوا به بین
یکسو ستاده لشگری افزون ز چون و چند ا نصاف خصم و غیرت ا هل وفا به بین
یکسو نوای هلهلهء کوفیان نگر یکسو صدای ا لعطش ا ز خیمه ها به بین
با ا شقیا مجاهدهء اهل دین نگر با ا هل دین مقاتله ا شقیا نگر
ا لقصه ا مام زادهء عا لی نسب بسیاری از آنجماعت بی ادب را بخاک هلاک ا نداخت، عاقبت مرکب اورا به تیر از پای درآوردند، فضل از گردهء مرکب بزمین ا فتاد برسرش هجوم آورده و از هر کناره بر ا و تیغ و تیر میزدند تا بدرجهء شهادت رسید رضوان الله عليه، وآن نه نفر دیگر را زهر اجل در کام ا مل ریخته بسایر شهداء ملحق ساختنداعلی الله مقامه، این هزار سوار نیز خود را به ا مدا د آن هزار سوار که با هاشم در نبرد بودند رسا نیدند، بیکبار دوهزار سوار گرداگرد آن دلاور را احاطه کردند آن شیر بیشه دلاوری گفت خدایا از تو یاری میطلبم، بر ایشان حمله کرد خود را به نعمان برادر شمعان رسانیده اورا بیک ضربت بدو پاره کرد ا بن سعد دید بر ا و دست نمیتوان یافت جمعی دیگر بآنها ا مداد کرد عاقبت ازبسیاری زخم و جراحت آن هنرمند بی قرین بر زمین افتاد:
آ نقدر تیر بر ا و ریخت که از جان ا فتاد همه اجزای تنش از دم پیکان ا فتا د
در گلستان وفا عاقبت از ارّه کین چون یکی نخل برومند بمیدان ا فتا د
غرقه خون کرد اجل عارض مهر آسایش سر بشمشیر قضا داد و زجولان ا فتا د
گفت از حا ل من خسته که گیرد خبری میزبان را برسا نید که مهمان ا فتا د
رفتم از کوی تو ایجان جهان با دل ریش وعدهء ما و تو در خلوت رضوان ا فتا د
اعلی الله مقامه
پس ا بوتمامه صایدی بخدمت آنجناب آمد وعرضکرد پدر ومادرم فدای تو باد این گروه بیحیا بتو نزدیک شده ا ند و بخدا قسم که تو کشته نخواهی شد تا من کشته نشوم ودوست میدارم خدا را ملاقات کنم و این نماز وداع را با تو بجماعت ادا کنم:
ای قطب آسمان هدایت ز راه مهر مارا بسوی کعبهء ایمان دلیل شو
درراه دوست مردن ما را تو شرط کن ضامن تو را دهیم و تو ما را کفیل شو
لکن نماز ظهر شد ای مقتدای ما اینک نماز را بجماعت وکیل شو
آنجناب سر بسوی آسمان کرد گفت بلی اول وقت نماز است، خدا تو را از نماز گذارندگان محسوب کند که نماز را بیاد ما آوردی، مهلتی از این جماعت بطلبید تا یک لحظه دست از قتال ما بدارند تا نماز کنیم، حصین ابن نمیر گفت نماز شما قبول نیست، حبیب ا بن مظاهر گفت ای غدّار پر مکر گمان داری که نماز فرزند رسول مقبول نیست و از تو قبول است حصین شمشیر حوا له حبیب کرد آن بزرگوار پیشدستی نمود تیغی حوا لهء او نمود بر مرکب ا و آمد و از ا سب در غلطید اصحاب او را احاطه کردند و ا و را از میان بدر بردند پس آنجناب زهیز ا بن قین و سعید ا بن عبدا لله را فرمود شما در پیش بایستید تا نماز کنیم
تیر باران عدو را نبود چاره گری آخر ای سینهء احباب بلا کش سپری
ای زهیر ا ز می پر شور شهادت جا می ایسعید از طرف کوی سعادت گذری
یکدم ای زمرهء ا صحاب بمیدان قدمی آخر ایفرقهء ا نصار در اینکار سری
فرصتی نیست که رو جا نب مقصود کنیم آه ما بر دل اینقوم ندارد اثری
مهلتی نیست که در کنج قفس ا ز سر درد بگشائیم لبی یا بفشانیم پری
آخر ا ی دست حمیت تو چرا در بغلی آخر ایدوحهء غیرت تو چرا بی ثمری
پس آن دو بزرگوار سپروار در پیش روی امام اخیار ایستادند حضرت با بقیه اصحاب بجماعت نماز کرد بعنوان نماز خوف:
نماز اهل طریقت چنین بود بجهاد ز فرط شوق دو ماموم در ا مام ا فتاد
هر آن خدنگ که آمد بسوی سرور دین یکی بسینه خریدی و دیگری بجبین
تگرگ سنگ که بر قطب دین حسین آمد نخست بر لب و دندان فرقدین آمد
برای تیر بهر جانبی نشان بودند گهی براست گهی سوی چپ دوان بودند
ایشیعیان از روی ا نصاف ملاحظه جان سپاری وحقگذاری مجاورین رکاب آنجناب بکنید و به بینید غایت مردا نگی تا چه مرتبه است:
بازم ا ین شیدا دل دیوا نه خو کف بلب آورده میگوید بگو
یادم آمد داستا نی بس عجیب در اُحُد ا ز جنگ ا بطال عرب
چون قریش آنفرقه برگشته بخت بهر جنگ مصطفی بستند رخت
لشگر آوردند در یثرب دیار از سوار و ا ز پیاده سه هزار
ا ز برای رزم و میدان سوار در اُحُد یکسمت کردند اختیار
پس رسول کردگار ا ز بهر جنگ شد برون ا ز شهر یثرب بیدرنگ
لیک بودندش بهمره بی خلاف یکهزارش لشگر ا ز بهر مصاف
همچو جبریلی بخدمت در برش چون علی صاحب لوا ئی برسرش
هم امید فتح و نصرت داشت ا و خصم را مغلوب خود پنداشت ا و
باز با اینحال لشگر از جهاد منهزم شد کار با حیدر فتا د
جملگی رفتند با حال ملول درصف اعدا علی ماند و رسول
سنگ بر دندان پیغمبر زدند تیغ کین بر تارک حیدر زدند
شد شهید ا ندر رکاب مصطفی در اُحُد هفتاد تن ز ا هل وفا
حا لیا بشنو ز ا نصار حسین جان نثاران وفادار حسین
جمله هفتاد ودو تن خرد و بزرگ در رکابش بود از اعراب و ترک
دشمن ا ندر قصد ایشان سی هزار نه علی نه جبرئیلی در کنار
نه ا مید فتح و نصرت داشتند نه ز دشمن چشم رحمت دا شتند
در چنین احوا ل و با این روز تنگ در کشاکش بود هریک بهر جنگ
گریکی تیری ز دشمن میرسید بهر ا ستقبال هر یک میدوید
آن یکی از سینه میکردی سپر آن یکی بر تیغ کین میدا د سر
تا مبادا ضرب دشمن زان میان بر حسین ا بن علی آرد زیان
بازگو با من سخن ز انصاف خود کشتگان کربلا به یا اُحُد
عقل میگوید که ا ینان ا فضلند هم خدا دا ند که ایشان ا فضلند
پس چگونه چنین نباشد تا آنجناب از نماز فارغ شد، سعید سعادتمند از بسیاری جراحت بر زمین ا فتاد و میگفت خداوندا لعنت کن ایشان را ما نند لعنت عاد وثمود، خداوندا سلام مرا به پیغمبر خود برسا ن و اورا اعلام نما، آنچه از ا لم تیر و شمشیر یافتم در نصرت فرزند دلبند ا و، خداوند ا من یاری فرزند پیغمبر تو کردم مرا برحمت خود ا میدوار گردان و چون شهید شد سیزده چوبهء تیر در بدن ا و یافتند، بغیر از جراحت نیزه و شمشیر اعلی الله مقامه
ما نی فکرم دگر نقشی در آب ا نداخته طبع شور افزا مرا در پیچ و تاب ا نداخته
چون مشّیت از دو حرف کن رقمزد بر عدم نقشها ا ندر عدم ا ز یک خطاب ا نداخته
صورتی را داده از شکل هیولا زیب و زین نیستی را بر رخ هستی نقاب ا نداخته
ایعجب کامد سه طفل از چار مادر در وجود باز بر یک طفل از آن طفلان حساب ا نداخته
باز این یک طفل را ا نسان و حیوان نام کرد ا فتراقی در میان از هر دو باب ا نداخته
بنگر ا ندر صنف یوان فرقها باشد شگرف بس جدا ئیها که در صنف دوا ب ا نداخته
امتیازی داده ایشانرا ز نوع ماسوی ا متحانش را بتکلیف عقاب ا نداخته
لیک ا نسانرا مراد از فرد کامل یافتم کشتی ایجاد ز ا ن لنگر در آب ا نداخته
تا حسینی را عیان سازد در ا طوار وجود صد هزاران شمر ا ز هر سو نقاب ا نداخته
فرقهء راه خطا پویند بی تشویش و غم فرقهء را عقل در راه صواب ا نداخته
عقل دا نی چیست آنکو نفس شد مغلوب ا و برخلاف نفس تن را در عذاب ا نداخته
زیندو برتر عشق بی پروا که از طوفان خون کشتی عشاق را در ا نقلاب ا نداخته
بهر هفتاد و دو تن بر ریگ گرم کربلا بستر از خاک سیه در آفتاب ا نداخته
کیست عاشق آنشفاعت پیشهء کز ماتمش صفحهء ایجاد را در ا ضطراب ا نداخته
تشنه کامان دیار کربلا را عشق شنک بر سر آب از مها بت در سراب ا نداخته
از محبّت شمهء در گوش هر یک خوا ند عشق آتشی ا ندر نهاد شیخ و شاب ا نداخته
قابل حبّ حسین شد قهری از فیض ازل کاین حوا لت بر من از امّ ا لکتاب ا نداخته
سپا س بی قیا س مشیّد ارکان این نیلگون ا سا س و مبدع این هفت خانهء آس را سزا ست، که رشحات سحاب نیسا نی را در بطن صدف عمّا نی گوهری گرا نبها نموده و زلیخای سفید موی ویرا ا ز دم یوسف باد بهاری سفیدآب برف از چهره زدوده وخلعت جوا نی بخشیده ، پنجه وار دست نسیم را شانه کش زلف سنبل کرده و خرقه پوشان عناد دلرا بر منا بر شا خسار ذکر یا قدّوس بر زبان نهاده، دست ارادتش گوی مهر را در کفّهء منجنیق سپهر چنان بچرخ ا نداخته، که مضطرب از مشرق بمغرب واز باختر بخاور گرا ید و زا هدان شب زنده دار کواکب را بنوعی بی آرام کرده ، که تا طلوع فجر دیده برهم نیاید صوفیان سبزپوش چمن را در سا لی بقبا ئی قناعت بخشد و طفلان دبستان گلستان آن را ا ز ورق نسترن لوح زبرجدی بر کنار نهد بی ا مر کن فکان او هیچ ذرّه ء راه بخورشید نجوید و بی حکم محکمش هیچ نبات از دریچهء نشو و نما سر بر نیاورد، یکپا ستادگان سرو و صنوبر را از جریان ماء معین چنان سلسله بر پا نهاده که قدرت بر حرکت ندارند و لب فروبستگان غنچه را ا ز گریهء ا بر بهاری چنان چاک در لب ا ندازد که در خنده بی اختیارند سبحان الله چه میگویم مجلس ما تم را ذکر خندهء بی هنگام نا مناسب ا ست ، زیرا که موسم عزای سیّد عرب ا ست، گلشن مصیبت را آب و رنگی دگر باید و نقل محفل ما تم از پاره های جگر آبیاری این زمین از چشمه سا ر دل است و دود آه ماتمیان شمع این محفل:
خامه از تقریر این مطلب تغا فل میکند کربلا دریای خون شد قصّه ا ز گل میکند
زلف مشکین جوانان را بخون آغشته ا ند چشم میپوشد از ا یشان شرح سنبل میکند
نالهء اهل حر م پیچیده در هفت آسمان با نگ شیون را قیاس ا ز صوت بلبل میکند
ساغری پر خون بدور ا فتاده اندر کربلا خامه از وحشت حدیثی از تسلسل میکند
تیر زهر آلوده بر چشمی که خودداری کند سنگدل جا نی که در اینغم تأ مل میکند
خامهء سحر آفرین هاروت سان ا ندر دوات سر نگون خود را همی در چاه با بل میکند
ا شک نگذارد حدیثی را بپایان آورم بسکه میشوید قلم از خط تکا هل میکند
تشنه کامان ذلال ِيُسقونَ مِن رَحيقٍ مَختوم و معارج طلبان مدارج وَما اَدريک ما عِلّيون کِتابٌ مرقوم باده نوشان بزم پرشور لا لغو فيها و لا تاثيماً وروشناسان کریمهء تَعرِفُ فی وجوههم نَضرَت النعيمنوازش یافتگان خطاب طبتم فَاَدخلواها خالدين ومسافرین مهمانخانهء اَدخلواهابسلامِ آمنين متکیان سریر يَطوفُ عَليهِم وِلدانٌ مُخلّدون و منزویان خلوت اولئک هم المقربون شرح شهادت بقیه ا لسیف ا نصار آل رسول و جان نثاران فرزند بتول را بدینگونه رقم زد خامهء مشکین ختا مه ساختند که چون اکثری از شیعیان یکرنگ در عرصهء جنگ عرضهء تیغ بیدرنگ شدند با قی نما ند مگر معدودی چند که از جمله حبیب ا بن مظاهر ا سدی بود :
مگو حبیب ز دیوان عشق شه فردی بشکل پیر و ز ا نصار دین جوا نمردی
قدش خمیده چو بر دا من ا فق مه نو ز لشگر شهدا مهر آسمان گردی
بچشم خیل عدو گرم رو تر از پیکان میان ا هل یقین از حیات دلسردی
بجویبار شهادت نهال پر ثمری ز خود گذشته و با ا هل بیت همدردی
بگاه معرکه با شیر چرخ پنجه زنی ز خویش بیخبری با اجل هم آوردی
بقای کشور امکان بخاطرش باری تعلقات دو عا لم بدا منش گردی
در بعضی از کتب معتبرهء علمای ا مامیّه مسطورا ست ، که روزی صدر نشین مسند ا صطفا و فرمانروای کشور ا هتدا مترجم صحیفهء لاريبی و دا نندهء رموز غیبی ، مؤدب بآدا ب اِنّک لَعلی خُلُقٍ عظيم و مشرّف بتشریف انّه لقول رسولٍ کريم، مهر آسمان جلا لت حضرت رسا لت از را هی میگذشت، ناگاه جمعی از ا طفال خردسال دید که با هم بازی میکردند ، آنجناب بغل باز کرد و یکی از آن ا طفال را در آغوش کشید و ا ز روی مهر میانهء دو ابروی ا و را بوسه داد، اصحاب عرضکردند یا رسول ا لله تلطّف ومهربا نی تو با اینطفل در میان سایر ا طفال بیجهت نیست ، حضرت فرمود که این طفل از یاوران فرزند مظلومم حسین ا ست و از شهیدان رکاب ا و خواهد بود ، روزی در میان را ه دیدم از عقب حسین روا ن است و در هر قدم خاک قدوم ا و را بر میداشت میبوسید و بر دیده میما لید چون اینطفل دوست حسین ا ست من نیز ا و را دوست میدارم آن طفل همین حبیب ا ست چون دید از یاران وهمرا هان قلیلی باقی نمانده باشتیاق شهادت بخدمت مهر سپهر ولایت آمد وعرضکرد:
سر سرباختن در را هت ای آرام جان دارم اگر چه پیرم امّا غیرت صد نوجوان دارم
متاعی کش خریدار آمدی از خیل همرا هان بغیر از جان ندیدم تحفهء منهم همان دارم
باین پیرا نه سر گر چرخ پیری میکند یاری بخاطر رنج و محنت کوه کوه از کوفیان دارم
دلی پر درد دارم ا ز جفای کوفیان ا مروز مرخّص کن که منهم کینه ها با آسمان دارم
ز عمرم یک نفس با قی و خوا هم در برت میرم که از تار نفس یک تیر کاری در کمان دارم
زمین کربلا شد نوبهار ا ز لاله و سنبل بهار من نمیآید مگر منهم خزان دارم
باین ا فتادگیها راه صد لشگر شکن بندم بمیدان دست و پا ئی میزنم آخر نه جان دارم
ایشهریار مرخص کن که ا ین موی سفید را از خون گلو رنگ نگارخانهء چین کنم و پروا نهء وجود خود را به آتش تیغ زنم، آنجناب گفت ای یار موا فق ا لفت و مؤا نست من با تو نه بطوریست که کشتهء تورا ملاحظه توان کرد، زیرا که تودریافت خدمت جدّم کردهء وسا لها ملازم رکاب پدرم بودهء با وجود ا ین ایّام شبابت بشیب مبدّل شده و طا قت حرب نداری:
تو را که صبح جوا نی بقرب شام رسیده ز موی بر ا فق عارضت سپیده دمیده
تن ضعیف تو را تاب زخم تیر و سنان نیست تو را بس ا ست که قدّت ز جور چرخ خمیده
دل از لقای جهان کندهء و عازم جنگی مگر ا مید تو ا ز عترت رسول بریده
حبیب عرضکرد یا بن رسول الله:
اگر چه پیرم و در چنگ غم گرفتارم ولی خوشم که بسر شاه نوجوان دارم
مرا باین قد خم گشته ا متحان باید که در مقاتله شمشیر کج بکار آید
درنگ می نکنند تیغ کهنه بر سندان بباغ نخل کهن میوه میدهد نه جوان
اگر چه تیر بمیدان کین سبکبال ا ست کمان اگر نبود چوب دست اطفال ا ست
اگر چه بدر بر ا فلاک میدهد پرتو ولی نظام مه و سال باشد ا ز مه نو
اگر چه چرخ جفا پیشه کرده چوگا نم بذوا لفقار کج شاه لافتی ما نم
بده اجازه و آنگاه جان نثاری بین ز دست و پنجهء من ضربهای کاری بین
پس بهزار عجز وا لحاح ا ذن جهاد از آن قائد اهل فلاح گرفته عازم میدان شد و این رجز میگفت:
اَنا حبيبٌ و اَ بی مَظاهر فارس هيجاءَ و حرب تسعر
وانتم عند ا لعديد اکثر و نحن اعلی حجّتً و اظهر
وا نتم عند الوفاءِ اَغدر ونحن ا وفی منکم واصبر
حقّا وا نّی منکم واقدر
ایجماعت بینام و نشان لعنت خدا بر شما و ارادهء شما باد که بد توشهء برای ذخیره روز معاد خود فرستاده اید:
ا یا کا فرا ن مسلمان نما ندارید خوف ا ز قیا مت چرا
اگر تابع دین پیغمبرید ز فرزند لب تشنه ا ش بگذرید
اگر زا نکه ا نصار رزم آورش فتا دند صد پاره ا ندر برش
ولیکن هنوزش د ر ا ین داوری نه قا سم شهید ا ست و نه اکبری
اگر آتش کینه ا فروختید سرا پرده ا ش را ز کین سوختید
ولی خواهرانش هنوز ا ز تعب نرفته ا سیری بشام و حلب
اگر تشنه کامند ا طفا ل ا و گرفتند داما نش از چار سو
ولیکن هنوز ا ز جفای زمان نگشتند سیلی خور دشمنان
بعا لم ز قتل من و غیر من توان توبه کرد و پشیمان شدن
ولیکن چسازید اگر ا ین سفر شود کشته فرزند خیر ا لبشر
بما نیداز این فعل با رنگ زرد ز قتل حسین کی توان توبه کرد
هنوزش جوا نان گل پیرهن نکردند از خاک میدان کفن
نه عبّاسی ا فتاده از زین نگون نه جعفر نه عثمان او غرق خون
بیا بگذرید ای گروه عرب ز خون جوانان عا لی نسب
شمارا اگر هست تشویش ا ین که شاهی کند اینجوان بر زمین
یکی چشم عبرت بر ا و ا فکنید بدرماندگیهای ا و بنگرید
نه ا و را سپا هیست آرا سته نه مال و زر وگنج و نی خواسته
بجز این جوا نان برگشته بخت ندارد علاما تی ا ز تاج و تخت
زنی چند دلخون به پیرا منش گرفته ز بیچارگی دامنش
یکی لرز لرزان ز خوف عدو یکی سینه کوبان یکی خسته رو
بیا بگذرید ا یستم پیشه ها ز خونریزی عترت مصطفی
بعد از نصایح وا فیه ومواعظ شافبه آنگروه طاغیه را زبان بلا و نعم نگشود رجز خوا نان بر ایشان حمله کرد ومیگفت
اُقسِمُ لَو کُنّا لَکُم اَعدادا او شطرکم وَلَيتم اَلاکتادا
يا شرّ قومٍ اَحسِبا وَ ادّا وَشرّهم قد علموا اَندادا
و با وجود ضعف پیری چنان کوششی کرد که چرخ پیر را سر ا نگشت حیرت از ماه نو بر دهان ما ند و گرم مقاتله بود تا شصت ودو نفر از آن فرقهء کفرا ن شعار رهسپر دارا لبوار نمود ، عا قبت نامردی ا ز قبیلهء بنی تمیم نیزه بر پهلوی آن بزرگوار زد که از مرکب در غلطید ، چون خوا ست حرکت کند حصین ابن نمیر تیغی بفرق ا و زد که بروی در ا فتا د ، سرور شهیدان مرکب تاخت و صف دشمن را شکافت تا ببالین حبیب رسید پیاده شد و سر آن پیر روشن ضمیر را بدا من گرفت وفرمود میدا نم جان خود وحامیان خود را نزد خدای خود بردی ، خدا رحمت کند تورا ای حبیب که در یاری آل پیغمبر خودداری نکردی و بدست مبارک خاک وخون از صورتش پاک مینمود حبیب چشم باز کرد و سرخود را بر دا من شا فع یوم ا لودود دید بزبانحال میگفت
سرم را بر مگیر از خاک ره ای من فدای تو از آن ترسم که گردد دا منت آلوده در خونم
در این مجلس بدور ا نداخت مینای اجل ساقی بیک پیما نه مستی کردم و بردند بیرونم
به پیکان عدو رازیکه در دل داشتم گفتم بشمشیر مخا لف سرگذشتی ما نده اکنونم
هزارم کاش بودی جان که در راهت فدا سازم اجل این نیمه جان ا ز من گرفت و کرد ممنونم
نیامد چاره ا ز دستم خجالت دارم از رویت نکردم کاری ا ز بهر تو در اینکار مغبونم
یابن رسول ا لله بخدمت جدّت میروم اگر پیغا می داری بفرما به ا و عرضه دهم، حضرت فرمود ای حبیب من بشارت باد تورا به بهشت، برو که ما نیز عنقریب بتو ملحق خوا هیم شد، حبیب از مژدهء بشارت متاع جان بغارت داد و بسوی روضهء رضوان قدم گشاد اعلی الله مقامهبعد از شهادت حبیب شکست در کار فرزند خیرا لبشر ا فتاد و خروش و ا فغان در اصحاب آنجناب ا فتاد و اهلبیت گریه و زاری در گرفتند بروایتی دیگر بدیل ا بن صریم قاتل حبیب بود، بعد از وا قعهء کربلا سر آن مقرب درگاه اِ له را بگردن ا سب خود آویخته بمکّه رفت پسر حبیب که کودکی بود در مکّه سر پدر را دید و شناخت سنگی بر فرق آن ملعون زد که بجهنم واصل شد وسر پدر را در آنموضع پاک بخاک سپرد و ا لآن بقعه ا یست مشهور برأ س ا لحبیب ا لقصّه آنجناب با بقیه اصحاب مشغول جدال بودند که عمروا بن قرطه ا نصاری قدم جلادت پیش نهاد وقتال کرد قتال مشتاقین فی ا لجزا و جمع کثیری از بیدینان بسوی نیران فرستاد و میگفت
قَد عَلِمتَ کَتيبته الانصار اَن سوفَ اَحَمی حورت الدمار
ضَرَبَ غُلامٍ غِير نکس شاری دون حسين مهجتی و داری
پس سپروا ر در پیش روی آن امام اخیار ا یستاد و بهر جا نب گه آن برگزیدهء ربّ ودود از یمین و یسار میل میکرد عمرو خود را پیش میا نداخت هیچ حربه بجا نب فرزند رسول خدا نمیآمد مگر اینکه همه را بسینه وگلو میخرید و نمیگذا شت آ سیبی بآنجناب برسد و زبان حا لش اینمضمون ادا میکرد:
ا یسینه تیر ظلم عدو را هدف شوی ا ی تن مکن مضایقه از جان تلف شوی
ا یدل درآ ز سینه و خود را نشا نه کن پیکر بیا و تیر عدو را نها نه کن
ا ی سر بپای خصم در ا فتی درنگ چیست بعد از عزیز ف اطمه جنگت برای چیست
یکدم نظر بکافر ا هل زما نه کن فکری پی مصا لحه در این میا نه کن
عاقبت از بسیاری جراحت جراحتهای کاری که بآن بزرگوار رسید، قا متش چون تیر پرداری چلّه نشین خاک میدان شد، با این احوال اینقدر بر روی زمین غلطید تا قبله نمای دل را بسمت کعبهء مقصود راست کرد و نظر بر چهرهء آفتاب مثال شاه بی خیل وحشم ا نداخت وگویا زبا نحالی هم داشت میگفت:
شهید خویش را درخاک بنگر چشم با لا کن بحسرت جان شیرین میدهم یکره تماشا کن
مرا بگذار تا سیرش به بینم وقت جان دادن شتابت چیست ا یدست اجل با من مدارا کن
فراموشم شود چندانکه زخم تیر و نی خوردم مسیحای من این زخم درونم را مدا وا کن
ز پا ا فتادهء جان میدهد ا ز بهر یک دیدن بدل دارم متاعی پر بها نا دیده سودا کن
برفتن مرغ جا نم میطپد دل بستگی دارم گرفتار تواَم این رشته از پای دلم واکن
عرضکرد یابن رسول الله آیا بعهد خود وفا کردم و تو از من را ضی هستی ، آنحضرت فرمود بلی و سلام مرا به خدمت جدّم برسان و ا ینک ما نیز بتو ملحق خواهیم شد، عمرو از بشارت اینکلام و مژدهء اینحدیث مرغ روحش بطپش درآمد و از روی ا نبساط وخرِمی زبان حا لش گویای این مقال بود:
چه خوش ا ست آنکه صیدی دو سه تیر خورده یاشد چه رسد ز پی نگارش دم وصل مرده باشد
من خسته شکوه دارم ز صبا بدشت کنعان که شمیم پیرهن را ز شتاب برده باشد
بر جدّت ا ینحکایت نبرم که مینماید که کسی سر حسین را بعلی سپرده باشد
اگرم رسول پرسد بسر حسین چه آمد بخدا که در جوابش دل و جان فسرده باشد
چه خوش است گر گدا ئی ز شهی برد پیا می که ز خیل جان نثاران بجزا شمرده باشد
پس نگاهی حسرت آمیز بسوی شاه شهیدان کرد و جان بجان آفرین تسلیم نمود اعلیالله درجاته
آنگاه عبدا لرحمن ا بن عبدا لله یزنی مبارز میدان قتال شد واین رجز میگفت:
اَنَااِبن عبدالله مِن آل يزن دينی علی دين حسين وحسن
اَضربکم ضَرَبَ فَتی من اليمين ارجوابذاک الفوزعندالمؤتمن
پس قتال کرد تا بدرجه ء شهادت فایز شد اعلی الله مقامه.
پس عزم میدان کارزار کرد هلال ابن ن افع ا لبجلی ومیگفت:
اَرمی بها معلمته افواقها والنفس لا ینفعهما الشّفاقها
مسمومه تجری بها اخفاقها ليملئن ارضها رشاقها
پس دست بسوی تر کش برده تیری در چلّهء کمان پیوست بسوی لشگر مخا لف ا نداخت همچنین متعاقب هم آنچه تیر دا شت بسوی ایشان ا نداخت و اکثری را عازم دیار عدم ساخت چون دید دیگرتیری در ترکش نیست با خود گفت:
تیر در ترکش نماند ا ی شیخ کمان تیر زن کاری از پیکان نیامد دست بر شمشیر زن
هر طرف بنگر هجوم روبهان بر روی دشت آخر ای شیر جوان خود را باین نخجیر زن
یک تن تنها بیک لشگر مقابل میروی احتیا طی کن ز هر سو تیغ با تدبیر زن
راه مرگست این و منزلهای سخت آید به پیش سوی مقصد چون روا نی بر اجل شبگیر زن
آن دلیر بیقرین چون شیر خمگین دست بقا ئمه شمشیر آبدار برده بر ایشان حمله کرد و این رجز میگفت:
اَنَا الغلام اليمنی البجلی دينی علی دين حسين وعلی
ان اقتل اليوم فهدا اَمَلی فَذاکَ رائی والا فی عملی
سیزده نفر دیگر از آنقوم پرشور و شر بسوی سقر فرستاد عاقبت از بسکه سنگ بر آن بزرگوار آمد هر دو بازوی نازنینش شکست:
آخر بجنگ بازوی زور آورش شکست از ضرب سنگ جور مخا لف پرش شکست
دستی که پیش جنگ حسین بود خورد شد هم پشت دین و هم دل پیغمبرش شکست
گفتی قضا که پردگیان رسول را بردند در ا سیری و زینب سرش شکست
از یاوران آل پیمبر کسی نما ند آخر که رفته رفته همه لشگرش شکست
پس آن بزرگوار را دستگیر نموده به نزد عمر ا بن سعد بردند حکم کرد گردن ا و را زدند اعلی الله مقامه.
چون زهیر ا بن قین که از بزرگان اصحاب آنجناب بود حال بدین منوا ل دید بمبارزت بیرون آمد و میگفت:
انا زهير واناابن القين اَزودکم بالسيف عن حسينی
ان حسينا اَحَد ا لسبطين من عترت البرالنقی الزين
ذاک رسول الله غير المينی اضربکم ولا اری من شينی
يا ليت نفس قسمت قسمين
که مقصود از معنی شعر اینست :
کاش چون جوزا در این میدا ن دو پیکر میشدم تا ز هر سو بر دم تیغ عدو سر میشدم
کاش میشد ممکن این جا نرا دو قسمت کردمی کز دو جان قربا نی آل پیمبر میشدم
کاش میبودم سنان نیزه بر چشم عد و یا که بر قلب خسان پیکان و خنجر میشدم
تا رسا نم زودتر خود را بمقصود دلم کاش در راه طلب سر تا بپا پر میشدم
پس آن بزرگوار جهاد کرد جهاد شیر غضبناک و قتال کرد قتال مرد ا فکنی بی باک ، تا یکصد وبیست نفر از آن بیدینان بسوی نیران فرستاد، عاقبت بضرب کثیر ا بن عبدالله شعبی و مهاجر ابن ا وس تمیمی بریاض رضوان خرا مید اعلی الله مقامه.
جناب خامس آل عبا فرمود ای زهیر خدا تورا رحمت کند و قاتلان تو را ببدترین عذا بها در دنیا و عقبی معذب سازد .
پس غمروا بن خا لد صیداوی بخدمت آنجناب آمد وعرضکرد یا ابا عبدالله عزم آن دارم که باصحاب خود ملحق شوم وکراهت دارم زنده بما نم و از جان نثاران تو نبا شم ، تا چند رفیقان خود را در خاک میدا ن ا فتاده بینم، حضرت فرمود برو که همین ساعت ما نیز بتو ملحق میشویم، پس عمرو بمبارزت بیرون شتافت و قتال کرد تا کام خود را از شهد شهادت شیرین ساخت اعلی الله مقامه.
پس حنظله ا بن ا سعد شامی خود را پیش روی آنجناب ا نداخت و بهر طرف که او میل میکرد ما نند سپر هر تیری که میآمد سینه و گلوی خود را پیش میداد و هر نیزه که حوا له آنجناب میکردند به پهلوی خود میخرید و هر شمشیری بر آنجناب میآمد سر و گردن خود را بدم تیغ میداد و بآواز بلند میگفت
يا قوم ا نّی اخاف عليکم مثل يوم الاحزاب مثل داءب قوم نوح و عاد و ثمود، والذين من بعدهم و مالله يريد ظلما للعباديا قوم انّی اَخافُ عَليکم يومَ ا لتناد يوم تولّون مدبرين مالکم من الله من عاصم ، يا قوم لا تقتلو حسينا فيسحتکم الله بعذاب وقد خاف من افتری.
که مقصود از معنی آیات شریفه بنا بر قول مفسرین اینست:
ایا گروه ا ز آن ترسم ا ندر این مأوا جزای عادت پیشینیان رسد بشما
ز قوم نوح نمانده ا ست در جهان ا ثری هزار کشته و بر سر ندا شت نوحه گری
ز فعلهای بد آنجماعت سرکش ز راه آب فتادند جمله در آتش
نخوا نده اید مگر عادیان ز شدّت باد چو نخل خاویه ا ندامشان ز پا ا فتاد
برای کشتن یک ناقه از گروه ثمود نما ند یکتن سر زنده در جهان موجود
خدا ارادهء ظلمی نمیکند بعباد ولیک ترسم از این فعلتان ز یوم تناد
بیا ز قتل حسین بگذرید و رحم کنید عزیز فا طمه است این بخون ا و مروید
که میرسد بشما عاقبت عذاب خدای ذلیل ا هل جهان میشوید در دو سرای
پس آن سیاه دلان زبان بشتم و ناروا گشودند ، سرور شهیدان فرمود ای حنظله خدا تو را رحمت کند بدرستیکه این گروه مستوجب عذاب شدند در حینی که نصیحت تو را نشنیدند و دشنام دادند تو را و ا صحاب تورا پس چگونه خواهد بود حال ایشان که کشتند برادران صا لح تو را ، حنظله عرضکرد صدقت یابن رسول الله آیا نمیرویم بسوی پروردگار خود و ملحق نمیشویم به برادرا ن گذشته، حضرت فرمود برو بسوی آنچه بهتر است برای تو از دنیا و مافیها، حنظله گفت ا لسلام عليک يا ابا عبدا لله وعلی اهل بيتک ، خدا جمع کند میان ما و تو در بهشت ، حضرت فرمود آمین آمین پس آن بزرگوار قدم جلادت پیش نهاد و دست بخونریزی آنفرقهء ناپاک گشاد و جمعی کثیر را بخاک میدان ا نداخت تا عا قبت شربت شهادت چشید وبیاران همطریق رسید اعلی الله مقامه.
پس ظهیر ا بن حسان ا سدی که در آن نزدیکی ترک زن و فرزند و سر و جان نموده وارد کربلا شده بیاری امام زمان آمده بود مردا نه قدم پیش نهاد و بخدمت فرزند اسدالله ا لغالب آمده اجازه میدان طلبید گویا زبانحا لی هم داشت میگفت:
اگر چه دیر بپابوست ای ا مام رسیدم برای صبح شهادت ولی بشام رسیدم
هنوز در قفس این طایران عرش نشیمن سری بزیر پر آورده من بدام رسیدم
هنوز ساقی مجلس بهوش و چشم حریفان در انتظار دو پیمانه من بجام رسیدم
هنوز روزهء اطفال تشنه لب نگشوده که من به نیّت ا مروزه در صیام رسیدم
هنوز رأس شهیدان جبین بخاک نسودند برای سجده و من در صف قیام رسیدم
هزار شکر که در بزم خاصت ایشه مردان میان خیل شهیدان بفیض عام رسیدم
حوا له ساز بگنجور لطف قسمت مارا که من برای ا میدی دراین مقام رسیدم
نظاره کن بچه سان پختگی بخصم زنم تیغ گمان برند در اینجا بفکر خام رسیدم
آنجناب اورا رخصت میدان داد با دلی پر کین رو بآنقوم بیدادگر نهاد و او شجاعی بود مشهور آفاق و در مردی معروف مصر وعراق ، چون بمیان میدا ن رسید بن نیزه بر زمین زد و مرد طلبید سام ازدی بامر عمر ا بن سعد بمبارزت ا و بیرون آمد، ظهیر گفت ایروسیاه از خدا شرم نداری که شمشیر بروی فرزند رسول خدا میکشی، سام خواست که سخن گوید ظهیر با تدبیر چنان نیزه بر دهنش زد که سنان نیزه از پشت گردنش چون رشته سر از سوزن بیرون کرد فی ا لحال از مرکب در غلطید و جان بما لکان دوزخ سپرد.
پس ظهیر مرکب بجولان درآورد و میگفت:
ایا فرقه بد فعال شریر منم شیعه شیر یزدان ظهیر
منم قوت پشت ا سلامیان منم قاتل زمرهء شا میان
یکی مرد خواهم در این ا نجمن که باشد بمیدا ن هم آورد من
میان دو لشگر نبرد آوریم ز میدان بر ا فلاک گرد آوریم
بگردیم با هم در ا ین دشت کین کرا تا زند آسمان بر زمین
ایا تیره رویان پر شور و شر چه خواهید ا ز سبط خیرا لبشر
کنم ثابت ای ننگ کفار روس شما بدترید از یهود و مجوس
یهودان چه بر دین موسی بدند ز غیرت بفرعون و ها مان زدند
بنوعی شدند آنجماعت ذلیل زنان در کنیزی و مردان قتیل
باینحال در دین خود پایدار بما ندند ثابت بسی روزگار
کسی یاد دارد در این سر زمین یهودی بموسی کشد تیغ کین
نصاری چنان از می شوق مست که از جهل گشتند عیسی پرست
ندارد کسی شک که پیغمبر ا ست عجب آنکه گویند ا و داور ا ست
شنیدید ا ی ناخلف ا متا ن هم آهنگ عیسی ز نصرا نیا ن
شنیدید ا ی ناکسان شریر که عیسی شهید ا ست و مریم ا سیر
نه آخر حسین سبط پیغمبر ا ست ز عیسی و موسی مگر کمتر ا ست
باینکس حمایت نکردن چرا حمایت نکردید کشتن چرا
نه گبر و نه ترسا و نه خیبری ز دین بر نگشتند در کافری
بسی با وفایا ن خورشید رای در ا یندشت ا فتاده در زیر پای
چه صا لح جوانان ا ز عیب دور بروی زمین فرش پای ستور
چه فرخنده پیران صا فی درون فتادند در خاک میدان نگون
چنان مینماید ز حبّ یزید قبولش به پیغمبری کرده اید
دو صد لعن بر رسم و آئین تان همه خلق بیزار ا ز دینتان
بلی سورمه بر چشم کوران خطا ست نصیحت بنارا ست گفتن جفا ست
کنونم هم آورد باید بدشت که باید در اینکا ر از جان گذشت
چون سپاه کوفه و شام را معلوم شد که ظهیر است، مهر سکوت بر لب زده هیچیک زبان به لا و نعم نگشودند ، زیرا که صیت جوا نمردی و شجاعت ا و را شنیده بودند، پس بتحریص عمر ا بن سعد جمعی از شجاعان مشهور مانند نصر ا بن کعب و پسر او کعب ا بن نصر بمیدان رفتند، صرفه از جنگ ندیده دست از حیات شستند ، دیگر کسی جراَ ت مبارزت ا و نکرد عمر ا بن سعد بحجر الاحجار گفت تو پناه لشگریان کوفه وشامی برو و سر اورا برای من بیاور ، حجرا لاحجار گفت هیهات هیهات مگر از من شجاعتری ندیدی، کیست که از جان خود گذشته قدم در میدان ا و نهد، ا و را با هزار سوار برابر میدا نند، مگر اینکه به تمهیدی بر ا و دست یابیم باینکه لشگری در کمینگاه پنهان شوند من بمیدان ا و میروم همینکه در مقابل ا و رسیدم و بمن حمله کرد بجا نب آن لشگر میگریزم شاید باجماع بر ا و دست یا بیم پس سیصد سوار مسلح در موضعی پنهان نموده و ظهیر از اینمعنی غافل که حجر الاحجار بمیدان درآمد ظهیر گفت یابن الاحجار نزدیک بیا ، حجر گفت من بمحاربهء تو نیامده ام بلکه به نصیحت آمده ام ، ظهیر در غضب شد بر وی حمله کرد حجر روی بهزیمت نهاد ، ظهیر در عقب ا و مرکب تاخت تا بکمین گاه رسید که بیکباره آن سیصد سوار بر ظهیر حمله کردند و ا و را در میان گرفتند آن پاکدین اصلاً ا ندیشه نکرده بر ایشان حمله کرد:
نخست دست جلادت برمح پیچان زد بسان شعله سوزنده بر نیستان زد
چه نیزه تاج شرافت ربوده ا ز برجیس چه نیزه تیر شهابی بلشگر ابلیس
ز بس بهر طرف ا ز نیزه عقدها بگشود خلال وار شد آن نیزه و ز دستش ریخت
پس آنگهی ز غضب دست زد به تیر و کمان همی ز ابر کمان ریخت بارش پیکان
ز بسکه شست بزه برد و تیر زد گستاخ نماند تیر به ترکش چونخل بی بر وشاخ
چه حاصلی نشد از برق رمح و بارش تیر پی مقاتله کارش فتاد با شمشیر
بغل گشود و بر آورد تیغ آتشبار بهر کناره همی تاخت بر یمین و یسار
خلاصه آنکه ز بد طینتان آل زیاد در این مقاتله پنجاه کس ز زین ا فتاد
ولیکن از بسیاری جراحت که بآن بزرگوار رسیده بود دیگر طا قت حرب نداشت ، بی ا ختیار از مرکب بروی خاک ا فتاد وفریاد برآورد یابن رسول الله ادرکنی، آنحضرت سعد غلام ا میر مؤمنانرا فرمود ظهیر را دریاب، سعد با ده نفر از ملازمان آنجناب صف لشگر را شکافته ظهیر را که هنوز رمقی داشت به نزد آن جناب آورد ، حضرت پیاده شد وسر ا و را بدا من نهاد ظهیر دیده از هم گشود فرزند رشید ابوتراب را بر سر با لین خود دید اینقدر سعی کرد که روی خود را بر قدم آنجناب ما لید و گویا زبان حا لش مترنم ا ینمقال بود:
بخود نبود گما نم که یار بر سرم آید دو باره جان ز تن رفته ام به پیکرم آید
ز بسکه دل بقضا میروم زگلشن کویت ز پا اگر دوسه گام از برت روم سرم آید
باختیار گر از دا من تو دست بدارم خدا کند که دم تیغ کین بحنجرم آید
ندا نم این جه بهار یست در ریاض شهادت رسیده فصل خزا نم بباغ و نوبرم آید
بقتل خویش چنان شادم از عدو که مپرسید بهل که ناوک پیکان بزخم خنجرم آید
بروز حشر شماری مرا ز خیل غلامان بلفظ خویش بفرما کنون که باورم آید
حضرت فرمود خوشا بحال تو ای ظهیر که در بهشت همسایه منی ، خدا تو را جزای نیکو عطا کند اگر سخنی داری با من بگو، ظهیر گفت یابن رسول الله بسیار تشنه ام قدحی آب برای من آورده ا ند صبر بفرمائید بنوشم، بعد از آن سخن گویم حضرت فرمود جای ظهیر را باو نمودند پس آن پاک مذهب لب بر هم نهاد مانند کسیکه چیزی بیاشامد و جان بجان آفرین تسلیم نمود
اعلی الله درجاته.
بسم الله الرحمن الرحیم
شبی از دل سؤا لی داشتم بی لفظ تقریری که ای دیوا نه خو تا چند در ما تم بزنجیری
ز تنها ئی بکنج محنتم پا بست غم کردی از ا ین خلوت نشینی چیست منظورازچه دلگیری
شب و روز ا ز فغان و نا له یکدم می نیا سا ئی درآی کاروا نی یا جوا نت مرده در پیری
جوابم دادکای بی صبروهوش ازمن چه میپرسی بدشت کربلا رفتم بپای وهم شبگیری
ز یکسو خا لی ا ز ا نصاف دیدم لشگری بیحد ز یکسو آفتا بی منخسف در خا نه شیری
حسین را دیدم ا ندر جنگ و میگشتم بدور ا و که از تیغ مخا لف بر من آمد زخم شمشیری
ز بس در تیر بارا ن عدو آشفته شد حا لم ز وحشت گرد میدان میدویدم خورده ام تیری
مرا زخم نها نی هست و بهبودش نمی بینم جراحت دیده ام من حا لتم را نیست تغییری
بسمت خیمه ها رفتم چه دیدم خفته در بستر ضعیفی ناتوا نی بیکسی از جان خود سیری
یکی گفتی نخوا هم برد جان ا ز تشنگی ا مروز یکی میگفت میمیرد علی اصغر ز بی شیری
یکی گفتی علی اکبر بمیدا ن رفت و دیر آمد یکی گفتی جوا نم کشته شد بیجرم و تقصیری
یکی گفتی ا سیری میرویم ایخواهران فکری یکی میگفت با بم کشته شد ا یعمّه تدبیری
یکی میگفت ای آه درون برکوفیان برقی یکی میگفت ای تیر دعا بر چرخ تأثیری
بلی زخمی که ناسور است قهری داغ میباید دل غمدیده ویرانست و ا و را نیست تعمیری
بهترین ترانهء که سیه مستان بادهء خوشگوار محبّت و آزاد کردگان قیودات جسما نیه را تحفهء بارگاه وحدانیت توا ند شد، حمد احدیست که لم يلد ولم يولد برازندهء صمدیت ا وست ، ولم يکن له شريک فی الملک منا سب فردا نیت ا و ، بنده و آزا د را بخطاب
ا ن اکرمکم عندالله اتقيکم ره نورد کوی ا طاعت ساخته و وضیع و شریف را بجذبهء جاهدوا فی سبيل الله نعل شوق در آتش ا نداخته، نه آزاد را ا ز بندهء مطیع در محراب عبادتش تفاوتی و نه شریف را از وضیع منقاد درمقام کرا مت مغایرتی، هر سری را با سودای مهرش شوریست، اگر همه بندهء زرخرید و هر تنی را ا ز صدمهء عشقش قصوریست اگر سیاه و اگر سفید، مناسب اینمقام شهادت جون جوان بخت ا ست که آزاد کردهء ابوذر غفاریست و ا و غلام سیاهی بود در نهایت تقوی و صلاح و خال مشکینی بر عذار اهل فلاح:
سیاهی کز سواد لیله الاسری نشا نی بود بهر مویش ز گردون از شکایت داستا نی بود
زبا نش تیز در قصد مخالف چون دم پیکان بآهنگ عدو از هر سر مویش سنا نی بود
قدش در ثبت فرمان شهادت خط طغرا ئی لبش در دفتر اخلاص کیشان ترجما نی بود
بصورت آب حیوانی نهان در پردهء ظلمت بمعنی راحت جان و دل و آرام جا نی بود
چو مهر منخسف از مشرق میدا ن برون آمد مگر او را بقتل خویشتن بردل گما نی بود
بدشت کربلا با قی نماند از بنده و آزاد بکارا نداخت هر کس را که تیری درکما نی بود
سواد خامه مشکین رقم را بنا بر مضامین اخبار صدق آثار اشاره بر آ نست که چون نوبت قتال بآنغلام با سعادت و اقبال ا عنی جون بیهمال رسید، چون جوهر سیه تاب هندی جواهر ا شک را به تلؤلؤ در آورده و بخدمت ما صدق يخرج منهما اللؤلؤ والمرجان ا مام تشنه لبان آمد وعرضکرد:
که ای باوج شرف شهریار عرش سریر تو سیّدی و منت بنده حاجتم بپذیر
اگر سیاهم و بر چشم مدعی خوارم ولی بخاک رهت فخر بر شهان دارم
بآستان تو اکرام دیگر ا ست مرا کلاه گوشه بسر تاج قیصر ا ست مرا
کسی سیاه نگوید بمن که دلتنگم که من بروز دل ا هلبیت همرنگم
کسی بمن نزند طعنه در سیه روئی که من چو زلف علی اکبرم بدلجوئی
اگر من ا ز حبشی زادگی پریشا نم بخال کنج لب قا سم تو میما نم
رضا مباش که بیقدر و بی بها گردم مرا فدا کن و بگذا ر قیمتی بسرم
غلام پیر سیه کس نمیخرد بجهان ولی غلام تو دارد شرف بپادشها ن
پی نثار تو جا نی در آستین دارم سیاه رویم و تشویش واپسین دارم
مرخصم کن و ا ز ننگ جان برون آرم بروی تیره و بخت سیاه مگذارم
ای آقا اجازتم ده که جدا ئی هم سفران چنا نم از پای در آورده که نفس در سینه ام راه گلو گم کرده و ا شتیاق یاران بنوعی عنان حوصله ا ز کف صبرم ربوده که مرغ روح پیش از حلول اجل آشیان تن را
خا لی نموده، دلم از حیات مایوس و زبا نم از ستیزه روزگار در ا فسوس، اگر چه قابل قربا نی تو نیستم پس زنده برای چیستم، آنحضرت فرمود ای غلام با وفا و ایصاحب فتوّت با حیا تو را اجازه میدهم که برگردی زیرا که متابعت کردن تو مارا برای طلب عافیت بود، حال مبتلا به بلیّه ما مشو و بهر جا که میخواهی برو رضا نیستم که بسبب من اذیّت و آزاری بر تو رسد آن سرمهء چشم غزا لان ختن ا ز شنیدن اینسخن چنان گریست که چون سرمه با شک آمیخت و دلش چون لخت خون از مژه آویخت آهی کشید که زمین ماریه برخود لرزید پس با هزاران عجز وا نکسار بخدمت آن بزرگوار عرضکرد:
بکجا روم ز کویت که رهی دگر ندارم بخدا که غیر مردن هوسی بسر ندارم
تو که خسرو کریمی ز نظر مران گدا را که ز خاک آستا نت سر خویش بر ندارم
همه کاروا نیان را شده جان و دل بغارت بکجا برم دلی را که از ا و خبر ندارم
اگرم در این گلستان همه سنگ بر پر آید منم آن شب سیا هی که ز پی سحر ندارم
بگذار تا بسوزم ز شرار تیغ دشمن منم آن فسرده نخلی که دگر ثمر ندارم
ز فراق هم نشینان نفسی بمن نما نده بدلم مزن تو ناخن دل هر سفر ندارم
یابن رسول الله سالهاست که نمک چش مائده احسان و ریزه خور خوا ن تواَم در رفاهیّت با شما عمری بسر برده ام حال در شدّت و سختی از تو کناره کنم، آیا رضا نمیشوی که من با این روی سیاه و حسب تباه و بوی بد در راه تو شهید شوم بخدا قسم که تا خون متعفن خود را با خونهای مطهّر شما در نیامیزم از شما جدا نخواهم شد، و تا بدن زشت نمای خود را با ا بدان پاکیزه شما در خاک معرکه نغلطانم مفارقت نخواهم کرد، پس آنجناب او را اجازت داد آن غلام با تیغ سیه فام رو بآنفرقه بی ننگ ونام نهاد و میگفت:
کيف يری الکفار ضَرَب الاسودی بالسّيف ضرباً عن نبی محمدی
اَذِب عنهم باللسان واليدی ارجوبه الجتتٌ يوم الموردی
من الا ا له الاحد ا لموحد اذلا شفيع عنده کاحمد
پس جمعی را ا ز گوشه زین بخاک میدان ا فکند عاقبت از بسیاری جراحت بر زمین افتاد فریاد برآورد یابن رسول الله:
چشم آن دارم که در مردن ببا لینم رسی بی کفن در خاک میدا نم بتدفینم رسی
آیتی از مصحف روی تو حرز جان کنم در سؤال قبر حیرا نم بتلقینم رسی
تلخی جان کندنم را یک نظر شیرین کن وقت رفتن در وداع جان شیرینم رسی
چون قبلهء بنده و آزاد را ا ستغاثه آن کشته بیداد قرع سمع افتاد یک جلو برسرش رسید:
فتاده دید یکی صید خورده پیکا نی چو نخل آه نگون گشته در بیابا نی
میان معرکه در خون طپیده بیسر و دست بسان چشم غزا لان نخورده می شده مست
حرم بکرب و بلا گفت فخر بر تو رواست که نقطهء حجر ا لاسود تو قبله نما ست
بعشر ماه محرم بعکس عا لمیان فلک برای حسین کعبه میکند قربا ن
پس آنجناب برای مشایعت روح او از مرکب پیاده شد و دست مبارک بر صورتش کشید فرمود اللهم بيّض وجهه وطيّب ريحه واحشره مع الابرار
خداوندا روی ا و را سفید کن و بوی ا و را خوش کن و محشور کن ا و را با ا هلبیت ، ازجناب امام محمد باقر علیه السلام مرویست که قبیلهء بنی اسد چون از تدفین شهدا فارغ شدند جنازهء این غلام را ده روز ا ز ایّام شهادت گذشته یافتند که بوی مشک از ا و میآمد واصلاً از حرارت آفتاب متاَذّی نشده بود اعلی الله مقامه.
پس بمبارزت بیرون آمد جناده ا بن ا لحارث ا لانصاری و این رجز میگفت:
اناجناده و انا بن الحارث لست بخوار و لا يناکث
عن بيعتی حتی يرثنی الوارث اليوم شلوی فی الصعيدماکث
وقتال کرد قتال شدیدی تا جرعهء شهادت نوشید وبهمراهان پیوست اعلی الله مقامه.
بعد از شهادت ا و پسرش عمرو ا بن جناده بهوای شربت وصال عازم میدان قتال شد و این رجز میگفت
اَضِقَ الخناق منابن هندوارمه من عامه بفوارس الانصار
و مهاجرين مخضّبين رماحهم تحت العاجه من دم الکفار
خضيت علی عهد ا لنبیّ محمد فاليوم تخضب من رم الفجار
واليوم تخضب من دماء اراذل رفضو القرآن لنصرت الاشرار
طلبوا بثارهم ببدراذا اتَوا بالمرهفات وبالقنا الخطّار
والله ربی لا ازال مضاربا فی الفاسقين بِمُرهف تبار
هذا علی الازدی حق واجب فی کلّ يوم تَعا نق وکرّار
پس حمله کرد برایشان و پیوسته بکارزار مشغول بود تا بپدر مهربان پیوست رفع الله درجاته.
پس عزم جهاد کرد عبدالرحمن ا بن عروه و میگفت :
قدعلمت حقا بنو غفار
و خندف بعد نبی نزار
لنضربن عشر الفجار
بکل عضب ذکر تبار
ياقوم ذورواعن دينی بنی الاخيار
بالمشرق والقناالخطار
پس مردانه جهاد کرد تا ساغر لبریز شهادت نوشید اعلی الله مقامه.
چون نوبت شهادت به یکه تاز عرصهء دلاوری و فارس میدان داوری اعنی عا بس ا بن شیب شاکری رسید، که دلیری بود صاحب شمشیر و فرزانهء با رأی و تدبیر، هم نقد دینش کامل و هم در
مرد ا فکنی دلیر و جرأت دار با شوزب غلام خود گفت در نفس خود چه مییا بی و در چه خیا لی:
در این بلّیه ز ما بر کرا نه خواهی بود و یا به تیر مخا لف نشانه خوا هی بود
برای این شه لب تشنه میکنی کاری و یا بخود دل و عزم مخا لفت داری
از این سفینه تو خود را بساحل ا ندازی و یا چو همسفرا ن بار در گل ا ندازی
به پیش روی حسین میشوی سپر یا نه ا ز ا ین مقاتله جان میبری بدر یا نه
سعادت دو جهان میخری بجان یا نه برای سود جزا میکنی زیان یا نه
شوزب در جواب گفت چه خواهم کرد بجز اینکه جهاد کنم تا کشته شوم، عا بس گفت مرحبا بک من نیز بتو این گمان دا شتم، حال مقذم شو تا بخدمت فرزند رسول خدا رویم و عهد خود تازه کنیم که امروز روزیست که باید هرکس بقدر قوه در تحصیل ثواب اخروی حسب ا لمقدور عمل نماید، زیرا که حساب روز جزا در پیش ا ست و بعد از این عملی نیست:
هنوز گل بگلستان و بلبلان مستند هنوز ساغر پر خون لاله را نشکستند
هنوز جام بلورین مهر قطره ا فشان ا ست هنوز خیمهء شب بر ستون نا له نبستند
هنوز طرّه سنبل بباغ لخلخه بار ا ست هنوز سرو قدان تا کمر بخون ننشستند
هنوز روی حسین در حضور و خصم بمیدان هنوز کوفی و شامی همه یزید پرستند
بقدر حوصله زین باده همرهان همه خوردند رسیده نوبت ما دیگران پیا له بدستند
پس با شوزب بخدمت سیّد عمرانی نسب آمد وعرضکرد یابن رسول الله بذات خداوند قسم که در روی زمین قدم نمیگذارد ا ز خویش و بیگانه کسی که از تو محبوب تر باشد نزد من و ا گر بغیر ا ز جان بر چیزی دسترس میداشتم که دفع ظلم و ستمی از تو بکنم هر آینه میکردم و تو را گواه میگیرم که بر طریقه تو و پدرت ثابت هستم و برتو سلام میکنم:
هذا فِراقً بينی و بينک این بگفت و شمشیر از غلاف کشیده روا نه میدان شد:
آری آری عاشقا نرا پای طاقت در گل ا ست هر کجا ا شکی ز مژگان ریخت ا و را منزل ا ست
هر که را محراب ا بروی حسین منظور نیست گر بسوی کعبه رو دارد نمازش با طل ا ست
بسکه لذت دیده ا ند از زخم شمشیر و سنان چون گدا بر پادشاهی چشمشان بر قاتل ا ست
هر کنار ا فتاده برهم کشته ا ندر کشته ها هر طرف پیچیده بر هم بسمل اند بسمل ا ست
چان نثاری تا باین حد پر دلی تا ا ین مقام می ندا نی راه عشق است این ورفتن مشکل ا ست
قیمت یوسف نباشد در خور هر بی بها هر که یوسف میخرد سرمایهء او در دل ا ست
ربیع ا بن مسلم میگوید من در داخل لشگر ا بن سعد بودم، دیدم عا بس با تیغ برهنه رو بلشگر میآمد چون مکرر شجاعت و مردانگیهای او را در جنگها دیده بودم، گفتم ایها ا لنّاس این پسر شیب ا ست وشیر بیشهء شجاعت که بسوی شما میآید، مبادا کسی بمبارزت او بیرون آید، آن لشگر بی غیرت ا ز شنیدن این حکایت بنوعی ترسیدند که هیچکس جرأت مبارزه ا و نکرد عا بس مکرر فریاد میکرد ، الا رجل الا رجل یعنی آیا مرد نیست که بمیدان بیاید:
چه عابس نظر کرد کان لشگری ندارند با ا و سر داوری
چو دریای قلزم درآمد بجوش برآورد ا ز پردهء دل خروش
که ای تیره رویان بینام و ننگ نه اینست آئین مردا ن جنگ
شما را مگر غیرت و درد نیست در ا ین دشت لشگر یکی مرد نیست
چرا بیخود ا ندر جدل مانده اید در ا ندیشه دست و بغل مانده اید
بتازید مرکب بمیدان کین مرا تیر باران کنید ا ز کمین
شما را گمان ایستم پیشگان مرا هست تشویش ا ز بیم جان
پس آنگه بزد دست آن پرهنر در اوّل بیفکند خودش ز سر
بچالاکی آن پر دل هوشمند زره کند و در خاک میدان فکند
ز دوش ا ندر آورد زرّین سپر بیک سمت ا نداخت برخاک در
نه بر سر پی حفظ جان مغفرش نه در کف پی حرز جان ا سپرش
بلی مهر تابنده عریان خوش ا ست بشمشیر جوهر نمایان خوش ا ست
پس آنگه برهنه بر ا ندر مصاف نه بیمی ز شمشیر و نه ا ز خدنگ
بهر حمله با تیغ آتش فشان سر و دست میریخت ا ز کوفیان
ز بس کشته افکند بر رویهم بشد تنگ بر کشته راه عدم
چنان شورش ا فکند بر دشت کین که بگذشت قلب از یسار و یمین
راوی میگوید بخدا قسم دیدم که عابس زیاده از دویست نفر را در جلو ا نداخته و میدوا نید، ا بن سعد ملعون گفت چون کسی بمقابل ا و نمیرود او را سنگباران کنید، که از چهار جانب اورا در میان گرفتند ربیع ا بن مسلم میگوید چون من سابقه با ا و داشتم در میان مغلوبه باو برخوردم گفتم ای عابس چرا جوشن از بر وکله خود از سر ا نداختهء در جواب گفت:
کای غافل از شرار دل و برق خرمنم ای بیخبر ز جلوهء جانان بروزنم
من در خیال آنکه ز قا لب تهی شوم پرسی تو از حکایت جوشن فکندنم
باریست بر تنم سر و گوئی ز مغفرم عاریست برسرم تن و پرسی ز جوشنم
من خود ز جان و دل سپرم در برحسین بر تیر خصم سینه سپروار میزنم
تا مرغ جان رها کنم ا ز رخنهء قفس در شهر بند جان پی ویرا نی تنم
نخل وجود را بخیابان زندگی خواهم ز پا درآورم ا ز پی در افکنم
تا آرمش بخلوت یوسف بمهد ناز نی بست هجر را بزلیخا نگون کنم
در پرده روشنی ندهد بر مراد دل بر فرق شمع چوبهء فانوس بشکنم
فریاد عندلیب ز جا برده طاقتم بر سر فتاده شوق تماشای گلشنم
این عاریت لباس برون آورم ز تن کاندر ریاض حورم و پا بست گلخنم
القصه ازبسیاری سنگ که بر پیکرشریفش آمد از مرکب در غلطید وسرش از تن جدا کردند، راوی میگوید سر آن بزرگوار را در دست جمعی دیدم که همه نسبت کشتن ا و را بخود میدادند و با هم نزاعی داشتند، ا بن سعد گفت نزاع بیفایده مکنید که ا و را یکنفر نمیتوا نست بکشد بلکه بجراحت همه لشگر کشته شد اعلی الله مقامه.
پس برای رخصت حرب بخدمت خامس آل عبا آمدند عبدا لله وعبدا لرحمن غفاریان در حا لتیکه هردو گریه میکردند وعرض کردند یابن رسول الله آمده ایم جان خود را فدای تو کنیم آنحضرت فرمود مرحباً بکما پیش بیائید ای برادر زادگان چه چیز شما را بگریه در آورده ا ست امیدوارم که بعد از یکساعت چشم شما روشن شود بکرامتی که بشما عطا میشود عرض کردند ای شافع گنه کاران:
نه ما این گریه از تشویش مرگ و بیم جان کردیم که ما در خانهء صیّاد ز اوّل آشیان کردیم
ولیکن نه ز دشمن کامجو گشتیم در میدان نه دفع ظلمی از آل پیمبر در جهان کردیم
ز وقت صبح در حفظ تو و خون جوانانت کمانداری بشمر و نیزه داری با سنان کردیم
ز آب دجله منع کودکان کردند و ما ناچار ز مژگان فکر آبی بهر این لب تشنگان کردیم
کنون بهر تو میگرئیم و ما را چاره جز این نیست شکایت هرچه بتوان کرد ما از آسمان کردیم
ای آقا گریهء ما برای تست که هیچگونه راهی بچارهء نبردیم و تو را باین بیکسی دیدیم و مردیم ، اکنون استدعای آن داریم که جان در قدومت سپاریم، آنجناب از سخنان ایشان بگریه در آمد و فرمود خدا شما را رحمت کند برای ا ندوهی که برای من بشما رسیده ا ست، بشتابید بسوی ملکی که زوال ندارد گفتند السلام عليک يا ابا عبدالله، حضرت فرمود عليکم السلام ورحمت الله وبرکاته پس مردا نه وار آن دو برادر کوشیدند تا شهد شهادت نوشیدند
اعلی الله مقامهم.
پس بمبارزت بیرون آمد زیاد ا بن شعثا و در صف میدان ایستاد و ا و تیراندازی بود بیقرین دست به ترکش برده تیری بچلّه کمان پیوست و بسوی لشگر مخا لف ا فکند و یکنفر را بخاک هلاک ا نداخت پی در پی هشت تیر در ترکش بجانب آن سپاه بیدین گمراه ا نداخت، و هر تیریکه میا نداخت آنحضرت میفرمود خداوندا تیر ا و را به نشانه آشناکن، پنج نفر را بدرک الاسفل فرستاد بعد از آن دست بقائمه شمشیر آتشبار نموده بر ایشان تاخت تا کام خود از شهد شهادت شیرین ساخت
اعلی الله مقامه.
مهران مولی بنی کامل میگوید که با لشگر ا بن سعد در کربلا حاضر بودم هنگام مقاتله مردی را دیدم در میان لشگر افتاده با تیغ برهنه بهیچ قومی حمله نمیکرد مگر ایشانرا میشکافت و با هیچ گروه رو نمی آورد مگر ایشان را پراکنده میکرد واین رجز میگفت:
ابشرحديث الرشد تلقی احمدا فی جنّت الغردوس تعلوا صعدا
پس ازقتال بسیار بخدمت فرزند خیرا لمرسلین رفت وباز خود را به لشگر زد:
عیان چو کوکب راجع ببرج خود برگشت مگر که تیر فلک با زحل برابر گشت
بچاه باختر ا فکند رخت چون خورشید ولی بصبح نمایان ز کوه خاور گشت
از یکی پرسیدم که این دلیر جنگ آور و این نامجوی با کروفر کیست گفت ا بوعمروخثعمی ا ست پس جهاد کرد تا بعد از کوشش بسیار بضربت عامر ابن نهشل به درجهء شهادت رسید و از جمله نمازگذارندگان ومتهجدان بود اعلی الله مقامه.
پس بمبارزت بیرون آمد یزید ا بن مهاجر و میگفت:
انا يزيد و ابی المهاجر کاننی ليث بغيل خاور
يارب انی للحسين ناصر ولابن سعد تارک و هاجر
وفی يمينی صارم و باتر کانّه برق ندا مبادر
پس جهاد کرد تا سرخ رو بریاض جنان شتافت اعلی الله مقامه.
پس بمبارزت بیرون آمد یحی ابن کثیر ا نصاری ومیگفت:
ضاق الحناق يبغی سعد وابنه
و قتاله لفوارس الانصار
خذلو الحسن والحوراٍ ت حمته
وارضو يزيد و ارتضوبالنار
هذاعلی ابن الاوس فرضاً والجبا
والخزرجی والفتنته النجّار
پس قتال کرد تا چهل نفر را بآتش نیران فرستاد و خود نیز پیمانهء اجل ا ز ساغر لبریز محبت چشید اعلی الله مقامه.
پس معلی ا بن معلی مبارز عرصهء قتال گردید ومیگفت:
ايّدکم عِند اللعاء يعجل والله لسنا حافظاً عن زللی
پس کوشید تا بیست وچهار نفر را کفن مرگ پوشید، عاقبت او را دستگیر نمودند و بنزد عمر ا بن سعد بردند ا مر کرد گردن ا ورا زدند اعلی الله مقامه.
پس طرماح ا بن عدی ا بن حاتم طا ئی و معلی ا بن حنظله مبارز میدان گردیده کوشیدند تا بیاران همطریق رسیدند اعلی الله مقامهما.
پس جابر ا بن عروه غفاری که شیخی بود کهن سال و غزوات بسیار در خدمت سید ا برا ر چون واقعه بدر وحنین و غیرهما جان نثاری های نمایان کرده بود، چون نوبت قتا ل بآن پیر بزرگوار رسید اوّل عمامه ا ز سر برداشت ومحکم بر کمر بست وعصابه رقیقی بر سر بست، که محافظت هیچ حربه نکند و دوامی در ضرب تیغ ننماید:
جذبهء شوقم دگر یاران گریبان میکشد لخت دلرا پرچم آهم بکیوان میکشد
نوجوانانرا بود از خود و جوشن حرز جان عشق پیرا نرا برهنه سر بمیدان میکشد
عندلیب نا له ام با بیضهء خونین ا شک تاکند پروازی ا ز دل سوی مژگان میکشد
کربلارا هر که دیدی گفتی ا ندر راه عشق کار این لب تشنگان با تیر و پیکان میکشد
قدر صاحب همتان نازم که هریک بهر جنگ در کشاکش آستین ا ز دست یاران میکشد
آن یکی در بیخودی تسکین مادر میدهد آن یکی دا من ز دست خردسالان میکشد
عشق دا نی چیست بنگر کشته ها از زخم تیر بر زمین ا فتاده منّت ا ز مغیلان میکشد
نعل وارونست ا ندر راه مقصد عشق را بین زلیخا عاشق و یوسف بزندان میکشد
گوهر عشقست در بازار و بیعش مشکل ا ست قیمت این طرفه کالا تا سر و جان میکشد
چاره گر خواهی برو بیچارگی را پیشه کن درد چون ا ز حد گذشت آخر بدرمان میکشد
القصه سرور شهیدان متوجه آن شیخ بود فرمود ایشیخ جزای خیر از خدای خود بیا بی، پس آن بزرگوار قدم بمعرکه کارزار نهاد و رجز ا و ا ین بود:
قد علمت حقاً بنوا غفار و خندف ثم بنوا نزار
بنصرنا احمد المحتار الطيبين السادت الاطهار
وباآن شکستگی و پیری شصت نفر را بخاک هلاک ا نداخت تا بدرجهء شهادت فایز شد
اعلی الله مقامه.
پس بمبارزت شتافتند سیف ا بن ا بی ا لحرث ا بن سریع وما لک ا بن عبدا لله ا بن سریع جابریان که بطنی از قبیلهء همدان هستند و ایشان را بنو جابر میگفتند، اول بخدمت فرزند رسول خدا آمده و عرضکردند السلام عليک يا اباعبدالله :
آمدیم از دل و جان تا برکابت میریم بطفیلت سند خرج شهادت گیریم
ما دو تن سر بره آورده و عا لم همه تیغ هرکه را مینگری قسمت یک شمشیریم
لیک بر جرگهء این فوج ملخ شاهینیم در قتال سپه خصم دو پیکان تیریم
رخصتی تا برکابت سر و جان اندازیم کا ندرین دشت بصیّاد اجل نحجیریم
آنحضرت فرمود جزاکم الله خیرا بروید که من نیز بزودی بشما ملحق خوا هم شد، پس قتال کردند قتال شدیدی تا بیاران گذشته ملحق شدند اعلی الله مقامهما.
پس ما لک دامن جهاد برمیان بسته عزم جهاد نمود و میگفت:
اليکموا من مالک ضرغام ضرب فتی يحمی عن الامام
يرجوا ثواب الملک العلام سبحانه مقدر الاحکام
آنگاه برایشان حمله کرد و بیست وپنج نفر را بسوی سقر فرستاد وخود نیز شربت شهادت نوشید اعلی الله مقامه.
چون اکثری از مجاهدین ترک عا لم ناپایدار را بربقای خود اختیار کرده شربت شهادت نوشیدند، آنحضرت را غلام ترکی بود که ترک پنجمین حصار را ترک کلاه خود شمردی و تارک همتش نازک بندی کاخ مقرنس را بارک دارا لشهاده سرور عا لمین برابر نمیدا نست، در قرائت قرآن حمزه وکسا ئی بجبهه سائی آستانش مشا ئی پیشه کرده، و در محراب عبادت تسبیح ذکر از کف مسیحان فلک ربوده، همین بس که راشد هدایتش مفخر عا لمین و مرّبی ارشادش حضرت علی ا بن ا لحسین، هم در صورت بدر منیری و هم در معنی خورشید عا لمگیری با نهایت شوق و اهتمام بخدمت برگزیدهء ا نام آمد وعرضکرد:
ای ماتمت بانفس و آفاق فرض عین ای روشن ازجمال تو خورشید مشرقین
ای کعبه در حریم تو دهلیز آستان حبّ تو داده زیب حرم را بمشعرین
شه بیت ا نتخاب نسب نامهء رسول بر آسمان عزّ و شرف نور نیرین
ایفرش را ز نقش قدوم تو آب و رنگ وی عرش را بنور جمال تو زیب و زین
قربانیان کوی تو ریزند از شرف خاک زمین ماریه بر فرق فرقدین
امروز جان نثار تو کردن بخلق فرض ا مروز سر براه تو دادن مرا ست دین
دارم بسینه خواهش دلداری خدنگ دارم بسر هوای سر ا فرازی سنین
بر درگه تو روی نیازم بهر دو کون بر دامن تو دست ا میدم به نشأتین
ما را بغیر قبلهء رویت نماز نیست محراب ا بروان توام هست قبلتین
برآستان قدر تو سایند قدسیا ن هر صبح و شام جبههء تعظیم مرّتین
دارم سر مقاتله ایشاه رخصتی تا سر برم حدیث وفا را بعا لمین
دانم که نیست قابل راه تو جان من من ذرّهء حقیرم و تو مهر خافقین
بخشی اگر اجازتم اینست حاجتم رفتند همرعان و من اینک بشور و شین
چندانکه بنگرم به یمین و یسار تو کس نیست بر یمین و یسارت ز جا نبین
یا سیدی سند شهادتم را بمهر قبول مزین فرما تا بمهرت هر دو عا لم را پرآوازه کنم، و جزو جزو دفتر وجود را بنوک سنان شیرازه بندم، آنجناب بر عبارت بعضی ا صحاب رخصت میدا نش را
بسید ا لساجدین ا مام زین ا لعابدین حوا له کرد وفرمود من تورا بفرزندم علی ا بن ا لحسین بخشیده ام، اذن میدان تو با ا وست، آنغلام باشتیاق تمام قدم سعی ما بین صفا و مروه رضا گشوده تا وقوف
مشعر ا لحرام حریم آن قبلهء انام را دریافته، زودتر خود را بمنای شهادت رساند وتمنّای اذن جدال از آن برگزیده ذوالجلال حاصل آید:
روانه شد بسوی خیمه ها بگردن کج باین ا مید که فی ا لصبر لامحاله فرج
ستاد و گفت که یا سیدی سلام علیک لکی ترخصنی با لفزار جوت ا لیک
بدشت کرب و بلا مانده ام ز یاران فرد سرم فدات بیک گل بهار نتوان کرد
حقوق نعمت خود را بمن حلال کنید زخیل همسفران مرده ام خیال کنید
مجاهدین همه رفتند و من خجل ماندم میانهء سر و جان دادنم دو دل ماندم
مرخصم کن اگر قابل ا ست بندگیم ببال مرگم و فکر وداع زندگیم
زبعد مرگ چه پرسند کاینجوان زکجاست میان خلق بگوئید بندهء شهدا ست
ای آقا سرور شهیدان برای اذن جهاد روانهء حضور تواَم ساخته و جان نثاریم را باشاره امر واجب الاذعان تو انداخته، که دل ا ندوه مسکینم را به نوید رخصتی سروری بخشی و ویرا نهء جغد نشینم باذن میدانی معموری دهی، آنجناب چون اضطراب غلام را بجان نثاری فرزند ابوتراب مشاهده فرمود بزبانحال گفت:
تو چون در مقدم با بم سر سرباختن داری مرخص کردمت حالی تعلّق گر بمن داری
ازاین گرگان یوسف خوار بستان با دو صد زاری سوی یعقوب ما برآنچه خونین پیرهن داری
بگو از جانب ما نزد پیغمبر که یا جدّا ز جور ا متانت نه حسین و نه حسن داری
بجای احترام آل و اکرام ذوی ا لقربی میان ا هل عا لم اهلبیتی در رسن داری
آنغلام را چون اذن جهاد حاصل شد در قدم مبارک مولای خود بوسه داد، و از جابرخاست دوباره روانه حضور شافع نشور آمد وعرضکرد ایمولا:
برآستان جلالت سری نهادم و رفتم بعجز خاک قدوم تو بوسه دادم و رفتم
ز دامن تو جدا دست خویش کردم و مردم بسوی قتلگه خویش پاگشادم و رفتم
مسافرین همه رفتند و من ز ضعف بدنبال بگریه در اثر کاروان فتادم و رفتم
ای آقا دیگر وقت ماندن ندارم وباذن دو امام عازم جهاد کفّارم این بگفت و روانه میدان شد پس عنان کشید وزبان گشود:
کایفرقه منافق و ایقوم بی ادب ضرب ا لمثل بود بجهان غیرت عرب
کو غیرت و حمیّت و دین داری شما بر چرخ رفته صیت ستمکاری شما
گیرم که اینگروه نه سبط پیمبرند آخر مگر ز فرقهء اعراب کمترند
گیرم حسین بیعت کافر نکرده است عبّاس و عون و قاسم و اکبر چه کرده ا ست
در خیمه ها فکندن آتش چه بوده است تقصیر این زنان ستمکش چه بوده ا ست
بدنام کرده اید ز ا طوار زشت خویش نام نکوی امّت پیغمبران پیش
لعنت بامتی که عدوی پیمبر ا ست کافر چنین نمیکند ایقوم بت پرست
پس تیغ آبدار کشیده بر ایشان حمله کرد و این رجز میگفت:
البحر من طعنی وضربی يصطلی والجومن سهمی ورمحی يميلی
اذا حسامی بيمينی ينجلی ينشق قلب الحاسد المبخلی
بعد از محابه بسیار که اکثری از آن جماعت اشرار را طعمهء شمشیر آتشبار خود ساخت از بسیاری جراحت تیر و سنگ از کوهه شبرنگ نگون شد ، سرور شهیدان ببا لینش آمد وسر اورا بدامن گرفت واشک از چشمهای حق بینش جاریشد:
روئی که آفتاب از او کسب نور داشت بر چهرهء غلام محبت قرین گذا شت
می سود خد روی مبارک بروی ا و از آب دیده قطره فشان در گلوی ا و
کای با وفا غلام سعادت نصیب من دور ا ز وطن بخیل شهیدان غریب من
خوشباش میرسم ز پیت حالی ا ز شتاب تنها نهء رفیق تو هستم در آفتاب
آن با وفا چشم گشود وحضرت امام را بربا لین خود دید تبسمی کرد و جان بجان آفرین تسلیم نمود اعلی الله مقامه.
صبح عاشورا چه خور ا ز جیب مشرق سر کشید پردهء خونین ز شرم کربلا بر سر کشید
تا ر قم سازد مصیبت نامهء یکروزه را دست حیرت صفحهء نه چرخ را مسطر کشید
عاقبت چرخ ستمکار ا ز ره بد طینتی فتنه ها ا نگیخت بر روی حسین لشگر کشید
ا ز پی قتلش ز هر جانب گروهی در کمین آن یکی زه برکمان بست آن یکی خنجرکشید
دست خونریزی بآل مصطفی بگشوده شد ا صغر ا ز سوز حرارت نا له از حنجر کشید
تشنه لب شا ه شهیدا ن در میان انقلاب گه بسوی قتلگه قا سم گهی اکبر کشید
کار مشکل ا ینکه خود چشم علی اکبر به بست تیر زهر آلوده ا ز حلق علی ا صغر کشید
گه ز ا ندوه ا سیریهای زینب شرمگین گه ز بی یاری خجا لت از رخ دختر کشید
طا قتی کو تا بگویم ا هل عا لم بشنوید آنچه ا ز ا هل ستم ا ولاد پیغمبر کشید
سینه چاکان خنجر جفا و زخمیان تیر دو پیکان قضا، دو ا سبه تازان معرکهء سعادت و چوگان بازا ن میدا ن شهادت، از کارما ندگان عرصهء جدل دیده بر را هان صیّاد اجل، چاک سینهء ارباب ماتم شدند،
چنا نکه مرویست که سوید ا بن عمرو رضی الله عنه که یکی از شهدای کربلاست و سربازی ا ز فوج خاصّه آل عبا بحسب شرافت و نجابت موصوف و بعلم و زهادت معروف بود، پس از شهادت جمعی از همقطاران پاکدین و بعد از کشته شدن برخی از یاوران ا ئمه طاهرین، قرعهء شهادت بنام نامی آن بزرگوار زدند بخدمت فرزند خیرا لمرسلین آمده زبان بعرض نیاز گشود:
بگریه گفت که ای میر لشگر شهد ا ز همرهان و رفیقان کسی نمانده بجا
عیان ز خیل عدو میرسد بچرخ ا ثیر غریو شنشنهء کر نای و با نگ نفیر
ز هر کنار عقاب خدنگ پران ا ست ز ا بر مظلمه بارا ن تیر ریزان ا ست
خدا نکرده ا ز آن ترسم ای امام صبور که بر وجود تو زخمی رسد ز جان تو دور
توقعم ز تو اینست ای ا مام زمن دهی اجازه که آنحال را نه بینم من
ای ناخدای کشتی گنه کاران در روز جزا و ایغریق بحر طوفان خیز کربلا، چندا نکه نظر میکنم راه خلاصی را بر آنجناب مسدود می بینم، ولشگر دشمن را بآن رسیده که خیرگی از حد برند و دست تطاول بخونریزی آل پیغمبر گشایند، مرا طاقت این حکایت نیست و بیش از ا ین در جانبازی ا همال کردن مروّت نه:
ترسم از آنکه مرا نوبت مردن نرسد کار قربا نی کوی تو بکشتن نرسد
عندلیبان همه رفتند ز گلزار و مرا در گلستان وفا نوبت شیون نرسد
همطریقان همه را شاهد مقصود ببر دست امید من از ضعف بدا من نرسد
آخر ای ا بر سخا پیشه و عمّان کرم من بیکقطره سزا وارم و بر من نرسد
ای آقا قبل از آنکه تورا مجروح بینم رخصت حربم ده، که از فیض شهادت مرهمی بجراحت ناسور دل خویش نهم و بنای وجود خاکی را بسیل فنا دهم ، سرور شهیدان ا و را اذن جهاد داده فرمود برو که مانیز از عقب ر و ا نه ا یم، پس سوید با چهرهء شکفته وخوا طری از گرد علایق رفته با تیغ برهنه رو بمیدا ن نهاد واین رجز میگفت:
اقدم حسين اليوم تلقی احمد وحسبناکالبدر وافی الا سعدا
و شيخک الحرعلياً ذ االنداً وعمک العزم الهمام الا رشداً
حمزه ليث الله يدعی اسداً و ذوالجناحين تبوء مقعداً
فی جنت الفردوس يعلی صعدا
ودر میان دریای حرب غوطه ور شده گروهی را رهسپر دارا لبوار نموده وجمعی را ا ز کومه شبرنگ بخاک هلاک انداخت، عاقبت لشگر مخالف دور آن بزرگوار را از هر کناره احاطه نموده، دست تطاول بسوی او گشادند جراحات بسیار و زخم بیشمار بآن عا لیمقدار رسید:
ز هر زخمی که برجا نش رسیدی دل ا و چهرهء مطلوب دیدی
عمودی گر بمغفر میزدندش گلی ا ز عشق برسر میزدندش
خدنگی گر بسویش پر گشودی ز یارش نا مه سر بسته بودی
زخونش لاله ها میریخت برخاک ولی ا ز شوق جا ندادن طربناک
لب زخمش بشکر خنده وا شد کنارش گلشنی جنّت سرا شد
بلی عشاق را مذهب چنین ا ست بعا لم رسم دینداری همین ا ست
ز یک سر باختن ممنون خود شد چو قطره واصل جیحون خون شد
پس سوید از مرکب غلطید و شا هد مقصود را در آغوش کشید، لشگر مخا لف بگمان آنکه ا و شهید شده از سرش گذشته و خسته درخاک را هش گذا شتند، و ا مّا سوید را رمقی در بدن باقیمانده بود در میان کشتگان میغلطید و دست و پا میزد، تا پس از ا ندک زما نی که سید کونین و سبط رسول ثقلین جناب ا بی عبدا لله ا لحسین علیه ا لسلام با تمامی ا قربا و یاران و برادران و احبّا شربت شهادت چشیدند و پیمانهء سرشار محبّت کشیدند، سوید بهوش آمد ناگاه شنید یکی میگوید قد قتل ا لحسین، سوید سری ا ز خاک برداشت وبسمت لشگرشاه شهیدان نظری کرد بخیال آنکه هنوز موکب امامت برجاست و لوای سلسله آل پیغمبر برپاست واحسرتا:
گشود چشم و ندید ا ز مجاهدین ا ثری نه ا ز ا میر نشا نی نه از سپه خبری
خزان رسیده ز بیداد صحن بستا نرا گرفته زاغ و زغن عرصهء گلستا نرا
زمان عترت آل رسول را شب دید رسن بگردن زین ا لعباد و زینب دید
تمام آل پیمبر ا سیر کین شده ا ند ز دود مظلمه آتش بخیمه ها زده ا ند
سوید متحیر شده با خود گفت بخوابست ا ین یا به بیداری، آیا فرزند رسول را چه رسیده و آرام جان بتول در کجا ست چون نیک نظر کرد:
چندا نکه میدید وادی و ساحل از کشته پشته منزل بمنزل
نور هدایت گردیده مخفی بزم عدو را روشن مشاعل
از کین گشوده دست تطاول آن یک بهودج این یک بمحمل
مشکین خطا نرا خنجر به پهلو مه طلعتان را پا در سلاسل
روی جوا نان چون طاس پر خون زلف عروسان چون مشق با طل
عباس را دید در خون فتاده بیدست و بیسر بیجان و بی دل
اکبر ز یکسو از نا مرادی در خاک میدان ا فتاده بسمل
قاسم بحسرت ا ز سمت دیگر چون شکل تصویر ا زخویش غافل
طفلان مجروح در چنگ دشمن چون صید مقتول در دست قاتل
ناگه نظر کرد از روی وحشت نعش حسین دید ا ندر مقابل
جان پیمبر در لجّه خون چون نور بیضا بر چرخ عامل
احکام قرآن گردیده منسوخ از خون مترجم آیات نازل
اوراق ایمان پا شیده از هم بار ا مانت ا فتاده در گل
مهر ولایت در خسف نقصان قدر ا مامت ا فزون و کامل
چون سوید این حال را مشاهده نمود با زبانی گله آمیز و دلی از شکایت لبریز ، میگفت ای سپهر کجرفتار و ایسفله پرور بی ننگ وعار، ای مخرب دودمان رسا لت و ایعزت بخش ارباب جها لت، ای ناکس درشتخوی و ا ی بی انصاف هرزه پوی، اولین بار کمر بکشتن خود بستم و دست از حیات گرا می شستم، به تشویش اینکه مبادا حسین را روزی بخاک بینم وداغ ناز پرورد زهرا بر دلم گذارند::
فلک ویران شوی دستی نگهدار مصیبت دیده را چندین میازا ر
ا مانم دادی ا ز مرگ ایستمگر که دیدم کشتهء عباس و ا کبر
بخود گفتم بخواری میکشندم ندا نستم که مهلت میدهندم
بچشم خود حسین را کشته دیدم بآن چیزیکه ترسیدم رسیدم
پس با نهایت ضعف و ناتوانی لرز لرزا ن ا ز جا برخا ست وحربهء در موزهء خود پنهان دا شت بیرون کشید ا فتان وخیزا ن روی بلشگر مخا لف نهاد:
ز هر قدم بزمین می فتاد و غش میکرد ولی ز سوز درون نا له از عطش میکرد
بغیر قاتل خود با حریف کار ندا شت ز شوق تیغ سرش در بدن قرار ندا شت
ز بسکه خون ز تنش رفته بود چون جدول ز ضعف قوت رفتن ندا شت سوی جدل
صدا کشید که ای ناکسان قوم یزید بیا برای رضای خدا مرا بکشید
عزیز فا طمه را کشته اید بی تشویش برای چیست مرا زنده می نهید بخویش
چون سپاه مخا لف ا و را زنده یافتند از هر کناره بر سر آن زخمی میدان بلا شتافتند، آن بزرگوار با آن حربهء که در دست دا شت برایشان حمله ورشد با نیمه جا نی که داشت کوشش مینمود، تا آن بیدینان چندان برپیکر شریفش مرکب تاختند تا بهمرهانش ملحق ساختنداعلی الله مقامه.
پس یحیی ا بن سلیم مازنی بقدم یقین مرحله پیمای عرصهء کین شد و این رجز میخوا ند:
لا ضربن القوم ضربا فيصلا ضربا لشديدا فی العدات معجلا
لا عاجزاً فيِه و لا مولولا ولا اخاف ا ليوم موتا مقبلا
لکننی کالليث احمی اشبلا
ومقاتله کرد قتال شدیدی تا شهید شد رفع الله درجاته.
بعد ا ز ا و قره ا بن ا بی قره غفاری ا ذ ن جدال یافته بمقاتله شتافت و میگفت:
قدعلمت حقاً بنو غفار و خندف بعد بنی نزار
با نی الليت لدی الغيار لا ضربن معشر الفجار
بکل غضب ذکر تبار ضرباً وجيعاً عن بنی الاخيار
رهط انبی الساده الابرار
پس مردا نه در صف قتال کوشید تا شربت شهادت نوشید اعلی الله مقامه.
پس ما لک ابن ا نس ا لما لکی رجز خوانان بمعرکه قتال شتافت ومیگفت:
قدعلمت مالک وا لدودان والخندفيون و قبس عيلان
بان قومی افت الاقران لذی الوفا و سادت الفرسان
مباشر و الموت بطعن ان لستا نری العجزعين الطغيان
آل علی شيعته الرحمن آل زياد شيعته الشيطان
پس حمله کرد وجهاد کرد تا شهید شد اعلی الله درجاته.
پس عمرو ا بن مطاع جعفی از لشگر شهدا بمبارزت بیرون آمد و ا ین رجز میگفت:
انا ابن جعفِ وا بی مطاع و فی يمينی مرهف القطاع
واسمر فی دأسه لماع يری له من ضربت شعاع
اليوم قد طاب لنا القراع دون حسين الضرب و السطاع
يرجی بذاک الفوز والدفاع عن حر نارٍ حين لاانتفاع
پس جهاد کرد تا مردا نه بیاران همطریق پیوست اعلی الله مقامه.
پس بمبارزت بیرون آمد حجاج ا بن مسروق که مؤذن آنجناب بود وگویا زبان حال هم دا شت میگفت:
عمرها نغمهء تکبیر برا فلاک زدم با نگ توحید بظلمت کده خاک زدم
عندلیبا نه بهر شاخ پریدم ز وفا عاقبت جامهء جانرا ز طرب چاک زدم
بارا لها تو گواهی که به ا مداد حسین در غزا تیغ باینفرقهء ناپاک زدم
در رضای تو سر ا ندر خم شمشیر نهم پا در این معرکه مردا نه و بیباک زدم
واین رجز میگفت:
اَقدم حسينا هادياً مهديا اليوم تلقی جدک النبيا
ثم اياک ذالندا عليا ذاک الذی نعرفه و صيا
والحسن الخيرالرضی الوليا وذوالجناحين الففتی الکميا
واسدالله الشهيد الحيا
چون جمعی ا ز آ ن فرقهء ناپاک بخاک هلاک ا نداخت سرخ رو بباغ جنان شتافت
رضوان الله عليه.
پس بمبارزت بیرون آمد جوا نی که پدرش شهید شده بود و بعضی مورخین ا و را پسر مسلم ا بن عوسجه میدا نند و مادر ا و نیز همراه بود، باو گفت ای فرزند برخیز و مقاتله کن در پیش فرزند رسول خدا آنجوان بنزد سرور تشنه لبان آمد و ا ذ ن جهاد خواست حضرت فرمود:
ایا جوان بتو کافیست مردن پدرت فتاده پیکر صد پاره ا ش کنون به برت
شود ز لوح نظر در زما نه نامش کم هر آنکه را خلفی نیست در بر مردم
تو میروی و شود محو نام ا و ز میان کس دگر نکند یاد ا و ز اهل جهان
دگر که مادر بیچاره ات عزادار ا ست بمرگ شوهر خود از دو دیده خونبار ا ست
مباد آنکه شود دلگران ز رفتن تو در ا ین معامله گیرد ز مهر دا من تو
آنجوان عرض کرد یابن رسول ا لله مادرم مرا ا مر کرده و ا و مرا بخدمت تو فرستاده، بلکه راضی نیست در نرفتن و مضایقه کردن من در جهاد دیگر آنکه:
پس ا ز وفات جناب تو ای ا مام زمان خدا کند که بنای جهان شود ویرا ن
مجاورین رکاب تو ای ا مام صبور نمی فتد ز زبانهای خلق تا به نشور
شهید راه تو مرگ و فنا نمیدا ند کند مفارقت از خلق و زنده میما ند
دگر برابر چشمم ستاده خونی من چه زندگی ا ست مرا ای ا مام سرّ و علن
اگر قصاص نگیرم ز قاتل پدرم میان ا هل جهان زشت و ناخلف پسرم
هزار جان من و باب و عا لمی یکسر فدای یکسر موی تو باد ایسرور
ای آقا دلم ازحیات سیر ا ست وسرم را داعیه شمشیر زودتر اجازتم بخش که خود را بهمراهان برسا نم، آنجناب اورا رخصت حرب داده روا نه میدا نشد ومیگفت::
اميری حسين و نعم الامير سرور فؤاد البشير النذير
علی و فاطمه والداه فهل تعلمون له من نظير
له طلعتً مثل شمس الضحی له ثمره مثل بدر المنير
پس قتال کرد قتال شدیدی تا عاقیت ا ورا شربت شهادت چشانیدند و سرا و را از بدن جدا کرده بسوی لشگر شهد ا ا نداختند مادر بیچاره اش آن سر را برداشت و میبوسید و میگفت احسنت ایفرزند گرامی:
قره ا لعین من ایزادهء خوشخو پسرم این سر ازتست که افکنده فلک در نظرم
مرحبا ای تو سرور دل غم پرور من پسرم آمدی ایطایر زرّین پر من
قدم از سر ببرم رنجه نمودی باری سردلجوئی من داشتهء حق داری
پس آن سر را بجانب لشگر مخا لف ا نداخت یکنفر را بقتل رسا ند وخود عمود خیمه را کشید وروی بسپاه نهاد ومیگفت:
انا عجوز سيدی ضعيفه هاويه باليه نحيفه
اضربکم بضربته عفيفه دون بنی فاطمه الشريفه
دو نفر را بخاک ا نداخت حضرت فرمود ایزن برگرد خدا تو را ا جر دهد در شهادت پسرت و شوهرت جهاد برزنان واجب نیست پس آن زن صا لحه بر گشت:
ایشیعه بزن چاک گریبان ندا مت اندوه حسین ما ند بدل تا بقیامت
خون گریه کن ا ز بهر شهیدان ز سر سوز از یکزن ماتم زده مردا نگی آموز
بنگر زن بی شوهر فرزند ندیده در یاری ا ولاد پیمبر چه کشیده
کمتر ز یکی پیره زن ا ندر ره دینی با این همه از سلسله ا هل یقینی
امروز نه کوفی نه حسینی بمیان ا ست خودداریت ا ز گریه برای تو زیان ا ست
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
چون کشته شد مهاجر و ا نصار ا هلبیت در هم شکست رونق بازا ر ا هلبیت
تا با نگ ا لرحیل برآمد ز کاروان منزل رسیده بود سبکبار ا هلبیت
دادند سینه ها بدم تیر و نیزه ها لیکن نشد معالجه در کار ا هلبیت
بر دفتر حساب شهید ا ن قلم کشید بگشود در محاسبه طومار ا هلبیت
ا ز سان گذشت لشگر سلطا ن کربلا نوبت باکبر ا ست وعلمدار ا هلبیت
رفت آنکه سینه را هدف تیر کرد و ما ند باران تیر و سینهء افکار ا هلبیت
با قی نماند غیر جوانان هاشمی ا فتاد جنگ بر سر سردار ا هلبیت
وقتست معجر ا ز سر زینب کشد سنا ن ا فتد رسن بگردن بیمار ا هلبیت
قوت گرفت خصم و نبود ا ندر آ ن میا ن یکتن خداپرست پرستار ا هلبیت
نگذا شت دست ظلم در آن دشت پرجفا یکسرو بن بساحت گلزار ا هلبیت
جز نا له در مقا بل دشمن کسی نرفت جز آه کس نبود هوا دار ا هلبیت
آشفته میرود قلم ا ندر سواد خط دیوا نه میشود فلک ا ز کار ا هلبیت
بیقدر ا متی که شکستند ا ز جفا پشت و دل پیمبر و مقدار ا هل بیت
زخم درون قهری ا گر به نمیشود دارد نشان ز دیدهء خونبار ا هلبیت
وقتست گر زما نه برا فتد نشانشان نسل عقیل و جعفر طیّار ا هلبیت
طراز مسند ا مکان و آرا یش صفحهء کن فکان حمد رحیمی ا ست رحمن که مشتی هیچ مدان را مشتری جواهر معرفت کنت کنزاً مخفيا ساخته و فرقهء بیسر و سامان را به بشارت اذکرونی اذکر لکم درراه طلب ا نداخته ، پروردگان نعمت بیکرا نش شکل ماه نو را بر ا ین خوان زبرجدی بلب نا نی نشمارند و راتبه خوارا ن ما ئده احسا نش قرص خورشید را در تنور آتشین فلک بیکی رقاق تنک نپندارند،
مالک الملکی که هر شب سپاه زنگ را بمشعل داری طلایهء انجم بحرا ست خفتگان صفحهء خاک فرستد و مهیمنی که لشگر شیا طین را از مجمع روحا نیان به تیر ا ندازی شهاب از ا ستراق سمع ممنوع نماید، متکبری که تکبر سلاطین روزگار در پیشگاه جلا لش بسته بیک تکبیر ا ست و مقدریکه تکوین موجودات نزد ا و موقوف بیک ا شاره تقدیر ا ست ، خیاط صنعش چون طره مشکفام شب را بر عذار شاهد روز نارسا نیده بمقراض يولج الليل فی النهارش با ندام آورد و شحنهء سطوتش چون لشگر رومیان روز به ترکتاز جیش حبش از حدّ اعتدال تجاوز نماید به تازیا نه يولج النهار فی الليلش تأدیب کند، مصوری که تا کلک قدرتش نقشی برآب زند نطفهء را در مضیق رحم چنان پرورش دهد که هزار مجنون بی سامان به تیر نگاه لیلی وشان راه آوارگی پیش گیرند و بجذبهء مهر شیرین دهنان صد همچو فرهاد را بیستون طا قت از پا درآمده تا کمر در خون نشینند، و درود نا معدود بر نبی ا بطحی و پیغمبر قرشی و ا هلبیت طاهرهء ا و باد ، که برای نصرت دین خدا نزدیکا نش را ما نند بیگانگان چین وسقلاب در کنار آب لب تشنه سر بریدند وکشته در آفتاب ا نداختند وخواص ا هل بیت عصمتش را بشورش عوام کالانعام عرضهء تیغ جفا ساختند:
آتشم زد باز نام نینوا ا ز دلم آید همی چون نی نوا
کربلائی شد بلای ا هلبیت آه آه از کربلای ا هلبیت
یادم آمد چونکه در آن سر زمین هیچکس با قی نما ند از اهل دین
جملگی ا نصار رفتند ا ز میان جعفر و عبّاس ما ند و کوفیان
کار با اولاد پیغمبر فتاد جنگ با عون و علی ا کبر فتاد
چون حبیب وحرّ و مسلم شد شهید نوبت جنگ حسین ا ست و یزید
تا که بودند آن گروه حق پرست باز میگفتند صاحب لشگر ا ست
گر کسی نزدیک میآمد بجنگ میزدندش آنجماعت با خدنگ
گر یکی تیری بر ا فکندی ز خشم میخریدند آن دلیرا نش بچشم
بعد از این گر لشگر آید بر سرش سخت میترسم ز فرق ا کبرش
گر کسی با تیغ قصد وی کند بازوی عبا س ترسم پی کند
ترسم این باران که ریزند ا ز کمان بر گلوی ا صغر آید ناگهان
ترسم این لشگر که ا ز جا میکند قاسم ا ندر خواب و پامالش کنند
تیرباران مخا لف بعد از این یا حسین را بر دل آید یا جبین
آخر جنگ ا ست و اوّل منزل ا ست زینب بیچاره کارش مشکل ا ست
قرعه بنام ا فتادگان سلسله طه و یس و احاطه کرده شدگان جفای لشگر شیا طین وگردن نهادگان حکم محکم وانذر عشيرتک الاقربين را بدینگونه را هی عرصهء قتال نموده ا ند، که چون در وادی خونخوار کربلا مشتریان متاع شهادت وجا نبازان میدان سعادت یعنی شیعیان وا لا همّت همگی از پیما نهء مسمومهء المذاق کل نفس ذائقه الموت مخمور افتادند و از کشتی حیات تن بموجهء ممات سپردند و احدی از ایشان با قی نما ند، نوبت بسادا ت هاشمی نسب و نزدیکان خاص شاه تشنه لب رسید، که بعضی را نسب بحیدر کرار منتهی میشد و برخی را بجعفر طیّار و جمعی فرزندان عقیل بودند که همگی را سلسلهء شرافت باشرف آل غا لب جناب ابوطا لب منتقل بود، پس همگی برای وداع هم مجتمع شده دست بگردن هم نوای هذا فراقٌ بينی و بينک ا ز جان کشیدند:
هر جا دو نوخط همدا ستان بود بهر وداع آخر زما ن بود
هر جا تذروی بر شاخ سروی فکر پریدن ا ز آشیا ن بود
آن یک ز رفتن دل واپسی دا شت این یک زما ندن بس دلگرا ن بود
با رنگ زرد و حال پریشان خوناب دلها هر سو روا ن بود
ایچرخ بنگر با چشم عبرت این لاله کاری کا ندر خزا ن بود
یکسو رقیه عبدا لهش را میدید و میگفت طفلم جوا ن بود
زینب ز وحشت در خیمه مدهوش از پا فتاده بر سر زنا ن بود
گر نوجوا نش صد تیر خوردی بهر برادر قدش کما ن بود
میگفت گردون در کوفه آورد از آل هاشم هر جا جوا ن بود
کشتند کوفی آل نبی را گفتند یا سین بی ترجما ن بود
گفتیم شامی ا ز دین گذشته ما را ز کوفی کی ا ین گما ن بود
با هر که کردیم ا ظهار مهلت را ضی نمیشد گر آسما ن بود
ای ا هل ا سلام آخر ا ما نی ا ین خانه آخر دارا لاما ن بود
یارب بعا لم ویران شود ری فتوای قتل ا ین خا ندا ن بود
ا لقصه جوا نان ها شمی نژاد برای جهاد اسباب و آلات رزم برخود ترتیب داده آهنگ میدان نمودند، اوّل عبدا لله ا بن مسلم ا بن عقیل که دلیری بود بی عدیل و در شجاعت بی مثل و نظیر، بنا برقول بعضی ا ز محدثین مادرش رقیه بنت ا میر مؤمنان عليه صلوات الله ا لملک ا لمنا ن ا ست و در آ ن زمین بلا خیز حضور داشت عازم معرکه جدا ل شد و برای ا ذ ن جها د بخدمت ابن عم بزرگوار آمد وعرض کرد ای آقا:
گلشن آل پیمبر را زمان دی رسید دل بفکر آشیان بود و خزا ن ا ز پی رسید
در چمن گل کرده زخم داغهای کشتگان غنچهء پیکان ببار آمد بهار نی رسید
کعبه ا سلام را دست جفا از پا فکند کشور دین را خزا نی تا به بیخ و پی رسید
هفتهء نگذشته بستیم از جهان رخت سفر من نمیدانم جهان چون رفت و مرگم چون رسید
نوبت آل ابوطالب گذشت از آسمان رخصتی فرما که اینک دشمن ا ندر پی رسید
ای سرسلسله هاشمیان و ای نقطهء دایره ایمان ، متقاضی مرگ گریبان گیر ا ست و شاهین اجل بقصد صید جا نم از بام فلک سرازیر، چندانکه می بینم ا ز یاورا ن تنی با قی نمانده که جا نی برا فشاند یا جا نی که تنی بخاک غلطا ند مگر این چند کس که در اینورطه بیدادرس، آگر قبول فرما ئی بنی اعمام تواَ ند و ملازم صبح و شام تو ، سر آن دارم که منتی برسرم گذاری و مرا پیش مرگ ا ولاد عقیل و جعفر وقربا نی عباس و ا کبر نما ئی، آن جناب ا و را رخصت داد و فرمود برو که ما نیز بزودی بشما ملحق خوا هیم شد، عبدا لله از بس اشتیاق دیگر بسراغ مادر فراق دیده نرفته ا ز همان مکان عازم میدا نشد، مقام مقتضی آنستکه بگوئیم رقیه در کنار خیمه ها با گردن کج ایستاده و ملاحظه میدان رفتن و دل ا ز جان بریدن فرزند دلبند میکرد، فامّا به تشویش ا ینکه مبادا برادران وخواهرا نش باضطراب درونش مطلع شوند:
ز بیم نا له بتار نفس گره میداد ولیک لخت جگر را بدیده ره میدا د
ز شرم روی حسین گریه مادرا نه نکرد بچین طره زلفش ز مهر شا نه نکرد
ولیک قاصد آهش دمادم ا ز پی بود در ا مید بخود بست وخون ز دیده گشود
بظاهر ار چه نزد دست خود بدا ما نش ولی بهمره دل برد تا بمیدا نش
اگر چه در نظر خلق ا ز پیش ندوید ولیک در نظرش بود تا شهیدش دید
درای نا له اش ا ز سینه تا برون میجست ز شرم قافله از پنبه ا ش زبان می بست
ا لحاصل چون عبد ا لله بمقابل آن گروه نامه سیاه رسید این رجز میگفت:
اليوم القی مسلما وهو ابی وفتيه بادوا علی دين النبی
ليسو القوم عرفوا بالکذب لکن خيارِ و کرام النسب
من هاشم السادات اهل الحسب
آنگاه با تیغ آبدار بر آنقوم کفرا ن شعار حمله ور شد و مکرر در سه حمله نود و هشت نفر از آن فرقهء بیدادگر بسوی سقر فرستاد، ولیکن ا ز حرارت نیّر آفتاب و تشنگی آب دیگر طاقت و تاب نیاورده خود را ا زمیان لشگر بعرصهء میدان کشید و مبارز طلبید:
ستاده بود بمیدان و مرد میطلبید عرق بصفحهء رویش روان چو مروار ید
کشید دست که ریزد عرق ز مژگانش که اهل کینه نمودند تیر بارا نش
یکی خدنگ بر آ ن سید مکین آمد ز پشت دست گذر کرد و بر جبین آمد
ز تیر کین کف و پیشا نیش بهم چسبید ز کار ما نده طمع ا ز حیات خویش برید
که ظا لمی دگرش نیزه زد به پرده دل بخاک راه طپا ن شد چو طایر بسمل
بروایت دیگر عمرو ا بن صبیح صیداوی و ا سد ا بن ما لک لعنهم ا لله مباشر قتل آن بزرگوار شدند رضوان الله عليه.
بعد ا ز آن مبارز میدان قتال شد محمد ا بن مسلم بعد از کوشش بسیار به تیغ ا بو جرهم الازدی و لقیط ا بن ا یاس لعنهما الله بدرجه شهادت رسید رضوان الله عليه .
بعد از آن عازم عرصهء جا نفشانی شد جعفر ا بن عقیل و میگفت:
انا الغلام الابطحی ا لطالب من معشرٍ فی هاشم وغالب
ونحن حقاً سادات الدوارب وهذا حسين اطيب الاطايب
من عترت البر التقی العاقب
پس پانزده سوار را ا ز مرکب هستی پیاده کرده وخود نیز به تیغ بشر ا بن سوط ا لهمدانی بریاض جنان خرامید رضوان الله عليه.
پس ره نورد میدان جنگ شد موسی ا بن عقیل ومیگفت:
يا معشر الکهول وا لشبان اضربکم بالسيف و السنان
ارضی بذاک خالق الانسان ثم رسول الملک ا لمنا ن
بیست وچهار نفر ا ز لشگر کفّار رهسپر دارا لبوار نمود تا بدرجهء شهادت عظمی فایز شد
اعلی الله درجاته.
بعد ا ز آن بمبازرت مرکب تاخت عبدا لرحمن ا بن عقیل و این رجز میگفت
اَبی عقيل فَاعرفوا مکانی ما هاشم و هاشم اخوانی
کهول صدق سادت الاقران هذا حسين شامخ البنيان
وسيد ا لشيب مع الشبان
پس هفده سوار وپیاده از آنجماعت دین ا ز دست داده بقلادهء سلاسل عذاب محبوس ساخت و عاقبت بضرب عثمان ا بن خا لد حهنی لعنت الله شربت شهادت جشید رضوان الله عليه.
بعد ا ز آن بمبارزت شتافت عبدالله ا بن عقیل وجهاد کرد تا لذّت شهد شهادت در کام آرزو یافت اعلی الله مقامه و قاتل ا و عثمان ا بن خا لد ا بن ا شم جهنی وبشر ا بن ا لحوط ا لفایضی ا ست.
و بعد ا ز آن مبارز میدان قتال شد عبدا لله اکبر ا بن عقیل و کوشش کرد تا به تیغ عثمان ا بن خا لد جهنی و مردی ا ز قبیلهء همدا ن بسوی ریاض جنا ن شتافت اعلی الله مقامه.
بعد از آن بمقاتله بیرون آمد محمد ا بن ا بی سعید ا بن عقیل و در میدان گرم مقاتله بود که لقیط ا بن ایاس جهنی تیره نهاد تیری زهر آلود بمحل سجود آن برگزیدهء ربّ ودود زد که عمر شریفش بسر آمد و بهمان تیر شاهد وصال در آغوش کشید، بنا بر بعضی روایات جعفر ا بن محمد ا بن عقیل نیز با ا و بدرجهء شهادت رسید
و بعد ا ز اولاد عقیل نوبت به نوباوه های جعفر طیّار رسید اول محمد ا بن عبدا لله ا بن جعفر مبارز میدان قتال گردید و میگفت :
تشکو الی الله من العدوان قال قوم فی الردی عميان
قدترکوا معالم القران ومحکم التنزيل والبيان
واطهر والکفر مع الطغيان
بعد از آن که ده نفر را شربت مرگ چشا ند سرخ روی خود را بیاران همطریق رسا ند
اعلی الله مقامه.
بعد ا ز آن بمبارزت بیرون آمد عون ا بن عبدا لله ا بن جعفر که مادرش زینب کبری بنت فاطمه بنت رسول ا لله است ومیگفت:
ان تنکرونی فانابن جعفر شهيد صدق فی الجنان الازهر
يطير فيها بجناح الاخضر کفی بهذا شرٌَ فاً فی المحشر
پس قتال کرد قتال شدیدی تا سه سوار وهجده پیاده را بسوی نار نیران فرستاد تا به تیغ عبدا له ا بن بطه طا ئی سرا ی فا نی را وداع کرده رخت بدارا لجزا کشید چون این دو بزرگوار ناز پرورد دامان
مصیبت کش اولاد سید عرب زینب برگشته کوکب بودند:
زود ا ست کز حکایت زینب کنم رقم بی پرده ا ش ز خیمه بمیدان در آورم
زینب هنوز مرگ برادر ندیده ا ست در خون طپیدن علی اکبر ندیده ا ست
آنجاست جای گریه که با تیره معجرش ابن زیاد طعنه زند بر برادرش
زود ا ست گویمش که فغان از جگر کشید آنجاست جای گریه که بیند رخ یزید
زود ا ست گویمش ز فغان گریه در گلوست غوغای خلق شامی و کوفی براه ا وست
زود ا ست در عزای پسر گویمش غمین عبا س را ندیده که شد سرنگون ز زین
زود ا ست سر برهنه سوی لشگر آرمش مجروح کعب نیزهء خولی گذارمش
دستش هنوز با رسن کین نه بسته ا ند از تازیانه شا نه و کتفش نخسته ا ند
زینب هنوز آبله در پا ندیده ا ست قصر یزید و مجلس صهبا ندیده ا ست
زود ا ست گویمش که بپا کرد شور و شین در خون ندیده پیکر صد پارهء حسین
زود ا ست گر بدارمش اکنون باشک و آه دستی نمیزنم بدلش تا بقتلگاه
یک لحظه مهلتش دهم ا ندر بر حسین آنجاست جای گریه که بیند سر حسین
زود ا ست کارمش بسر نعش کودکان آنجا برم که رأس حسین دید بر سنا ن
زود ا ست گریه بر سر نعش پسر کند در شهر کوفه هر چه توا ند بسر زند
زود ا ست گریه کردن ا و در حضور عام آنجا ست جای گریه که ا فتد بملک شام
زینب هنوز خواری موصل ندیده ا ست بر سر هنوز چوبهء محمل ندیده ا ست
آنجاست جای گریه که با چشم اشکبار بادست بسته نا قهء عریان شود سوا ر
زود ا ست شرح نا له کنم با فغان ا و در مسجد خرا به نهم دا ستان ا و
القصه بعد از شهادت آن دو برادر عبیدا لله ا بن عبدالله جعفر قدم بعرصهء قتال نهاد وبعد ا ز کشتن جمعی از آن گروه نامه سیاه بروضهء رضوان خرامید اعلی الله مقامه.
پس نوبت جهاد بنوباوه های سید ممتحن جناب امام حسن علیه ا لسلام رسید، چون بنا بر احادیث موثقه ا ول قا سم ا بن حسن ا لسبط بدرجهء شهادت رسید منظور آنست که تفصیل شهادت ا و را در مجلس جداگانه تحریر نمائیم، لهذا بتأخیر ا فتاد پس مبارز میدان شد عبدا لله اب ن ا لحسن و شهادت عبدا لله ا بن ا لحسن بعد از این بوجهی دیگر ذکرخواهد شد انشاء الله تعالی
اول بخدمت عم بزرگوار آمد وگویا با زبان حا لی برای رخصت میدان داشت و میگفت:
بتنگ آمد دلم از عمر خویش ایمرگ تا دا نی سری چون گو بمیدان دارم ایشمشیر چوگا نی
ز سیل اشک بنیادم ز پا ا فتاده تدبیری بمنع گریه ام یا آستین یا عطف داما نی
پر ا فشانست مرغم در قفس صیّاد را رحمی دلم ا ز سینه بیرون میجهد ایخصم پیکا نی
ندارم فرصت ما ندن عموجان رخصت جنگی بناکامی روا نم ا ز حضورت ا ذن میدا نی
ندا نم چیست از کنج لبم خونا به میریزد سر زخم دلم وا شد طبیبا فکر درما نی
ز برق آه ا ندا مم سرا پا سوخت تسکینی ز جوش نا له اعضایم ز هم پاشید احسا نی
بنی اعمام و اخوان جملگی رفتند ا ز هر سو نمی بینم بدور تو بنی اعمام و اخوا نی
ایعمو جان از عا لم ناپایدار دلم به تنگ ا ست مرا مرخص میدان فرما که قطره خون خود را نثار قدمت کنم، آنجناب لاعلاج ا و را رخصت میدان داده عبدا لله برای وداع ا هل حرم بدر خیمه ها آمد و فریا د برآورد، ای اهل حریم مصطفی و ای پرده نشینان حجلهء اصفطفا عبدا لله را حلا ل کنید که روز عمرم بشام رسیده و وعدهء دیدار بصف قیام ا فتاد، چون ا هلبیت از اراده آن نونهال گلشن صباحت اطلاع یافتند بدورش حلقهء ماتم زدند و فریاد واحسناه از جگر برآوردند:
در فرا قش کربلا را روز محشر ساختند عا لمی را ا ز خروش و نا له کافر سا ختند
گرد شمع عارضش پروا نه سان از هر کنار یک جهان را ا ز پر پروا نه منظر سا ختند
اشکها چون لؤلؤ تر در نثارش ریختند خاک را ا ز خون دل یاقوت احمر سا ختند
بادبان نا له بر ا وج فلک ا فرا شتند لخت دلها را بخون دیده لنگر سا ختند
جمله ا ز بیچارگی در دامنش آویختند دستها در گردنش ا ز مهر چنبر سا ختند
آن یکی میگفت آل مصطفی ا ز قحط آب در کنار دجله ها با آب خنجر سا ختند
آن یکی میگفت ا ز رعنا جوانان کس نماند جملگی رفتند و ما ر ا بی برادر سا ختند
پس عبدا لله با دلی لبریز خون ایشان را وداع نموده گویا زبانحالی هم داشت میگفت ای عمه های بیسامان ا ز مرگ همسفران شمارا گریه و اندوه بی پایان در قفاست:
عنان حوصله از دست خویش مگذارید خروش و نا له برای حسین بگذارید
کنون شرارهء آه ا ز جگر میفروزید که تا بشام مصیبت تمام میسوزد
دمیکه اکبر مه پاره بر زمین غلطید بدور ا و صف ماتم زنید وگریه کنید
دمیکه حضرت عباس عم نامی من جدا شود سر و دست مبارکش ا ز تن
گهی بدست وگهی بر سرش نظاره کنید بناخن ا ر بتوا نید سینه پاره کنید
بدور حجلهء قاسم بنا له و شیون ز روی مهر بگرئید بر جوا نی من
حال گریه کردن شما برمن زود ا ست و راه چاره بر آل پیغمبر مسدود شمارا بخدا میسپارم این بگفت وطریق کوی شهادت پیش گرفت چون بمیان عرصهء قتال رسید شمشیر ا ز میان برکشید و میگفت
ان تنکرونی فانابن حيدره ضرغام آجامٍ وليث قسوره
علی الاعادی مثل ريح صرصره
پس حمله کرد وگرم مقاتله بود تا چهارده نفر را به تیغ بیدریغ بخاک میدان ا نداخت، عاقبت بضربت ها نی ا بن شیث خضرمی بدرجهء شهادت فایز شد، بعد ا ز آن روی قاتل ا و سیاه شد وبنا بروایت دیگر حرمله ا بن کامل اسدی آن بزرگوار جلیل ا لنسب را شهید ساخت اعلی الله مقامه.
بعد ا ز آن ابوبکر ا بن حسن ا لرضی بمبارزت شتافت پس از کوشش بیشمار به تیغ عبدالله ا بن عقبه غنوی شربت شهادت نوشید، بنا برقولی دیگر عقبهء غنوی قاتل ا وست وا ز فرزندان امام حسن حسن ا بن حسن که ا و را حسن مثنی میگفتند در آن سرزمین حضور داشت پس از شهادت فرزند خیرا لبشر ا و را ا سیر کردند در هنگامیکه زخم کاری بسیار در بدن دا شت، اسماء ا بن خارجه چون مادر آن بزرگوار ا ز قبیلهء ا و بود پیش آمد و دست حسن را گرفت و از میان لشگر بیرون برد وگفت بخدا قسم کسی را نمیرسد که نزدیک پسر خوله بیاید ابداً ، عمر ا بن سعد ملعون گفت واگذارید بر پسر ا بی حسان خواهر زادهء ا و را، پس ا و را باخود برده وجراحتهای ا و را مداوا کرد تا صحیح شد و بنا بروایتی دختر سید ا لشهدا که مشهور بفاطمه ا ست در حبالهء نکاح حسن بود و بعد از آنکه سی وپنج سال ا ز عمر ا و گذشت برحمت ایزدی پیوست، فاطمه زوجهء ا و تا یکسال مجاور قبر ا و شد وخیمه در آنجا ا فراشت وشبهارا بقیام وروزها بصیام سربرد، بعد از یکسا ل خدمهء خود را ا مر کرد که درشب خیمه ها را ا ز سر قبر کندند وشنیدند قا ئلی میگوید هل وجدوا ما فقدوا گویندهء دیگر در جواب گفت بل يئسوا فانقلبوا یعنی یافتید چیزیکه گم کرده بودند جوا بش این بود بلکه مأیوس شدند و برگشتند.
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
بهر حسین شهادت اخوان ز یاد رفت تحریر قتل و قصهء ایشان ز یاد رفت
ا ز صدمهء عزای جوا نان فاطمه امّ ا لبنین و جعفر و عثمان ز یاد رفت
جعفر چه جعفری که ز اوصاف حسن ا و آشوب مصر و فتنهء کنعان ز یاد رفت
چون شد عزا عروسی قاسم بکربلا بوبکر وعون و شیون نسوان ز یاد رفت
ا ز یاد چاک حلق علی اصغر حسین قتل عمر ز بارش پیکان ز یاد رفت
ا فسوس کز شهادت اکبر ز تیغ کین در کربلا حدیث جوانان ز یاد رفت
ا ز نا له های ا لعطش آل مصطفی تفصیل جنگ و رزم دلیران ز یاد رفت
فکرم بکوفه بود و ا سیران اهل بیت غوغای خصم وشورش میدان ز یاد رفت
زین مختصر حکایت ا ز صبح تا بشام تفصیل خلق عا لم امکان ز یاد رفت
ا ز فکر گریه های جگر سوز کودکان باران نوح و قصّهء طوفان ز یاد رفت
چون رکن آسمان خلافت ز پا فتاد افلاک را بزلزله ارکان ز یاد رفت
ا ز نسل آدم اینحرکت کرد چون یزید ا ز بدو تا بخاتمه ا نسان ز یاد رفت
آنفرقهء که تیغ بروی حسین زدند دین ا ز میان برونشد و ایمان ز یاد رفت
در سرگرفته آتش قهری مگر ز دل کش برق آه وشعلهء پنهان ز یاد رفت
ا شاره کلام این غمزدهء گمنام بنا بر روایات صحیحه ا لاختتام، بر آنست که چون عشایر فرزند رسول ا نام یعنی عشرون صابرون که در عرصهء مرد ا فکنی يغلبوا مأتين صفت هر تنی ا ز جوانان ایشان ا ست وصاحب بصیرتان الم نجعل له عينين که خشکی لسان و شفتین ا ز بی آبی مخصوص طفلان خرد سال شان بين الطريقين وهديناه النّجدين شهادت و سرافرازی دارین را بربقای عا لم فانی اختیار کرده سعادت جاودا نی یافتند، از سلسلهء جلیله بنی هاشم با قی نماند مگر برادران بزرگوار صاحب قصر ارغوا نی روضهء رضوان وقره العين پیغمبر آخر ا لزمان سرور لب تشنگان:
نزدیک شد که نخل امامت ز پا فتد از سینه دل بدامن اهل عزا فتد
وقتست رکن کعبه ایمان شود خراب آری چه پی ز ریشه در آمد سرا فتد
نزدیک شد که پیکر صد چاک شاه دین بیسر بخاک معرکهء کربلا فتد
نزدیک شد که لشگر سلطان بی سپاه سرها ز پیش و اهل حرم در قفا فتد
نزدیک شد که نا لهء واعون و جعفرا بر دختران بیکس خیرا لنسا فتد
نزدیک شد سکینه ز دنیال ناقه ها در کاروان ببانگ جرس هم صدا فتد
چون نوبت بفرزندا ن لیث بنی غالب علی ا بن ا بی طا لب علیه ا لسلام رسید اول ا بوبکر ا بن علی که اسم او عبدا لله ا ست ومادر او امّ لیلی بنت مسعود ا بن خا لد ابن ربعی تمیمی ا ست بمبارزت بیرون شتافت و این رجز میگفت:
شيخی علی ذوالفقار الاطول من هاشم الصدق الکريم المفضل
هذا حسين ابن النبی المرسل عنه نحامی بالحسام المصقل
ففديه نفسی من اخٍ مبجلی
پس مقاتله کرد تا به تیغ زحر ا بن بدر ا لنخعی سرخ رو بریاض جنان شتافت وبیست وپنج سال از عمر شریفش گذشته بود وفرزندی ندا شت اعلی الله مقامه.
بعد از قتل ا و برادر با جان برابرش عمر ا بن علی که دلیری بود ثانی اثنین حیدر کرار و مبارزی ا ز شاه خیبر کیر یادگار پای جلادت در میدان نهاد قاتل برادر را مخاطب ساحته واین رجز میگفت
اضربک ولا اری فيکم زجر ذاک الشقی بالنبی قد کفر
يازجريازجرتدانی من عمر لعلک اليوم تبوء من سقر
شر مکانافی حريقٍ وسعر لانّک الجاهد يا شرالبشر
پس مانند شیر غضبناک برا و حمله کرد اول قاتل برادر را بسوی نار سقر فرستاد وخود را در آن بحر بیکران غوطه داد هرکس را بر کمر زدی ما نند خیارش بدونیم کردی و هرکه را برفرق نواختی تا بزمینش دو پرگا له ساختی ومیگفت:
خلواعداه الله خلّواعن عمر خلواعن البيت العبوس المکفهر
يضربکم بسيفه ولا يفر وليس فيها کالجبان المنحجر
دلاوری ومردا نگیش از این رجز معلوم است که معنی ا و این است:
راه بگشا ئید یاران حمله ضرغام را تا بمیدان ریزم این سرهای بی اندام را
من نه آن شیرم که برگردم ز شمشیر و سنان بر نگردم تا نگرد ا نم ز زین اجسام را
سر دهم طوفان آب تیغ بر خیل عدو تا برا ندازم ز دهر اینقوم کفر انجام را
سیل پی در پی کند ویران همه کاخ و سرا تند باد ا ز جا چه برخیزد کند خیام را
پس قتال کرد قتال شدیدی تا جمعی را بدرک ا لاسفل جحیم سیراب ماء حمیم نمود عاقبت سرخ رو بریاض جنان خرامید اعلی الله مقامه.
پس نوبت به برادران حضرت عباس رسید که فرزندان امّ ا لبنین بودند و ایشان جعفر و عثمان و عبدا لله بودند:
نمیآید دلم گر بگذرم ا ز آل عمرا نی که گویم مختصر جعفر بمیدان رفت و عثما نی
مگو جعفر بر ا فلاک شرف تابنده خورشیدی مگو عثمان یکی دریا دل جوشنده عمّا نی
یکی در عرصهء ا مکان حسن را قره ا لعینی یکی در صفحهء میدان حسین را قوت جا نی
یکی در شیوهء مردی علی را دست و بازوئی یکی در کشور هستی نبی را شمع ایوا نی
یکی در دفتر اندوه زینب تازه مضمونی یکی در شرح ماتم داری کلثوم دیوا نی
ا لقصه چون خسرو فلک کریاس حضرت عباس دید بجز برادرا نی که ا ز مادر ا و بودند کسی دیگر باقی نیست گفت اینور دیدگان دیگر مقام خودداری نیست در پیش روی من جان خود را نثار راه احمد مختار کنید :
دیگر نه کربلا نه حسینی بعا لم ا ست اینست آن فساد که در نسل آدم ا ست
اینجاست آنکه نوح باولاد خویش گفت فکر عزا کند که ماه محرم ا ست
اینجاست آنکه موسی عمران بشور و شین با قوم خویش گفت که ایّام ماتم ا ست
اینجاست آن مکان که خلیل ا ز غم حسین خون گریه کرد وگفت که این خانهء غم ا ست
اینجا محل ماتم ایّوب و یونس ا ست اینجا مقام گریهء عیسی ابن مریم ا ست
اینست لشگری که ا سیرش رود بشام کشتن همین زمان و اسیری همین دم ا ست
فخر من و شما ست ز قربا نی حسین در راه دوست مردن و سرباختن کم ا ست
پس اول عثمان ا بن علی علیه السلام مبارز معرکهء قتال شد و میگفت:
انّی انا العثمان ذوالمفاخر شيخی علی ذوالفقار الظاهر
و ابن عمّ للنبی الطاهر اخی حسين خيره الاَخاير
وسيّد الکبار و الاصاغر بعد الرسول والوصی النّاصر
و مشغول کارزار شد و بسیاری از آن بد رگان را بدرک ا لاسفل فرستاد آخر خولی ا بن یزید ا صبحی تیری بر پیشانی نورا نیش زد که بهمان تیر از مرکب در غلطید و سر ا و را جدا کرد مردی ا ز بنی ا بان ا بن حازم، و بیست ویکسال از عمر شریفش گذشته بود و مادر او امّ ا لبنین بنت حزام ا بن خا لد ا ست از بنی کلاب رضوان الله عليه.
بعد ا ز قتل برادر خاطر جعفر بهم برآمده با دلی پر درد روا نهء میدان شد و میگفت:
انّی انا جعفر ذوالمعالی ابن علی الخير ذی النوال
حسبی بعمّی شرفاً و خالی احمی حسينا ذی الندی المفضال
پس قتال کرد قتال شدیدی تا در میان مغلوبهء ایضاً خولی ملعون تیری بآن سیّد بزرگوار ا نداخت بر شقیقهء یا چشم ا و آمد، بنا بر اختلاف روابات و بهمین ضرب بوا لد ماجد ملحق شد برادر دیگرش عبدا لله ا بن علی که حضرت عباس باو گفت ای برادر مقدم شو پیش فرزند رسول تا اینکه به بیند و تورا ا ز مجاهدین و شهیدان محسوب دارد و بدرستیکه خلفی از برای تو نیست ا و نیز روانهء میدان شد و میگفت:
انا ابن ذوالنجده والانضال ذاک علی الخير ذوالفعال
سيف رسول الله ذوا لنکال فی کل قومٍ ظاهر الاهوال
پس جهاد کرد تا بضربت ها نی ا بن شیث خضرمی سرخ رو بشهدای اهل بیت پیوست
رضوان الله عليه.
پس مبارز میدان قتال شد محمد ا بن علی پس از کوشش بسیار به تیغ ملعونی ا ز بنی تمیم از قبیله بنی ا بان ا بن دارم بریاض جنان خرامید اعلی الله درجاته.
بعد از او برادر ا و ا براهیم ا بن علی بجهاد بیرون رفت و قتال کرد تا شهید شد رضی الله عنه.
فلک را دل پر ا ز آل علی بود که دست ظلم بر اینقوم بگشود
نه عثمانی بجا ماند و نه جعفر بکشتن رفت یکجا نه برادر
جوانان جمله را در خون کشیدند بکام تشنه در خاک آرمیدند
بلی دنیا بایشان دشمنی داشت یکایک را بخون ا فکند و بگذاشت
نه دنیا خصم آل مصطفی شد بنای دشمنی ز ایشان بپا شد
چه ا یشان ترک دنیا پیشه کردند نه از خصمی چنین ا ندیشه کردند
در آخر کرد این دنیای فا نی بر ایشان آنچه کردند و دا نی
نه رحمی کرد بر قاسم نه اکبر نه عباسی بجا ماند و نه ا صغر
نه در قتل حسینش بود تأخیر نه آهی بر دلش میکرد تأثیر
حریمش را ا سیر ا ز کوچها برد برهنه سر بخواری برملا برد
رسن بر گردن زین ا لعبادست ز کین بازوی زینب در قفا بست
ا لا ای آنکه بر دنیا نهی دل ا ز این گرداب بیرونشو بساحل
جها نرا بهر ایشان آفریدند به بین ا ز گردش عا لم چه دیدند
وسيعلم الذين ظلموا ایّ منقلبٍ ينقلبون
بسم الله الرحمن الرحیم
ایروزگار خون جوانان بگردنت ایچرخ سفله دست ا سیران بدامنت
دادی ز کینه خرمن آل علی بباد کاتش فتد ز شعلهء ا نجم بخرمنت
گشتی بکام خصم و نگشتی بفرق وی حیرا نم ا ز نگشتن و دلخون ز گشتنت
بنگر چه کردهء که گذشت ا ز هزار سال این نیلگون لباس عزا ما نده بر تنت
برفعل خصم و جرأتشان خنده میزدی آخر چه روی داده که برخا ست شیونت
گویا سر حسین بسنان دیدهء که باز ساکن نگشته نا له و خون گریه کردنت
با خصمت ا ر کنند چنین رحمت آوری اینگونه ماجرا نپسندی بدشمنت
آن بیکفن نهادن صد پاره پیکرش آن تشنه کام دید ن و آن سر بریدنت
گرئیم بر کدام جفای تو بر حرم در شهر کوفه یا بسوی شام رفتنت
در وحشتم ز سیلی رخسار کودکان سوزد دلم بجبههء زینب شکستنت
در خیمهء رسول و بر ا طفال خردسال در سینه آتشم زده آتش فکندنت
گیریم تا بحشر کنی گریه بر حسین کی میشود تلافی آنگونه کشتنت
بردیش سوی دجله و لب تشنه باز گشت داد از ستیزه جوئی و این طبع پر فنت
آتش بکف نهادی و بستیش بر خدنگ ویران شود معارج این کاخ و روزنت
قهری رقم بفرد مصیبت چه میزنی با خون دل نوشتن و با گریه شستنت
مصوری را ستایم که قصور صفات کما لیه ا ش ا ز کمال تصور وهم و خیال بیرونست، و ثنای بی ا نتهایم مخصوص ذات بی ما نندیست که عقول صافیه در وادی لیلای وصفش سرگشته ومجنون،
دست مشاطه صنعش ورق نسترن را سفیدآب سیم بر عذار ما لیده، و لا لهء قدرتش نوعروس لا له را ا ز پای تا بسر در سرخاب فرنگ کشیده، خنیاگران محفل ذکرش بر شاخه گلبن حیرت ا رغنون ساز، ومطربان خوش آهنگ سورخانهء توحیدش در دایرهء روحا نیان با خیل ملک یکصوت وهم آواز، وا لی حکمش در چار سوق ا طاعت کرم پیله را گرم بافتن حریریان میان تهی کرده درکارگاه صنعش عنکبوتی را بنساجی خیمه های مشبّک بکار آورده ، شحنهء سطوتش موری را با همه ضعیفی بحراست ا قطاع سیم و زر منصب گنجوری داده، و مکسی را با همه هیچکسی به ترکیب معجون فيه شفاءٌ للناس دست و پا گشاده ، در قدوم نوجوانان چمن زر پنهانی غنچه را بر طبق اخلاص به نثار آورده، ودر خودآرا ئی مخدرّا ت ریاحین بشا نهء باد سحر زلف را پر پیچ و تاب کرده، شربت دار مطبخ نوا لش سبوی پر شهد فواکه را ا ز شاخسار اشجار بحلق آویخته، و حقّه باز بدایعش کاسهء پر عطر گل را در صحن گلشن سرنگون کرده و نریخته بآهنگ خطیبا ن منابر شوقش بید مؤله معلق زنان، و بنوای عندلیبان گلشن صمدش صنوبر پای کوب وچنار دست ا فشان، و بعد صلوات بی ا نتها برآن رفرف سوار لیله ا لمعراج و ا هلبیت طاهرهء ا و باد، که از ستیزه جوئی عبید بنی علاج تیر جفا را آماج شده، مال وجان بتاراج داده تا دین حق را رواج دهند صلوات الله عليهم اجمعين.
مشاطگان عرا یس ا خبار و پرده گشایان مخدرات آثار نقاب از چهرهء ا بکار معا نی گشوده در بیان شهادت قاسم ا بن حسن پای مژگان را از خون دل نگار بسته بدینگونه روایت کرده ا ند، که چون ا ز لکد کوب توسن جفا نازک بدنان سلسله مصطفی خاک بیابان کربلا را ا ز اعضای پاره پاره رشگ نگارخانه چین نمودند نوبت شهادت بفرزند سید ممتحن قاسم ا بن امام حسن رسید که هنوز طفلی بود یازده ساله وها له بگرد ماه عارضش ندمیده بلکه بحد بلوغ نرسیده:
چه قاسم طره اش ا ز بخت خود برگشته چوگا نتر تر نج غبغبش ا ز لجهء سیماب لرزا نتر
دهانش چشمه حیوان و لب خشک ا ز سموم دل ز خون دیده داما نش ز مژگانش گل افشا نتر
بسر عمامه اش آشفته تر ا ز خواب بیماران دو گیسویش ز حال زینب و لیلا پریشا نتر
دلش از بیقراری همچو صید خورده پیکا نی صبوری در کفش ا ز آهوی چشمش گریزا نتر
دو ا برویش ز هر جا نب کشیده تیغ بر خورشید دو چشمش ا ز درون مادرش خونابه ریزا نتر
عذارش از عطش ا فروخته چون مجمر آتش مسلسل طره ا ش ا ز مارآتش خورده پیچا نتر
بگردون آهش ا ز ا وج خیال عارفان برتر بدامن سیل ا شک ا ز لؤلؤ نا سفته غلطا نتر
پس آن شاهزاده گردون وقار دا من همت برمیان ا ستوار نموده به تمنای اذن جهاد بخدمت عمّ تاجدار آمد با نهایت ا میدواری زبان حالش گویای این مقال بود:
عموجان ا ز جفای آسمان خاطر غمین دارم اجازت ده که منهم با سپهر امروز کین دارم
ز سیل گریه بنیادم ز پا ا فتاد تدبیری بمنع گریه نه دامن نه دل نه آستین دارم
اگر خونم بریزد کس نگوید بیگناه ا ست این نه امیدی به کس نه دادخواهی بر زمین دارم
مرخص کن که منهم سر بزیر خنجر ا ندازم صغیرم در نظرها لیک طاقت بیش ا ز این دارم
ایعم کامکار دلم ا ز عا لم ناپایدار پر خون وعنان طاقت از کفم بیرون ا ست، آیا در دل داری که حاجتم برآری ویکساعت بگل چینی گلزار شهادتم گذاری، یا سر آنت هست که محرومم کنی و در پس زا نوی حسرتم بنشا نی، چه شود که بی پدری را باذن میدا نی خوشدلی دهی و ا ز رخصت حربی منتی بر جانش نهی که مفارقت احبّا و هم قطارا ن قرار ا ز کفم ربوده و عزم آن دارم که جان خود را نثار راهت کنم وغیر ا ز اینم مطلبی نیست شاه شهیدان نظر کرد و قا سم را بآن حا لت مشاهده نمود سیلاب سرشک از دیده گشود:
عندلیبی دید از طرف گلستان بر کنار سربزیر ا فکنده وچشمش یکی اشکش هزا ر
بیکسی دید از عطش خشکیده عناب لبش عارضش بیرنگ وخاک آلود و زلفش پرغبا ر
عطف دامان بر کمر پای ارادت در رکاب دستها ا ندر بغل با گردن کج اشکبا ر
گریه در نای گلویش بسته راه گفتگو ا ز شکایت دل پر و از سوز پنهان بیقرا ر
آنجناب فرمود اینور دیده :
چرا ز شکوه چنین گریه در گلو داری ز بهر کیست چنین خون ز دیده میباری
فغان و ناله ات ا ز بهر باب خود حسن ا ست میان خیل عدو یا دلت بفکر من ا ست
در این مقدمه زخمی به پیکرت خورده و یا ز کینه دشمن برادرت مرده
دلم مسوز در اینحال و سر ز جیب برآر بغیر جنگ گرت حاجتی ا ست کن اظهار
قاسم عرضکرد ای سرور شهیدان و ای پناه بیچارگان گریه ام نه برای این و آن ا ست و نه ا ز جفای آسمان بلکه شوق شهادت گریبان جا نم میکشد وخار خار محبت دا من صبرم میدرد:
ایعمّ تاجدار بکن چارهء دلم دارم سر فراق تو اینست مشکلم
آیا کدام حاجتم از مرگ بهتر ا ست در ورطهء که اینهمه دشمن برابر ا ست
نه در عزای خویش و نه فکر برادرم تو بیکس ایستاده و من خاک بر سرم
خواهم اجازتم دهی ایشاه کم سپاه خا لیست جای پیکر قا سم بقتلگاه
هر چند قا سم ا لحاح وزاری مینمود نسیم اجابت بر شعلهء علم مدعایش نمیوزید، عاقبت بر قدم شاه شهیدان ا فتاد و چهره بر خاک راهش میما لید و گریه میکرد آنجناب چون بیتابی ا و را ملاحظه کرد سیلاب اشک از دیدگان گشود و قاسم را در بغل گرفت و اینقدر گریستند که بنا بر بعضی روایات هر دو بیخود شدند، پس ا ز زمانی فرمود ای یادگار برادرم و ایطفل با جان برا برم از کشته شدن تو امر من فیصل پذیر نیست و علاجی برای خلاصی من نمیشود تو نیز داغ ماتم خود را بر دلم مپسند، و ترک این اراده کن برو بسوی خیمه تا عاقبت کار من بکجا رسد قا سم با نهایت مأیوسی و نومیدی ا شکریزان بسوی خیمه ها روانشد:
برگشت سوی خیمه وا شکش روان چه جوی با خود بآه و نا له همی داشت گفتگو
کای روزگار ا ین من و تیغ جفای تو ا ین اهل شام وکوفه و این کربلای تو
داری چنین مضایقه در کشتنم چرا سر زنده ا ز رکاب حسین بردنم چرا
ا لقصه چون قاسم بمیان خیمه رسید تمام بنی ا عمام و ا قارب خود را دیده که به تهیه اسباب رزم پرداخته، آلات جنگ اصلاح مینمودند عا لم در نظرش تیره و تار شد با نهایت حسرت سوی ایشان نظاره میکرد و زبان شکوه اش گویای این مقال بود:
ندیدم برق شمشیری نخوردم زخم پیکا نی ا لا ای آسمان یا مرگ ده یا اذن میدا نی
من آن وا مانده ام کز خیل همراهان ز بیقدری نه تن برخاک و نه دل برهدف نه سربچوگا نی
ز حسرت مردم ا ندر کربلا بی زخم شمشیری بکار خود فرو درمانده ام یارب تو میدا نی
من آن بشکسته پر مرغم که ا ندر خانهء صیاد نه پر دارم نه دل نه آشیان نه سیر بستا نی
نه تیری در کمان نه قبضهء تیغی بکف دارم نه بر این خاک با لینی نه بر ایندشت جولانی
پس لابد و ناچار در کنج خیمه با دیدهء ا شکدار سر بزانوی فکرت نهاده و ناگاه بخاطرش رسید که هنگام وفات پدر بزرگوارش تعویذی ببازوی ا و بسته فرمود ایفرزند هر گاه غم و ا ندوه بیشمار بتو روی دهد و سیلاب کدورت بنای صبرت ا ز جا در آورد این تعویذ را باز کن و بخوان و بمضمون آن عمل نما قاسم گفت روزی از این سخت تر و کدورتی از این بیشتر در عمر خود نخواهم دید همانا منظور پدرم همین بوده پس تعویذ را گشود و دید آنجناب بخط مبارک نوشته:
که ای فرزانه فرزند گرا مم مقدس زادهء عا لیمقا مم
من اکنون با اجل افتاده کارم یکی پنهان وصیبت با تو دارم
بدشت کربلا چون شد گذارت بهمراهی عم تا جدارت
بقصد جان ا و از هر کناره هجوم آرند با طبل و نقاره
چه بینی دشمنانش بر سر آیند بعزم کشتنش بازو گشایند
تو نیز ایراحت جان در دم تنگ قدم بگذار بی تشویش در جنگ
مکن ا همال و خودداری در ا ینکار قدم واپس منه زنهار زنهار
برای بارش تیر ا ی یگانه ز یاری خویشتن را کن نشا نه
چه بینی ضرب تیغ آید ز دشمن بنه در راه تیغش دست و گردن
سپر کن سینه ودل را به پیکان بنه مردا نه سر در راه جانان
پس قا سم از روی شوق وا نبساط از جا برخاست وتعویذ را بروی دست گرفته با هزاران ادب و احترام بخدمت عم گرام آمد زمین بوسه داد وعرضکرد:
ایعمو فتوا بقتل خویشتن آورده ام بهر حجّت سر خط ا ز با بم حسن آورده ام
محضری دارم بکف از خون خود ایشهریار نامهء سر بسته ا ز شاه زمن آورده ام
میرسم از مصر و از گم گشته ات دارم خبر جامه یوسف سوی بیت ا لحزن آورده ام
آنچه منظور دلم بود ا ز جهان آمد بدست قیمت خون من ا ست این خط که من آورده ام
نامه را بگشا بمضمونش عمل کن بی خلاف طا لع وحشی صفت را در رسن آورده ام
چون سرور مظلومان تعویذ را گشود چشمش بخط شریف برادرش ا فتاد بی اختیار ا شک ا ز نوک هر
مژه ا ش جاری شد و فرمود اینور دیدگان این وصیت تست مرا نیز در باب تو وصیتی ا ست که در ا ین حال بعمل آورم و فاطمه نامزد تو را بتو سپارم پس دست قاسم را گرفته روانه خیمه های حرم شد:
بدستی دست قا سم داشت بر دست بدستی راه سیل گریه می بست
صلا زد آل یاسین را سراسر چه عباس و چه عثمان عون و جعفر
در اول خطبهء از حمد سر کرد پس آنگه مدحت خیرا لبشر کرد
بآئین رسول و اهل توحید بهم بستند عقد ماه و خورشید
همه آل پیمبر از سر درد نثار افشان بپایش ا ز زن و مرد
یکی با لخت دل ا ز هر کناره بفرقش ریخت لعل پاره پاره
یکی ا ز اشک مروارید تر ریخت یکی یاقوت احمر ا ز چگر ریخت
یکی ا ز کاوش ناخن بدامان ز خون سینه اش میریخت مرجان
یکی ا ز صفحهء رخسار پر کرد همه خاک رهش را زعفران کرد
عقیق لب یکی میسود بر پاش که یعنی تشنه کامم فکر من باش
یکی لوح زبر جد ا ز جبین داشت ز خون دل براهش لاله میکاشت
پس در آنزمان امام تشنه لبان زینب وکلثوم و سایر دختران وخواهران را به ترتیب تدارک عروس امر فرمود دختران بتول عذرا گرد شمع عارض فاطمه جملگی چون پروانه صف زدند ولیکن:
مگوی فاطمه یک گلستان بی آبی رخش کبود و لبش خشک و چهره مهتابی
دریده چاک گریبان جامه تا دامن بکنج خیمه ز ماتم بناله و شیون
تمام اهل حرم گرد قامتش شده جمع ز هر کناره چو پروانه در حوا لی شمع
یکی بگریه گریبان جامه اش میدوخت بجای شمع یکی در مقابلش میسوخت
یکی زرک برخش میفشاند از سر درد یکی علاج کبودی صورتش میکرد
یکی ز نیل عزا وسمه زد بر ابرویش یکی گلاب و یکی شانه زد بگیسویش
کشید سرمه یکی چشم پر خمارش را باین بهانه سیه کرد روزگارش را
ز بسکه طره اش آشفته و پریشان بود زبان شانه ز مشاطگی پشیمان بود
اما چون مادر قاسم حکایت دامادی فرزند رشید را شنید بیتابانه بخدمت سرور شهیدان دوید در حالتیکه از غایت خوف و وحشت مانند بید میلرزید و زبانش یارای سخن نداشت و عرضکرد ای آقا:
اگر خیال عروسی بکربلا داری بقاسمم سر دلجوئی و وفا داری
بسر نمیرود ایام دیده بوسی ما بشب نمیرسد این عشرت عروسی ما
ولیک چاره بجز امتثال امر تو نیست کنون بگوی که تکلیف این ستمزده چیست
دهی اجازه که برقی بر آشیانه زنم ز دست و سینه دمی طبل شادیانه زنم
تو پوش بر تن قا سم لباس گلناری بمن حوا له نما منصب کفن داری
بحال او پدری کن دمی بجای حسن ز برق آه چراغان ا مشبش با من
وکیل کن بجهاز عروس زینب را بمن گذار ولی رود رود ا مشب را
سرور شهیدان فرمود ایمادر قاسم کار ما باینجا رسید که مشاهده میکنی عروسی قاسم بروز نشور ا فتاد تورا بسیار باید گریست:
خون گریه کن که سیل مصیبت ز سر گذشت آرام جو مباش که تیر ا ز سپر گذشت
از بهر قاسم تو دگر نیست فرصتی باید مرا ز جان و تو را ا ز پسر گذشت
آیا قاسم را لباس تازه در خیمه مهیا هست عرض کرد گمان ندارم آنجناب زینب را طلبید و فرمود ایخواهر بشتاب قبای برادرم امام حسن و سایر ا سباب او را حاضر کن پس بدست مبارک قبای سرو سبز پوش جنان را زیب برو دوشش نمود و درّاعه آنجناب را در ا و پوشید وعمامه مبارکش را بفرقش نهاد، زینب بیچاره در کناری ا یستاده اینحالات را مشاهده مینمود پس دست در گردن قاسم کرده بزبانحال میگفت اینور دیده:
گرفتم آنکه تسلّی دهم بمادر پیرت بگو چه چاره کنم عمّه با عروس اسیرت
دم عروسی و شادیست بر دلم مزن آتش ز اشک خاک نشین و ز آه عرش مسیرت
رود چه قافله کربلا بجانب یثرب تو یوسف منی ایجان و دل کجاست بشیرت
مسافران همه رفتند و بسته شد در ا مید بعمه های غریب و بخواهران صغیرت
تو میروی بسوی جنگ و من معاینه بینم که میدرند بشمشیر و میزنند به تیرت
پس سلطان بی لشگر و عباس و عون و جعفر در خیمهء قاسم نشسته و خطبهء در نهایت فصاحت و بلاعت ا دا کرد عقد ماه و خورشید بسته دست عروس را بکابین شهادت و نقد سعادت بدست قاسم داده بکناری رفتند قاسم بحسرت در روی عروس نظاره میکرد و ا شک میریخت، که ناگاه نوای هل من مبارز من جند ا لحسین ا ز لشگر مخالف بلند شد قا سم مانند سپند ا ز روی آتش دل برخاست وروانه شد، عروس مأیوس چون شرف دست بوسش میسر نشد بی اختیار در قدمش افتاد و بزبانحال سؤا لی کرد و جواب شنید:
گفت رفتی ای پسر عم رشیدم از برم گفت هستم لاعلاج اینور چشم محترم
گفت اگر سیلابم از مژگان گشاید چاره چیست گفت ا ز این ماتم تو را بسیار میباید گریست
گفت لختی در برم آرام گیر ای نیکخو گفت طاقت چیست خودداری کجا آرام کو
گفت با من باز گو از دل که برده تاب تو گفت شوق همرهان و بیکسی باب تو
گفت گویا سهل پنداری ا سیرم در سفر گفت آسان میشماری مرگ اکبر را مگر
گفت گویا نشنوی از رود رود مادرت گفت گویا غافلی لب تشنه مانده ا صغرت
گفت تکلیفم کنی کز جان شیرین بگذرم گفت میگوئی مرا سر زنده ما نم در حرم
گفت می بینی که از هجرت چه بر من میرود گفت میدا نی حسین ا یندم بکشتن میرود
گفت بنگر دشمن اندر قصد جانت بسته صف گفت یکره باز بین عباس و اکبر شد تلف
گفت رفتی در فراقت روزگارم شد سیاه گفت از آن ترسم که بی اکبر شوی درخیمه گاه
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
چون ا ز سموم ظلم خزان در چمن رسید این شعله رفته رفته بسرو و سمن رسید
یکسر حسینیان همه آماج کین شدند نوبت به نونهال ریاض حسن رسید
داماد را بوادی خونخوار کربلا کار از طرب گذشت به تیغ و کفن رسید
دستی که عطف دامن یاری گرفته بود در سینه چاک زد دل و تا پیرهن رسید
حبل ا لمتین و عروه وثقای ا هلبیت با خلق کارشان بطناب و رسن رسید
برباد رفت تخت سلیمان کربلا خاتم بدست سلسلهء اهرمن رسید
بستند راه چاره بر اولاد مصطفی ز انگونه بستنی که بمور از لگن رسید
پیکان بحلق ا صغر ناخورده آب خورد زخم سنان بقاسم نازک بدن رسید
جای کنار و بوس عروسان کربلا اینقوم را خدنگ جفا بر دمن رسید
قهری بعرش و فرش از اینغم عزا به بین میکن قیاس از آنچه ز عالم بمن رسید
دل باختگان اشارا ت ا بروی نوعروس شمشیر و شیفتگان سرا نگشت عناب رنگ دلربایان نازک ا ندام تیر منزویان زاویهء فراق و جگر سوختگان نایرهء اشتیاق بنای صبر و طا قت مستمعین را بسیلاب سرشک دادند که چون عروس حیات قا سم را هنگام طلاق یأس رسید و شاهد مدعا را زمان وصا ل بسرآمد وقت آن شد که پیکان عدو عقدهء کار مشکلش گشاید و سنان جان ستان علاج بستگی دلش نماید وعروسش را ا ز خون گلویش خضاب بندد و پیکرش را بیکفن در آفتاب نهد:
اینچرخ جور پیشه دو دل آشنا نکرد تا عا قبت بخون دل ا ز هم جدا نکرد
این زا ل پرفسون بکسی کام دل نداد این دهر بد معامله دردی دوا نکرد
نشکفت نوگلی که بتاراج کین نداد سرو قدی ندید که از غم دو تا نکرد
ننشا ند بر سریر خلافت شهنشهی تا عا قبت ز خشت لحد متکا نکرد
اول کلید دولت و نعمت بکس ند ا د تا دست خا لیش بلحد چون گدا نکرد
عیسی دمی نما ند که بر دار کین نزد موسی کفی ندید و نعمت بکس ندا د
بس حلقها برید و بسی فرقها درید با کس ولی چو واقعهء کربلا نکرد در عشرتی لباس کفن در بری ندید در پنجهء عروس کس ا ز خون حنا نکرد
تاراه چاره و در امیّد در نبست کس بی نصیب دامن یاری رها نکرد
ا لقصه قاسم با کوه کوه غم و ا ندوه سربزا نوی حسرت نهاده با عروسش پروای گفت و شنودی و نه زخم ناسور دلش را بهبودی ناگاه شنید:
یکی میگفت آل مصطفی را در میان گیرید یکی میگفت خلخال از عروس و دختران گیرید
یکی میگفت قاسم را بپای مرکب ا ندازید یکی میگفت آتش در نهاد زینب ا ندازید
یکی میگفت پیکان بر حسین و اکبرش بارید یکی میگفت ایشان را بخواری زنده نگذارید
یکی میگفت عباس علی را غرق خون سازید یکی میگفت عون و جعفرش را سرنگون سازید
قاسم بی اختیار از جای خود حرکت کرد و گفت ایدختر عم بزرگوار آسیاب مرگ آماده شد و بساط عیش و طرب بر چیده هذا فراق بينی و بينک:
باختیار ز قرب شما کناره ندارم نداشتم سر رفتن ولیک چاره ندارم
بما ند وعدهء دیدار بعرصهء محشر کز اینسفر دل برگشتن دوباره ندارم
جدائی ا ز تو نه شرط وفاست لیک چسازم اجل رسیده و کم طا لعم ستاره ندارم
سپردمت بخدا رفتم ا ز بر تو و دا نم که من خلاصی از این رنج بیشمار ندارم
مریز خون من ا ز یک نگاه حسرت دیرین که من قتیل توام طاقت نظاره ندارم
ایمونس دل بیقرار وصیّت میکنم تورا باینکه چون از تو مفارقت کنم طریق صبر پیش گیری که دیگر مرا نخوا هی دید مگر با بدن پاره پاره فاطمه گفت ای آرام جان ناشکیبا گویا دست ا ز حیات شستی وباسیری من رضا شدی:
کنارم را ز خون دیده گلشن ساختی رفتی دلم را ز آتش سودای خود بگداختی رفتی
مرا دیدیکه دست از کار و کار از دست رفت آخر ا سیرم در میان کوفیان ا نداختی رفتی
قرارم بردی آرا مم ربودی چشم پوشیدی عیان از شعلهء آهم علم ا فراختی رفتی
غریبم در زمین کربلا با خون دل کردی ز با لینم بصد تعجیل مرکب تاختی رفتی
ای یار مهربان ندانم چارهء کارم چیست و دوای دردم در شفاخانهء کیست اکنون که دامن عطوفت ا ز سرم کشیدی مرا بکه میسپاری و با مّید که ام میگذاری قا سم گریه در گلویش راه گفتگو بست گفت ای مخدرهء سراپرده عصمت چگویم در جوابت:
نه پدر دارم که بعد از من پرستارت شود نه برادر با شدم دیگر که غمخوارت شود
نه تو داری سایهء بر سر ز خویش و اقربا نه حسین ماند نه اکبر تا هوادارت شود
مادری دارم ا سیر و خواهری دارم یتیم کاری ا ز دستم نمیآید خدا یارت شود
چندانکه می بینم ار خرد و بزرگ آل پیغمبر هر کس را بلائی در پیش و هر یک در محنتی گرفتار ا ست بعضی را ا سیر و برخی را طعمهء شمشیر خواهند کرد و جز سر تسلیم پیش نهادن و رضا بقضای خدا دادن چارهء نیست لاعلاج تو را باید باینحال بگذارم پس او را تسلّی داده بخدمت امام زمان آمد وعرض کرد :
عمو عمرم بناکامی سر آمد دگر شوق جدا لم بر سر آمد
از آن ترسم که سبقت گیرد از من اجازت ده که اینک اکبر آمد
مرخص کن که دیگر بهر منعم ز یکسو عون و یکسو جعفر آمد
کنون تا مادر ا ز حا لم خبر نیست عموجان رخصتم ده مادر آمد
مرا گفتی صبوری کن شنیدم چسازم اینکه بر سر لشگر آمد
بقصد طعمهء جانم ز گردون عقابم را صدای شهپر آمد
ایعم تاجدار بیش از اینم ا نتظار مده که دشمن خیرگی ا ز حد برد آنجناب چون ا ضطراب و بیتابی قاسم را مشاهده نمود میان دو ا بروی ا و را بوسه داد و لباس ا و را چاک زد و بشکل کفن در برش پوشید و شمشیر خود بدستش داد و روانهء میدا نش نمود در پاره کردن لباس قاسم بر خلاف شهدای دیگر دو علت بنظر میآید یکی آنکه از همه شهیدان بسا ل کوچکتر بود ا مام چون میدا نست که لباس ا ز تن شهیدان میکنند رخت ا و را پاره کرد تا برهنه اش در آفتاب نکنند زیرا که خردسالان را طاقت از جوانان کمتر است علت دیگر آنکه :
چون بدشت کربلا از آل پیغمبر کسی کشته میشد داشت بر سر یا برادر یا پدر
جعفر و عثمان و عون ار کشته شد هر یک بزار برسر با لینشان عباس بودی نوحه گر
اکبر مه پاره گر شد چاک چاک از تیغ کین هم پدر هم سید سجاد بودندش بسر
گر تهی شد مشک عباس و قلم شد دست او وقت جان دادن گرفتش شاه مظلومان ببر
قاسم بیجاره وقت جنگ و میدان رفتنش نه برادر داشت تا گیرد عزایش نه پدر
همچو ماتم دیدگان جیب و گریبان را درید تا بگرید ا ز برای خویش و نالد ا ز چگر
القصه آن شاهزادهء عا لی نسب بر گردهء مرکب سوار شده گرد خیمه گاه برآمد و صدا برآورد که یا اهل ا لبیت نبوت و رسالت:
مخدرات سراپردهء رسول مجید روا نه ام بسفر جمله ام حلال کنید
بقصد جان و دلم تیر کینه میبارد نمانده فرصت دیگر خدا نگهدارد
عنان بدست اجل دل در اشتیاق شماست بجنگ میروم و چشم حسرتم بقفا ست
بشاخسار طرب بستم آشیانه چند رسید صرصر بیداد و ریشه ام را کند
اهلبیت چون نا لهء ا لفراق قا سم را شنیدند بیکباره از سراپرده ها بیرون دویدند و سینه کوبان بدورش حلقه ماتم زدند در آن میان مادر بیچاره اش عنان او را گرفته بزبانحال میگفت:
صبح ماتم سرزد ای پروانه ها یاری کنید شمع را این لحظه از مجلس بدر خواهند برد
ای ذبیح ا لله مادر بهر مهمانی دوست هین تو را از بهر منظور دگر خواهند برد
برمن بیچاره رحمی کن که اینقوم از جفا مادران را بر سر نعش پسر خواهند برد
بس نهال تازه سرو ا ز جویبار دل کنند بس گل نشکفته کز باغ نظر خواهند برد
نوعروسانرا بسی بی پرده در بازارها در ا سیری بر سر هر رهگذر خواهند برد
کودکانرا در کنار مادران خواهند کشت همچو گرگان یوسفا نرا ا ز پدرخواهند برد
ای نوردیده مادر من غریب و عروس غم نصیب را بکه میسپاری کاش سنگ اجل بشیشه عمرم زدی واین روز را ندیدمی ا لقصه قاسم اهلبیت را دلداری داده و بشکشبا ئی ا مر نمود روانه میدان شد در حا لتیکه گریه میکرد و ا شکش مانند مروارید بر رویش جاری بود و چهره اش مانند ماه میدرخشید چون بعرصهء قتال رسید عنان کشید و این رجز را فرمود:
اِن تَنکُرونی فَاَنَابنَ الحَسَن سِبطَ النَّبی المُصطَفَی والمؤتَمَن
هذا حُسين کَالاسير المُرتَهَن بَين اُناسَ لاسَقوا صوب المَزَن
پس مرکب بجولان در آورده:
میان دو صف همچو تابنده خور برخ ا شگریز و دل ا ز شکوه پر
عنان باز پیچید و از گرد راه برآورد شمشیر و گفت ا یسپاه
منم میر میدان صاحبدلی منم زاده شیر یزدان علی
من آن خردسا لم که در دستبرد هراسد ز تیغم بسی سا لخورد
من آن کودک آهنین جوشنم که طفلم ولی طفل مرد ا فکنم
همین فخر کافی مرا ز ا نجمن که عمم حسین ا ست و بابم حسن
چه واقع شد ایقوم باطل پرست کز اینگونه گردیده حق زیر دست
کسی را که خوا نید پیغمبرش چرا در ا سیری رود دخترش
شمارا چنان مینماید ز کین که ما کافریم و شما اهل دین
نه صاحب شریعت بود جدّ ما نه قرآن بما کرده نازل خدا
بسی رزمجویان والاگهر فتاده در ایندشت بیدست و سر
بسی زنده دل پیر روشن ضمیر که شد طعمهء تیغ و آماج تیر
بسی نوجوانان مرغوله موی که سیلاب خونشان روان ا ز گلوی
مسلمان شمارید خود را و بس نه رحم و نه اندیشه ا ز خون کس
زمین گشته چون بیضهء آهنین جهان پر غبار و هوا آتشین
بلب تشنگیهای ما بنگرید ز گرمای محشر بیاد آورید
نه ما عترت پاک پیغمبریم سپهر شرف را بهین ا ختریم
ندا نید آسان چنین کار زشت شود کعبه ویران برای کنشت
بقول خسان لشگر آرا ستن ز ما کین بدر و احد خوا ستن
پس بصدای بلند گفت ای پسر سعد آیا کفایت نمیکند تو را آنچه بآل پیغمبر کرده ای و این همه خونها بناحق ریختهء آیا وقت آن نیامده که دیگر مانع راه ما مشوید و ما را مطلق ا لعنان نموده بهر جا میخواهیم برویم و دختران رسول خدا را بمأمنی برسانیم ای پسر سعد آیا امروز ا سب خود را آب دادهء ا بن سعد گفت بلی اورا سیراب کرده ام قاسم گفت ایمردود ازل و ابد وای بر تو که اسب خود را سیراب میکنی و فرزند رسولخدا را در این آفتاب عا لمسوز لب تشنه نهادهء که ا طفال خرد سا لش از سوز عطش نزدیک بهلاکت رسیده اند، ا بن سعد از شرمساری سر بزیر افکنده اصلاً ملتفت جواب او نشد و لشگر مخا لف از فصاحت و بلاغت آنشاهزاده عدیم ا لمثال در عجب ما نده، ا لقصه چون قاسم دید نصیحت را در ایشان اثری نیست وموعظه را فایده و ثمری نه نوبت بشمشیر آبدار رسید مرکب بجولان در آورده مبارز طلبید
آمد شد مصا لحه چون دیر میکشد آخر حدیث حرب بشمشیر میکشد
گفتی قضا که فکر سپر کن در این میان کاین داوری به ترکش پر تیر میکشد
کار فلک نگر که ز بیداد اهل کین اجماع مور را بسر شیر میکشد
پس آن نبیرهء حیدر کرار چون شیر غضبناک گرد میدان برآمده هرچند مبارز طلب میکرد کسی ا قدام بحربش نمینمود، عاقبت ابن سعد ملعون ازرق شامی را که از جمله مشاهیر شجاعان بود طلبید وگفت تو هر سا له مبلغ خطیری ا ز یزید اخذ میکنی که در چنین روز حسن خدمت خود را ظاهر سازی برو بمیدان این جوان هاشمی و سر ا و را برای من بیاور، ازرق گفت هیهات که مرا بحرب کودکی فرستی که هنگام نی سواری ا وست، گویا ارادهء تو آنستکه مرا در میان گردنکشان رسوا کنی ا بن سعد ا ز روی حیرت نظری تند بسوی ا و گشود وگفت امّا اِنّکَ سَتَعلَمَ ونَری ما يکرهک یعنی زود باشد که بدا نی و به بینی آنچه ا ز او کراهت داشته باشی :
ایا زشت کردار بر گشته رای باندازهء خود نگهدار پای
مخوان کودک اینشخص و چشمی بمال که ترسم پشیمان شوی زینمقال
تو پنداری ای ناکس خود پسند که اینطفل را کشته خواهی فکند
اگر زنده برگشتی از جنگ او میان یلان هر چه خواهی بگو
گمانم که نشناسی اینطفل کیست بهین زبدهء دودمان علیست
اگر نازک اندام و گر مهوش ا ست ولی اژدها خشم و ضیغم کش است
بنی هاشمی زادگان دلیر نترسند از بارش تیغ و تیر
برو تا به بینی هم آورد را شناسا شوی مرد و نامرد را
تو را میسزد در جهان برتری اگر سا لم ا ز تیغ او جان بری
مزن دست و پا زانکه گیر آمدی به نخجیر در کام شیر آمدی
قدم نه بمیدان و شیری به بین وز این طفل صورت دلیری به بین
تو نیز از سر خشم دستی برآر که بشناسی این کودک نی سوار
چه دید ازرق آن آتش تیز را کنایات بس فتنه انگیز را
بدو گفت کای مهتر تیزهوش یکی لحظه با من نگهدار گوش
گرت هست منظور کز ضرب تیغ شود کشته این نوجوان بیدریغ
مرا چار فرزند باشد دلیر که هستند خصم افکن و شیر گیر
یکی را فرستم بآهنگ او که باشد در اینکار هم سنگ او
ز خونش سر تیغ رنگین کند نگونسارش از پشت زین افکند
میان دو لشگر دلیری کند بخونش سنان آبگیری کند
پس آنگه ز لشگر بیکسو کشید وز آن چار پردل یکی برگزید
سبک تیغ بنهاد در مشت او سپر بست بر مهرهء پشت او
بسر بر نهاد آهنین مغفرش ز جوشن بیاراست دوش و برش
ز مرکب فرود آمد آن تند خو باو داد و گفت ای یل جنگجو
قدم باز ور نه بمیدان جنگ سر ره باین هاشمی گیر تنگ
سرت گردم ای بابک دلپذیر گرش زنده آری بنزد امیر
اگر زنده ممکن نشد در ستیز بر افراز شمشیر و خونش بریز
ببا لید بر خویش آن بدنژاد بغرّید و پس رو بمیدان نهاد
فرس راند ا ز هر کناران پلید همی تا به نزدیک قاسم رسید
برآورد شمشیر و گفت ا یسوار یکی لحظه در رزم من پای دار
بگفت این و بر فرق آن شهسوار فرو راند شمشیر گوهر نگار
سپر بر سر آورد آن پاک زاد نشد کارگر تیغ آن بد نژاد
پس آنگه چه نوبت بقاسم رسید بر او حمله ور شد چو تابنده شید
بقصد عدو دست و بازو گشاد سر نیزه بر سینهء او نهاد
تکان داد و از روی زینش بکند نگونسار در خاک میدان فکند
کله خودش از ضرب آن پیل زور بچرخ ا ندر آمد چو جام بلور
نظر کرد قاسم بگیسوی او رسا دید بس حلقهء موی او
ز پشت فرس خم شد آن تاجدار دو گیسوش محکم گرفت استوار
پس آنگه تکاور ز جا برجهاند بخونش کشید و بخاکش کشاند
غریو از دو سو شد بجرخ ا ثیر که احسنت ای نوجوان دلیر
ا لحاصل چون قاسم از قتل آن ناپاک پرداخت برادر دیگرش قدم جرأت بمیدان نهاد و بیکضرب آن شیر بیشهء شجاعت از پای درآمد پس متعاقب یکدیگر چهار پسر آن بد اختر بمیدان آمده سزای خود دیدند وبدرکات نیران رسیدند چون ازرق چهار پسر خود را کشته دید عا لم در نظرش تیره و تار شد و دود ناخوش از روزنهء دماغش سرزد بخونخواهی پسران آلات رزم برخود تر تیب داده بقهر و طیش تمام عازم میدانشد وگفت ای بی انصاف چهار فرزندم را کشتی که در روی زمین مانند و نظیر نداشتند قاسم گفت غم ایشان مخور که تو نیز بایشان ملحق خواهی شد و چندا نی در مفارقت ایشان نخواهی ماند امّا چون سرور شهیدان دید ازرق بیرق شقاوت در مقابل آن امام زادهء برحق برافراشت دست بدعا برداشت وگفت:
الهی بعزّ خداوندیت باوصاف بیمثل و مانندیت
بجدّم که نور تو بروی چه تافت بانگشت سبابه مه میشکافت
ببابم علی مقصد عا لمین سرافراز احزاب و بدر و حنین
بلند اختر آسمان شرف بساقی کوثر بشاه نجف
بشمع شبستان اهل حرم بسوز دل و عصمت مادرم
بآن خورده ا لماس رنج و محن بسبط رسول تو یعنی حسن
بخون من ایداور دادبخش که نصرت باینطفل ناشاد بخش
نسیم اجابت بشقهء علم مدعا وزید که قاسم مانند قهر ا لهی از جا جنبید و بآن عفریت صورت حمله ور شد، آن ظا لم نیز نیزه حوا له قا سم نمود و هر دو سپاه مشاهده حرب ایشان مینمودند تا دوازده طعن نیزه در میان ایشان ردّ وبدل شد ، عاقبت آن بیدادگر نیزهء برشکم مرکب قاسم زد که از پای درآمد قاسم چون کبک کوهساری بکناری جستن کرد، که سرور شهیدان بیکی از موا لیان فرمود دریاب جگر گوشهء برادرم را و فلان مرکب را باو برسان، چون مرکب سیّد عرب بآن امامزاده عا لی نسب رسید بی منّت رکاب بر گردهء مرکب سوار و خصما نه برسر حریف تاخت، تا سه طعن دیگر بهم رد و بدل کردند که ازرق از روی قهر شمشیر حوا لهء فرق همایون آنشاهزاده عدیم ا لمثال نمود قاسم ضرب او را بدامن سپر رد نموده پس آنگه:
کشید تیغ و برآورد نغمهء تکبیر بخصم گفت که این تحفه را ز من بپذیر
بغل گشود و بقوت نواختش بکمر که برق تیغ نمایان شدش ز سمت دگر
دوپای ا و برکاب و تنش بخاک ا فتاد سپهر گفت هزار آفرین بضرب تو باد
از مشاهدهء اینحال غریو از هر دو لشگر برخاست پس قاسم بچالاکی از مرکب بزیر آمد و بر ا سب ازرق سوار شده ا سب خود را به جنیبت کشید تا به نزدیک عم بزرگوار رسید:
ولی ز گرد سواران و تابش خورشید زبان و کام وی ا ز تشنگی بهم چسبید
رسید چون بدر خیمه ها ز روی ا مید پیاده گشت و رکاب امام را بوسید
بگریه گفت سلامٌ علیک یا عمّا ز فرط تشنه لبی مردم ای محیط وفا
گرم بیکدم آبی ز مهر بنوازی حیات بخشیم از لطف و بنده ام سازی
ز بسکه تیغ زدم در مقابل دشمن رمق ندارم و جانی نمانده ا ست بمن
ایحیات بخش مرده دلان طایر حیاتم از شاخسار جوا نی در خیال پریدن ا ست و رشتهء عمرم در کار گسیختن با اینهمه از سوز تشنگی چنا نم که راضیم آبم دهند و خونم بریزند هیچ میتوا نی قطرهء آبی بلبم رسا نی که بآسانی دمار از خیل دشمن برآورم آنحضرت گریست وخاتم خود را در دهان او نهاد وفرمود اینور دیده :
گمان آب در ایندشت آب شمشیر است بکام تشنه لبان سیل بارش تیر است
صبور باش که یک لحظه دیگر ا ز دست جدّت سیراب خواهی شد و ا ز محنت عا لم فا نی وارسته شوی پس قاسم بار دیگر برای وداع اهل حرم روا نه خیمه ها شد شنید مادرش میگوید:
ندانم آسمان رحمی بقاسم میکند یا نه بکام تشنه اش آبی ز دشمن میرسد یا نه
ندانم بار دیگر دیده روشن سازم از رویش نمیدانم خدا بر من صبوری میدهد یا نه
قاسم فریاد برآورد که ای پردگیان حرم مصطفی بار دیگر از خیمه ها بدر آئید که وداع باز پسین را دریابید، اهلبیت بیکبار بیرون شتا فتند و پروانه سان بگرد شمع عارضش بچرخ افتادند، فاطمه نوعروس گفت ای یار وفادار گویا قاصد آهم عنان عزیمتت را بسوی خیمه ها کشید:
تو چون رفتی من اندر کنج غم سر زیر پر کردم پس زانوی نومیدی نشستم گریه سر کردم
چه دیدم زندگی بر من حرامست از غم هجران بحسرت در فراقت مردم و فکر دگر کردم
بنای صبر و طاقت را بسیلاب فنا دادم بناخن سینه و دل تا چگر زیر و زبر کردم
مراگفتی صبوری کن چه سود اکنون که از آهی فکندم آتش ا ندر سینه و دل را خبر کردم
دم رفتن مرا گفتی که بازآیم ببالینت باین ا مید شرح ناامیدی مختصر کردم
در آنمیان مادر بیچاره اش خود را در قدم ا و انداخت وبزبانحال میگفت:
دمی بمهد کنارم نیارمیدی و رفتی طمع ز عمر گرامی خود بریدی و رفتی
چو طایر حرم از اشتیاق سدره و طوبی ز آشیان دلم ناگهان پریدی و رفتی
میان دشمنم ا نداختی بحال پریشان مرا ا سیر و سیه روزگار دیدی و رفتی
ندیده کام ز مطلوب خود کناره گرفتی ز نوبهار جوا نی گلی نچیدی و رفتی
گمانم آنکه بناچار دل بمرگ نهادی میان خلق نبودت بکس امیدی و رفتی
مرا ز آه دمادم بخاک تیره نشاندی مرا ز ا شک پیاپی بخون کشیدی و رفتی
کفن بقامت رعنای خویش کردی و دیدم لباس صبر براندام من دریدی و رفتی
بیان نما بمن ای نوجوان تازه شهیدم باضطراب دل م ادرت رسیدی و رفتی
ا لحاصل قاسم بناکامی اهلبیت را وداع باز پسین نموده روا نهء میدان شد و در برابر سپاه ایستاد و مبارز طلبید، چون دید کسی جرأت مبارزت ا و نمیکند آن شیر بچهء وا لا مقام تیغ از نیام کشیده بعزم ا نتقام آن فرقهء ظلّام خود را بآن لشگر بیکران زد و بیک حمله سی وپنج نفر دیگر را روانهء بئس ا لمقر ساخت، آن جماعت از چهار جانب ا و را احاطه کرده بر او هجوم آوردند و دست ستم بآن طایر قدسی مقام گشودند:
یکی سنان بکمر گاه ا طهرش میزد یکی عمود بفرق مطهرش میزد
یکی بسینه زهرا یکی بچشم حسن رسید آنچه بسبط پیمبرش میزد
یکی سنان خود از سینه اش کشید و ز قهر دو باره نیزه به پهلوی انورش میزد
ز روی خشم یکی همچو خونیش میکشت بانتقام یکی همچو کافرش میزد
یکی برابر چشم عروس میبردش یکی ز طعنه صدائی بمادرش میزد
حمید ابن مسلم میگوید من در میان لشگر ابن سعد بودم دیدم کودکی مانند ماه از لشگر شهدا جدا شد، و بلشگرگاه تاخت وگویا می بینم پیراهن و آزاری پوشیده و دو نعل در پا داشت، بند یکی گسیخته و فراموش نمیکنم که پای چپ ا و بود، در هنگامیکه آنجوان با سپاه بیشمار در گیر و دار بود عمر ابن سعد ازدی نزد من ایستاده بود گفت بخدا قسم باینجوان هاشمی حمله میکنم تا کشندهء او من باشم، گفتم سبحان الله آیا دلت رضا بقتل او میشود، قسم بذات خدا اگر تیغ بر من کشد دست بدفع ا و نگشایم، آیا کفایت نمیکند او را این جماعت بیشمار که دور او را احاطه کرده اند، آن لعین از من نشنید ومرکب تاخت و ضربتی بآن شاهزاده زد بعد از آنکه قبل از ا و بیست وهفت زخم بر بدن نازکش رسیده بود که از ضرب آنملعون برو در ا فتاد و شیبه ا بن اسعد شامی نیزه بر پشت او زد که از سینه اش بیرون کرد در آنوقت آنطفل فریاد برآورد که یا عمّا ادرکنی:
شدم قربانی کویت عمو در جنگ مگذارم که از ضرب سنان نه دل نه پهلو نه جگر دارم
کنونم تا نفس باقیست تعجیلی که جانم سوخت بپای مرکبان افتاده ام از خاک بردارم
میان دشمنان ا ز زخم تیر و نیزه میمیرم ندارم صبر و تابی دیگر ا ز میدان برون آرم نه جای ما ندن و نه ره بسوی خیمه ها دارم باین درماندگی در چنگ یک لشگر گرفتارم
چون ندای ا ستغاثه ء قاسم بگوش ذبیح آل هاشم رسید، ما نند عقاب صفها را شکافت و مانند شیر غضبناک برایشان حمله کرد، اوّل تیغی حواله قاتل قاسم نمود آنلعین دست خود را پیش داشت که تیغ بر مرفق ا و آمد بیفتاد ، فریاد برآورد که ای اهل کوفه بیکبار بر آنجناب حمله نمودند که آنظا لم را ا ز دست آنحضرت برهانند که جنگ در پیوست و قاتل قا سم واصل دوزخ شد ولکن بدن نازنین آن شاهزاده بیقرین پامال سمّ مرکبان شد و استخوانهای سینه ا و شکست، بعد از آنکه سپاه کوفه بیکسو کشید آنجناب ببا لین قاسم آمد دید مرغ روحش بشاخسار علییّن پرواز نموده آنجناب با چشمی پر آب فرمود اینور دیده بخدا قسم برعمّ تو دشوار ا ست که او را بخوا نی و اجابت تو نکند یا اجابت کند و تورا یاری نکند، حمید ا بن مسلم میگوید دیدم آنحضرت قاسم را برداشت با خود گفتم آیا با ا و چه خواهد کرد دیدم سینه اورا بسینه خود چسباند و پاهای اورا بزمین میکشید تا اورا در میان کشتگان اهلبیت انداخت وفرمود
اَللهُم اَخَصّهُم عَدَداً وَاَقَتَلَهُم بَدداً وَلا تُغادر مِنهُم امدا و لا تَغفِر لَهُم اَبداً صبرا يا بنی عمو متی صبرا يا اهل بيتی الا رَاَيتُم هَوانا بَعد ذلک اليوم اَبَداً
یعنی خداوندا پراکنده کن عدد ایشانرا و هلاک ساز و با قی مگذار ا ز ایشان احدی را دیگر بعد ا ز این خواری نخوا هید دید ، چون مادر قاسم از وفات فرزند ارجمند آگاه شد بنوعی ناله از جگر پر درد بر آورد که دشت ماریه بر خود لرزید، پس در گوشهء سر بزا نوی حسرت نهاده وزبان حالش گویای اینمقال بود ومیگفت:
ای تشنه لب غریب مادر ایکشتهء غم نصیب مادر
ایطفل گلو بریده من مظلوم بخون طپیدهء من
آن تیغ که خورد برسر تو ایکاش زدی بمادر تو
تیریکه تو را به پیکر آمد بر مردم چشم مادر آمد
ایکودک مهوشم کجا ئی غمخوارهء دلکشم کجا ئی
رفتی و بر آتشم نشاندی غم نامهء هجر من نخوا ندی
رحمی بدرون من نکردی تقصیر بخون من نکردی
من بیتو بشهر کوفه تا شام آیا بچه رو روم سر ا نجام
ازروی تو بود حاصل من ایوای ز آتش دل من
عمری ز غم تو پیر گشتم آخر ز جفا ا سیر گشتم
تا قد تو در برم نگون شد والله جگرم تمام خونشد
تا نعش تو را بخاک دیدم امّید ز جان خود بریدم
دیگر سر زندگی ندارم در کوی اجل فتاده کارم
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
سپهر از کینه جوئی باز طرح دیگر ا ندازد در اینخاکی سرا غوغای شور محشر ا ندازد
محیل آل سفیانرا بروی تخت بنشا ند سلیل آل احمد را بزیر خنجر ا ندازد
گلو چاک و دریده فرق از پیکان و ا ز شمشیر بدشت نینوا اکبر بروی اصغر ا ندازد
عروسانرا ز خلخال سلاسل دست و پا بندد زنان را در حضور خلق معجر ا ز سر ا ندازد
شهیدا نرا بخاک تیره از خاشاک تن پوشد جوانانرا بخون ا ندر کنار مادر ا ندازد
حسین را در میان چون نقطهء پرگار ره بندد پس آنگه در مصاف لشگری بی لشگر ا ندازد
همانا می نترسی ایسپهر از آنکه ناگاهی سپهداری بیک پیکانت ا ز گردش در ا ندازد
علمدار رشید کربلا عبّاس کز بیمش سکندر خویش را ا ندر رکاب ا سکندر ا ندازد
جنابی کز ازل تا دست قدرت نقش ا و را بست جما لش حرف تحسین برلب صورتگر ا ندازد
شهی کز هیبتش طاوس مشرق بال و پر سوزد مهی کز صولتش عنقای مغرب شهپر ا ندازد
بدربا نیش کیوان نقش خود بر طاق بر بندد بهندوئی عطارد نام خود در دفتر ا ندازد
ز بس آسیب رمحش لرزه بر قطب شمال آرد بنات ا لنعش را از خود بقطب دیگرا ندازد
در این کاخ زبر جد قرص ماه ار چهره بنماید ز شرم روی ا و خود را بکام اژدر ا ندازد
بسوفار خدنگ ار شست بندد دست بگشاید شهاب کشته بر دامان چرخ اخضر ا ندازد
ز میدان داریش ز ا نسان تزلزل بر زمین ا فتد که دشت قیروا نرا بر فراز خاور ا ندازد
ز سرهای دلیران بر خلاف مردم دنیا به بحر خون هزاران کشتی بی لنگر ا ندازد
شود ز آنسان مبدّل هیئت خصم از دم تیغش که گر باشد پسردر حمل مادر دختر ا ندازد
ز رمح آتشین بر خاک طرح کهکشان ریزد ز نعل بارگی بر چرخ شکل اختر ا ندازد
بهر سمتی شتابد خسته بی نطق و زبان ا فتد بهرجانب گراید کشته بیدست و سر ا ندازد
برجم دیو ساران مخا لف از دم پیکان جهانسوز و بلا خیز و شرر بیز آذر ا ندازد
شها من قهری آتش زبا نم کز عزای تو بشرح دا ستانی شعله درخشک و تر ا ندازد
تو محبوب خدا ئی از جنابت چشم آن دارم که حشرم را بمقصودم خدا در محشر ا ندازد
همان خواهم که روز تنگ و وقت ناامیدیها امیدم را همی بر عترت پیغمبر ا ندازد
بهترین وسیلهء که دست آویز سالکان مسلک تحقیق تواند شد، حمد خداوندیست که لشگرکش اراده ا ش علمداران سرو و صنوبر را در جیش گلستان بشقه های حریر اخضر مطرز ساخته و میرآ ب حکمش سقّایان ابربهاری را بدفع تشنگی ا طفال چمن با مشک پر آب بکار ا نداخته، شهیدی را شهد محبتش چنان بوجد آورده که لب تشنه از فرات بگذرد، و دلیری را کمند شوقش چنان دست و پا بندد که دو دسته لباس شهادت به بر کند، بی ا نبازی که با همه بی نیازی برق آه محبّین را بگنجور قبول سپارد و پیک نا لهء مشتاقین را در خلوت قرب بحضور آرد، مبارزان معارک ا بتلایش کوه بلا را بکاهی نسنجند، و یکه تازان عرصهء ا متحا نش هزار تیغ برسر خورده و نرنجند، سلسلهء بندگیش سلاطین جهانرا موجب عزّت و ا فتخار و ربقهء اطاعتش پیمبرا نرا باعث شرف و اعتبار پرتو ا نوار جلالش از غایت ظهور ناپیدا، وآثار قدرتش در همهء ذرات عا لم ظاهر و هویدا، واغفلتا اگر کسی بی یادش نشیند وواخجلتا اگر دلی جز مهرش گزیند، که این خسرا نی عظیم در قفاست و آنرا عذا بی ا لیم در جزا و بعد صلوات زاکیات ودرود بلا نهایات بر آن صاحب آیات باهرات خلاصهء موجودات و اشرف کاینات و اهلبیت طاهرات ا و باد، که پایهء بندگی را بمقامی نهادند که پایهء نشناسان معارج عبودّیت در کار ایشان بشک ا فتاده و از سلسلهء بشر خارج دا نستند صلوات الله عليهم اجمعين:
ای آسمان قیامت عظما بیا به بین در کربلا نظر کن وکرب و بلا به بین
پروردگان دامن عصمت ز هر کنار دست از بدن فتاده سر از تن جدا به بین
دیروز فتح خیبر و احزاب دیدهء امروز هم شکست صف کربلا به بین
هم اخترش بکینه و هم خصم در کمین بر آل مصطفی ز دو لشگر جفا به بین
با کافر این ستم نکند هیچ کافری بی رتبه کافران مسلمان نما به بین
بر دور کشته شیون اهل حرم نگر بر شمع مرده شورش پروانه ها به بین
معجر ز فرق زینب و کلثوم میکشند ا نصاف خلق بنگر و شرم و حیا به بین
این تشنه لب صغیر که افتاده روی خاک لبهای خشک ا و ز برای خدا به بین
دشمن ز فعل خویش پشیمان جفا نگر ا بلیس نادم ا ز عمل خود خطا به بین
عباس رفت و زینبش از پی صدا کشید کای جان من چه میروی ا ندرقفا به بین
پشت حسین شکست و قدش خم گرفته است برگرد سوی خیمه و سروش دوتا به بین
با مشک خا لی ایشه خوبان کجا کجا تیر ستم ز شست مخا لف رها به بین
ایدل بیا بیاد حسین گریه سرکنیم بنگر بحال قهری و صاحب عزا به بین
واقف نهء ز حال من ای آتش نهان در سینه ام گذر کن و ماتم سرا به بین
بیدست و پایان عرصهء تسلیم و رضا و دراز دستان مائدهء محنت و ا بتلا، میرابان گلشن بی آب و رنگ مصیبت وسقّایان خشکسا ل وادی مرّوت از ذکر شهادت عباس عباسی داغ بدلهای محبّین نهاده بدینگونه روایت نموده ا ند که چون شاه بی خیل و حشم و زبدهء اولاد بنی آدم فرزند گرامی سیّد ثقلین و فروزنده گوهر درج مرج ا لبحرین جناب ا بی عبدالله الحسین در صحرای کربلای پربلا بیکس و یاور ماند و روزنامهء حیات را به ثبت هذا يوم ينفع الصّادقين صدقهم رساند:
کسی نبود که دستی زند بداما نش تنی نما ند که جا نی کند بقربا نش
ز بسکه در ره دین پای همّت ا فسردند موا لیان همه ا ز عمر خویش برخوردند
عنان ناله اهل حرم ز دست ا فتاد بلشگر شهدا عا قبت شکست ا فتاد
ز آب تیغ و سنان و ز بارش پیکان ز خون کشته زمین شد چه لاله نعمان
هر آنکه در صف دشمن بخود گما نی داشت نثار راه حسین کرد هر که جا نی داشت
چون نوبت قتال بطایر پر شکسته بال یعنی حضرت عباس بی همال رسید، که اختری بود در برج کمال و مهر عنبری در آسمان صباحت و جمال و از سایر برادران بعد از امام تشنه لبان بسال بزرگتر، بلکه در جدال صاحب جرأت تر بود، صیت حسنش آویزهء گوش یوسفان مصر نکوئی و سرو قدش در خیابان لطافت در نهایت اعتدال و دلجوئی، دلبریکه با تن تنها راه بلشگری بستی و خصم ا فکنی که کوپا ل دلاوران را بیک حمله در هم شکستی، در بسی حروب آبروی مبارزا ن را بخاک مذلّت ریخته و در بسیاری از غزوات عقد جمعیّت سپاهی را چون تار عنکبوت ا ز هم گسیخته و در آنروز علمدار لشگر شهیدان بود:
چه عباس ا ز شرافت آفتابی همایون اختری عا لیجنا بی
محا سن گرد رخسارش مدور تو گوئی رسته بر مه عنبر تر
نگا هش در کمانداری ز هر سو نهاده تیر مژگان را بابرو
نهال قامتش در باغ ا مکان بلند آوازه تر ا ز آه طفلان
بکنج ابروا نش خال مشکین فتاده نقطه ها بر لوح سیمین
رخش ا فروخته چون آتش طور جبینش در صفا نورٌ علی نور
سواد چشم ا و را کعبه محتاج لبش کان عسل را داده تارا ج
دهان ا ز گوهر عمان لبا لب نمکپا ش دل کلثوم و زینب
بگردش کودکا ن دلشکسته برای آب گریا ن دسته دسته
آنجناب چون دید از سلسلهء ابوتراب بغیر از خامس آل عبا و فرزندان آن بر گزیدهء وهاب کسی باقی نما نده با چشمی پرآب بخدمت آن شفیع روز حساب آمد و علم را بر فراز تارک آن شهریار کشور محنت وا لم نصب نموده و عرض کرد یا اخی هل من رخصته ای برادر آیا برای من رخصتی هست و ا ز پیمانهء که حریفان کشیده اند نصیبی دارم یا نه:
بآن سرم که سر ا ندر قدومت افشا نم بغیر کشته شدن چارهء نمیدا نم
بزخم دل نتوان بیش ا ز این علاجی کرد هزار طغنه ز دشمن شنید و تاب آورد
برادران همه را کشته دیدم ا ز خنجر صبور گشتم و ناخن زدم بلخت جگر
کنون شهادت و مرگ تو ما ندنم ما نده صدای نالهء زینب شنیدنم ما نده
در این بلیه ا ز این بیش ذلتم مپسند اجازتم ده و پای دلم برآر ا ز بند
ایبرادر دیگر طا قتم طاق ا ست و ابّام فراق مرا در فواق اضطراب ا فکنده و ا شتیاق همراهان رو بلشگر اهل نفا قم میکشد، وقت آنست که قبول کعبهء کویت شوم و خود را ا ز کدورت عا لم فانی وارها نم آنجناب چون ارادهء آن برگزیده احباب را فهمید گریست گریستن شدیدی و بزبانحال فرمود:
جانا چرا حدیث غم ا ز سر گرفتهء ا ز کف علم نهاده و ا سپر گرفتهء
داری مگر هوای پریدن ز آشیان ایطایر رمیده چرا پر گرفتهء
با من سخن ز مرگ خود آغاز میکنی بر قصد دل معاینه خنجر گرفتهء
خون دلم بموج و تو بر زخم سینه آم هردم حگایت سر نیشتر گرفتهء
سر مشق نا له در کف اطفال دادهء راهی پی شکست برادر گرفتهء
دامن ز دست زینب وکلثوم میکشی با خواهران طریقهء دیگر گرفتهء
ای برادر منظورت چیست و اراده ات کدام اگر تو نیز داغ مفارقت خود بر دلم پسندی ، جمعیّت من ا ز هم میپا شد و اینقوم بر من دلیر میشوند، عباس عرضکرد که ایمسند نشین عزّ و قبول و ای ناز پرورد دامان رسول، بخدا قسم که ا ز حیات خود مأیوش و ملولم و سینه ام از غم یاران و برادرا ن تنگ شده و دیگر زندگی خود را نمیخواهم و آرزومند لقای پروردگار خودم و بیش ا ز این تاب دیدن مصیبت یاران ندارم مرا مرخص کن که طلب خون برادران از اینفرقهء بیداد گر کنم:
دیگر نمیتوان بخدا چارهء دلم از هم دریده مصحف سی پارهء دلم
خونشد دلم بسینه برادر اجازتی آخر بکن معا لجه در بارهء دلم
رفتند همرهان و بجا ئی نمیرسد این راهرو مسافر بیکاره دلم
دل میکشد بجانب میدا نم ایجناب یکدم در آبدیده بنظارهء دلم
بر من چه راه چاره و تدبیر بسته شد لطف تواست مونس و غمخوارهء دلم
سررا به تیغ و سینه به پیکان سپرده ام شاید باین وسیله شود چارهء دلم
چون اشحع عرب وعجم و اشرف اولاد بنی آدم یعنی شهریار بی خیل و حشم دید که توسن عزم عباس بنوعی بجست وخیز آمده که جز در ساحت جنان در هیچ مکان قرار نگیرد و همای بلند پرواز همتش چنان ا وج گرفته که بغیر از شاخهء طوبی در هیچ مقام آشیان نگزیند، لاعلاج فرمود ای برادر چون عازم میدا نی میدا نی که طفلان از قحط آب در تب و تابند شاید ا ز این گروه به نرمی و مدارا قلیل آبی بجهت تشنگان اهلبیت تحصیل نمائی که صدای ا لعطش ا طفال بیشتر دلم را میسوزد زبان حال:
فکنده چاک بدل نا له های طفلانم ز شیون حرم آتش فتاده بر جا نم
ز تشنه کامی اهل حرم در آزارم کنم چه چاره بسی طفل تشنه لب دلرم
بکنج خیمه در این آفتاب عا لمتاب ز بیخودی همه در انتظار قطره آب
بروی دامن مادر فتاده مدهوشند بجای آب روان خون دیده مینوشند
ز تشنگی همه آل نبی ز دستم رفت غریب ماندم و یاران حق پرستم رفت
ای برادر برو بنزد این جماعت بلکه بنصیحت و موعظه آبی برای کودکان بیاوری پس عباس خود را بزیور سلاح آراسته و ا سباب رزم برخود ترتیب داده:
زره بقامت موزون ا و چه شد همدوش زمانه گفت که مرّیخ گشت جوشن پوش
چه ذوالفقار دو پیکر حمایلش گردید ببرج ذو جسدین رفت هیکل خورشید
چنان ز اسلحه زینت گرفت آن تن پاک هزار مرتبه گفتش ملک جعلت فداک
چه قامت ا ز سپر و ترکش و کمان آراست بنزد شاه زمین بوسه داد و از جا خواست
چون آنشاهزادهء بیقرین باذن امام مبین بر پشت زین قرار گرفت دل بمرگ نهاده داخل میدان شد، و چون آفتاب خاوری ظلمتکدهء آن دشت را بنور جمال خود منوّر ساخت و فریاد برآورد که ای ستم کیشان لامذهب و ایجماعت بینام و نسب اگر بزعم شما ما گناهکاریم زنان واطفال ما چه گناه دارند که باید همه از تشنگی هلاک شوند:
ایا تیره دل فرقهء کج نهاد مسلمان نمایان کفر اعتقاد
نه این شهریاری که بی لشگر ا ست بهین زبده ء آل پیغمبر ا ست
لب تشنه در آفتاب تموز بجنگ ا ست از صبح تا نیمه روز
بقول شما گر گنه کرده ایم که رو سوی ا ین کشور آورده ایم
گنه کار مائیم در این هوس چه کردند ا طفال بیدادرس
زنان را چه تقصیری ای ناکسان که هستند در خیمه آتش بجان
رخی ا شکریز و دلی پر عطش یکی آب جویان یکی کرده غش
علاجی باین تشنه کامان کنید ترّحم باین خردسالان کنید
یکی مشک خا لی فشارد بدست یکی دا من مادر آرد بدست
گر ا ز قتل مردان ما نگذرید بر ا طفال لب تشنه رحم آورید
غبار زمین رفته بر آسمان هوا گشته غربال آتش فشان
بفردای محشر بنزد رسول چه خواهید گفت ایگروه جهول
شما جمله سیرآب و ما تشنه لب نه این بود آئین و رسم عرب
نه شرمی ز رسوا ئی کار خویش نه تشویشی ا ز فعل و اطوار خویش
کسی کو ندا ند سر انجام کار در آخر پشیما نی آرد ببار
از نصایح ومواعظ آن خلف ارجمند شاه خیبر گیر غلغله در صغیر وکبیر افتاد، بعضی بگریه و زاری در آمدند و جمعی بدشنام و هرزه زبان گشودند وگروهی دست ندا مت بسر میزدند و کف حسرت بهم میسودند و برخی زبان بطعنه و شماتت گشودند و نامسلما نی چند فریاد برآوردند که ای پسر ابوتراب اگر فضای جهان را آب گیرد قطرهء بکام شما نخواهد رسید تا بیعت یزید قبول کنید وکمند ا طاعت امیر عبیدا لله را بگردن نهید، آنجناب چون دید موعظه را در ایشان فایده نیست لابد و ناچار عنان مرکب معطوف ساخت:
بسوی خیمه روا نشد چو تیر خورده غزا ل که بود دیدهء اهل حریم در دنبا ل
دلی شکسته چو ا قبال خویش بر گردید ز طعن اهل ستم سینه ریش بر گردید
نه روی آنکه رود دست خا لی ا ز میدان نه طا قتی که کند دلنوازی طفلان
سری فکنده به پیش و دلی پر ا ز غم و درد بحال خسته نمایان شد ا ز میانه گرد
ز پیش خصم خجا لت کشیده میآمد ز آب دجله ا میدش بریده میآمد
ا لقصه عباس با دل پر درد و رخی اشک آلود بخدمت آن برگزیدهء معبود آمد و کیفیّت را مفصلاً معروض داشت آن جناب متحیّر مانده سر بزیر افکند و اشک از حلقه های چشمش سرازیر شد که ناگاه صدای ا لعطش از خیمه های حرم بلند شد و نوای هل من مبارز از لشگر کفّار برخاست:
عنان حوصله عبا س را ز دست ا فتاد بشهر بند دلش از دوجا شکست ا فتاد
نوای خصم و صدای زنان بهم پیچید بغیر مرگ علاجی برای خویش ندید
بخویش گفت دگر زندگی بمن تنگ ا ست زمان عمر بسر رفت و نوبت جنگ ا ست
زما نه را بمراد یزید نتوا ن دید بچشم خویش حسین را شهید نتوا ن دید
پس آن بزرگوار از مرکب پیاده و دست بدا من حبل ا لمتین دین مبین زده وعرضکرد ایغرقهء محیط بلا وای کشتی شکسته طوفان کربلا مرا مرخص میدا ن کن که شورش وغوغای دشمنان ا ز شیون مرغان حرم بیشتر عنان طا قت ا ز کفم ربوده و طعنهء مخا لفان ا فزونتر ا ز فریاد ظفلان آتش بجا نم کرده بیش ا ز ا ین نه مرا خودداری بجاست و نه مسا محه کردن شما در رخصت من خوشنما آن مخزن علوم ربّانی بآن جعفر طیّار ثانی فرمود ای ا نیس دل ناشکیب و ای پشت و پناه لشگر این غم نصیب:
کنونکه شوق صف کارزار در سر تست زمان بیکسی و ما تم برادر تست
برو بخیمه زنان را ز خاک ره بردار بزخم سینهء ا طفال مرهمی بگذار
بخواهران ستمدیده مهربا نی کن تسلّی دل ا یشان بهر چه دا نی کن
که این گروه مصیبت رسیده دریا بند ز جا ن گذشته و در فکر قطرهء آبند
پس آن فرزند رشید ساقی کوثر با چشم تر بدر خیمه های اهلبیت پیغمبر فریاد دلخراش از جگر برآورد که ای پرده نشینان سرادق عصمت و ای پروردگان دا من طهارت عباس را حلال کنید و برای وداع بازپسینم ا ز خیمه ها بیرون شتابید:
ای مصیبت پیشگان برمن در ا مید بست دردم از درمان گذشت و چاره بیرون شد ز دست
ناوک آهم گره شد بر دل ایغمدیدگان تا چه باشد حال زخمی کاندر ا و پیکان نشست
در سراغ آب رفتم خونم ا ز مژگان گشود ا ندر این گرداب غم چون ماهی افتادم بشست
ای مقیمان حرم ا ز جان حلال من کنید یوسف جان در هوای مصر و از زندان برست
وقت آنشد تا گشاید ره بسوی آشیان در قفس این شاخ باز بسته پر از دام جست
چون اهلبیت صدای ا لفراق آن رفرف سوار کوی ا شتیاق را شنیدند براق برق رفتار نا له براهش کشیدند و سرا سیمه ا ز خیمه ها بیرون دویدند و بگردش حلقهء ماتم زده بنوعی گریستند که سکان سبع طباق وخلوت نشینان صوا مع نه رواق را بگریه در آوردند.
وسيعلم الذين ظلموا ایَّ منقلب ينقلبون
شاهی چه رخنه در صف ا نصارش ا وفتد اول لوا ز دست علمدارش ا وفتد
نخل قدیکه خورد سموم جفا بر ا و آنگه شکوفه ریزد و پس بارش ا وفتد
شد کشته آنکه محرم کلثوم و زینب ا ست زین پس کشیک خیمه به بیمارش ا وفتد
نزدیک شد که دختر زهرا ز بیم خصم رنگ خزا ن بعارض گلنارش ا وفتد
نزدیک شد که لشگر سلطان کربلا در خون فتند و جنگ بسردارش ا وفتد
جمعیکه شیر خوارهء ا و را زنند تیغ بنگر چها بشخص جگر دارش ا وفتد
کرد آسمان هر آنچه بآل رسول خوا ست زینب بگو بفکر شب تارش ا وفتد
در محفلیکه شورش پروا نه شد تمام نوبت بشمع و گریهء بسیارش ا وفتد
ا ز سقف خیمه مرغ شب آهنگ نا له ها چندان گرفته ا وج که منقارش ا وفتد
ترسم دو تیغه باز شهیدا ن برای آب ا ز هر دو سو شکست ببازارش ا وفتد
صاحب لوای تشنه لبان ا ز حریر خون خلعت دو جامه دار سزاوارش ا وفتد
نگذاشت آسمان که ببا لین آنجناب شیون بخواهران دل افکارش ا وفتد
قهری چه حا لتست کسی را که در مصاف فرصت بدست خصم جفاکارش ا وفتد
دریا دلان معارک جلادت و مردا نگی و نهنگان قلزم ذخار پر دلی و فرزا نگی، بحر آشنایان تشنه جگر وگردن نهادگان حکم قضا و قدر، بیان مصیبت خود را بدین نهج گوشزد حلقهء ماتمیان نمودند که چون پر شکسته تیر قضا و بسمل مقطوع ا لیدین عرصهء نینوا یعنی حضرت عباس با وفا بعزم وداع پردگیان حرم ا صطفا بدر خیمه ها صدای ا لوداع برآورد و دخترا ن فاطمه را ا ز رفتن خود خبر کرد اهلبیت همگی گریه کنان و سینه کوبان بر ا و گرد آمده بدور ا و حلقه ماتم زدند هر ستمکسی بنوای حزینی و هر دل سوختهء بآه آتشینی با ا و شرح تیره روزی خود را در میان نهادند:
ز هر سو عندلیبی با فغا نی جدا گردیده هر یک آشیا نی
بسرو قا متش هر یک بزاری پر افشان در مقام جانسپاری
یکی ا ز گریه نای و چنگ میزد یکی ا ز سینه طبل جنگ میزد
یکی ا فتاده بر سر خاک میکرد یکی ا ز پنجه بر دل چاک میکرد
یکی دست عزا میزد بتارک ا سیری رفتنم گفتی مبارک
یکی ا ز سوز دل تبخا له بر لب بخود گفتی سیه شد روز زینب
گلستان خا لی از برگ و نوا ما ند صبوری رفت و بیتا بی بجا ماند
در آنمیان سر سلسلهء عزاداران زینب بیسر و سامان عنان مرکب آنجناب را بدست گرفته میگفت، ای برادر گویا خود را با سیری خواهران رضا کرده، کاش زنانرا جایز بودی جهاد کردن تا ما بیکسان نیز در رکاب شما کشته میشدیم و جان خود را فدای شما میکردیم برادر جان چکنم :
نه قدرتی که شوم در زمانه یاورتان نه مهلتی که کنم زار گریه برسرتان
نه پای آنکه گریزم ز عا لم ایجاد نه دست آنکه زنم تیغ در برابرتان
نه راه آنکه بسوی مدینه برگردم نه فرصتی که بپوشم بخاک پیکرتان
نه چارهء که شوم پیش مرگتان بجهاد نه جای آنکه دهم سینه پیش خنجرتان
تو میروی و بروز سیاه میما نند میان خلق ا سیران تیره معجرتان
کنم چه چاره براه دراز و منزل دور بملک شام بطفلان نو مسافرتان
برادران همه رفتند و ماند بیکس و فرد میان معرکه در چنگ ظلم خواهرتان
بزرگ و کوچک آل علی ز دستم رفت هلاک ا صغرتان و فدای اکبرتان
آنحضرت چون سخنان گله آمیز خواهر را شنید و دیدهء خونابه ریز او را مشاهده کرد، که نیش هر سخنش برای زخم ریش خنجری بود جگرشکاف، .بیان هر حدیثش آتش سوزنده و زهره گداز، گفت ایخواهر خدا روی دشمنان را سیاه کند که نگذاشتند در حرم رسول خدا بسر بریم و ما را بوعده های سراسر خلاف باین مکان کشیدند اکنون تیریکه ا ز شست جست باز پس نیاید و شیشهء که ا ز سنگ جفا شکست دیگر پیوند نشاید و بجز کشته شدن ما را علاجی نیست و اگر دا نستمی از برای ناز پرور دامان مصطفی و فرزند رشید مرتضی طریق نجاتی هست و راه خلاصی باز ا ست و از کشتن ا و میگذرند من در مفارقت سایر برادرا ن صبر میکردم نهایت چون کشتن ا و یقین ا ست و عاقبت امر چنین:
رضا مباش مرا زنده دستگیر کنند کجا روا ست که عباس را ا سیر کنند
باختیار چرا خویش را به بند آرم که تیغ در کف و بازوی صف شکن دارم
هنوز ناوک دلدوز در کمانم هست کنم محاربه با خصم تا که جا نم هست
رضا مشو که دهندم خجالت از طرفین که اینجوان بچه رومانده از سپاه حسین
یکی بطعنه که بود این همیشه محترمش یکی اشاره که ا ین بود صاحب علمش
رضا مباش سر افکنده نزد دشمن و دوست نشان دهند مرا کاینجوان برادر اوست
یکی بخنده که زخمی باو نخورده چرا یکی بگریه که این هاشمی نمرده چرا
زینب با عباس در گفتگو بود که ناگاه از سمت خیمه ها سکینه با مشکی خا لی از آب که چون زبان تشنه آل ابوتراب بکام چسبیده یا چون گلشن حیات ذرّیه رسول از سموم بیرحمی خشکیده بخدمت عم بزرگوار آمد:
ناگاه سکینه ا ز سر درد ا ز خیمه دوید و نا له سر کرد
دستی ز حجاب پیش رو داشت میآمد و گریه در گلو دا شت
یک مشک تهی گرفته بر دوش ا ز آتش دل چو بحر در جوش
میگفت دگر نفس ندارم میمیرم و دادرس ندارم
ایعمّ دلاور رشیدم ا ز تشنه لبی بجان رسیدم
گر آب در این مکان گرا نست میگیرم اگر بنرخ جا نست
ا ز سوز عطش دلم کباب ا ست دریاب مرا که قحط آب ا ست
ا ز قول من ضعیف ناکام گوئید باهل کوفه و شام
طفلی ز حرم قدش خمیده دیریست که تشنگی کشیده
نه تیغ زن و نه مرد جنگ ا ست جا نش بلب است و عرصه تنگ ا ست
نه صاحب خود و مغفر ا ست ا و یک مرغ ضعیف بی پر ا ست ا و
باکس نه سر قتال دارد نه جان به تن و نه حال دارد
نه فکر جدل نه کارزار ا ست یک کودک غم نصیب خوار ا ست
نه صف شکن و نه شیر گیر ا ست یک لحظه چه بگذرد اسیر ا ست
ایعمّ گرام بی عدیلم خونشد دلم ا ز عطش دخیلم
گر بی ادبی کنم غمی نیست طفلم طفلم علاج من چیست
با من ز چه روی در ستیزند آبم بدهند و خون بریزند
ایعمّ تاجدار بآن رسیده که از حرارت تشنگی مرغ روحم ا ز قفس تن پرواز کند من طفلم و چاره بجا ئی ندارم، برای رضای خدا شربت آبی جهت من تحصیل کن که نقد جان بقا بض ارواح خواهم سپرد،
عباس سکینه را در بغل گرفته صورت ا و را بوسید وگفت اینور دیده بی آبی تو آتش بجا نم کرده ساعتی آرام گیر که اینک یا بنای هستی را بسیلاب فنا خوا هم داد، یا آبی بجهت تو میآورم پس مشک را ا ز سکینه گرفته اهلبیت را بدیدهء خونبار وداع نموده براه ا فتاد، اما زینب با سایر خواهران از قفای آن برگزیده هریک بنظر حسرت نظاره کنان زبان حالشان گویای این مقال بود:
قدم آهسته تر دار ایمسافر در ره مقصود که دراین سر زمین خونابه دل تا بدوش آید
الا ای کاروان سالار چون رفتی ز پی بنگر که ا ز دنبال محمل نالهء زاری بگوش آید
فغان عندلیب اندر بهاران اختیاری نیست بیاد محنت ایّام هجران در خروش آید
پس عباس بار دیگربرای وداع عازم کعبه حضور قبلهء ا نام شده خود را در قدم برادر ا نداخت وعرضکرد ایشاه بی طبل و علم اگر تقصیری در رکاب همایونت ا ز من سرزده بنظر عفو بپوشید و حلا لم کنید که گمان برگشتن بخود ندارم و حسرت مفارقت تورا با خود میبرم، آنجناب فرمود ای برادر توهم رفتی ومرا بیکس در میان این همه دشمن نهادی:
تو میروی و دگر یاور و پناه ندارم شهید میشوم امروز و دادخواه ندارم
بقصد جان من ا ز هر طرف ستاده گروهی هزار قاتل بیرحم و یک گواه ندارم
توشمع خلوت جان منی و پشت سپاهم پس ازفراق تو چشمی بمهر و ماه ندارم
برادران همه رفتند و جز تو همنفسی نیست عنان حوصله را بیش از این نگاه ندارم
عباس گفت ای برادر من نیز نمیخواستم که از جناب تو محروم ما نم و باختیار ا ز قرب تو دوری گزینم ولیکن کار اینست که می بینی و میدا نی:
بغیر کوی فنا از بر تو راه ندارم علم فتاد و ا میدی دگر بشاه ندارم
چنان گره بدلم بسته بانگ نالهء طفلان که دل گشادگی از تیر یک سپاه ندارم
نظاره کن که چسان بسته راه چاره بعباس که بهر کشته شدن ره بقتلگاه ندارد
فکنده ا لعطش کودکان بجان من آتش خدا گواست دگر روی خیمه گاه ندارم
پس آن دو برادر همچو جان یکدیگر را در آغوش کشیده که نا لهء الفراق بدر و دشت ا فتاد عباس مشک را برداشت و نیزه را از جای ربوده روانه فرات شد چون چند قدمی براه رفته بعقب نگریست که یکبار دیگر چهرهء عالم افروز شهریار کشور تجرید و قاید اهل توحید را مشاهده کند و دیده را بنور جمالش منوّر سازد دید که آن خلیل وادی خلقت در قفای آن ذبیح فرقهء بی ملت بطریق مشایعت روان است ولی چگونه آمدنی:
بمرگ همسفران دل نهاده میآید بگریه در پی مرکب فتاده میآید
ولی بگردن کج اشکبار و گرد آلود پی مشایعت او پیاده میآید
دو دست در بغل و خسته با تن تنها هزارسیل ز مژگان گشاده میآید
کسی نبود که گیرد عنان مرکب او جلو بزینب وکلثوم داده میآید
عباس چون حال بدینمنوا ل دید بسرعت عنان مرکب را منعطف ساخته تا بنزد آن بزرگوار رسید، خود را از مرکب بزیر افکند دو باره دست در گردن برادر ا نداخته او را بهزار عجز و ا نکسار بسوی خیمه های حرم برگردا نید و خود سوار شده ره نورد عرصهء قتال شد سرور شهیدان در قفای او بحسرت نظاره میکرد و زبان حالش گویای این مقال بود:
رفت آنکه بود میر علمدار لشگرم پشتم شکست و رفت بکشتن برادرم
دیگر کسی نماند ز یاران جنگجو دشمن هجوم آورد این لحظه بر سرم
تنها میان لشکر کین ماندم ایدریغ جز راه مرگ نیست دگر چاره دیگرم
ایسر بزیر تیغ جفا داده مونسم ای همزبان برادر با جان برابرم
ای یکه تاز عرصهء میدان پر دلی ای صف شکن مجاهد یکتا دلاورم
ا لحاصل چون عباس بنزدیک آنفرقهء سیه پلاس رسید این رجز انشاء فرمود:
اُقاتل اليوم بقلب مهتد اذّب عن سبط النبی احمد
اِنّی اَنا العباس ذوالتوّدد نجل علیّ الطاهرالمؤيد
اضربکم بالصّارم المهنّد
پس تیغ خارا شکاف ا ز غلاف کشیده رو بنهر فرات نهاد چهار هزار کما ندار که موکل آب بودند سر راه بآن بزرگوار گرفتند، آنجناب فرمود ایجماعت اگر دعوی مسلمانی دارید آبی که همه حیوانات ا ز آن میآشامند چرا از عترت پیغمبر خود منع میکنید، آیا گمان دارید که ما حلال خدارا حرام کرده باشیم یا حرام ا و را حلال دا نسته ایم، نه اینجوان فرزند پیغمبر شما ست که اطفال تشنه لبش نزدیک بهلاکت رسیده ا ند، آن گروه بی عاقبت در جواب مواعظ آن شهریار زبان بناسزا و شتم گشودند آن وارث یدا لله دید که زبان خصم بیهده گو را جز تیغ آبدار سزاور نیست و قلب لشگر را جز ضربت حیدری در کار نه با تیغ برهنه یکه و تنها رو بآنسپاه بیقیاس نهاد، آن چهار هزار تیرا نداز بیکبار کمانها سر دست در آورده او را احاطه کرده از چهار جانب بر ا و باران تیر میبارید آن شهسوار عرصهء مردانگی ما نند شیر خشمناک برایشان حمله کرد:
ز حملهء پسر پادشاه خیبر گیر فتاد غلغله در مجمع صغیر و کبیر
بهر طرف که چو خورشید یکّه تاز شدی بروی خصم در رستخیز باز شدی
ز بسکه ریخت سر و دست و کشته در میدان هدف ز تنگی جا میگریخت در پیکان
ز بیم تیغ شرر بار آن هژبر آئین بهم شکست و هزیمت گرفت لشگر کین
آن یادگار شیر خدا آنجماعت را مانند طومار بهم پیچیده هشتاد نفر ا ز ا یشان بخاک هلاک ا نداخته عرصهء میدان را ا ز دست ایشان گرفته خود را بنهر فرات رساند اوّل مشک را پرآب نموده کفی برداشت تا لبی تر کند تشنگی امام و ا طفال خردسال بخواطرش آمد:
دستی بآب برد که ریزد بحنجرش ناگه سکینه گشت مجسم برابرش
میخواست تر کند لبی از آب خوشگوار آمد بیادش از لب خشک برادرش
گفتا تو آب میخوری ایرفته در فرات شرمی کن از حسین و تمنّای اصغرش
دریاب تشنگان حرم را بصد شتاب تا کودکی نمرده بدامان مادرش
پس بخلاف نفس سرکش آب را بخاک ریخت و مرکب بادپیما از جا برانگیخت و گفت:
يا نفس من بعد الحسين نبونی من بعده ان کنت لا تکونی
هذا حسين شارب المنون و تشربين البارد المعين
هيهات ماهذا الفعال دينی ولا فعال صادقٌ امينی
آری آتش شوق بصد بحر نگردد تسکین کشتهء عشق بجز خاک ندارد با لین
کوی عشق است و سفر کردن تن آسان نیست که خطرهاست در این راه و بلایا بکمین
تشنه وصل کجا آب کند سیرابش شاهد عشق بجز مرگ ندارد کابین
پس آنجناب با گلوی خشک از یکجهان آب گذشته مشک را بدوش کشیده روا نه خیمه گاه شد که شاید آبی بلب تشنگان اهلبیت برساند، که ا بن سعد فریاد برآورد که ایجماعت مگذارید که اگر آ بی بحسین برسا ند زندگی بر ما حرام خواهد بود:
سپه کند ا ز جا چو بارنده میغ بر ا و حمله ور جمله بادست و تیغ
سپاهی بمیدان هم آهنگ ا و گرفتند اطرافش ا ز چار سو
خدنگ جفا ا ز یمین و یسار بر او ریخت چون ژا له بر کوهسار
هوا پر هجوم عصافیر شد جهان تیره ا ز بارش تیر شد
ز گرد سواران پر خا شخر بلند آسمان شد زمین دگر
سنانها چو افعی پر ا ز پیچ و تاب چنان کز شب تیره رخشان شهاب
تفو بر تو ایچرخ فرزین مدار هزاران عدو مدعّی یک سوار
چه دید آن سر افراز دشت یلی صف آرای میدان صاحبد لی
که راهش بریدند ا ز خیمه گاه سراسر جهان شد بچشمش سیاه
بخود گفت دیدی نشد ممکنم که آبی رسا نم باهل حرم
بناچار دست و بغل کرد باز برآورد شمشیر دشمن گداز
بیکدست آتش بیکدست آب برونشد چو تابنده مهر از سحاب
بهر سو که میتاخت با تیغ تیز بدشمن شدی بسته راه گریز
بهر کس زدی تیغ خارا شکاف دریدیش ا ز فرق سر تا بناف
ز دشمن مرادی نشد حاصلش همی سوی ا طفال بودی دلش
چنان جنگجویان در آن پهن دشت سپه را بجا ما ند وخود بازگشت
چه دید آنکه لشگر بر ا و ره گشاد بسوی حرم را ند مرکب چو باد
الحاصل آن شاهزادهء آزاده کار بر سوار و پیاده آنقوم تنگ کرده ایشانرا متفرق ساخت وگفت
لاارهب الموت اذا الموت رفا
حتّی اواری بالمصاليت لقا
نفسی لنفس المصطفی الطهّر دَقا
انّی اناالعباس اعدوا بالسقا
ولا اخاف اليوم شر الملتقا
بعد از تفرقه آنجماعت خوا ست بسوی خیمه ها بر گردد که باز سر راه بر آنجناب گرفتند
یکی بجا نبش ا ز ظلم ترکتازی کرد یکی ز نیزه بسویش زبان درازی کرد
ز شوق سینه ا و تیر پر بر آورده یکیش تحفهء شمشیر وخنجر آورده
بهر مکان بکمینش ز کینه بنشستند ز هر طرف در امّید بر رخش بستند
آنحضرت اصلاً بیم و هراس ا ز آن سپاه بیقیاس ننموده مشغول مجادله بود که زید ا بن ورقا در پشت نخلهء بر ا و کمین کرده وحکیم ا بن الطفیل نیز او را اعانت کرده تیغی حوا لهء بازوی مبارک آنجناب نمود که دست را ستش ا ز بدن جداشد پس مشک را بدوش چپ ا نداخت و تیغ بدست چپ گرفته برایشان حمله میکرد و میگفت:
والله ان قطعتم يمينی انّی احامی ابداً عن دينی
وعن امام صادق اليقينی نجل النبی الطاهرالامينی
نبّی صدقٍ جائنا بالدين صلی عليه الرامدالمعينی
یعنی قسم بخدا که اگر دست را ست ا ز بدنم جدا شد بدرستیکه من حمایت خواهم کرد ا ز دین خود و برادر بی معینم و ا ز کسیکه امام برحق و یقین ا ست و ا ز نسل پیغمبر پاکیزهء درست کردار ا ست که صلوات فرستاده است بر ا و یگانهء که اعانت کنندهء خلق ا ست:
چوندید دست راست جدا شد ز پیکرش ا فکند مشک آب ببازوی دیگرش
گفتا قضا که چارهء ز یکدست کی شود شد کشته اینجوان و کسی نیست بر سرش
ای آب نارسیده بحنجر سکینه اش وی رفته سوی شام ستمدیده خواهرش
ایدل بدرد بی پدری بسته کودکش وی در مدینه چشم بره مانده مادرش
این تشنه لب مسافر برگشته ا ز فرات ا ز جان گذشت و رفت بکشتن برادرش
ا لقصه آنجناب با یکدست با آن گروه بیشمار گرم مقاتله بود ولکن از کثرت رفتن خون ضعف بر وجود مبارکش راه یافته که حکیم ا بن ا لطفیل ا لطائی تیغی بدست چپش افکند که از زند جداشد چون دید که دست چپ نیز بر زمین ا فتاد آهی کشید وگفت :
يا نفس لاتخشی من الکفار وابشری برحمته الجباری
مع النبی السيد الابرار قد قطعوا ببغيهم يساری
فَاصلهم يا ربّ حر الناری فقد بغت معاشرالفجاری
پس مشک را بدندان گرفته با رکاب دشمنان را ا ز خود دور میکرد و کوشش مینمود بلکه آب را باهل حرم رساند
چون دید بریده شد دو دستش ا فتاده بملک جان شکستش
بر گشته بکار خود فروماند از لوح وجود مرگ خود خوا ند
بگرفت بطور نیکمردان آن مشک پر آب را بدندان
بنشست چو مهر بر سر زین غیرت بنگر دلاوری بین
زد بانگ که ای خجسته توسن دیگر کاری نیاید ا ز من
بشتاب که وقت همّت تست میدان مصاف نویت تست
شد بسته بمن چه راه تدبیر مگذار مرا بزیر شمشیر
ای توسن خوشخرام گلرنگ مگذار مرا در این دم تنگ
دارم بتو من دو مطلب امروز در این تف مهر عا لم افروز
هم نعش مرا ببر ز میدان هم آب رسان بکام طفلان
هم روز برادرم سیاه ا ست هم دیدهء خواهرم براه ا ست
ناگاه ز چار سمت میدان کردند بر ا و تگرگ باران
غوغای زمین بر آسمان شد شهباز خدنگ پر فشان شد
بیدادگری ز راه تزویر ا فکند بمشک آب او تیر
چون ناوک ظلم زد بمشکش آن آب بریخت همچو ا شکش
عباس چون دید آبش بخاک ریخت آه آتشین از چگر برآورد که تیری بر سینه آن بزرگوار آمد که تا پر نشست راه ا میدش بسته شد وکارش بجان رسید:
اجل ز هر طرفی راه مدعایش بست قضا معاینه دست گره گشایش بست
بکار خویش فروما ند و دل بمرگ نهاد ز هوش رفت و ز مرکب بروی خاک ا فتاد
پس در میان خاک وخون غلطیده فریاد برآورد یا اخا ادرکنی چون نا له آن شهید مظلوم بگوش آن ا مام معصوم رسید، گریه کنان ا شک از گوشه های چشمش سرازیر شد که محمد ا بن ا نس پیاده در جلو امام ایستاده بود چون گریه و بتابی آنجناب را مشاهده نمود بیطاقت شده با دست خالی رو بمیدان نهاد تاخود را ببا لین آن بزرگوار رسانید عباس را دید بازوی شیر گیرش از دو جانب بریده و زخمهای فراوان بر پیکر نارنینش رسیده مرغ روحش ا ز قفس تن پریده بی اختیار خود را بروی نعش شریفش انداخت ومیگفت:
این تن تست که بر خاک هلاک ا فتاده یا که نوریست در این عا لم پاک ا فتاده
این توئی در صف میدان بلا غرقهء خون یا که خورشید در این مرحله چاک ا فتاده
بازوی تست که گردیده جدا ا ز شمشیر یا دو شاخ ا ز شجر طور بخاک ا فتاده
نور عرش است که تابیده بر این کاخ بلند یا رخ تست در این تیره مغاک ا فتاده
چون سپاه مخالف ا و را با گریه و زاری دیدند پیاده و سوارهء چند برسر آن سعادتمند آمده و ا و را بضرب نیزه و شمشیر پاره پاره کردند که ذرّه ذرّّه گوشت ا و را برسر نیزه ها کردند، اما چون سرور شهیدان صدای عباس راشنید صفهارا شکافت و خود را ببا لینش رساند دید مرغ روحش بشاخسار علیین پرواز کرده فرمود
الآن اِنکَسَر ظَهری وقلب حيلتی یعنی حال پشتم شکست و چاره ام برید پس گریه کنان این ابیات را ا نشاء فرمود:
تعذبتم يا شر قومٍ منکم
و خالفتموا دين نبی محمد
اما کان خيرالرسل اوصياکم بنا
اما نحن من نجل تالنبی المسدد
اما کانت الزهراء امّی دونکم
امّا کنت من خيرالبريه احمد
لعنتم واخزيتم بما قد جنيتم
فسوف تلاقون حرّ نارٍ توفد
پس عباس را در همان مکان که مدفن اوست نهاده بخیمه گاه برگشت.
وسيعلم الذين ظلموا ایّ منقلب ينقلبون
بسم الله الرحمن الرحیم
ندا نم چیست کامروزم قلم ا ندر بنان گرید سخن نا گفته لب با حنجر وکام و زبان گرید
ندا نم سرو رفتار که غایب گشته ا ز گلشن که هم گل هم چمن هم سروبن هم باغبان گرید
درا ین بحر عزا یارب چه طوفا نیست بی ساحل که بحر و کشتی و طوفان و موج و بادبان گرید
چه خواهد گفت یاران واعظ ا ندر عرشهء منبر که دیوار و در و مجلس نشین و قصه خوان گرید
نمیدا نم چه یوسف گم شد ا ندر مصر نیکوئی که گرگ و یوسف و یعقوب و مصر و کاروان گرید
کدامین عندلیب ا ز دوحهء ایمان به تیر آمد که هم صیاد و هم دام و قفس هم آشیان گرید
گمان دارم علی اکبر بخون ا فتاده در میدا ن که بر احوا ل لیلا هم زمین هم آسمان گرید
مه و مهر و کواکب بر ا مام بحر و بر نا لد حجاب وعرش وکرسی بر رسول ا نس و جان گرید
چه آمد بر سر این کشته یارب ا ز دم پیکان که سوفار و زه و ناوک زن و تیر و کمان گرید
بناخن پاره کن هم سینه هم دل گر مسلما نی که کافر بر سر ا ین نوخط ابرو کمان گرید
بنازم کشتهء را کز عزایش در صف دشمن دم تیغ و زبان خنجر و نوک سنان گرید
حدیثی گر رود ا ز خط و زلف و سنبل و ریحان بیاد روی اکبر سر بسر پیر و جوان گرید
تمنّای دیار کربلا دارد دگر قهری که هم درصحن و هم درروضه هم درآستان گرید
دل ا ندر سینه مجروح است وخون ا ز دیده میآید شگفتی بین که بر این زخم کاری خورده آن گرید
علی اکبری را ستایم که هر صبح علی اکبر آفتاب را با تیغ رخشان ا ز گریبان لیلای لیل بدفع سپاه ا نجم در این سطح لاجوردی بجولان آورد و هر شب خسرو زرین قبای ماه را با مشعل کواکب شحنهء چاربازار عا لم امکان نموده، تا شب غول کردار مسافرین عرصهء آب را در موجهء فنا تن بگرداب سپارد، و جاده پیمایان خطّهء خطرناک را سر به بیابان آوارگی ندهد، کبیری که اکبر اولاد علی علی اکبر اولاد را در طلب رضایش بدم تیغ وسنان فرستد، و بصیریکه بینایان طریق بندگیش نگونی ا ز مرکب را با معراج رسول برابر شناسند، زیرا که معراج قرب رسول عرش معلاست و معراج وصول حسین خاک نینوا، سمندر طینتان آتش مهرش نه برق شمشیر دا نند ونه بارش تیر، و مُحرمان کعبه وصا لش در قربانی منای محبت نه صغیر بجا مانند و نه کبیر ، بلاجویان عرصهء ا متحانش جز حرف رضا برلب نیارند و شیفتگان ضربت قهرش ا ز غایت اشتیاق روز جوا نی را بشب نرسا نند، گاهی بحسب مصلحت نوح را با فرزندان ا ز تلاطم طوفان بساحل نجات کشاند، و زمانی بسبب علو مرتبت حسین را با نوخطان در موج آب تیغ و سنان بغرقاب نهد، تا ا و را باعث ا نتظام عا لم وبقای نسل بنی آدم کند، و این را علّت بخشایش گنه کاران عرب وعجم نماید، و بعد صلوات بی پایان بر اشرف آل لوی و درهم شکنندهء قوانین خاقان وکی و ا ولاد پاکدامن وی که ا ز بدنهادی زمانهء سست پی بهار جوا نی را بدم سردی فصل دی نهاده، ایشانرا به تمنّای حکومت جرجان و ری کشته را سر هم ا نداختند و قدرشان نشناختند، مسلسل مویان سر مشق نگارخانهء چین و عطارد جبینان فلک مکرمت و تمکین ، شکوفه ریزان نایرهء حرب و قتال و یکه تازان خطّه وَحَرِّضِ المؤمنين علی القتال بیان قصهء پرملال خود را رقمزد خامهء تحریر ساختند، که چون در وادی نینوا دست جفا خاک در کاسهء مروت ریخت و شیرازهء نسب نامه آل رسول را ا ز هم گسیخت:
ز دودمان رسالت نماند صف شکنی نه نوخظی نه کمان ابروئی نه تیغ زنی
نه عندلیب بشاخی نه بلبلی به نوا بصحن باغ نه نیلوفری نه یا سمنی
سموم حادثه زد بر فضای گلشن دین نماند یک گل نشکفته لب ز یک چمنی
نداد آب بصد تشنه لب یکی ز وفا نبود پیکر یکقوم کشته را کفنی
بنای کار بجائی رسید ا ز بیداد که کند ریشهء اولاد سیّد مدنی
ا سیر و خسته بظلم یزیدیان ا فتاد مخدّرات حسینی و عترت حسنی
تنی نماند که زخمی نگشت وکشته نشد نه مهوشی نه صنوبر قدی نه گل بدنی
مجاورین حرم را نما ند در شب غم نه نور ماه بروزن نه شمع در لگنی
در آنوقت ا ز ذبیحان کوی وفا و قربانیان عرصهء ا بتلا بغیر از خامس آل عبا علیه ا لتحیه وا لثناء فرزند رشید آن برگزیده دو سرا علی اکبر کسی باقی نمانده بود:
مگو اکبر یکی تابنده ماهی با قلیم نکوئی پادشاهی
عذارش شمع بزم شب نشینان خیا لش مونس خلوت گزینان
خرد دلدادهء روی نکویش جنون سودا ئی زنجیر مویش
حیا طغرا کش فرد وجودش ملاحت نقشبند تار و پودش
لطافت دایهء طفل رضیعش ادب پیرایهء حسن بدیعش
جمالش آیت سبع ا لمثانی دو ابرو ا ز دو جا نب ترجما نی
قدش شه بیت ا وراق نکوئی رخش آشوب مصر خوبروئی
نگه ا ز جنبش مژگان به تشویش چو رم خورده غزا ل ا ز سایهء خویش
لبش شیرین تر ا ز پیغام جا نان برش صافی تر ا ز ا شک یتیمان
صبا آشفته مغز ا ز سنبل ا و پریشا نتر ز لیلا کاکل ا و
عطش کرده خلل در کار حسنش شکست ا فتاده در بازار حسنش
دهانش پر غبار ا ز خاک میدان لبش خونابه ریز ا ز سوز پنهان
بهم خشکیده لعل نازنینش عرق ریز صف مژگان جبینش
بحسرت داشت هر مویش زبا نی ز گردون ا ز شکایت دا ستانی
ز دستش ناصبور ی تاب برده بنای طا قتش را آب برده
چون علی اکبر بیکسی پدر بزرگوار وخیرگی دشمنان تبه روزگار را دید با خویش گفت زهی بی ننگ وعاری که دا من مقصود را بآسا نی ا ز کف بگذارم و در چنین روزی سر در قدم باب گرا می نسپارم سهم ا لحوادث را دیگر تیر جفا ئی در کیش نیست و ذبیحهء که گردن به تیغ نسپارد جز مرداری بیش نه:
میروم تا خویش را فارغ ز درد و غم کنم یا بحسرت زحمت ا ز تأثیر اختر کم کنم
یا بدامان طبیبی میزنم دست ا مید یا علاجی در غم ا ین درد بی درمان کنم
یا سر ا ندر پای دلداری گذارم بیدرنگ یا بقرب کوی یاری خویش را محرم کنم
پس با هزار ا دب بخدمت پدر بزرگوار آمد وعرض کرد ای پدر همرا هانت همگی ا ز طلب آسوده بمطلب رسیده ا ند و ساغر سرشار محبّت ا ز خم خانهء بلا و محنت کشیده ا ند چندا نکه می بینم:
دیگر تنی که نقطهء پرگار کین شود جز من در این میا نه کسی نیست ایپدر
از هر کناره مینگرم یاوری نماند دیگر ا مید دادرسی نیست ایپدر
جز نالهء سکینه در ایندشت پرخطر در خیل کاروان جرسی نیست ایپدر
رفتند طایران همه درمرغزار جان یکمرغ زار در قفسی نیست ایپدر
راضی مشو ز همسفران باز پس شوم در ا ن بلیّه هم نفسی نیست ایپدر
عزم آندارم که مرا راهی میدان قتال کنی وحقوق پدری را بر من حلال نما ئی که دیگر مقام خودداری نیست و نوبت جان سپاری من ا ست آنجناب چون بر ارادهء آن نور دیدهء ا حباب وقوف یافت فرمود ایفرزند سعادتمند آنجه ا لم فراق یاوران ومصیبت برادران با من کرده کفایت میکند در آخر کار تو نیز بار فراق خود بر دلم مپسند و زمانی آسوده باش تا عاقبت کار بکجا انجامد:
مکن تعجیل کا طفال حرم را در قفای تو نه تیر نا له در کیشی نه برق آه میما ند
نه کنعان ا ست اینجا کاروانش رو بمصر آرد زمین کربلا را یوسف ا ندر چاه میما ند
نه ا ز گم گشتهء اینخاکدان آید سراغ آخر دراین بیت الحزن چشم پدردر راه میما ند
نه اینجا کعبه تا فرزند هاجر زنده برگردد ذبیح الله من در کوی قربانگاه میما ند
مرو ترسم که سیل گریه در این خاندان ا فتد چه دست اهلبیت از دامنت کوتاه میما ند
زمانی صبر کن جا نا که بینی تا دم دیگر کزین اندک سپه نه لشگری نه شاه میما ند
زنانرا ذکر یارب یارب ا ندر کوه و در پیچد بطفلان حرم فریاد واغوثاه میما ند
علی اکبر عرضگرد ایپدر دلم ا ز عا لم ناپایدار پر خون ا ست و شکوه ام ا ز ناسازی سپهر بوقلمون که دور عمرم بسرآمد وخدمتی شایسته ا ز من بظهور نیامد که تو را ا ز خود رضا کنم بجز اینکه جان شیرین نثار راهت کنم چارهء کار خود نمیدا نم:
ایپدر ا ز دور گردون بیوفائی دیده ام من صلاح خویشتن را در جدا ئی دیده ام
اندر این ظلمت سرا دیگر نمانم بیش ا ز این آشکار ا ز کوی جانان روشنا ئی دیده ام
آنچنان شوق شهادت برده تاب ا ز دست من طایری ما نم که از روزن رها یی دیده ام
شاه شهیدان سر بگریبان حیرت فرو برده نه تاب آنکه ا ذ ن میدا نش دهد و نه روی آنکه ا ز این اراده منعش کند:
چه دید شاه جگر تشنه بیقراری ا و مکا لمات پر اندوه و اشکباری ا و
بگریه گفت که ایزادهء سعادتمند نمانده ا ست ز عمر پدر مگر دم چند
رضا مشو که در اینحال با همه تشویش تو نو رسیده نشا نی مرا بما تم خویش
بگذار تا روزنامهء عمررا بهم در پیچم و زودتر بمنزل مقصود رسم که ا میدم از حیات بریده و کارم بآخر رسیده، علی اکبر عرضکرد که ای پدر بر فرق عا لم ناپایدار خاک باد و سینه ام ا ز خنجر کین چاک چاک که یک ساعت بیتو در جهان ما نم:
مپسند ایپدر جان گویند بر مزارت این کشته گر حسین است پس قبر اکبرش کو
راضی مشو که تنها غلطی بخاک میدان بینند خلق و گویند ا ین شاه لشگرش کو
آل علی سراسر گشتند طعمهء تیغ گر کشته گشته اکبر صد پاره پیکرش کو
مپسند در ا سیری هر کس بطعنه گوید ا ین سبط مصطفی را باب و برادرش کو
ترسم بگوش جا نم آید ندا ز هر سو کاین بسته پا بزنجیر شمشیر وخنجرش کو
ترسم که مادرم را ا ندر حضور اکبر گویند این ستمکش خلخال و معجرش کو
ترسم کسی بزینب گوید که این ا سیر است یا ا ز سکینه پرسند کاینطفل مادرش کو
ای پدر این مقدمات را در آینه خیال معاینه می بینم و هرگز چنین زندگا نی بحیات جاودا نی نگزینم، وحال آنکه هر محنت شدیدتر ا جرش عظیم تر و هر بلائی سخت تر پاداش آن نیکوتر چون تو شهادت را دست آویز بارگاه مطلوب کردهء و تحفه جان را شایسته نثار جا نان دیدهء هر چه بیشتر بهتر:
دل بشمشیر محبت بی محابا خوش تر ا ست دررضای دوست جان دادن به یغماخوشتر ا ست
قاسم و عباس و اخوان جمله رفتند ا ز میان بگذر ا ز اکبر که این سودا بیکجاخوشتر ا ست
سر بنوک نیزه خواهم داد و تن در خاک و خون در شهادت خلعت محنت سراپا خوشتر ا ست
در جهان کجمدار آنکو ز مادر زاد و مرد پای استغنا بفرق اهل دنیا خوشتر ا ست
چون رضای دوست با ما این پسندید ا ز ازل در مقام دوستی ترک تمنّا خوشتر ا ست
آنجناب فرمود ایفرزند جزاک الله خیرا حقیقت حال اینست که گفتی و سر انجام کار همین ا ست که بیان کردی برو بسوی کاری که قصدکرده ای که مأذونی و اجر شهادت تو را ا ز خدا میطلبم و صبر خواهم کرد تا خدا را ملاقات کنم پس علی اکبر بعزم وداع پردگیان سرادق عصمت روا نه خیمه گاه شد:
ز بسکه دست اجل در پیش شتابان بود فلک ز رفتن ا و در حرم پشیمان بود
ز بسکه بود دل حور در غمش بگرو بخلد گفت که ای نوجوان بخیمه مرو
ز اضطراب دل مادرت خبر دارم مرو مرو که من ا ز فرقتت در آرامم
ز اشتیاق رخت مانده ام ز راحت فرد کنون که میروی ا ز خیمه زودتر برگرد
همینکه علی اکبر بقرب سرا پرده های حرم رسید فریاد برآورد که ای اهلبیت نبوت و رسا لت و فروزنده اختران سپهر جلالت سلام این مهجور بر شما باد مرا حلال کنید، که قرعهء شهادت بنامم ا فتاده وجذبهء شوقم عنان گیر ا ست اینک عازم میدا نم و هنگام وداع بازپسین:
رسید چون بسرا پرده های آل رسول صدا کشید که ای اهلبیت عزّ و قبول
بسوی عا لم جان مرغ دل پرافشان ا ست مرا حلال نمائید روز میدان ا ست
من آنشکسته پرم کز سپهر بوقلمون رسید فصل گل و رفتم ا ز چمن بیرون
دلم ز گردش اینچرخ واژگون تنگست جهان اگر همه این بود زندگی ننگ ا ست
چون این صدای وحشت فزا گوشزد ا هلبیت مصطفی شد، بیکبار سر و پای برهنه ا ز خیمه ها بیرون دویدند چون هیچیک ا ز اهل حرم بگمان میدان رفتن علی اکبر نبودند، و حا ل بدینمنوال مشاهده نمودند که ا و نیز عازم قتال است گریبا نها چاک وخاک آنسرزمین بسر پنجهء اهل بیت برافلاک رفت:
یکی ز لؤلؤ تر در رهش نثار آورد یکی ز آتش دل مجمری بکار آورد
یکی ز شوق زدی بوسه طاق ابرویش یکی ز مهر فشاندی غبار گیسویش
یکی بکاکلش ا ز مهر دل گره میداد یکی بقامتش ا ز زلف خود زره میداد
یکی ز رشتهء تار نفس کمر بستش یکی ز نالهء خود نیزه داد در دستش
یکی کمند ز گیسوی سنبل آوردی بجای خود یکی دسته گل آوردی
سر برهنه صلائی بنام و ننگ زدند برایش ا ز طپش سینه طبل جنگ زدند
در آن میان مادر بیچاره اش بهر دو دست عنان مرکبش را گرفته میگفت اینور دیدهء خونبار و ایمونس شبهای بیداریم سا لها خیال عیش تواَم در نظر بود و هوای شادکامی تو بسر داشتم:
کنون چه چاره که دستم ز دامن تو برید بعکس خوا هش من دور آسمان گردید
ز عمر خود بهمین مطلب آرزومندم سرت بسینه نهم در کفت حنا بندم
شب زفاف بنازت برم بنزد عروس ز شعله های نهان در رهت کشم فانوس
بدشت ماریه آخر شکست محمل من نهاد داغ تو را روزگار بر دل من
نه جا بکنج قفس دارم و نه سیر چمن نه ره بکوفه و نه روی بازگشت بوطن
علی اکبر گفت ایمادر نظاره کن و تنها ئی پدرم را ملاحظه کن که دور ا و را احاطه کرده ا ند و بغیر ا ز من کسی نما نده جان خود را نثار ا و کند قسمت من ا ز گردش سپهر واژگون همین بود:
مبر نام عروسی با کسی کز جان خود سیر است که در چشمم سر و زلف عروسان بند و زنجیر است
مرا قدّ دل آرای سنانها دل نشین آید سر ا نگشت نگارین عروسم ناوک تیر است
چسازم رخنهء امید بستن شغل گردون است ندارم چارهء ناکام مردن کار تقدیر ا ست
من از محراب ابروی بتان وارستگی دارم که سودای سر شوریده با ابروی شمشیر است
زینب خاتون گفت ای قره ا لعین برادرم میدا نم که برای نصرت پدرت کمر جهد بر میان بستهء وعلایق اهل حرم را ا ز خود گسستهء ولکن ا ز تو سؤا لی دارم:
عزیز من که تو ما را نهی بروز سیه بگو برای حسین چاره میشود یا نه
مگر ز بیکسی باب خویش دلگیری بنوبهار جوا نی ز عمر خود سیری
گما نم آنکه تو در این اراده ناچاری در این بلّیه حسین بیکس ا ست و حق داری
تو میروی و بما روز بیکسی شام است مکن شتاب که لیلا ا سیر ایام ا ست
زینب با علی اکبر در گفت وشنود بود که ناگاه عندلیب گلشن عزا و گوهر عمان عصمت و حیا دختر کوچک سید ا لشهدا سکینه بی قرینه از رفتن برادر خبر یافت:
حدیث رفتن اکبر بگوش وی چه رسید ز خیمه بر ا ثر نا له پا برهنه دوید
ولی بهر قدم از گریه بر زمین میخورد بحیرتم که چرا ا بن سعد دید و نمرد
پی مشاهده تا دل بفکر خویش ا فتاد سکینه ماند ز دنبال و نا له پیش افتاد
چون بنزد برادر با جان برابر رسید دست عجز و انکساری بدامان عطوفتش زده بزبان حال سؤا الی چند کرد و جواب شنید:
بگفتا چیست منظور تو گفت آتش بجان دارم بگفت ا ز کیست داری شکوه گفت ا ز آسمان دارم
بگفتا ای برادر رفتی و افزون کنی دردم بگفتا میروم ا ز کویت امّا بر نمیگردم
بگفتا بار دیگر میتوان ما را به یثرب برد بگفت آری ولی آندم که اکبر زخم کاری خورد
بگفتا دست مادر میرسد بر دامنت یا نه بگفت آندم که رخت عمر بر من میشود کوته
بگفتا چارهء بر مرغ جا نم کز عطش ا فسرد بگفتا آب نتوان جست در جا ئیکه ا صغر مرد
بگفتا هست امّیدی که یکره بینمت دیگر بگفت آری ولی آندم که گردم پاره ا ز خنجر
بگفتا رأس پاکت را ز میدان ا ز کجا جویم بگفتا بر فراز نیزه ها بین طاق ابرویم
بگفتا در کجا یابم نهال قدّ دلجویت بگفت آنجا که سیلی میزنند ا ز کینه بر رویت
بگفتا پیکرت را در کجا بینم بناکامی بگفتا زیر پای مرکبان کوفی و شامی
از مکالمات سکینه وعلی اکبر شورش وغلغله در میان دودمان پیغمبر ا فتاد شاه تشنه جگر فریاد برآورد که ای اهلبیت غمرسیده دست ا ز عنان نور دیده ام بردارید و ا و را بحال خود گذارید:
بر سرش کمتر هجوم آرید ای پروانه ها شمع را بردند ا ز مجلس بس ا ست افسانه ها
حالیا در نزد دشمن صبر پیش آرید باز نالهء خود را نگهدارید در ویرانه ها
بعد از این از آه خود کاشانه ها روشن کنید شعلهء آتش بکار آید بظلمت خانه ها
دانه های اشک را بر ره میفشانید زود روزگاری صرف باید کرد با این دا نه ها
زینب خاتون عرضکرد ای یادگار رسول خدا و ای سرپرست ا سیران بی پناه:
فلک ز تیر حوادث بدل زند نیشم چرا چو بید نلرزم چرا نیندیشم
پسر چه کشته شد آنگاه نوبت پدر ا ست زمان هجر تو نزدیک و من به تشویشم
اگر بدامن اکبر زنم دو دست ا مید فکنده ا ست فلک راه شام در پیشم
بگریه از نفس ا فتاده ام چه چاره کنم نمانده ا ست دگر تیر ناله در کیشم
آنجناب فرمود ایخواهر اسلحهء حرب علی اکبر را حاضر کن و دل ا ز خیال جما لش بر کن که دیگر او را نخواهی دید زینب خاتون بسرعت جانب خیمه گاه دوید و اسلحهء حرب او را در حضور امام آورد:
کمانی خم چو پشت چرخ گردان خدنگی راست رو چون آه طفلان
درخشان نیزهء از قبضه تا نیش بلند آوازه تر ا ز نالهء خویش
سپر چون آسمانی پر ستاره بگردش قبه های بیشماره
یکی مغفر چو رخشان آفتابی محیط آفرینش را حبا بی
برای جوشنش چینی پرندی ببازو دادش ا ز گیسو کمندی
یکی تیغی ز آتش آب داده چو ابروی بتان حور زاده
چه تیغ آئینه مهر درخشان مصفّی تر ز برق آه نسوان
پس امام اسباب حرب علی اکبر را بهزار حسرت و ا ندوه بر او ترتیب میداد:
دادش بدست تیغ و بکتفش سپر کشید پس ان یکاد خوا ند و فتحنا بر او دمید
خودش بسر نهاد و بفرقش عمامه بست ابلق بسر ز شهپر جبریلش آورید
حرز تنش نمود یکی آهنین حصار یعنی زره بهیکل خورشید سا کشید
ا ز هر دو سو سلاسل مشکین بپا فکند بر قامتش لباس ملاحت دو تا برید
مغفر بسر نهاد و ملک خون ز دیده ریخت جوشن ببر نمود فلک پیرهن درید
در حیرتم که ماه و کله داری ا ز کجا مشکل تر اینکه سرو زره پوش کس ندید
بعد از ترتیب آلات رزم آنجناب خطاب بزینب کرد که یکدست کفن نیز برای نور دیده ام حاضر کن زینب خاتون عرض کرد برادرجان:
بخود گفتم که میمیرم ز شادی در بر اکبر ندانستم که ریزم اشک خونین بر سر اکبر
ندیدم شادیش را خلعت عیشش کفن کردم هلاک زینب است و روز مرگ مادر اکبر
اگر گویم کفن پوشش مکن ترسم بناکامی بماند بی کفن در خاک میدان پیکر اکبر
پس کفن برقامت موزونش مرتب ساخته ا و را اجازه میدان داد. علی اکبر برای وداع پردگیان حرم زبان حالش گویای این مقال بود:
ز ناکامی ببال محنت ا ز این خاکدان رفتم بخاشاکی نه بسته خانهء ا ز آشیان رفتم
مرا گفتند عا لم را بهاری هست و گل روید نه گل دیدم نه عالم نه بهار ا ز گلستان رفتم
نکرده منزل ا ز دنیای دون رخت سفر بستم ندیده راحت از عمر و جوانی ا ز جهان رفتم
حلال من کنید ای آل پیغمبر که با حسرت ز تیراندازی ا فلاک چون تیر ا ز کمان رفتم
بهر مجمع که بنشینید با هم در عزاداری حدیثی در میان آرید ا ز من کز میان رفتم
پس سوار مرکب عقاب شده چون آفتاب ا ز مطلع خیمه ها جدا شده عازم میدان شد، جناب
سید ا لشهدا نظری بسوی ا و کرد مانند نظر کردن شخص مأیوس ا ز جان شیرین، و آب از گوشه های چشم مبارکش جاریشد پس برداشت انگشتهای خود را بجانب آسمان و گفت خداوندا گواه باش بفعل این گروه که بسوی ایشان رفت جوا نی که شبیه ترین مردم بود برسول خدا:
فلک همین نه تمنّای ا کبرش دارد ز تیر کار بحلقوم اصغرش دارد
همین نه رأس منیرش به نیزه خواهد زد ز نعل اسب خیالی به پیکرش دارد
همین نه در هوس کشتن و شهادت اوست بسینه فکر ا سیری خواهرش دارد
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
چون شب درید جامهء نیلوفری به تن بگشود بر ریاض افق چتر یاسمن
از چه کشید دلو زر ا ندود کاروان برچرخ بست یوسف زرِین رسن رسن
بر گردگاه پیل فلک بست تخت عاج آویختند زنگ زر ا ز شاخ کرگدن
سلطان روز شحنهء شب را برید سر پا شید خون بدامن گردون لگن لگن
طاوس صبح چتر طمع را بسر کشید ثعبان چرخ مهره برآورد ا ز دهن
حل گشت بر بنفشه طباشیر صبحدم آمیخت بر گ لاله بر اوراق نسترن
بر صخره رخام زد این شرقی زجاح برکوه فاریاب شد این مغربی وطن
از هم گشود پرچم این خاوری لوا در هم شکست جیش پر آشوب اهرمن
از بر گرفت و جیب قصب را بهم درید این سر برهنه شاهد زرباف پیرهن
بیرون کشید جرم خور از چارمین حجاب چون آفتاب تیغ علی اکبر ا ز محن
صاحبدلی که آفت رمحش بر آسمان بر ترک چرخ جامهء خفتان کند کفن
آزادهء که شامی و کوفیش در مصاف دیدآنچه خسرو ا ز پسر ا ز تیشه کوهکن
بر لشگر آنرسید که از زخم فاس خورد بتهای آذری ز براهیم بت شکن
یکدانه گوهری که ز آسیب تیغ ا و آمیخت مغز کلّه ا بطال با دمن
مه پارهء که پارهء مه را بروز رزم بر خار خار نیزه کند بستر ا ز خشن
قربانی منای محبت شهید کین آشوب شام و کوفه سرافراز تیغ زن
بر خاک دشت ماریه هر جا بهم فکند ا ز کشته های بی سر و سرهای بی بدن
شاهیکه پیش ماه رخش آفتاب گفت هندوی خال و بنده لعل لب تو من
حیفت نه آید ایفلک ا ز انقلاب خویش رفتی بخون آل پیمبر بمکر و فن
امّ الکتاب را همه در ذات متحّد ذات خدایرا همه در وصف مقترن
ایجاد خلق را شرف اندوز کائنات عهد ا لست را سخن آموز انجمن
منشور عدل را همه طغرا نویس حکم دیوان عرض را همه فهرست مرد و زن
ا نوار قدس را همه جان چشم انتظار اسرار عشق را همه تن گوش مؤتمن
میدان جنگ را همه شیر افکن و دلیر صهبای شوق را همه مخمور و جرعه زن
ایشاه تشنه کام جهان پر ز شورتست بشنو حدیث قتل جوانان خود ز من
یادم نمیرود که علی اکبر تو را گرگان شام و کوفه دریدندش ا ز محن
یوسف عزیز مصر و پدر در فراق ا و سی سال خون گریست بکف تازه پیرهن
صد پاره یوسف تو و ممکن نشد تورا در خاک نینوا نگذاریش بی کفن
قهری بر آستان تو کارش بروز و شب یا اشکریز قتل حسین است یا حسن
از آه سرد خویش فسردم چو زمهریر نه فکر نوبهارم و نه در غم چمن
اشاره کلام بنا بر ا نتظام احادیث صحّت انجام در مقامیست که چون سرو نوخیز بوستان ولایت وقربانی طریق هدایت، یعنی قره ا لعین سلطان بی لشگر وحمایت، علی اکبر اذن جهاد ا ز پدر گرفته با دلی مأیوس ا ز حیات پرده نشینان سرادقات ناموس را وداع نموده مانند مهر خاوری ا ز مطلع خیمه ها جداشد:
چنان بآل پیمبر زمانه تنگ گرفت که عا قبت علی اکبر طریق جنگ گرفت
چه دید مادر افسرده حال بیتابش خرام و جلوهء رفتار سرو شادابش
نظر بقامت موزون دلکشش میکرد بهر قدم ز پیش میدوید و غش میکرد
بگریه گفت که ای نور دیده تند مرو حدیث درد فرا قی ز مادرت بشنو
ا نیس جان پر اندوه و راحت دردم شبان تیره تورا من بسینه پروردم
ندیده راحتی ا ز عمر و رفتی از نظرم برو که همسفرت باد نالهء سحرم
ا لحاصل اهلبیت اشکریزان و سینه کوبان بجانب خیمه ها شتا فتند و علی اکبر با تن تنها عزم قتل خود را بردل جزم کرده روا نه میدا نشد:
چون شد روا نها ز طرفین با فغان آه اکبر بسمت لشگر و لیلا بخیمه گاه
افکند آتشی بحرم در میان جمع خواهر بسوز ناله و مادر ز برق آه
بیخود بکنج خیمه بزانو نهاد سر بگشود چشم حسرت و کرد از پیش نگاه
بردش نهان بهمره دل تا بزیر تیغ کردش روان ز مرکز جان تا بقتلگاه
آسیمه سر ز جا حرکت کرد و با شتاب بگرفت عطف دامن سلطان بی سپاه
گفت ایعزیز فاطمه رفت از کفم برون اکبر که بود مونس جا نم بسال و ماه
فکری بکن که حاصل عمرم بباد رفت طفلم کسی ندارد و شد کشته بیگناه
طوفان ظلم ا ز سر آل علی گذشت دیگر بدامنی نرسد دست دادخواه
شد کشته نوجوان پسرم خاک بر سرم روی فلک سفید که شد روز من سیاه
میریزد از دو سوی فلک برخلاف هم اشکم ز دیده خون جوا نم بخاک راه
بر عکس بین معاملهء من بکربلا افتاد پیش چشم پدر یوسفم بچاه
آخر پناه خلقی و طفلم عزیز تست برمن نگر که نیست کسی جز تواَم پناه
ترسم که پایمال شود خون اکبرم خونخواه بی معینم و دارم تو را گواه
سرور شهیدان فرمود دا من صبوری ا ز کف مده و سر تسلیم پیش نه که جزع کردن در مصا ئب باعث نقصان ثواب و محرومی ا ز اجر بیحساب ا ست، ا لحال راه چاره ا ز من بریده و کارم باینجا کشیده که ملاحظه میکنی ا لقصه علی اکبر طریق جدال پیش گرفته عازم میدان قتال شد:
روانه شد بوقاری که بهر دفع گزند فلک بمجمر خور از ستاره ریخت سپند
قدم چه در صف میدان کارزار نهاد زمانه گفت که ایکاش کردمی امداد
فلک بعادت خودکاری از حسد کردی ولی رعایت دشمن نموده بد کردی
گذشته کار و دگر دست تو بکس نرسد اگر حمایتی ای آسمان کنی چه شود
ا ز این قضیه کسی با خبر نمیگردد گر اینجوان بسفر رفت بر نمیگردد
چون علی اکبر بمیان میدان رسید حضرت سید ا لشهدا بآواز بلند صدا برآوردکه
مالَکَ يَابن سعد قطَعَ الله رَحَمک ولا بارک الله فی امرک وسلط عليک من يذبحک بعدی علی فراشِِکَ کما قطعت رحمی ولم تحفظه قرابتی من رسول الله
یعنی ای پسر سعد چه ا فتاده تو را و چیست حا ل تو خدا قطع کند نسل و پیوند تورا و مبارک نکند برتو ا مارت و حکمرا نی تو را و مسلّط کند بر تو بعد ا ز من کسی را که تو را بر فراش و بستر تو بقتل آورد ، همچنانکه قطع کردی نسل مرا و حرمت رسول خدا را در بارهء من رعایت نکردی پس علی اکبر مرکب بجولان در آورده و این رجز را بلفظ مبارک ادا فرمود:
اَنا علی ابن الحسين بن علی
نحن دعيت الله اولی بالنبی
والله يحکم فينا اين ادعی
اطعنکم بالرمح حتی ينشنی
اضربکم بالسيف احمی بين ابی
ضرب غلام هاشمی علوی
پس درمقام ا لزام و ا تمام حجّت زبان بنصایح آن فرقهء بیدادگر گشوده فرمود:
ایا روسیه فرقهء بد نژاد مسلمان نمایان کافر نهاد
چه شد آنکه ما بیکس و یاوریم نه آخر ز ا ولاد پیغمبریم
نه ا طفال ما زادهء حیدرند بجای دم آب خون میخورند
چرا باید ایقوم بینام و ننگ بدینگونه بر ما شود عرصه تنگ
نه راهی به یثرب نه ملک عراق ذلیلیم در چنگ اهل نفاق
نه ا ز دین احمد بدر رفته ایم نه در حق مردم بدی گفته ایم
یزید ستمکار گمنام را جفا پیشه آن وا لی شام را
چه یارا دم از ملک و شاهی زند سر چتر بر مه ز ماهی زند
همان است سفیان و باب یزید که لشگر بجنگ پیامبر کشید
همان نسل هند است ای ناقبول که بدرید پهلوی عم رسول
پرستنده لات و عزی ا ست این سر بت پرستان بطحاست این
بروز احد قاید مشرکان که بد غیر سفیان و سفیا نیان
لوای پیمبر بدست که بود که جبریلش ا ز لافتی میستود
نه آخر در از حصن خیر که کند که بود آنکه مرحب بمیدان فکند
بجز جدّ من صاحب ذوالفقار کسی را گمان هست در روزگار
سرافراز میدان بدر و احد ستیزنده با عمروبن عبدود
چرا جمله در قتل ما یکدلید مگر ا ز سر انجام خود غافلید
گر امروز ما را فلک کرده پست بدانید کامروز فرداش هست
چرا روز روشن بما چون شب است چرا ذکر طفلان ما یارب ا ست
یکی ناله بهر پسر میکند یکی گریه بهر پدر میکند
ندانید پایان اینکار چیست که غالب کدام است و مغلوب کیست
شود روی ارباب ملت سفید شکست حسین است فتح یزید
اگر کشته گشتند ا نصار ما نباشد در این ماجرا عار ما
ز بسیاری پشه پیلان نر بمانند در کار خود چاره گر
همین ا ست رسم جهان خراب که ا ز ابر پوشد رخ آفتاب
کنون هر که دارد سر داوری قدم پیش بنهد برزم آوری
ز خونش سر نیزه گلگون کنم همه کوه و وادی پر ا ز خون کنم
منم میر میدان صاحبدلی منم زادهء شیر یزدان علی
منم آنکه بر عا لمی روشن است که زیبندهء تخت باب من ا ست
من ا ز نسل زهرا و پیغمبرم چه ا ندیشه زین مشت حاکسترم
اگر تیغ و تیر آید ا ز آسمان نتا بم رخ و بر نه پیچم عنان
زند تیغ هر کس براه خدا چه بدر و چه احزاب و چه کربلا
ز قتل جوانان خیرالانام بود بر شما حجت حق تمام
کنون هرکه برجان خود دشمن است بمیدان همان کس حریف من است
اگر شیر جنگ است و گر اژدها ز پیر و جوان هر که خواهد بیا
لشگریان ا ز فصاحت و بلاغت آنخورشید اوج کمال و ا ز صباحت حسن و جمال آن طوطی گلستان مقال متحیّر شده بروی نظاره کرده گفتند آیا اینجوان ا ز دودمان کیست و این مهر رخشنده ا ز کدامین آسمان ا ست چه بسیار شبیه ا ست به پیغمبر ما ا ی پسر سعد این جوان کیست که توما را بحرب ا و تحریص میکنی ا بن سعد چون نیک نظر کرد علی اکبر را شناخت گفت:
ایا گروه گمان دارم ا ندر این غوغا رسیده کار بآخر عزیز فاطمه را
همین جوان خلف شمس مشرقین است این علی اکبر و نوباوهء حسین ا ست ا ین
شکست کار حسین منحصر باین پسر ا ست دهید مژده که موقوف حملهء دگر ا ست
نمانده ا ست ز یاران جنگجو بسرش همن حسین علی مانده ا ست و یک پسرش
مردانه ا و را تیر باران کنید که کار برحسین تنگ ا ست که چنین ماه رخساری را بدم چندین نیزه و شمشیر فرستاده امّا علی اکبر هر چند مبارز میطلبید کسی اراده این کار نمیکرد و قدم جرأت پیش نمی نهاد آن سید عمرا نی نسب و نبیرهء شهسوار عرب چون بیغیرتی آن گروه بد مذهب را دید:
کشید تیغ و بر ابرو فکند چین ز غضب بهیأتی که بروز احد رسول عرب
زکوب نعل بر انگیخت خاک بر انجم که همچو نقطهء موهوم جرم خور شد گم
اجل بخرمن عمر عدو چه پنجه گشود قضا معاینه بی کیل و وزن می پیمود
هر آنکسی که گذارش فتادی از دم شست فلک نفیر کشیدی بزن که رفت ا ز دست
آن بزرگوار بنوعی تیغ و تیر بر ایشان باریدن گرفت که مقتله عظیم در ایشان وا قع شد و ا ز هر طرف زمزمهء ماشاءا لله برخاست تا در ا ین حمله موا فق روایات مشهوره یکصد و بیست نفر را ا ز آن
سیه پلاسان رهسپر نیران نمود پس تشنگی بر وجود نازکش غلبه کرد عنان عقاب را بسمت خیمه ها منعطف ساخت:
برگشت بسوی خیمه بی تاب چون ماهی دور مانده ا ز آب
آغشته بخاک زلف و رویش ژولیده بهم شکنج مویش
صد چاک تنش ز رمح و شمشیر گردیده عقا بی ا ز پر تیر
ا ز بس رخ پر غبار و خونین معلوم نبود اکبر است این
از راه رسید و ا لعطش کرد لیلا بدرون خیمه غش کرد
گفت ایپدر ا ز حرارت دل افتاده بمن دو کار مشکل
نه بازوی شیر گیر دارم نه دست کمان و تیر دارم
ا ز سوز عطش دلم کباب است آبی برسان بمن ثواب ا ست
گر قطرهء آب بر لب آرم سر زنده ز خصم کی گذارم
با این لب تشنه طاقتم نیست ای بحر کرم علاج من چیست
يا ابتا العطش قد قتلنی وثقل الحديد قد اجحدنی فهل الی شربه من ماء من سبيل
ای پدر تشنگی مرا هلاک کرد و گرا نی زره مرا بمشقت ا نداخته، آیا برای یکدم آب راهی هست و چاره میتوان نمود که بسیار تشنه ام، سرور شهیدان چون فرزند گرا می را بآنحالت دید و مقالات ا و را شنید گریست گریستن شدیدی و فرمود ایفرزند بخدا قسم دشوار ا ست برجدّ تو رسولخدا وعلی ا بن ا بیطالب و بر من اینکه بخوا نی ایشانرا و اجابت نکنند تو را یا ا ستغاثه کنی و بفریاد تو نرسند پس ا و را بنزد خود طلبید و گرد و غبار ا ز صورتش بآستین زدود و فرمود بیاور زبان خود را و زبان آن نور دیدهء عا لمیان را مکید وخا تم خود را باو عطا فرمود که در دهان نگاهدار و برو بسوی جهاد که بزودی ا ز دست جدّت سیراب خواهی شد پس علی اکبر دیگر باره روا نه میدان شد:
رفت ز انگونه که جان از تن لیلا بشتاب تشنه برگشت بمیدان و نخورده دم آب
آسمان گفت که این تشنه بآبی نرسد مگر ازجدول شمیر در این دشت خراب
پس عقاب را بجولان در آورده این رجز میگفت:
الحرب قد بانت الله الحقايق وطهرت بين بعدها مصادق
والله رب العرش لا تفاوت جموعکم او تغمد البرارق
آن نتیجه اسدا لله با وجود کثرت زخم و عطش فراوان چون شیر ژیان بر آن روباه صفتان حمله کرد ابن سعد ملعون حکم کرد حکیم ا بن طفیل و ا بن نوفل که ا ز رؤسای آن فرقه بودند با دوهزار سوار سر راه بآن بزرگوار گرفتند می گفت:
ایا گروه دگر جای تیغ و خنجر نیست در این سپاه کسی مرد این دلاور نیست
ز هر کناره بتازید بر سرش ز عناد که نام و ننگ سپه را بباد حادثه داد
بانتقام بر او تیر کینه باید ریخت که سرکشان سپه را بخاک و خون آمیخت
اگر چه در نظر خلق نازک اندام ا ست ولی هلاک دلیران کوفه و شام ا ست
باجتماع علاجی باین دلیر کنید وجود نازک او را نشان تیر کنید
پس آن دوهزار سوار بیکبار برآن سیّد تاجدار حمله ور شدند علی اکبر مانند آفتاب خاوری برایشان تاخت و ا ز هر طرف میکشت و میانداخت تا آنکه دویست نفر تمام در حملهء اول و ثا نی از آن گروه نامه سیاه بخاک هلاک ا نداخت و ایشانرا تا بفلب لشگر دوا نید ا بن سعد چون دید کار سخت شد امر کرد که سپاه سراسر بآن برگزیده داور تاختند:
هجوم آورد لشگر از چپ و راست زمین چون آسمان از جای برخاست
سراسر خاک میدان در تلاطم هواشد قیرگون مهر ا ز میان گم
عقاب تیر پرّان شد ز هر سوی سواران گرد اکبر در تکاپوی
کمان اندر کشش زه در ترا نه همه ناوک زن و یک تن نشا نه
جهانی تیره شد از گرد لشگر نه خورشید فلک پیدا نه اکبر
کمانداران ز هر سو پر گشودند گماندارم بخونش تشنه بودند
گرفتندش سپاهی در میا نه برای تیر کردندش نشا نه
یکی بر صورتش شمشیر میزد یکی اندر قفایش تیر میزد
ز بس تیغ وسنان بر پیکرش خورد هوای تشنه کامی ا ز سرش برد
ز بس در پیکر ا و تیر جاکرد چو طاوس بهشتی پر در آورد
ز بس سنگ جفا زد بر جبینش ز کار افتاد دست نازنینش
کمانش شد تهی از بارش تیر بدستش نه سپر ما ند و نه شمشیر
بیکجا تیغ و یکجا خنجر افتاد کمان ا ز دست وخودش از سرافتاد
روانشد جوی خون از جوشن او نه طاقت ماند ونه جان برتن ا و
فلک را در خلاص ا و چه تدبیر کمانها سخت و ترکشها پر ا ز تیر
در اینحال منقذ ابن مرّه عبدی چون دید آن همای اوج سعادت را پر و با لی نمانده و جا نی ندارد از روی جراَت قدم پیش نهاد چنان شمشیری بفرق همایونش زد که تا دامن ابرو شکافت، علی اکبر فریاد برآورد که يا ابتا اقتلونی ایپدر مرا کشتند بدن مجروح مرا دریاب و بی اختیار بروی گردن ا سب ا فتاد یال ا و را گرفته عنان بوی گذا شت، مرکب هراس برداشته اول علی اکبررا بمیان لشگر مخالف برد چون دید نزد هر کس میرود صزبتی بصاحب ا و میزنند و ا ز پیش هر که میگذرد اذیتی براکب ا و میرسد چون آن بسته زبان بیرحمی مخالفان را ملاحظه نمود علی اکبر را برداشته سر به بیابان نهاد و ا و را از میدان بکناری برد دیگر طاقت نیاورده از پشت مرکب در میان خاک وخون افتاد امّا سرور شهیدان بحسرت متوجه میدان داری علی اکبر بود و بهر طرف میرفت اورا در نظر داشت:
فرزند رسول ا ز سر درد ا ز دور باو نظاره میکرد
هر سو که شتا فتی چو خورشید ا و را بمیان جنگ میدید
تا آنکه غبار و گرد برخاست راهش بستند ا ز چپ و راست
آن تازه نهال باغ ایجاد غایب شد و ا ز نظر در ا فتاد
شد مضطرب آنشه یگا نه ناگاه شنید ز ان میا نه
میگفت یکی ز سمت میدان دریاب که مردم ایپدرجان
دریاب که عمر من تمام ا ست دریاب که صبح من چوشام است
من شوق رخ تو دارم ایباب مگذار در ا نتظارم ای باب
آنجناب بسرعت مرکب بمیدان تاخت و صفها را مانند عقاب ا ز هم شکافت و ا ز هر طرف نگاه کرد علی اکبری ندید:
نه بر نوک سنانها دید ابروی هلالش را نه ا ندر خاک میدان دید نعش پایما لش را
بهر جانب نظر میکرد چون گم کرده فرزندی که بیند در کف گرگان مه یوسف جما لش را
بخود میگفت گر شد کشته پس کو پیکر چاکش اگر دارد حیاتی از که پرسم شرح حا لش را
کجا افتادهء ای مانده دور ا ز خیل همراهان شنیدم ناله ات یارب چه شد صاحب مقا لش را
امام مضطرب شده فریاد برآورد یا علی یاعلی ا ز هیچ جانب صدا ئی نشنید متغیّر ا لحال بسمت دیگر روان شد و پیوسته ندا میکرد یا علی یاعلی و در میان لشگر بهر طرف میتاخت وسراغی نمییافت اشک از گوشه های چشم آن بزرگوار جاریشد :
میگفت ای براه خدا مرده اکبرم زخم سنان و تیر جفا خورده اکبرم
نادیده عیش گلبن برباد رفته ام ای ناشکفته لاله پژمرده اکبرم
من آمدم بیاریت اما نه بینمت ا ز باب خود مباش دل آزرده اکبرم
آیا تنت کجاست که ترسم بروی خاک افتی بدشت ماریه نسپرده اکبرم
بعد از تو خاک بر سر دنیای کجمدار من در جهان و گرگ اجل برده اکبرم
ناگاه نظر آنجناب در کنار میدان بمرکب عقا ب ا فتاد که بیصاحب ایستاده و سرا پا خون آلوده چون آنحیوان نظرش بامام زمان ا فتاد مانند کسیکه شکایت پیش دادرسی برد یا از گم شده خبر آورد:
ا ز دور چون بشاه شهیدا ن نظاره کرد ا ز جان کشید نا له و با سراشاره کرد
با سمّ تمام خاک زمین را بقهر کند برگشت سوی مقتل و از ره کناره کرد
یعنی بیا که اکبرت افتاده بر زمین شمشیر خصم تا بدو ابروش پاره کرد
خاکم بسر که راکبم از جنگ خورده ا ست زخمی که هیچکس نتوان دید و چاره کرد
آنجناب چون مرکب عقاب را دید بر اثر ا و روا نشد تا جائیکه آن بسته زبان رسید وگویا بزبانحال بآن برگزیدهء ذوالجلال ا شاره کنان عرض مینمود:
عنانرا باز گردان از تکاپو سوی راه اینجا بیا و یوسف خود را به بین در قعر چاه اینجا
حدیثی گر باکبر داری از اغیار پنها نی تواینجا اکبراینجا کشته اینجا دادخواه اینجا
ندارم جرمی ا ز ا فتادن اکبر بپرس آخر من اینجا صاحب اینجا قاتل اینجا بیگناه اینجا
بیا و چارهء بر زخم اکبر کن اگر دا نی سراینجا خنجر اینجا پیکر اینجا قتلگاه اینجا
اگرخواهی که خون اکبر از اینقوم بستا نی تن مظلوم اینجا ظالم اینجا پادشاه اینجا
سرور شهیدان چون بآن مکان رسید قره ا لعین خود را دید در میان خاک و خون غلطیده:
خدا کند که نه بیند بعمر خود پدری کسی بدل نبرد داغ ا ینچنین پسری
فتاده دید بخون مهر آسمانش را بخاک ماریه غلطیده نوجوانش را
نشسته بر بدنش تیر چون صف مژگان گشوده چشمهء خونش ز هر بن پیکان
سرش شکافته تا ابرو ا ز دم شمشیر بخون سلاسل مویش چو خامهء تصویر
فامّا هنوز رمقی در بدن او باقیست و پهلو بر زمین نهاده مانند مرغ بسمل در طپش است فی الفور ا ز مرکب پیاده و سر ا و را بدا من گرفته و فرمود قتل الله قوماً قتلوک خدا بکشد گروهی را که تو را کشتند بعد ا ز تو خاک برسر دنیای فا نی وحیات این جهانی اینور دیده من پدر تواَم با من تکلم کن:
تورا چه شد که خموش ا ست لعل نوشینت نظاره کن که حسین آمده ببا لینت
هنوز کام و زبان تو تشنهء آب ا ست چرا کفیده سرت همچو نار سیراب ا ست
ببال حسرت ا ز این تیره خاکدان رفتی مرا بخصم نهادی و ا ز میان رفتی
پس ا ز تو خاک بفرق جهان بد فرجام ولی چه چاره که اینست حاصل ایام
علی اکبر صدای آشنا شنید دیده باز کرد پدر را برسر با لین خود دید زبان بشکایت کوفیان گشود و شرح مظلومی خود بزبانحال بیان نمود عرض کرد:
یکدم نظاره کن تن پرخارم ایپدر دیگر نمانده طاقت گفتارم ایپدر
رحمی بمن نکرد کسی در میان جنگ پنداشتند خلق ز کفّارم ایپدر
آبم کسی نداد و زدندم به تیغ و تیر ا ز اهل شام وکوفه گله دارم ایپدر
ا ز بسکه زخم نیزه و شمشیر خورده ام ا ز نای تا بسر همه افکارم ایپدر
ای باب مهربان همه ناوک زنان شام ا ز قهر دل زدند بیکبارم ایپدر
آنگاه گفت ایپدر آیا می بینی آنجناب فرمود چه چیز را علی اکبر گفت هذا جدی رسول الله قد سقانی بکاسه الاولی اینست جد من رسول خدا دو قدح از شراب طهور در دست دارد یکی را بمن میدهد که بنوش من عرض میکنم هردو را بده که بسیار تشنه ام میفرماید آن دیگر برای حسین پدر تست که ا و نیز تشنه ا ست و میفرماید ا لعجل ا لعجل يا حسين فانّا مشتاقٌ اليک این گفت و نعرهء زده طایر روحش به شاخسار قدس پرواز نمود، پس سرور شهیدان اورا ردیف ا سب نموده بخیمه های حرم برد، وامصيبتا چون آوازهء قتل علی اکبر بسمع آل پیغمبر رسید سر و پای برهنه از خیمه ها بیرون دویدند:
یکی رسید و لبش را ز مهر بو میکرد یکی بفرق و یکی بوسه برگلو میکرد
یکی اشاره که این زخم جای شمشیر ا ست یکی بگریه که این رخنه موضع تیر ا ست
یکی شکسته پیکان کشیدی ا ز تن ا و یکی بنا له گرفتی دو دسته دا من ا و
بدشت کرب و بلا بانک و شور شین افتاد میان اهل حرم شور واحسین ا فتاد
حمید ابن مسلم میگوید دیدم زنی بلند قامتی مانند خورشید تابان ا ز خیمه ها بیرون دوید و میآمد تا به نعش علی اکبر رسید و بآواز حزین میگفت واعلیاه وامحمداه ایمیوه دل برادرم و ایکشتهء صد پاره پیکر اینور چشم خونبارم و ای شبیه جدّ بزرگوارم:
بدشت کربلا در کار دین آمد شکست آخر ز محنت کشتی آل علی درخون نشست آخر
بنومیدی همه رعنا جوانا نرا بخون دیدم در این وادی بروی ما در امید بست آخر
علی اکبر رمیدی از برم بردی شکیبم را ز پا انداختی یکباره ام رفتی ز دست آخر
بقربان سرا پا زخم خونین پیکرت گردم چسازم با فراقت ایغزال شیر مست آخر
حمید میگوید ناگاه دیدم سرور شهیدان دست آن زن گریان را گرفت و بخیمه ها برگردا نید ا ز یکی پرسیدم که این زن کیست گفت زنب بنت علی مرتضی و دختر فاطمه زهراست و تا بحال در کشتن همهء برادران و برادر زادگان ا ز خیمه بیرون نیامده حتی اینکه دو پسرش را کشتند و قدم بیرون ننهاد و طریق صبر پیش گرفت ولیکن در کشتن علی اکبر بیطا قت شده دیگر نتوا نست خود را نگهدارد
احوا ل این است که می بینی، راوی میگوید در این اثنا دیدم طفلی بدر خیمه ها ایستاده و ا ز ترس و اضطراب بهر طرف نگاه میکند که گوشوارهء ا و میلرزید ها نی ا بن بعیث ولدالزنا گفت میروم تا این طفل را بکشم وفاتل ا و باشم:
چون اهل حرم بحال مضطر بودند بدور نعش اکبر
طفلی سه چهار ساله چون ماه از خیمه برون دوید ناگاه
نامش ز میان قوم جعفر با اکبر مه جبین برادر
خشکیده ز تشنگی زبانش از خوف نظر باین و آنش
بارنگ پریده و رخ زرد بر اهل حرم نظاره میکرد
از واهمه همچو بید لرزان با گردن کج ستاده حیران
ناگاه ز کوفیان سواری هانی نامی ستم شعاری
با تیغ برهنه آن چفا کیش ا نگیخت ز کینه مرکب خویش
گفتا بخدا که ا ز سر کین شمشیر نهم بتارک ا ین
تا قاتل این صغیر باشم فرخنده بر ا میر باشم
آمد بکنار خیمه آن شوم زد تیغ بفرق طفل معصوم
تاسینه رسید برق شمشیر ا فتاد بخون چو شکل تصویر
لب بسته بخون خود درافتاد برخاک سیه طپید و جان داد
ا ز یکطرف آن گروه مضطر بودند بفکر قتل اکبر
ناگاه صدای نا لهء ا و برخاست به نزد شهربا نو
جمعی بسراغ ا و دویدند ا و را بمیانه کشته دیدند
وشهربانو مدهوش و متحیر ایستاده قادر بحرکت نبود:
ایفلک دیدی بعالم خلق بسیار ایچنین دیدهء هرگز گروهیرا گرفتار ایچنین
وسيعلم الذين ظلمو ایّ منقلب ينفلبون
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
دلا خون شو که پیکان مصیبت کاریست امروز حسین را وقت جنگ و روز میدان داریست امروز
ز حلقوم شهیدان و ز آب دیدهء طفلان بدشت نینوا خون از دو جانب جاریست امروز
اسیران حجازی را بشهر کوفه باید رفت بآل مصطفی آغاز بد رفتاریست امروز
پسر رفت و برادر رفت و اکبر رفت و قاسم رفت بزینب رفته رفته احتمال خواریست امروز
سپرداری کن ایدل تیر باران مخا لف را حسین ا ندر میان خصم و وقت یاریست امروز
بکنج خیمه ها ا فتاده هر طفلی بداما نی بهر کاشانه مرغ نا له گرم زاریست امروز
غذا ناخورده بیمار و ا سیر ا فتاده در زنجیر مریض کربلا را شدت بیماریست امروز
ز بیتابی سکینه دست و داما نست هر یک را یتیمانرا ز ماتم نوبت دلداریست امروز
زبان تشنه سقف خیمه آتش آفتاب ا ز سر فلک با آل پیغمبر بآتش کاریست امروز
بروز حشر قهری رو بدرگاه کریم آرد که مداح حسین را موسم غفاریست امروز
گلگونه عذار شاهد سخن حمد کریمیست بیعدیل که ابجد خوانان کتب فانه وحی و تنزيل را کريمهء حسبنا الله ونعم الوکيل برزبان نهاده وآرایش دیباچهء هر کتاب بنام قادریست وهاب که طفلان دبستان محکمهء کمال و تکمیل را باُفوض امری الی الله لب گشاده، سبق جویان مدارس فیضش دایرهء کون و مکا نرا قاف قل هوالله احد شناسند، ونو زبانان مهد اطاعتش بجز الله الصّمد حرفی برزبان نیارند ، بی فرزندیکه مسبّحان صوامع لاهوت را ذکر لم يلد ولم يولد بشور انداخته، بیمانندی که مجردّان خلوت ناسوت را هیبت لم يکن له کفوا احد در تنور شوق گداخته الله الله:
آفریننده خدائیکه به یکتائی خویش همه ذرّات جهانرا بزبان آورده
پرفشان بر زبر شاخ سمن در توحید عندلیبان چمن را بفغان آورده
گرنه خون شد دل اشیاء همه از هیبت او اینچه رنگیست که یاقوت ز کان آورده
همه خوناب دلست اینکه تو بینی بنظر لاله برعارض و فستق بدهان آورده
در کف صیرفی عقل نهد گوهر نطق آنکه ا ز سر بدل از دل بلسان آورده
ایکریمی که ز قدرت بیکی چوب نهال تخت گل بسته و بر داده خزان آورده
اثر مهر تو ا ست اینکه در ایّام خزان نارون لرزه صنوبر یرقان آورده
آب را جذبهء شوق تو نشور افکنده باد را ربقهء حکم تو وزان آورده
موسی ار دست تهی آمده ا ز آتش طور کوه کوه آتش مهر تو بجان آورده
برخود ا ز آتش نمرود حسابی نبرد سوز عشقی که خلیلش به نهان آورده
در رضای تو حسین از زن و فرزند گذشت سینه خود بدم تیغ و سنان آورده
نوخطانرا بلب تشنه غزا فرموده کودکانرا بسر تیر دوان آورده
وبعد صلوات بیحد و درود بیعدد بروح مطهر رسول امجد یعنی ابوا لقا سم محمد و اولاد طاهره او باد که هریک صدر نشین محفل امکان و زبدهء کون و مکا نند سبب ایجاد عا لم و باعث خلقت حوّا و آدمند
شفیعان روز محشر و واسطهء آفرینش جنّ و بشرند صلوات الله عليهم اجمعين ، آغاز کلام این پامال حوادث ایام بنا بر مضمون احادیث صحّت اختتام در جا ئیست که چون در صحرای کربلا مبارز دوتیغه باز اجل نوجوانان هاشمی نژاد را عرضهء تیغ جفا ساخت و از بارقهء سموم ستم شعله در خاندان نبوّت ا نداخت ، بنفشه خطانرا شکوفه پیکان دهن گشود و تاجوران را فرق فرقدان سای بخاک آلود مه جبینانرا چاک ابرو تا بدامن رسید، و سهی قامتانرا شقایق نعمان ا ز هر بن مو دمید در آنوقت بغیر ا ز
ماصدق اّنّا وجدناهُ صابراً نِعمَ العبد انّهِ اَوّاب فرزند رشید ابوتراب زکّی عنصرین و امام ا لخافقین جناب ابی عبدالله ا لحسین کسی باقی نماند:
نه دستی ماند کاویزد بدامانش گه رفتن نه جا نی ماند تا درمقدمش ریزند و نگذارند
نه یاری ماند کز یاری بقربان سرش گردد نه انصا فی ز دشمن کز سر او دست بردارند
پس آن شهسوار کشور محنت و بلا وغریب دیار کربلا بهر طرف نظاره کرد کس از یار و ا نصار ندید و بهر سمت ملاحظه کرد دادرسی نیافت نه عباسی نه علی اکبری نه عثما نی نه جعفری:
نظر فکند بهر جانب ا ز یمین و یسار نیامدش بنظر همرکابی ا ز انصار
برادران همه بیدست و سر بلجهء خون ببال تیر ستم رفته ا ز جهان بیرون
مجاورین همه ا ز مرکبان فتاده بزیر شکوفه کرده به تن زخمهای نیزه و تیر
گهی نظر بحرم گه بکشته ها میکرد سپاه غم ز دو سو بر دلش هجوم آورد
نه تاب آنکه دل ا ز اهلبیت بر گیرد نه فرصتی که دمی ما تم پسر گیرد
میان معرکه حیران ستاده با دل ریش مخدّرات حرم در قفا عدو در پیش
پس صدا برآورد که هل من ناصرٍ ينصرٌ آل محمدٍ المختار هل من ذابِّ يُذب عن حرم رسول الله هل من معينٍ يرجوا ما عندالله باِعانتنا یعنی آیا یاری کننده هست که یاری آل پیغمبر کند، آیا دفع کنندهء هست ستم از حرم رسول ا لله دفع کند ، آیا اعانت کننده هست که امیدوار باشد بآنچه در نزد خداست ا ز اعانت ما ، ا ز هیچ جانب نسیم اجابتی نوزید و ا ز هیچ طرف شمیم راحتی ندمید، مخالفین چون ملاحظه بیکسیش نمودند همه از خجالت سرها بزیر افکنده مهر سکوت بر لب زدند آنجناب چون صدای هل من مغیث کشید باد آن ندا را بگوش همه ممکنات رسانید جمله تمنّای یاریش کردند و همه آرزوی هواداریش نمودند، آسمان مضطرب شده بچرخ افتاد دریاها بموج آمده متلاطم شدند، زمین متحیر و مدهوش ماند باد صبا سر بآوارگی نهاد، ابر گرانبار بگریه افتاد اجرام کواکب نیزه داری نمودند، جوزا را تیر کینه بر ترکش ما ند و مریخ را شمشیر انتقام در نیام، قرص خورشید و مه را نوری نما ند و برجیس و عطارد را دستوری نشد، چون ندای ا ستغاثه و دادخواهی امام مظلوم بسمع اهل بیت رسید شور قیامت از خاندان نبوت برخاست فریاد وامحمدا و واحسینا بذروهء عرش برین رسانیدند بیمار کربلا و محنت رسیدهء وادی نینوا چون بیکسی پدر بزرگوار را دید و ندای ا ستغاثه او راشنید:
بعزم یاری آنشاه از زمین شد را ست ز روی آتش تب چون سپند ا ز جا خاست
ز کنج خیمه بحال ضعیف وبا دم سرد بصد هزار تعب حربهء بدست آورد
بسوی جنگ روان گشت وخون ز دیده گشود ولیک از طپش دل چو بید لرزان بود
میان معرکه بی جوشن و سپر میرفت بهر مکان که نهادی قدم بسر میرفت
امّ کلثوم چون دید حضرت فخر ا لساجدین عازم جنگ مخالفین ا ست فریاد برآورد که بنیّ اِرجَع اینور دیده برگرد که تو نیز کشته میشوی جناب سید ا لشهدا فرمود الله الله ایخواهر مگذار ا و را که جهان از آل محمد خا لی نماند و نسل ما از او باقی خواهد ماند، امّ کلثوم دوید و بهر دو دست اورا گرفت امام زین ا لعابدین گفت ایعمّه مرا بگذار تا مقاتله کنم درپیش روی فرزند رسول مختار و جان خود را فدای او کنم:
ایعمّه جان ز آتش دل سوخت پیکرم از کربلا من این تن بیجان کجا برم
گردن بزیر تیغ نکوتر که در رسن سر زیر خاک به که شود خاک بر سرم
با این تن ضعیف چسان رو کنم بشام من تیرخورده صیدم و من مرغ بی پرم
دستم بریده به که زنم چاک جامه را پهلو به نیزه به که شود خشت بسترم
بابم شهید کینه شود عمّه چاره چیست قاسم کجا ست کو پدرم کو برادرم
بگذار تا براه پدر جان فدا کنم من زندگی نخواهم ا ز این جسم لاغرم
پس ام کلثوم بهزار عجز و ا لحاح ا و را بسمت خیمه ها برگردانید که ناگاه خروش و نا له شهربانو وعلی اصغر از خیمه ها برخاست مقام مقتضی آنستکه بگوئیم چون ندای ا ستغاثه و دادخواهی امام غیرت افزای همه ممکنات شد علی ا صغر نیز بتمنای شهادت و یاری پدر بزرگوار بگریه افتاد:
چه استغاثه شاه شهید گشت بلند برای نصرت او عرش و فرش ا ز جاکند
رسید چون بعلی اصغر این ندای فراق چنان طپید که بگسیخت رشته ا ز قنداق
ز اشتیاق شهادت دو دست خویش گشاد ز جای خود حرکت کرد و بر زمین ا فتاد
ز بسکه غیرت آنشیر دل بجوش آمد ز گاهواره در ا فتاد و در خروش آمد
زبان نداشت که مقصود خود کند تقریر بروی خاک نگونشد چو غنچهء تصویر
ز بس شرار محبّت ز پیکرش زده سر ز قهر پنجه فکندی بسینه مادر
سرور شهیدان فرمود مگر امر تازهء اتفاق ا فتاده این چه شیون وغوغاست عرضکردند ایسیّد و مولای ما نا لهء دلخراش شهربانوست که علی ا صغر بردا منش از تشنگی آرامی ندارد، آنجناب فرمود ا و را بیاورید تا وداع کنم شاید قطرهء آبی برای ا و تحصیل نمایم شهربانو قندا قه علی اصغر را بروی دست گرفته عرض کرد ای یادگار رسول خدا:
اصغرم لب تشنه میمیرد ندارد میل شیر آهویم در آب زمزم تشنه میآید به تیر
اصغرم میلی ندارد سوی پستان ایدخیل چاره برحا لش کن ایشمع شیستان خلیل
طفل معصومم ز بی شیری ز دستم میرود ا ز کفم آخر غزال شیر مستم میرود
شیر در پستان من خشکیده ای بحر کرم من چسازم ایخدا این اصغرم آن اکبرم
من با اینطفل بیزبان چکنم و درد دل بکه اظهار کنم:
فدایت ا ی بره سرو قامتت میرم نظاره کن بلب خشک طفل بیشیرم
باضطراب دلم رحمی ای امام زمان ز لطف شربت آبی باصعرم برسان
آنجناب علی اصغر را ا ز شهربانو گرفته میانه دو ابروی ا و را بوسه داد و فرمود وای بر اینقوم که جدّ تو محمد مصطفی خصم ا یشان باشد پس علی اصغر را بمیان میدان آورده و صدا برآورد که ایروسیاهان کوفه و شام و ای بد طینتان برگشته ایّام:
ز فرط ظلم مرا بیش از این مرنجا نید برغم خویش نه آخر شما مسلما نید
من ار چه در نظر مدعی گنه کارم نظر کنید باین شیرخوارهء زارم
زمین ماریه از آب دجله جیحون ا ست عطش کشیده ز یک قطره آب ممنون ا ست
اگر شما را ارادهء خونریزی من ا ست ا طفال خردسال مرا چه تقصیر و کودکان شیرخوارهء مرا چه گناه که ا ز تشنگی بهلاکت رسیده ا ند آن گروه نامه سیاه سرها بزیر ا فکندند نه آبش دادند و نه جوا بش گفتند:
محنت همین نبود که آبش کسی نداد سوزد دلم باینکه جوابش کسی نداد
از دل اگر چه قطرهء آبش نداد کس پیکان آبدار بحلقش زدند و بس
که ناگاه حرمله ا بن کاهل اسدی تیری دو شعبه دار بجانب آن سید بزرگوار انداخت که تیر برگلوی علی اصغر آمده گذر کرد و بر بازوی امام زمان نشست:
کمان چه آنهمه بیحرمتی ز دشمن دید خدنگ با همه آهن دلی بخود پیچید
بغیرت آمد و برداشت ا ز دم پیکان نهفته قطرهء آبی چو آتش سوزان
بعشوه گفت ز آبی که داده استادم برای تشنگی ا صغرت فرستادم
به نیم جرعه چنا نش ز پا در اندازم که تشنه کامی ا و را بمحشر اندازم
عقاب تیر جفا چون رها شد از دم شست بحلق ا صغر و بر بازوی امام نشست
رسید چون بگلویش خدنگ آتشبار کشید ناله و از خود گذشت و رفت از کار
چون پیکان بحلق آن طفل بیزبان آمد بحسرت نظری بسوی پدر گشود آهی کشید و جان بجان آفرین تسلیم نمود، آنجناب سر بسوی آسمان کرد گفت ا لهی می بینی که با ذرّیه پیغمبر تو چه میکنند و سهل میشمارم آنچه بر من میرود چون بنظر تست، پس پیکا نرا بیرون کشید و دست مبارک بزیر خون گرفت و چون پر میشد بسمت آسمان میا نداخت و یک قطره بر نمیگشت و میگفت ا لهی فرزند من ا ز فصیل ناقه صالح نزد تو کمتر نیست اگر ا مروز مصلحت در یاری من ندا نستی این مصائب را سبب تضاعف درجات من کن پس علی اصغر را در بغل گرفته و روانه خیمه گاه شد:
نه روی آنکه تنش را برد سوی مادر نه طاقتی که گذارد به پهلوی اکبر
نه تاب آنکه زند بخیه زخم پیکا نش نه مهلتی که سپارد بخاک میدانش
بروی دست گرفتش چو تیر خورده غزال ولیک دا منش از خون دیده مالامال
نهاد پیکر آنطفل کشته در برخویش بسوی خیمه روان گشت با دو صد افسوس
چون بقرب سرادقات عصمت رسید صدا کشید که ای امّ کلثوم و زینب و ایشهربانوی برگشته کوکب بیا این طفل را از من بگیرید:
دمی بر حال اکبر ایستمکش ناله کمتر کن علی اصغر به تیر آمد در این غم فکر دیگر کن دگر در مهد آسایش نمی باشد قرار او بیا بستان که با خشت لحد افتاد کار او
کسی در تشنگی آبش نداد از من نشد چاره در آغوش پدر گرگ اجل بردش ز گهواره
گلوی اصغرت چون خون یحیی بر زمین جوشید بیا بستان که خون بیگناهان در نمیپوشد
تورا دیگر نه جای اضطراب و شیون و غوغاست پس ا ز امروز تسکین دلش با مادرم زهراست
اهلبیت بیکباره از خیمه ها بیرون دویدند و علی اصغر را سراپا غرق خون دیدند شهربانو قنداقهء پرخون علی اصغر را گرفته میگفت:
من چکردم ایفلک تاج سرم را کشته اند همچو اکبر نوخطی مه پیکرم را کشته اند
گریه بر اکبر کنم یا اصغر ای بیدادگر تا بفکر اکبر ا فتم اصغرم را کشته اند
با علی اصغر نشینم تا دهم تسکین وی من بکارخود که ناگه جعفرم را کشته اند
ایدریغ از صرصر کین آشیانم شد بباد در قفس آسوده مرغ بی پرم را کشته اند
پردگیان حرم مصطفی آنطفل را مانند دسته گل بسر دست گرفته شور محشر در خاندان پیغمبر افتاد
یکی میگفت ای بی رحم امّت اینچه بیداد است یکی میگفت ایکافر جماعت اینچه بنیاد است
یکی میگفت یارب نام خولی از زبان افتد یکی میگفت یارب شعله برجان سنان افتد
یکی میگفت مادر در عزای شمر بنشیند یکی میگفت ا بن سعد مرگ نوجوان بیند
یکی میگفت خنجر بر دل ابن زیاد آید یکی گفت این چنین روزی خدا برخلق ننماید
ا لحاصل بنوعی شیون در سلسلهء خیرا لبشر افتاد که زبان را قوّت تقریر نیست و خامه را یارای تحریر نه و بنا بر بعضی از روایات بعد از آنکه علی اصغر ببال تیر این جهان فانی را وداع نمود سرور شهیدان در همان مکان از مرکب بزیر آمد با سر شمشیر باندازهء قامت کوچک علی ا صغر قبری کنده و تمام بدن اورا بخون آلوده بخاکش سپرد و از جا خاست
وسيعلم الذين ظلموا ایّ منقلب ينقلبون
بسم الله الرحمن الرحیم
نزدیک شد که آتش دل بر زبان فتد این شعله رفته رفته بکون و مکان فتد
شد وقت آنکه پیکر صد پارهء حسین در خاک و خون بزیر سنانِ سنان فتد
شد وقت آنکه جن و ملک نا له سر کنند فریاد و بانک و غلغله بر ا نس و جان فتد
وز هر کناره شیون طفلان شود بلند شیون ز هر کناره با فلاکیان فتد
روئی که سجده گاه ملک را مقابل ا ست مجروح در مقابل تیر و کما ن فتد
نزدیک شد که ا ز لگد شمر نابکار در طوف عرش لرزه بروحانیا ن فتد
میگویم اینحدیث و زبا نم بریده باد گویا حسین بزیر سم مرکبا ن فتد
نبود عجب ز ماتم ا ین تشنه در فرات گر عرش پاره گردد و گر آسمان فتد
نزدیک شد ز بیکسی شاه تشنه لب شغل رکابداری ا و بر زبان فتد
شد وقت آنکه ناقهء اهل حریم را ا ز کربلا جلو بکف شامیان فتد
آن دل که در عزای حسین پاره پاره نیست خنجر بسینه اش خورد آتش بجا ن فتد
قهری مقام صبر نما نده است گریه کن چندانکه گریه بر صف کروبیا ن فتد
سپاس بی ا نتها تنها خدا ئی را سزا ست که منتهای مقصد سربازان کوی اطاعت رضای اوست و ثنای بیغایت منفردی را زیبد که غایت آمال یکه تازان میدان شهادت لقای ا وست،
معروفی که کشور معرفتش از هجوم عساکر وهم و قیاس مصون ا ست، و منعمی که تعدد نعمت بیکرانش ا ز اندازه شکر و سپاس بیرون ، لطف پنهانیش برهمه ظاهر و نمایان و آثار صنعش در همه ذرّات عا لم تابنده و درخشان ، پرتو ا نوار مهرش بهر که تا فت آسایش نیافت ، و سلطان محبتش بهر دل نزول نمود زنده رودش ا ز دیده گشود، مجاهدین معارک شوقش ا زسپاهی نهرا سند اگر با تن تنها ، ومشتریان چارسوق بلایش مال و جان بتاراج دهند اگر همه حسین و یحیی ا ست، کاروان مهرش جز بدلهای ویران منزل نگزیند، دایرهء شوقش تا متاع هستی نسوزد ا ز پای ننشیند،
کالای جانها غارت زده لشگر مهابت اوست، و کانون دلها افروختهء آتش محبت اوست ، سریکه برآستان قبولش راه یافت گرش تیغ بفرق آمد روی برنتافت، و دیدهء که ا نوار جما لش دید از بارش پیکان و تیر نیندیشد، وسعت میدان جلالش نه چندان که مهندس عقلش مسّاحی تواند، و کثرت نعیم نامحصورش نه بمقداری که بقلم محا سبان هردو کون درآید، وبعد صلوات بلا نهایت بمخاطب
انّک علی الحق المبين وخطيب کنت نبيّاً والادم بين الماء والطين و اهلبیت طاهرین ا و باد:
همچو ققنس خار بستی کرده ام کاشانه را وقت آن شد تا بسوزم ز آتش خود خانه را
سا لها شد در مصیبت داستا نی داشتم بر فراز نخل ماتم آشیا نی دا شتم
صرصر محنت رسید و آشیا نم شد بباد مرغ دل در خار مژگان بیضه میباید نهاد
بوی خون میآید از حرفم زمانی گوش باش قصّهء قتل حسین آمد دمی خاموش باش
یادم آمد چونکه در آن سرزمین پربلا با تن تنها حسینی ما ند و دشت کربلا
چشم حق بین باز کرد ا ز هر طرف یاری ندید ا ز برادر زاده و فرزند دیاری ندید
نه علی اکبر نه عباسی نه قاسم در نظر کودکی چند ا ز قفا آنهم ز خود بیچاره تر
ا ز عقب آه زنان و ا ز جلو تیر عدو تیرباران شد بجسم نازکش ا ز چارسو
در کف اهل حرم مانده عنان مرکبش یعنی ا ندر یاریش کلثوم بود و زینبش
دشمن از میدان ندا میزد بیا جنگ است جنگ خواهرش از پی صدا میزد مرو تنگ است تنگ
سر بجیب حسرت و پای ارادت در رکاب نه مقام ا یستادن دید و نه جای شتاب
لاعلاج از جان گذشت و دل برید از اهلبیت دشمن دین انتقام خود کشید ا ز اهلبیت
آغاز مطلب این بی سر انجام بنا بر نظم احادیث صحت ارتسام در جا ئیست که چون در کربلای پر آشوب، صنوبر قامتان آل پیغمبر ا ز سم سمند کینه لگد کوب شدند وخورشید فلک امامت را هنگام غروب رسید، واعجبا زمانه کج نهاد را بین که در سیر خود چه رنگی بکار آورد و عا لم کون و فساد از طریق لجاج و عناد کدامین سلسله را بباد فنا داد، نه آسمان پایهء رفعتش شناخت و نه زمین گرا نی قدرش دانست ، دریغا که شخ کمان قضا را دیگر تیری در کیش نما ند و ا نسان ظلوم و جهول بار امانت را بمنزل نرساند تحریر این مصیبت در عا لم امکان نقشی ا ست برآب، انَّ فی ذلک لذکری لاولی الالباب ، ندانم بچه دل وکدام دست بذکر این حکایت جانگداز پردازم که نه زبان را قوت تقریر و نه خامه را یارای تحریر است، خاکم بدهن که چشم غلط بین روزگار اهل بیت طاهره سید ابرار را با شتباه اهل حبشه و زنگبار هدف تیر جفا ساخت، و بدستیاری تیغ ستم بقطع نسل
برگزیده گان قادر مختار پرداخت، تا نوبت جانبازی بمهر سپهر ولایت و اختر برج هدایت تابنده گوهر درج مرج ا لبحرین جناب ا بی عبدا لله ا لحسین علیه ا لسلام رسید، پس آنجناب چون دید که دیگر یاری دهنده نیست و ا ز همراهان سر زندهء نه:
هرسو نظاره کرد بر ا طراف لشگری نه اهل بیعتی نه پسر نه برادری
بر خاک خفته با تن صد پاره بیکفن آنانکه بود بر تن ا ز ایشان غضنفری
آفاق آسمان بسرش گریه میکند آنکش نبود در همه آفاق همسری
هر سو به زیر مخلب پیکان و پرّ تیر درخون طپیده سدره نشین مرغ بی پری
از هر دو سوی چشم دو لشگر براه او هر فرقه بر خلاف تمنّای دیگری
دشمن بخشم کایشه مردان درنگ چیست تعجیل کن که صرفه ز ماندن نمیبری
طفلان بگریه کای سر و سردار اهلبیت چون میروی بخیمه نسوان بزن سری
بیچاره ایم و چارهء ما گریه کردن ا ست بر ما نظاره کن که نداریم رهبری
آنجناب بعزم وداع پردگیان حرم بدر خیمه ها آمده و فرمودیا زینب و یا ام کلثوم و یا فاطمه و سکینه ورقیّه عليکن منی السلام واستود يمکن
سلام بر شما باد و شما را وداع میکنم اینک نوبت شهادت من ا ست و بار سعادت بمنزل امامت رسید سکینه عرضکرد يا ابتا اَستسلمت للموت ای پدر برای مرگ آماده شدهء و دل بمردن نهادهء، آنجناب فرمود کيف لا يستسلم من لا ناصر له یعنی چگونه تن بمرگ ندهد کسیکه یاوری ندارد، سکینه گفت يا ابت ردنا الی حرم جدّنا ایپدر مارا بحرم رسول برگردان امام فرمود هيهات لوترک القطاء لنام،ایفرزند اگر واگذاشتندی مرغ را در آشیانه خود آرا می داشت:
چه بشنید این سخن را فرقهء آشفته حا لی چند بعطف دامنش آویخت طفل خرد سا لی چند
بدور قامتش چون در طواف کعبه ا فتادند بدور افتاده از ملک حرم مشکین غزا لی چند
یکی میگفت ما را سوی شهر مکّه برگردان که دیدیم ا ز جفای کوفیان رنج و ملالی چند
یکی میگفت ای یعقوب دشت نینوا رحمی که داریم ا ز مصیبت ماتم یوسف جمالی چند
تو نیز ای آفتاب اهلبیت از ما مکش دا من که خود دیدیم از ما کشته شد ابرو هلالی چند
از اینجا تا بشام ا ز شام گر یثرب نصیب آید چه باشد حال دام افتاده بشکسته با لی چند
زینب خاتون عرضکرد ای برادر اینسخن بیشتر جگرم را پاره میکند، که میفرمائی اگر مرا میگذاشتند در مقام خود آرا می داشتم و اکنون بنوعی ا ز تو چاره بریده که راه برگشتن نداری امام فرمود ایخواهر:
جهان وفا نکند با کس ا ز صغیر و کبیر چه شد رسول خدا و علی خیبرگیر
حسن کجا و جگر پاره های خونینش بخاک تیره اجل بسته چشم حق بینش
مرا که در همه عا لم معین و یاور نیست بغیر کشته شدن چارهء میسر نیست
رسیده وقت بمیدا ن شوم نشانهء تیر همین دم است شوم پاره پاره از شمشیر
ولی وصیّتم اینست با تو کز یاری بطفلهای صغیرم کنی پرستاری
پس از شهادت من دست کینه بگشایند نخست ا ز پی تاراج خیمه ها آیند
بگیر دست یتیمان خردسا لم را بدور خویش کنون جمع کن عیا لم را
مباد آنکه در این گیر و دار حشر مثال ز پای ا هل ستم کودکی شود پامال
چه تازیانه بکتفت زنند از هرسو صدا بلند مکن در میان خیل عدو
که دشمنان جفا پیشه خیره تر گردند برای زخم دلت ناخن دگر گردند
ایخواهر وصیت میکنم ترا که پس ازشهادت من گریبان چاک مکن و واویلا مگوی و صفحهء رو مخراش و چنانکه در مصیبت جدّ و پدر و مادر و برادرم صبر کردی زهر فراق مرا نیز برخود گوارا کن ولیکن از گریه منعت نمیکنم که معذوری زینب عرضکرد ای برادر مصیبت تو از همه گذشتگان مشکل تر ا ست زیرا:
من دیده ام مصیبت جد و پدر ولی این گیر و دار معرکه کربلا نبود
بعد از رسول و مادر و باب و برادرم بر اهلبیت اینهمه ظلم و جفا نبود
گر مادرم گذشت و جهان را وداع کرد زینب سوار ناقه و در کوچه ها نبود
آندم که در زدند به پهلوی مادرم دست طناب بستهء من در قفا نبود
گر کشته شد علی پدرم در دم سجود بر دختران بیکسش این ماجرا نبود
خلقی ز ماتم پدرم جامه چاک کرد دیگر کسی بفکر ا سیری ما نبود
گیرم حسن برادرم از کین شهید شد قاسم بزیر نعل سم ا سبها نبود
ا ز مرگ شش برادر و فرزند خود ندید ا طفال کوچکش همه اندر بلا نبود
سرهای نوخطان همه بر نیزه ها ندید فریاد ا لغیاث در این طفلها نبود
صبر از مصیبت تو کنم یا جفای شام ما را گمان اینهمه رنج و عنا نبود
عمرم گذشت از ستم چرخ کجمدار روزی نشد که جامهء صبرم قبا نبود
ای برادر بعد از جد بزرگوار چون زهرا مادری و چون علی پدری تاجدارم بود، بعد از فراق ایشان دلخوشی بحسین و حسن داشتم، اکنون تو نیز میروی مرا با این همه ا طفال خردسال بکه میگذاری پس آنجناب او را بثوابهای ا لهی تسلّی داده و بصبر و شکیبا ئی امر فرمود دست نوازش بسر ا طفال یکیک کشیده ایشانرا وداع نمود، سکینه چون پدر را عازم میدان دید چاره اش برید دوید و دامن پدر را گرفت وعرض کرد ای پدر:
تو میروی و مرا کار مشکل افتاده است خیال قامتت از دیده با دل افتاده است
یکی ز قافله واماندگان این راهم ترحمی کن و با خود ببر بهمراهم
بروز جنگ اگر نیستم چو اکبر تو توا نم آنکه خورم تازیانه بر سر تو
ز دشمن ا ر نتوا نم تنی برنجانم ولی بگریه توا نم دلی بسوزا نم
به تیغ اگر نتوا نم بشمر چاره کنم به تیر نا له دل ا بن سعد پاره کنم
نمیتوانم اگر زخم تیر و پیکان خورد ولی بزیر سم مرکبان توا نم مرد
نگویمت که چو عباس پیش چنگ شوم توا نم آنکه برایت نشان سنگ شوم
میان خصم گرم قوت زبان باشد بگریه آورمش گر چه آسمان باشد
اگر چه دست ا میدم نمیرسد بکسی دخیل خصم شوم تا که باشدم نفسی
آنجناب اورا تسلی داده و سفارش سکینه را بجمیع خواهران و فرزندان نموده پس حضرت امام
زین العابدین را طلبیده ودایع امامت و اسرار خلافت را باو سپرده فرمود اینور دیده بعد ازشهادت من:
توئی فرما نروای ملک هستی رواج مذهب یکتا پرستی
تو محبوب ا لقلوب عا لمینی تو در ا مر امامت چون حسینی
پس ا ز من برهمه عا لم امین باش بایوان خلافت جا نشین باش
تو قا نون شریعت را رواجی تو درد بی طبیبا نرا علاجی
ولی ای ناز پرورد گرا می وصیّت میکنم بشنو تما می
در اوّل صبر کن در ما تم من دعای بد مکن در حق دشمن
منه ا ندر کمان تیر دعارا مشوران لجهء قهر خدا را
هزاران رنج اگر بینی ز بد خوا ه صبوری کن بگو ا لحکم لله
مسوزان چرخ و ا نجم را ز آهی میفکن لرزه ا ز مه تا بماهی
که از یک آه تو عا لم خراب ا ست بنای کشور هستی بر آب ا ست
دم تیغ شماتت را سپر باش بطفلانم ز غمخواری پدر با ش
تورا کاری به پیش ا فتاده مشکل سرم را بنگری بر دست قاتل
بخود زهر بلا را کن گوارا مدارا کن مدارا کن مدارا
زما بگذشت و اکنون کار با تست نظام سبعه سیار با تست
پس آلات و اسلحهء رزم بر خود مرتب ساخته به تهیه اسباب جنگ پرداخت:
عمامه چون بتارک خود بست آنجناب گوئی فتاد سلسله بر چتر آفتاب
تیغی چو ابروان کجش بست بر میان یعنی یکی زبانهء آتش برنگ آب
زه بست بر کمان و به ترکش نهفت تیر برنده تر ز ناچخ و سوزانتر ا ز شهاب
جوشن فکند در بر و از رخنه ها نمود چندین هزار مشعل خورشید بی نقاب
آهن کله بفرق چو بر روی مه کلف زرین سپر بکتف چو بر خاور آفتاب
بگرفت نیزه در ید بیضا نمای خویش آتش فشان چو اژدر موسی به پیچ و تاب
افکند چون کمند ببازو فلک گریست گفت ایدریغ دست ظفر بست بر طناب
آراست لوح قدرت ا ز ا ندام پاک او منظومهء وجود بیک فرد ا نتخاب
اهل حرم پروانه وار گرد شمع عارضش حلقهء ماتم زده و قمری صفت بدور سرو قامتش به پرواز آمده برحال بیکسی آنجناب سیلاب خون ا ز دیده گشوده یارای دم زدن نداشتند، آنحضرت بار دیگر ایشان را دلداری داده و دل بر هلاک نهاده ذوالجناح را طلبید و بام کلثوم فرمود ای خواهر من بنفس خود خیرات و نیکی را پیشه کن و در مصیبت صبر کن من بمبارزت اینقوم میروم، بعد از آن فرمود ایزینب تنبا نی برای من بیاور در زیر لباس خود بپوشم که هنگام شهادت طمع باو نکنند، زینب زیر جامهء کوچکی آورد آنحضرت فرمود این لباس اهل ذمّه ا ست نیکوتر بیاور، و یکی دیگر آورد آنحضرت اورا پاره پاره کرده پوشید در زیر لباس خود باز ا و را بعد از شهادت بیرون آوردند و رحمی نکردند:
چه قامت از سپر و جوشن و کمان آرا ست بذوالفقار دوسر تکیه داد و مرکب خواست
کسی نداشت چه ا ز خادمان در گاهش فلک بگریه جنیبت کشید در راهش
کسی نبود که گیرد رکاب آن سرور جلو سپرد بدستش اجل بدیدهء تر
هنوز پا برکاب و لبش بگفت و شنود که اشک پردگیان تا رکاب آمده بود
هنوز دست بفتراک و یال مرکب داشت که طفلکی ز میان با نگ واحسین برداشت
دوید زینب و بازوی آنجناب گرفت قضا کشید عنان و قدر رکاب گرفت
پس آن شاهباز سدره مقام بعزم ا نتقام خون اهل بیت گرام با دل قوی و عدم ا ضطراب و چهرهء چون گل شکفته ذوالجناح را به پیش کشیده عزم میدان نمود، چنانکه ا ز یکی اصحاب آنجناب مرویست که ما در عمر خود هر گز آن حضرت را بآن خوشحا لی ندیده بودیم ، که با وجود آنهمه مصیبت و بلا اصلاً فتوری در حال ا و بهم نرسید و قصوری در عزم او راه نیافت:
نخست دامن همت ز قهر زد بمیان بذوالجناح برآمد امام عالمیان
بیال و کاکل مرکب کشید دست وفا خطاب کرد که ای صرصرجهان پیما
بهوش باش که امروز روز یاری تست رسیده نوبت من آخر سواری تست
رسیده وقت که کشتی بساحل ا ندازی ز دوش بار امامت بمنزل ا ندازی
فتاد غلغله در عرش و فرش از سر درد که سبط احمد مختار عزم میدان کرد
تمام خیل سماواتیان بشیون و شین پی نظاره گشودند چشم سوی حسین
یکی بگریه که تنها چراست این شه دین یکی اشاره که مردی نگر شجاعت بین
یکی غمین که علی زین قضیه آگه نیست یکی بناله که از کوفه تا نجف ره نیست
الحاصل آنجناب خواهران بیکس را با حالی مشوش و اطفال بیدادرس را دل پر آتش نهاد آلياً من الحيات وعرماً علی الموت طریق جدال پیش گرفته روانهء میدان شد:
چونشد روانه شاه شهیدان بعزم جنگ انجم بگریه آمد و از خور پرید رنگ
بهرام لب گزید و عطارد قلم شکست ناهید مضطرب شد و از هم گسیخت چنگ
افلاک در تزلزل و افلاک خونچکان روح الامین بسر زد و بر سینه کوفت سنگ
گردون ز کینه تیر جفا هشت بر کمان ارکان طپید و شست قضا رفت بر خدنگ
هر کس که دید گفت به تیر آمد این همای اینسان که خاک ماریه بر او گرفته تنگ
علیا جناب زینب چون ا مید از جان شیرین برید یعنی برادر را عازم میدان دید، بنا بوصیت امام اهلبیت را بیکجا جمع نموده تسلی میداد، شاید گریهء ایشان بیشتر باعث ا ندوه و ملال آن بزرگوار نشود دیدچاره پذیر نیست و از هر گوشه شیون واحسینا برخاست بی اختیار جامهء طاقت چاک زد رو بسمت میدان کرده در قفای برادر بزبانحال میگفت:
تنها سوارم ایکه دل از دست دادهء ای تشنه لب که در ره میدان فتادهء
تو میروی و اینهمه طفلان بدور من پیچیده اند بر من و تو ایستادهء
از من یکی پدر طلبد آن یکی پسر در کربلا به بین بچه روزم نهادهء
برگرد سوی خیمه و بستان ز روی مهر این دا منی که در کف اطفال دادهء
من کیستم ز خیل تو یکمرغ بی پری در راه شام و کوفه اسیری پیادهء
با آستین مرحمت ایشاه چاره کن این سیل خون که از رخ طفلان گشادهء
در آنحال ایّوب دشت ماریه و مریض دیار قادسیه سر از بستر بیماری برداشت، و دیده بر ا ثر باب گرامی گذاشت دید پدر بزرگوارش با تن تنها در مقابل یکصد و بیست ودو هزار لشگر میرود، از روی ضعف و ناتوا نی زبان حالش گویای اینمقال شد:
رها شد تیر تدبیرم ز شست ایدیده دریا شو گره شد نا له ام ای عقده از راه دلم واشو
شکست آمد بکار لشگر و نوبت بسلطان است علمها سرنگونشد ای لوای ناله بر پاشو
گذشت ایام عزت روز ماتم داریست امروز ا سیری آمد ایدل شام رفتن را مهیا شو
تن بیمار و ا ندر گردنم زنجیر و منزل دور ندارم طاقتی ایدرد بیدرمان مدا وا شو
رسول هاشمی را با علی جدم خبر سازید تو ای باد سحر سوی نجف یا شهر بطحا شو
چون غوغای پردگیان از قفای آن زبدهء عالمیان برخاست بی اختیار مروارید تر از نوک هر مژه اش آویخت از روی حسرت نظری باهل حرم گشود و ا شکش ریخت:
صدای شیون طفلان و شورش دف و نی میان معرکه آتش فکند بر دل وی
مصیبت از دو طرف خاطر شریفش خست فلک ز راه جفا از دو سو به تیرش بست
عنان حوصله از دست آنجناب گسیخت بجای اشک ز چشم مبارکش خون ریخت
خروش و نالهء طفلان قرار و تابش برد چنانکه توسن عزمش ز چابکی سرخورد
پس بسوی ایشان خطاب کرد که ای بیکسان وادی نینوا و ای گرفتاران لشگر محنت و بلا شما را بخداوند سپردم و رفتم طریق صبر پیش گیرید چادر عصمت بسر کنید و آمادهء بلا و مصیبت باشید ، آواز الفراق بدر و دشت پیچید و فریاد ا لوداع بمجمع روحانیان رسید، آنجناب لاعلاج دل از اهل بیت برید و تیغ خارا شکاف از غلاف کشیده در برابر آن سپاه بیقیاس ایستاد و زبان گوهر فشان برجز گشاده و بلفظ مبارک این ابیات دلکش انشاد فرمود:
کفرالقوم و قد ما رغبوا عن ثواب الله ربّ الثقلِين
قتل القوم عليا و ابنه حسن الخير کريم الابوين
حنفامنهم وقالو اواجمعوا واحشرالنّاس علی حرب الحسين
يا لقوم من اناس رذَلٍ جمعو ا الجمع لاهل الحرمين
ثم ساروا و تواصوا کلهم باِجتباحی لرضاء الملحدين
لم يخاف الله فی سفک دمی لعبيدالله نسل الکافرين
و ابن سعد قدر مانی عنوه بجنود کوکوغ الهاطلين
لا بشیً کان منی قبل ذا غير فخری بضياء النيرين
بعلی الخيرمن بعد النبی والنبی القرشی الوالدين
خيرت الله من الخلق ابی ثم امیّ فانا ابن الخيرتين
فضت قد خلفت من ذهب فاناالفضه و ابن الذهبين
من له جدّ کجدی فی الوری او کشيخی فاناابن العلمين
فاطم الزهراء امی و ابی قاصم الکفر ببدرٍ و حنين
عروت الدين علی المرتضی هازم الجيش مصلی القبلتين
عَبَدالله غلاما يافعا و قريش يعبدون و الوثنين
يعبدون الّات والعزی معا و علی کان صلی القبلتين
فَاَبی شمس و اُ مّی قمر واناالکوکب و ابن القمرين
وله فی يوم احد وقعه شفّت الغلً بغض العسکرين
ثم فی الحزاب والفتح معا کان فيها صتف اهل القبلتين
فی سبيل الله ماذا منبعث مه السوء معا بالعزتين
عترت البرالنبی المصطفی وعلی الورد يوم الحجفلين
الا لعنته الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
نا له های زار زار آید مرا گریهء بی اختیار آید مرا
ناوک آهم دو پیکا نست باز سیل اشکم گرم طوفانست باز
خامه ام را باز شوری دیگر ا ست مدّ هرحرفش چو نیش خنجر ا ست
قصه دارم ز قول راستا ن بشنوید ایدوستان این دا ستان
راوئی گفت اینحکایت را بمن ا ز زبان ا وست میگویم سخن
منکه در تصدیق دارم اعتراف عهده بر راوی اگر باشد خلاف
در ریاضت بود شخصی پاکدین ا ز پی تسخیر جن در اربعین
چون چهل روزش برآمد روزگار دید شخصی ا ز در آمد با وقار
ا ز دو جانب گیسوان آویخته روز و شب گویی بهم آمیخته
ا ز کرامت تاج عزّت بر سرش طعنه زن بر جرم خورشید افسرش
لیک سر تا پا لباس ا و سیاه مینمودی در نظر چون مدّ آه
ا ز در آمد با هزاران احتشام گوشهء بنشست و لب بست ا ز کلام
شخص مرتاضش چه دید ا ندر نظر گفت کای زیبا رخ خورشید فر
کیستی کز فرقهء ا نسان نهء من عجب دارم اگر رضوان نهء
ا ین لباس قیر گونت بهر چیست از دو دیده سیل خونت بهر چیست
ا ی نکو سیرت بگو نام تو چیست ا ز سیه پوشی بگو کام تو چیست
گفت نامم زعفر ا ست ایهوشیار من بر ا هل جنیا نم شهریار
لشگر جنی در ا حکام منند جملگی گردنکشان رام منند
نام زعفر چون شنید آن پاکزاد داستان کربلاش آمد بیاد
گفت ای زعفر بحق کردگار ا ز تو میپرسم حدیثی آشکار
گر تو رفتی در زمین کربلا ا ز پی امداد سبط مصطفی
رفتن و یاری نکردن ا ز چه بود بهر او کاری نکردن ا ز چه بود
اندر آن هنگامه هشیاری چرا ا ین همه اهمال و خودداری چرا
گفت زعفر با درونی خونچکان من کجا دیدم حسین را ایجوان
کربلا رفتم بهمراه سپاه بهر امدادش ولی ا ز گرد راه
نارسیده در رکابش ا ز سروش صدهراران دور باش آمد بگوش
محشری دیدم در آن صحرا بپا نه حسین دیدم نه دشت کربلا
ا نبیا را جمله دیدم با فغان گرد شمع عارضش پروا نه سان
ا ز ملک دیدم گروهی بیشمار جمله در سم سمندش ا شکبار
قدسیان در حضرت ا و جامه پاک جمله را ورد زبان روحی فداک
سینه کوبان جمله در پیرا منش ا ز ادب آویخته بر دامنش
آن یکی میگفت ا یسلطان فرد جان مهجوران فدایت باز گرد
آن یکی میگفتش ای مهما ن نو کشته میگردی بقربانت مرو
ساعتی جا نا صبوری پیشه کن در ا سیری زنان ا ندیشه کن
غم مخور گر یاورا نت کشته شد جمله ا نصارت بخون آغشته شد
پر مباش ا ز مرگ اکبر دل گران چون توهستی باک نی از این و آن
خون مبار ا ز بهر قاسم از بصر پردهء افلاکیان را بر مدر
گر علمدار تو ر ا کشتند زار غم مخور اینست رسم روزگار
گریه کمتر کن برای ا صغرت سربسر جانا بقربان سرت
گر تو را آهنگ میدا ن داریست حکم تو بر چرخ و انجم جاریست
رخصتی فرما که جا نبازی کنیم اندر این میدان سرافرازی کنیم
هر چه گفتنداز وفا ا و کم شنید عاقبت گشتند ا ز وی ناامید
ایجوان از بسکه پا سش داشتند خود مرا در قرب ا و نگذاشتند
من بحسرت با سپاه خویشتن در کناری بودم ا ز آن ا نجمن
ناگهم ا ز دور دید آن شهریار گفت ای زعفر چرا ئی برکنار
گفتمش شاها به امداد آمدم ا ز وطن با خاطر شاد آمدم
لیک دستم کوته است از دامنت خدمتی باشد بفرما با منت
در جوا بم گفت آنسبط رسول اجر تو ممدوح و سعی تو قبول
خود مرا بگذار با این انجمن باز رو زینجا بملک خویشتن
من هم آنجا بودم ایفرزانه مرد تا که دور چرخ کار خویش کرد
ا ز حکایات حسین ای هم نفس آنچه من دیدم نه بیند هیچکس
هم بمیدان رفتنش را دیده ام هم ز اسب افتادنش را دیده ام
هم ا سیری زنانرا دیده ام هم صدای کودکان بشنیده ام
تا دو منزل با ا سیران حرم رو بملک شام رفتم پر ز غم
عاقبت رأس حسینم بر سنان گفت ای زعفر بملک خویش ران
ا ز همانجا باز گشتم پر ز بیم من دلی دارم از این ماتم دو نیم
این سیه پوشیدنم ا ز بهر اوست لخت خون بر دامنم از بهر اوست
قهریا نبود عجب این داستان هرچه میگویند باشد بیش از آن
صافی نهادان ملت بیضا و مفسران آثار ائمه هدی در منهج الصّادقین طریق جواهر ا لتفسیر ا شک مستمعین را بموج آورده، کشاف شرح حقایق شده بدینگونه روایت نموده ا ند که چون اشرف اولاد آدمیان و مقتدای فرقه بنی جان یعنی فرزند رسول آخر الزمان اهل بیت را وداع نموده صفحه قتال را از سطوت جلال مالامال انوار جمال نموده از غایت کدورت و ملال سر بجیب تفکر فرو برده نه بر سردادرسی ندید و نه ا ز اهل ملت هم نفسی:
میان معرکه با خصم چون مقابل شد فلک بگریه در آمد که کار مشکل شد
احاطه کرده بر او لشگری به تیر و سنان بسان مردمک دیده و صف مژگان
غزال چین امامت فتاده در زنجیر همای اوج سعادت رسیده بر سر تیر
ز قهر دل بغضب موی بر تنش شد راست ستاد و تکیه به نی داد و مرد میدان خواست
چون لشگر مخالف آنجناب را یکه وتنها دیدند نوای شادی از دل کشیدند که از هر کناره بروی بتازند و بیارا نش ملحق سازند که آخر کار اوست:
یکی میگفت راهش را ز سمت خیمه بگشا ئید یکی میگفت نی ا ز چار سمت ا و هجوم آرید
یکی میگفت ای یاران علاجش بارش تیر ا ست یکی میگفت نی نی مصلحت درجنگ شمشیر است
یکی میگفت از زخم سنان بر وی شکست آریم یکی میگفت در خم کمان او را بدست آریم
یکی میگفت یکیک مرد میدا نش نمی باشیم یکی میگفت چون لب تشنه ا ست از وی نیندیشیم
یکی گفتی دلی پردرد دارد بر سر جنگ ا ست یکی میگفت اندر کشتن اصحاب دلتنگ ا ست
یکی میگفت در اینحال از وی دست بردارید یکی میگفت زنهار اینجوا نرا زنده مگذارید
آنجناب تکیه به نی داده و مبارز طلبید که دید ا ز سمت بیابان شخصی با هیأت عجیب و شکلی غریب میآمد تا بنزدیک آن جناب رسید:
ناگه ز دور گشت نمایان سکندری تنها ولی ز موکب دل دا شت لشگری
از چین زلف خود ببر افکنده جوشنی ا ز عقد گیسوان بسر افکنده مغفری
بر کف هلال وار یکی تیغ آتشین یعنی ز ابروان کجش دا شت خنجری
مشکین غزا لش از صف مژگان به نیزه پیش بی باک و تند و چابک و خشمین غضنفری
در جویبار حسن بقامت قیامتی در شهر بند ناز بیک غمزه محشری
در کوهسار شرم و ادب ماه نخشبی بر آسمان عزّ و شرف شمس خاوری
باکس نداشت گفت و شنودی ز قهر دل سر تا بپا چو آتش سوزان بمجمری
ا ز ره رسید و سجده بفخر ا نام کرد دست ادب بسینه نهاد و سلام کرد
آنشخص چون بشرف رکاب بوسی سر ا فراز شد پای ارادت پیش نهاده گفت ا لسلام علیک یابن رسول ا لله پدر و مادرم فدای تو باد اینچه روزیست که در تو مشاهده میشود آنجناب فرمود ایشخص:
تو کیستی که در ایندم بمن سلام کنی توکیستی که در اینحا لم احترام کنی
در این زمین بلا تا گرفته ام منزل ندیده ام ز کسی جز جفا و کاوش دل
سه روز شد که در اینملک خاطرم خستند عرا قیان همه در خون من کمر بستند
نخورده ام دم آبی مگر ز نوک سنان نداشت کس سر دلجوئیم بجز پیکان
موا لیان مرا کشته ا ند بی تقصیر شدند عترت و ا طفال من نشانهء تیر
در این بلیه نه قا سم بجاست نه اکبر برادر و پسری بر سرم نمانده دگر
میان اینهمه لشگر خداپرستی نیست تو کیستی و در این سرزمین مرادت چیست
زعفر عرض کرد ایشهریار کشور هستی و ای پیشتاز طریقهء خداپرستی این گرد بلا ا نگیخته نسل بنی آدم ا ست که شعلهء ستم بخاندان نبوّت ا نداخته وقدر تورا نشناخته ا ند ما ا ز فرقهء بنی جان و ا ز طایفهء پریان هستیم مرا زعفر زاهد میگویند و همه گردنکشان جن وپری بحکم پدر تاجدارت در قید ا طاعت منند وکمر ا نقیاد مرا بمیان بسته ا ند مقدمات گرفتاری وحکایت بی یاری تورا در ملک خویش شنیدم بعزم یاری تو سر قدم ساخته باین مکان رسیدم
چه دیدم نسل آدم با تو این جور و جفا دارد بخود گفتم که دیگر کشتن اینقوم جا دارد
به امداد آمدم گر رخصتم بخشی به جان بازی که جن و ا نس در دین یک حسینی رهنما دارد
مرا بگذار تا خون جوا نان تو بستا نم نه آخر اکبر و عباس و قاسم خونبها دارد
از آن ترسم شود پامال خونت تا صف محشر که یکتن ز ینجماعت نه مروت نه حیا دارد
براندازم ز روی دهر نام و نسل ایشانرا چنین ظلمی که با اولاد پیغمبر روا دارد
بنی آدم نکرد ار یاریت ما را اجازت ده که هر کس درجهان چشم شفاعت از شما دارد
شهریارا لشگری ستاره شمر از طایفهء جن با خود آورده ام و در این ناحیه فرود آمده ا ند، چون آدمیان با تو شیوهء بیوفائی پیش گرفتند ما را رخصت ده تا دمار ا ز اینقوم بیدادگر برآوریم و یکی را سرزنده نگذاریم، آنجناب فرمود ایزعفر جزاک الله خيراً توسعی خویش نمودی برای نصرت ما و اجر تو ممدوح ا ست ولیکن این نوع مقاتله ا ز طریق ا نصاف دور است بلکه در هیچ مذهبی خوشنما نه شما طایفهء جن ا ز نظر مستورید و در این اراده معذور، مروت مقتضی آنستکه با ایشان روی یا روی جهاد کنم و ا لا قدرت ما در دفع ایشان بیش ا ز شماست زعفر عرض کرد ای آقا این سخن دلم را سوخت و آتش حسرت بجا نم افروخت:
ایشهریار اینهمه ظلم و جفا و جور ا ز اهل شام و کوفه کشیدن مروت ا ست
اطفال بیگناه تو در پای مرکبان با ناقه ها پیاده دویدن مروت ا ست
طفل نخورده شیر تو را در کنار شط پیکان بجای آب مکیدن مروت ا ست
اکبر غریب بود و بلشگر دچار شد پیشا نی غریب دریدن مروت ا ست
این کودکان بدور تو صد پاره خوشنما ست لب تشنه حلق طفل بریدن مروت ا ست
بی پرده خواهر تو ببازارها بجا ست ا ز خیمه دختر تو کشیدن مروت ا ست
اجازت ده که ما نیز بشکل آدمیان مجسّم شده با اینقوم لامذهب طریقهء جدال پیش گیریم و خود را بصورت آدمیان نموده تا ما نیز کشته شویم و خون خود در قدم پاک تو ریزیم یابن رسول الله:
مروت ا ست شود نه برادر تو شهید مروت ا ست اسیرت رود بملک یزید
ستم نبود که پیکان با صغرت خورده مروت ا ست که ناکام اکبرت مرده
آنجناب فرمود زعفر ا ز عا لم ناپایدار دلتنگم و مشتاق لقای پرودگار خودم و در علم ا لمنایا نیز چنین دیده ام که امروز شهد شهادت در کام ریزم و خون آلوده و مظلوم جدّ و پدر را ملاقات کنم:
درد مرا بغیر شهادت علاج نیست دیگر مرا بعمر جهان احتیاج نیست
گر جن و ا نس جمله فتد در قفای من اکبر دو باره زنده نگردد برای من
گر خون خلق جمله بریزند در برم کی میشود تلافی دست برادرم
روی زمین اگر همه گردد مسخرم مرهم پذیر نیست دگر زخم جعفرم
گر ا طلس فلک شودم چتر سایبان در قتل نه برادر خود صبر کی توان
گر آب دجله ا ز سر افلاک بگذرد آبی بحلق تشنهء اصغر نمیرسد
گیرم که خسروان همه بر درگه آیدم با رود رود مادر قاسم چه بایدم
تو نیز ای زعفر لشگر خود را برداشته بکناری روید و مرا با اینقوم بگذارید و در ملک خویش ماتم مرا بر پا کنید زعفر از اراده مأیوس و ا ز پای بوس آنجناب اشکریزان مراجعت نمود که در اینحال:
بناگه بر شد ا ز این طاق مینو صدای شهپر و بانگ هیاهو
هویدا شد ا ز این طشت معلق ز ارواح مکرّم چار بیرق
فرود آمد بگردش چون ستاره مقیمان فلک ا بلق سواره
همه گلنارگون عمامه بسته فراز آستین بالا شکسته
گرفته برکف ا ز آتش زبانه بشکل تیغ یعنی تازیانه
ز پا تا سر بصورت سبز پوشان ولی ا ز خون دل چون بحر جوشان
بطیش ا ز عا لم بالا رسیدند بدورش همچو مژگان صف کشیدند
ز خوبی هر یکی ماه تما می برایشان پیشرو منصور نامی
رسید و در عنان مرکب آویخت سراپا جان شد و در پای او ریخت
مقارن اینحال منصور ملک با چهارهزار ملک فرود آمدند، منصور عرضکرد ا لسلام عليک يا ولی الله و يا خير خلق ا لله خداوند متعال در اماکن متعدده چون بدر و حنین جدّ تو را که اشرف عا لمیان ا ست بما امداد کرد و دشمنان او را تلف نمودیم، ا ز مصدر عزّ و جلال مأذونیم اگر اجازه فرمائی احدی از این فرقهء نامسلمان باقی نگذاریم، و دشمنان تورا ببدترین احوا لی بسزای خود رسا نیم آنجناب فرمود مرحبا بک ایمنصور خوش آمدی ولیکن کار اینست که می بینی:
دلم بگرفته زین دنیای فانی گوارا نیست بر من زندگا نی
مرا کشتی در این گرداب بشکست کنون در لجهء خون میزنم دست
بعا لم داشتم ا ز آل عمران دو ده لشگر شکن چونماه تابان
جوانا نم بخاک تیره افتاد باین روزم که چشم کس نبیناد
چراغم شد خموش ا ز باد صرصر نه عبا سی بجا دارم نه اکبر
کنون یک کاروان رو بسته دارم در این غم خاطری بشکسته دارم
یکی خرم بهارم بود زین پیش ز نسل ها شم و ا ز دودهء خویش
بتاراج فنا شد گلستانم بهارم رفت و شد فصل خزا نم
نه بینم موج طوفان را کناره بجز مردن مرا دیگر چه چاره
ایمنصور چون در ازل قلم چنین جاری شده و مشیّت خدا ئی بشهادت من قرار گرفته، من آن پسندم که دوست پسندد و خلاف رضای ا و نمیجویم برای شفاعت گنه کاران امّت منصور عرضکرد ای آقا:
بفدای رحم و مروتت تو هنوز در غم ا متی نه تورا از این همه امتان چه ملاطفت چه حمایتی
بجز اینکه اشرف عالمی بجز اینکه زینت انجمی بجز اینکه نسل مکرمی بتو خلق را چه عداوتی
بچه جرم اکبر مه جبین شده پاره پاره دراین زمین بجزاینکه هست چراغ دین گنهش چه بدچه جنایتی
بهوای قتل توبی سبب شده متفق همگی عرب بچنین جماعت بی ادب چه ترحمی چه مروتی
ز قفا باهل حرم نگر ز جلو به تیغ ستم نگر بشماتتت همه دم نگر بچنین قبیله چه رحمتی
تو که تیر خورده باصغرت تو که تشته مرده برادرت توکه زار کشته شد اکبرت دگرت بخلق چه حاجتی
شده خاک ماریه سربسر تن پاره پاره و دست و سر نه تو را امان نه تورا گذر نه ز غیرچشم شفاعتی
آنجناب اورا نوازش فرموده پس از دلداری رخصت عروج داد، بنا بروایتی دیگر فوجی از ملک هنگام زوال روز عاشورا گذارشان بکربلا افتاد در هنگامیکه تمامی اصحاب و ا قربا و برادران آنجناب بدرجهء رفیعه شهادت رسیده و فرزند رسول خدا یکه وتنها در میان میدان با گردن کج تکیه به نی داده و ندای استغاثه هل من ناصر ينصر آل محمد المختار از دل برآورده آن جماعت بسرعت ا ز ا و گذشتند و بآسمان عروج نموده در صف ملایک در مقام خود ایستادند، از جانب رب الارباب بایشان خطاب شد که حسین ا بن علی بندهء خاص مرا بیکس و تنها دیدید و ندای ا ستغاثه ا و شنیدی و اورا یاری نکردید: ملائک بگریه وزاری در آمده عرضکردند یا ربّاه :
بلی ا و را بروز بیکسی در کربلا دیدیم همه اهل حریمش را بمحنت در بلا دیدیم
نوای ا لبدار ا ز خیل دشمن در جلو بودش صدای ا لغیاث کودکانرا در قفا دیدیم
همه دست و بغل با گردن کج اشکبار ا ز پی بروزاهل بیتش کس نه بیندآنچه مادیدیم
بفرق نوجوا نان رشیدش زخم ها منکر بحلق شیر خوارش ناوک تیر جفا دیدیم
علمدار سپاهش را بخواری کشته در میدان تنش صد پاره دست افتاده سربرنیزه ها دیدیم
ای کردگار متعال و ای دانای بی زوال تو عا لمی بآنچه برآل رسول گذشته، ولیکن چون ما مأمور نبودیم و رخصت حرب ندا شتیم بآن حا لش که میدا نی گذاشتیم وگذشتیم خطاب رب ا لعزت در رسید که بسوی ا و مراجعت نمائید و از او رخصت گرفته اورا یاری کنید منصور ملک دیگر باره بعزم یاری فرزند رسول از آسمان نزول نمودند وقتی رسیدند چه دیدند آنجه نبیند کسی:
پرافشان چون رسیدند ا ز سماوات روان دیدند خون ا ز جمله ذرات
عجب شوری دگر در خاک دیدند حسین را با تن صد چاک دیدند
بصد خواری نگون ا ز مرکب خویش جراحات ا ز هزارونهصدش بیش
مشبّک جمله سر تا پایش ا ز تیر همه جای سنان و زخم شمشیر
نگون عما مه اش در خون طپیده سپر ا فتاده و جوشن دریده
تنش مجروح و رأسش برسنان ا ست گلو ببریده خون ا ز وی روانست
پریده رنگ ا ز خورشید و ا نجم بچرخ ا فتاده این فیروزه طارم
تزلزل در بنای ماء وطین ا ست علامات عذاب ا ندر زمین ا ست
فلک را لرزه بر ارکان فتاده جهانی در خرا بی رو نهاده
غباری سرخ در کون و مکان ا ست نه شب پیدا نه روز آنجا عیان ا ست
بهم خورده نظام و رکن عا لم تو گوئی مهر و مه پاشیده ا ز هم
روانه سیل خون ا ز هر کناره فلک مدهوش و خون گرید ستاره
چون گروه ملائکه اینوا قعه را بیشک و معاینه دیدند اشکریزان سر گشته و متحیر فروماندند نه مقام یاری کردن و نه یارای برگشتن ، روی نیاز بدرگاه کارساز کرده بزبان عجز و ا نکسار عرض کردند که ایکریم لایزال احوا ل اینست که دا نستهء و میدا نی ما را چه باید کرد، تکلیف خود را نمیدا نیم در عا لم معنی گویا چنین اشاره شده بایشان و در باطن مأمور بتعزیت داری صاحب آن قبر مطهر باشید باین مضمون:
که ایگروه ملک حکم بر قضا رفته مصیبتی که بسلطان کربلا رفته
شما مجاور آن بقعهء شریف شوید بروی قبر حسین صبح و شام گریه کنید
تمام نه طبق آسمان پر از شین ا ست عزای این شه لب تشنه بر شما دین است
لوای ماتم ا و را همیشه پا دارید غریب و بیکسیش را بخویش یاد آرید
نظر بحا لت آن نعش پاره پاره کنید مباد آنکه ز قبرش دمی کناره کنید
چه در زیارت قبرش کنند ا ستعجال بزایران حریمش کنید ا ستقبال
غبار چهرهء زوار او بر افشانید مسافرین جهانرا بروضه اش خوا نید
بخادمان حریمش بس احترام کنید بصبح و شام بزوّار ا و سلام کنید
بسوی مسکن خود هر که رفت با تعجیل شما مشایعت ا و کنید تا یک میل
ز لطف حرمت زوا ر ا و نکو دارید میان روضه کسی را ز خود میازارید
اگر کسی ز محبّان ا و شود بیمار قدم نهید ببا لینش ا ز پی تیمار
اگر غریب بمیرد کسی ز زوّارش شوید جمله در ا ندوه تعزیت دارش
ز راه علم و ارادت برای تلقینش ز روی مهر روید آنزمان ببا لینش
پی جنازهء او تا بغسل و کفن روید پس ا ز ادای صلواتش بقبر بگذارید
اکنون آنچهارهزار ملک ژولیده مووغبار آلوده در آن مکان شریف هستند، و با این آداب با زوّار سلوک مینمایند و دمی از گریه نیاسایند تا بظهور قائم آل محمد که ا ز یاوران آنجناب و ا ز مجاورین رکاب آنحضرتند:
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
فلک دانی چها با دودهء فخر زمن کردی سلیمان را ز خود را ئی ذلیل ا هرمن کردی
لب و دندان احمد را ز سنگ جور بشکستی رضای هند جستی حمزه را خونین کفن کردی
برای وصل قطّام ا ز دم شمشیر بن ملجم تو دا نی آنجه را با فارس خیبر شکن کردی
حسین را آب نادادی و پیکان بر گلو بستی حسن را آب دادی لیک آتش در دهن کردی
عبیدا لله را بر تخت عزت مسند ا فکندی تن بیمار زین ا لعابدین را در رسن کردی
بکام تشنه سقای شهیدان را بناکامی توخود دا نی چها بامشک آب و دست و تن کردی
بشام و کوفه پرخون سنبل مشکین اکبر را بسان دستهء گل تحفهء هر ا نجمن کردی
بجای پرنیان بر حجله آئین سیه بستی عروسی را عزای قاسم گل پیرهن کردی
بسوی قتلگه صاحب عزا با طبل و نی بردی حریم کعبه را عشرت سرای اهرمن کردی
نهادی تا سه روز آل علی را کشته در میدان در اوّل کشتگان خصم را غسل وکفن کردی
بسوی شام بردی دختر زهرا و احمد را برهنه سر بمجلس با یزیدش هم سخن کردی
خجسته طایران را درقفس کردی و پربستی فضای گلشن دین را پر ا ز زاغ و زغن کردی
ندارم چاره قهری کاش این دولاب گون اخضر بجای حلق اصغر تیر در حلقوم من کردی
گره گشای عقدهء هر ملال حمد کریمی ا ست بیزوال که عقدهء دلهای محبین را در میدان ا طاعتش گشادگی ا ز ناوک تیر ا ست، و آسودگی شیفتگان پرتو ا نوار جلالش در سایهء شمشیر، باریافتگان محفل قربش از خلعت حریر گلناری بر و دوش آرایند، و رفعت طلبان مدارج شوقش بر نوک سنانها سر بلندی نمایند، دوستا نش بدست آویزی کمند جفای دشمن خود را با ا و آشنا کنند، و مقیمان کوی عشقش تا مشهور غمش شوند سینه را ا نگشت نمای تیر جفا خوا هند، در طلب رضایش شهادت بهانه کنند، و باشتیاق لقایش از سنگباران سپاه پیکان پروا نکنند، بخ بخ لک يابن رسول الله تو را سزد که کوس برتری بر بام نه فلک زنی، و تورا زیبد که نوای انا سيد الکونين بسما از سمک بری، دست خیال واصفان ا ز دامن وصفت کوتاه، و کمند وهم متکلمان بر شرفهء ایوان جلالت نارسا ، سپهدار جنود شهیدان آخر و اولی و مسند نشین قرب سلطان ابد و ازلی، منتخب فرد منظومهء عا لم تفضیلی ودیباچهء موزون کتب خانهء وحی و تنزیلی:
آسمان گویمت امّا نه همین سقف متین مهر و مه خوانمت امّا نه آنی و نه این
آسمانی ولی ا ندر زبر عا لم جان آفتابی ولی ا ندر ا فق مشرق دین
عرشی امّا نه همین هیکل بیصبر و سکون ماهی امّا نه همین صورت پر لطمه جبین
عرش را سلسلهء حبّ تو آورده بچرخ ماه ا ز مهر تو بر نیله گردون زده زین
کعبهء لیک نه این شاهد مشکین برو دوش زمزمی لیک نه این مایع آلوده به طین
کعبه در روضهء پر نور تو دهلیز سرا زمزم از رشک مقیمان درت خاک نشین
کعبهء لیک نه این بقعه خاکی سر و پی زمزمی لیک نه این صاف دل گوشه نشین
آن یک ا ز مرگ جوانان تو پوشیده سیاه وین ز بی آبی طفلان تو غلطیده به طین
نافذ ا لحکم خدا ئی چه بدوزخ چه بهشت کارفرمای جها نی چه فلک را چه زمین
گاه تسلیم بخاکت تن و بر نیزه سرت شرف اینست چنان مرتبه و صبر چنین
جن و انس و ملک از بهر تو در شور و فغان دیده بگشا بجهان نا له شنو گریه به بین
سبحان الله این چه مقامی ا ست با اینکه جوانان هاشمی نژاد را که هر یک برای غارت جا نها از صف مژگان لشگری شکستند، و بچین طرّه مشکفام ا ز ایشان صد قافلهء دل سیه پوشی آغاز نهادندی، همه را در خاک میدان ا ز لباس حیات عاری ساختند و نهال قامتشانرا بارّه ستم ا ز پای در ا نداختند هر مشکین غزا لی را ا سیر دام صیّادی دید، و هرسهی سروی را مجروح تیشهء بیدادی ، لب شیرین دهنانش بشکر خنده باز و گلوی شیر خوارا نش هدف کمانکشان ناوک ا نداز، دست عباس ا ز کتف بریده و فرق اکبرش چون نار سیراب کفیده، چعفرش پهلو دریده زخم شمشیر، عثمانش سینه شکافته ناوک تیر، حجلهء عروسش ا ز شمع آه روشن و نودامادش در لجهء خون کشتهء بی حنوط و کفن ، خیمه گاهش ا ز صرصر جور مخالف ویران ، و کودکانش بهر جرعهء آب پردگیان حرم را دست و دامان، با وجود این حال چشم ا ز همه پوشیده و تا جسم وجان را با هم مصاحبتی بود در راه دین مردا نه کوشید، و هر چند ا نواع جن و ملک برای یاریش کمر جهد بر میان بستند آخر در پس زا نوی ناامیدی نشستند، ا لحاصل آنجناب بعد ا ز مواعظ و نصایح با کمال یأس و نومیدی ذوالجناح را بجولان درآورده و این رجز را ادا فرمود:
اَنَاابنُ عَلیّ الطُّهرمِن آلِ هاشِم
کَفانی بِهذا مَفخَرا ًحينَ اَفخَر
وَجَدّی رَسول الله اَکرمُ مِن مضی
وَ نَحنُ سِراجُ الله فی الارض نزهر
وَفاطمه امّی مِن سلالهٍ احمد
وعَمّی يُدعی ذوالجناحين جعفر
وَفينا کِتابُ الله انزل صادقاً
وفيناالهدی والوحی بالخير يُذکر
وَنَحنُ اَمان الله للنّاس کُلُّهُم
نُشّر بِهذا فی الانام و نَجهَر
ونَحنُ وُلات الحوض نَسقی ولاتنا
بِکَأس رسول الله ما ليس يَنکُر
وشيعتنافی الناس اکرم شيعته
و مُبغَضاً يوم القيامت يحسر
پس ا ز آن عنان ذوا لجناح کشیده و بصدای بلند خطاب کرد ای پسر سعد نابکار وای ولد ا لحرام بی ننگ و عار، به تمنای حکومت ری و جرجان خون آل پیمبر را ریختی و خاک مذلت بر سر خود بیختی، امیدوارم پیش ا ز حصول مطلب سرت آویزهء فتراک ا نتقام شود دیگر ا ز لا و نعم سخن مگوئید که در میا نهء من و شما جز شمشیر نیست:
ایا بد منش شخص بیهوده رای ستمکار بد طینت ژاژ خای
تو گر نگذری ا ز سر ملک ری توا نم گذشتن من ا ز تاج کی
مرا حاجتی هست ای نابکار کنید ا ز دو مطلب یکی اختیار
نخست آنکه ا ز یار و ا نصار من نمانده ا ست باقی تنی ز ا نجمن
ندارم در اینورطهء دا وری نه صاحب لوا ئی نه نام آوری
نه بینم در ا طراف خود یکنفر چه ا ز نه برادر چه از شش پسر
همه پیش چشمم بخون خفته ا ند بحسرت ا ز اینخاکدان رفته ا ند
در ا ینحال راهم دهید ایگروه کز اینجا نهم رو سوی دشت و کوه
باین خردسا لان نادیده جنگ روم یا بدشت ختا یا فرنگ
گذشتم کنون ا ز حجاز و عراق کنم صبر در جور ا هل نفاق
دگر آنکه در این تف آفتاب فتا ده یسی طفل ناخورده آب
ز گرمای محشر بیاد آورید باین تشنه کا مان ترحم کنید
جهان سربسر رود جیحون بود چرا قوت ا طفال من خون بود
بزعم شما گر گنه کاره ام چه کردند ا طفال بیچاره ام
ز لب تشنگی جمله بیصبر و تاب موا سا کنیدم بیکقطره آب
مرا آب دادن در ا ینوقت تنگ شکستی نیاید شما را بجنگ
نه من ا ز جوا نان پیغمبرم نه زهرای ا طهر بود مادرم
بعا لم اگر هست یک رهنما مرا جدّ و باب است خیر ا لوری
یکی عمّ نامی مرا جعفر ا ست دگر حمزه کو عمّ پیغمبر ا ست
برای دل نا بکاری پلید بخون من بیگنه رفته اید
دگر چیست آهنگ و رأی شما روا شد ز ما مدعای شما
چه یکباره راهم ز هر سو برید بدلخواه آنگه به تیرم زدید
مرا نیست دیگر ا مّید نجات لب تشنه میمیرم ا ندر فرات
ا ز مکا لمات جانگداز آن ا شرف اهل حجاز شور و غلغله ا ز سپاه مخا لف برخاست، بآن رسید که لشگر دست غیرت ا ز آستین بدر آورده با رؤسای خویش در مقام ستیز برآیند، که بعضی ا ز ا شقیای لشگر چون شیث ا بن ربعی و شمر ذی ا لجوشن مرکب پیش تاختند و گفتند ای پسر ا بوتراب قصّه برخود دراز مکن بیا تا تورا نزد ا بن زیاد بریم، وبا یزید بیعت کن تا ا ز این مهلکه نجات یابی امام فرمود هیهات ا ز این اندیشهء باطل که من با فاسقی بیعت کنم:
دگر ایمنافق بی ادب ولد الحرام زنا نسب
نکند اطاعت بولهب لمعات نور محمدی
منم آنکه با دل روشنم مه و مهر هندوی کم بها
بکتابخانهء فضل من دو جهان چو کودک ابجدی
تو وکفر و نفاق یزیدیان بتو این صله باد برایگان
تو و ذل خواری آنجهان من و عز و دولت سرمدی
دوجهان اگر همه دشمنم تو مگو که بیعت کس کنم
که امام اهل یقین منم ز لطایف رحمت ایزدی
ز میامن فیض وجود من بطفیل هستی و بود من
ز علّو قدر و نمود من شده خلق کاخ زبرجدی
چه تو نسل حرام پدر شبان ز کجا بمن شده هم عنان
اگرت یقین نبود بدان تو باصل خویش مرددی
برضای خدا کنم اینجهاد ز برای شفاعت روز معاد
برمن چه خاک و چه ابن زیاد بمقام عشق و مجردی
ابن سعد فریاد برآورد که ایجماعت مگذارید که دیگر سخن گوید کما نها بزه کشیده ا و را احاطه کنید و بنای وجودش در رهگذار سیل فنا دهید:
ناگه بهم خورد ا طراف میدان ا ز چار سمتش شد تیر باران
برخاست سیلی ا ز کوه تا کوه ا ز بارش تیر ا ز آب پیکان
طاوس مشرق دزدید شهپر عنقای مغرب گردید پنهان
گردون معطل ا ز چاره سازی کیوان مشوش ناهید گریان
آمد بجنبش موج سنا نها غوغای لشگر بر شد بکیوان
زینب زوحشت ا ز بیم دشمن یکپا بخیمه یکپا بمیدان
یکره گرفتی بازوی بیمار یکسو دویدی دنبال طفلان
مشکین غزالان ا ز دام جسته سر پا برهنه رو در بیابان
یکجا سکینه با مادر خویش این سر بزانو آن دست دامان
از تیر باران یکسپاه قضا را آسیبی بآن مقرب درگاه ا له نرسید زیرا که شجاعت آنجناب ا ز نظرها در حجاب بود و جهادیکه منظور داشت و مأمور بود ا ز ا و بعمل نیامده بود:
چون ابن سعد شوم بقتلش اشاره کرد ا ز دین گذشت و پردهء ا سلام پاره کرد
سنگین دلی به بین که ز اجماع یکسپاه پیکان برحم آمد و از وی کناره کرد
هر غنچهء ز ناوک تیری گرفت اوج چشمی شد ا ز خجالت و بروی نظاره کرد
چون ا ز پیادگان نشدش کام دل روا آنگه نهیب جا نب خیل سواره کرد
میگفت شمر با پسر سعد کای امیر باید بتیغ و نیزه باینشخص چاره کرد
پس بتحریک سرداران لشگر و به ترغیب جمعی ا ز سیه پلاسان بداختر، دلاوران نامی ا ز خیل کوفه و شامی یکیک بمبارزت آنجناب بیرون شتافتند و ا ز چنگال غضب آن شاهباز اوج کمال جز زهر ناگوار مرگ در کام جان نیا فتند، تا آنکه ا ز عیون رجال و دلاوران خسران مآل مقتلهء عظیمی در ایشان واقعشد، بیم و هراس برآن گروه ناسپا س مستولی شده سد راه مبارزان شده، مذلت برایشان راه یافت وکسی قدم جرأت پیش ننهاد و هر چند امرای لشگر ایشانرا نوید درهم و دینار داده تحریص مینمودند ا ثری نمی بخشید و مبارزی عزم میدان نمیکرد تا آنکه:
یکی زشت کردار شوم پلید ستمکار و بد اصل نامش یزید
چه دید آنکه لشگر ز بیم و هراس بهم خورد از تیغ آن حق شناس
برآورد ا ز حجرهء دل نفیر که ای نامجویان از عمر سیر
یکی مرد جنگ آور است اینسوار شمارا بعا لم چه شد ننگ وعار
کسی نیست گر زین سپه مرداو منم روز میدان هم آورد ا و
گشایم بر او دست و شمشیر را به بندم بر ا و راه تدبیر را
گر او شیر جنگ ا ست وگر اژدها بآسانی ا ز من نگردد رها
شما تار نظّاره بروی تنید تماشا کنان چنگ و بربط زنید
بشادی برآمد غریو سپاه که اینست هم رزم آن نیکخواه
همین دم بخونش دلیری کند نگونسارش ا ز خانهء زین کند
پس آن اهرمن زادهء نابکار بغرّید چون ابر در کوهسار
برافراخت ا ز قهر دل دست و تیغ شتابان بکردار بارنده میغ
عنانرا سبک کرد و سنگین رکاب برونشد چو خفّاش بر آفتاب
قضا خنده میکرد بر حال ا و اجل صیحه میزد ز دنبال ا و
بلی صعوه را چون سرآید زمان بچنگال شاهین کند آشیان
چه نزدیک شد با امام مبین براو بانگ زد خسرو ملک دین
که ای پایه نشناس برگشته حال زمانی بخویش آی و چشمی بمال
ندانی من ا ز نسل پیغمبرم دلیرانه تازی چنین بر سرم
جوابی نگفت آن ستمکاره مرد برافراخت تیغ و بر او حمله کرد
چه دید آن سرافراز دشت یلی از آن کافر این جرأت و پردلی
بزد دست برقبضهء ذوا لفقار علم کرد و گفتش بگیر ایسوار
چه آواز تکبیر شه شد بلند تو گوئی مگر عرش از جای کند
بزد تیغ برتارک آن لعین که از فرق بشکافت تا صدر زین
تن پر غرورش برآمد بخاک فتاد از دو سو پیکرش چاک چاک
برآمد ز هر گوشه غوغای عام که اینست بس تیغ زن وا لسلام
پس از قتل یزید یزیدیان از رحمت حق نومید بیکبار خود را در معرض تلف دیده، ا ز میدان رمیدند هر چند ایشانرا بوعده و وعید نوید زرسرخ و سفید میدادند کسی اجابت نمینمود، آن جناب هر چند مبارز طلبید زبان بلا و نعم نگشودند و متحیّر گرد میدان میگشتند، قلزم غیرت آن نتیجهء اسدا لله بطغیان آمد و زبانهء شجاعت ا لحسینیه ا ز درونش سرزد، با تن تنها بر آن سپاه بیقیاس تاخت و شعلهء در خسّ وخاشاک وجود آن لشگر بیکران ا نداخت که بروایت ا بی مخنف یکصدوبیست و دوهزار کس بودند:
چه برد پنجه معجز نما بقبضهء تیغ زمانه کوفت بفرق عدو دو دست دریغ
ز خون بسیط زمین همچو موج خارا شد مگر قیامت موعود آشکارا شد
ز موج آب سنانها و تیر و پیکا نش خلاص نوح نبودی ز بیم طوفا نش
ز بس غبار سم مرکبان با نجم شد بر آفتاب جهان راه باختر گم شد
پی نظارهء رزم امام عا لمیان فلک گرفته سر ا نگشت ماه نو بدهان
سواد خصم درنگی ندا شت در نظرش زمانه گفت بگرد ایفلک بگرد سرش
بروز معرکه یکتن بلشگری چکند بصد هزار کما نش دلاوری چکند
ا لحاصل آن یادگار حیدر کرّار با تیغ آتشبار بهر سمت که حمله میکرد لشگر ما نند مور وملخ پراکنده میشد، و بهر جا نب که دست و تیغ میگشاد خرمن عمر گروهیرا ببا د فنا میداد، در آن روز آن بزرگوار با لب تشنه کاری کرد وکوششی نمود که ا ز بدو خلقت آدم تا ا نقراض عا لم کسی ندیده و نخواهد شنید توصیف رزم دلاوران سابق و لاحق را ا ز خاطرها محو کرد و دا ستان جنگ سلاطین پیشینه ا ز نظرها ا فتاد، حتی ا ینکه بعد از شهادت آنجناب کسی بذکر غزوات بدر و حنین و احزاب نمی پرداخت چنانکه بروایت مشهوره هزار ونهصد وپنجاه و بروایت صاحب مرّوج ا لذهب هزار وهشتصد و بروایت شهید ثالث زیاده از ده هزار نیز گفته اند که آن بزرگوار بسوی دارا لبوار فرستاد، سوای مجروحین و زخمداران یکی ا ز لشگر مخالف صدا برآورد که ای پسر فاطمه چه میکنی و منظورت کدام ا ست که از این همه لشگر هراس نداری و تشویش نمیکنی آنفرزند رسولخدا با آن ناقبول گفت الآن مقامیست که در میان من و شما جز شمشیر نیست:
غیر ا ز اینم در رواج دین حق تدبیر نیست دیگرم با کس حدیثی جز دم شمشیر نیست
آنجماعت را که سیرآبند اینمطلب بپرس من بکام تشنه میمیرم مرا تقصیر نیست
بسته شد راهم ز هر جا نب ندارم چارهء ا لغیاث اهل بیتم را بکس تأثیر نیست
هر که را گفتم دم آبی دهیدم کم شنید جای آب دجله در کامم بغیر از تیر نیست
گر بمردی کشته گردم عین مقصود منست هیچکس بیمطلب از عمر گرا می سیر نیست
پس آنجناب از هر حمله که عنان ذوالجناح را منعطف میساخت زمانی توقف نموده میگفت لاحول ولا قوت الا بالله العلی العظيم
الا لعنت الله علی القوم تاظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
دیگرم ایدل شکیبا ئی نمیآید بکار پرده داری تا بکی ای ناله دست از خود بدار
سیل اشک از آستین بر آستان آید همی روز ماتم را شب آمد ایکواکب خون ببار
ایفلک آخر حسین را در بلا بگذاشتی ایجفا جو کاش در گردی بفرق روزکار
دوستان اینداستانرا چون بپایان آورم لشگری صف در صف ا ندررزم و جنگی یکسوار
خیمه ها پر دود طفلان تشنه گردون شعله ریز مهر ناپیدا جهان تاریک و میدان پرغبار
رحم نبود بر سر یکشخص خلقی همگروه جنگ نبود یکتن مجروح و دشمن صدهزار
مغفرش صد پاره چون گل چاک چاک از ضرب تیغ جوشنش ا ز زخم تیر و نی پرندی بته دار
جز سنان و نیزه دلداری نمیدید از کسی غیر سنگ فتنه بارا نی نبودش زان بهار
رو بهر جانب که میشد ناوک افکن بیحساب سینه بر هر قوم میزد نیزه داران بیشمار
گر بسوی خیمه را ندی میشدندش سد راه گر بمیدان باز ماندی میزدندش خصم وار
ا ز طلوع صبح در جنگ آفتاب از سر گذشت آخر ایدست جفا زین تشنه لب شرمی بدار
آری آری عا قبت بروی شکست آرد فلک با هزاران تیشه نخلی را نماند اعتبار
با خس مژگان نشاید بست راه سیل ا شک قهریا بگذار تا لخت دل آید بر کنار
تا کنونم خامه در جریان مطلب ا هتمامی داشت و شراع نا له ام با لنگر اشک در محیط غم گردنی میافراشت، شبهای بیداریم را ا ز شعلهء آهی میا فروختم و روزگاری ما نند شمع گریه کنان میسوختم، حالی ا ز ذکر اینقصّه جانگداز زبانی دارم چون نوک سنان لشگری مغلوب و بیا نی چون صبح ماتمیان پرآشوب، نه قوّت تقریرم بجاست و نه زبان ناطقه ام دا ستان سرا ، خاکم بدهن که سبط رسول ثقلین را چنان کار باو تنگ گرفتند که نه راه بازگشت بخیمه گاه داشت و نه از کثرت جراحت خود را توانستی نگاهداشت، با آنهمه زخم فراوان بنوعی بر آنقوم بیدادگر حمله ور میشد که لشگر تاب مقاومت نیاورده بآن رسید که متفرق شوند، ا بن سعد فریاد برآورد که ایجماعت هیچ میدا نید با کدام شخص قتا ل دارید این فرزند ا نزع ا لبطین و پسر بیوه کنندگان زنان عرب ا ست، دل پدرش در پهلوی ا وست مگر همدست شده از چهار سمت براو احاطه کرده دست تطاول بقصد جانش گشا ئید، و الّا با او مبارزت باینطرق کاری ساخته نخواهد شد آنفرقه بیدین جرأت بهمرسانیده ا ز همه جانب دور اورا گرفتند تا اینکه راه او را از خیمه ها بستند:
احاطه کرد بر ا و لشگری ز اهل عناد نهال قامتش ا ز چشم اهل بیت افتاد
در آنمیانه ندیدند برق شمشیرش بگوش جان نشنیدند با نگ تکبیرش
بغیرگرد سواران و شورش دف و چنگ عیان نبود بر آن بیکسان حکایت جنگ
چنان ز معرکه شد خاک تیره بر کیوان نه آفتاب هویدا نه شاه تشنه لبا ن
تمام مضطرب ا ز جان خویش در تشویش که بعد از این چکند دشمن و چه آید پیش
در آن غوغا جمعی از بیشرمان فزقهء بی ملت رو بسراپردهء خلیل وادی خلعت نهادند و بقصد تاراج خیمه ها قدم سعی گشادند آن بزرگوار چون آنگونه بیحیا ئی ا ز آنقوم مشاهده نمود فرمود ایشیعیان آل ابوسفیان و ای پیروان لشگر شیطان اگر شما با من نزاع دارید دیگر شمارا با اهلبیت من چکار ا ست:
هنوز من بشما در مصاف شمشیرم هنوز اهل جفا میزنند با تیرم
اگر چه حرمت دینداری از شما دور ا ست حمّیت عرب ا ندر زمانه مشهور ا ست
کجاست غیرت و ننگی که در نهاد شما ست نه این حرم حرم مصطفی و شیر خداست
یکی دو لحظه بتاراج خیمه ها مروید به پیش چشم من آزار کودکان مکنید
نبود محرم اینخانه هیچ خار و خسی بغیر اذن در اینخا ندان نرفته کسی
گرفتم آنکه شما قصد قتل من دارید ولی به پیش من اینقوم را میازارید
شمر ولد الزنا فریاد برآورد ما تقول یابن فاطمه، آنجناب فرمود اقول اناالذی اقاتلکم و تقاتلوننی والنساء ليس عليهن حرج فامنعو عتابکم عن التعرض لحرمی ما دمت حيّا فقال الشمر لک هذا یعنی شمر گفت چه میگوئی پسر فاطمه گفت میگویم من با شما مقاتله میکنم و شما نیز با من قتال میکنید و بر زنان حرجی نیست منع کنید متمردان لشگر خود را تا من زنده ام آسیبی باهل حرم نرسانند و متعرض ایشان نشوند شمر گفت این سؤا ل تو باجابت مقرون ا ست پس آن گروه را از دخول خیمه های حرم منع نمود:
بانگ زد سوی ستم کیشان ملت آن لئیم کز کنار خیمه برگردید و تاراج حریم
قصد جان ا و کنید و بر دم تیغش نهید یکتن مجروح با قی مانده یا رنجی عظیم
کشته گشتن ا ز دم شمشیر او فخر شماست ز ا نکه سلطا نی بود با رتبه و کفوی کریم
دل پر از تشویش دارد ا ز برای اهلبیت اندر این حالت مسازیدش ز محنت دل دو نیم
پس آن ناکسان از جانب خیمه گاه برگشته و بآن قتیل بیگناه هجوم آوردند، و در حا لتیکه آن جناب را از تشنگی زبان بکام نمیگردید و هر چند دم آبی میطلبید کسی بغیر از تیر جوا بش نمیداد، چون عطش بر وجود نازکش غلبه کرد هر چند میخواست خود را به نهر فرات رساند مانع او میشدند ونمیگذاشتند، آخر چون شیر غضبناک بر ایشان حمله کرد و ابوالاعور سلیمی و عمروبن حجاج زبیدی که با چهار هزار کس موکل فرات بودند ایشانرا متفرق ساخت و لشگر را چون کرباس از هم درید وخود را بآب رسانیده و ذوا لجناح را بمیان آب را ند چون مرکب خوا ست سر بمیان آب فرو برد آنجناب فرمود انت عطشان و انا عطشان :
خجسته توسنم ایمرکب همایونفر تو تشنهء و منم تشنه کودکان تشنه
بنوش آب و غنیمت شمر کز این دریا بهار تشنه چمن تشنه باغبان تشنه
زمین چو سینه ماهی ز آب دجله و ما سوار تشنه فرس تشنه کاروان تشنه
ز آب دجله بنوش و حرارتی بنشان مباش انقدر ای اسب بیزبان تشنه
چون ذوا لجناح استماع کلام آنجناب نمود و حدیث تشنگی آنشهریار را شنید، فهمید و سر از آب برداشت و بنظر حسرت گاهی بسوی آب و زما نی بروی آنجناب مینگریست و ا شک میبارید و ا نتظار آن داشت شاید آن بزرگوار اول آب بیاشامد گویا زبان حالش میگفت:
ایشهریار من چه تو ا ز جان گذشتهء خاکم بسر چگونه من از آب نگذرم
ارکان کعبه را چه شکست آمد ا ز جفا رکن و مقام را چکند آهوی حرم
سوزد دلت بمن اگر ای تشنه در فرات من نیز در نخوردن آبت مکدرم
گر آتش درون بنشا نم ز آب شط لبهای تشنه تو کند خاک برسرم
اول تو قطرهء بخور آنگه ا شاره کن من نیز در جوار تو کامی برآورم
آنجناب بعلم امامت مطلب اورا دا نست دستی بسوی اب برده کفی برداشت و فرمود ای بسته زبان تو آب خور من نیز میخورم:
ناگاه یکی ز خیل عدوان آهن دلی ا ز کنار میدان
تیری بکمان نهاد چالاک ا فکند بسوی او غضبناک
آمد دم تیر آنجفا جو برکام و زبان تشنهء ا و
آبی که بدست داشت شد خون اینست مدار چرخ گردون
چون دید که پر شدش کف وجام لابد شد و ریختش بناکام
ناگاه یکی دگر زآنسو با خولی و شمر هم ترازو
زد بانگ که ایخدیو بی تخت تو آب خوری و کار شد سخت
جمعی ز مخالفین بی شرم رفتند بسوی خیمه دلگرم
کردند ا سیر خواهرت را بردند ز پرده دخترت را
زرّینه دختران زهرا بردند معا ندین بیغما
ا ز اهل جفا مباش ایمن بشتاب که نیست جای ما ندن
بشنید جه اینحدیث جانکاه شد تیره جهان بچشم آنشاه
نه طارم اخضرش بسر گشت ناخورده ز آب دجله برگشت
آنجناب ا ز شنیدن این حکایت مانند آفتاب خاوری با شمشیر برافراخته مرکب ا ز آب بیرون تاخت و لشگریان را بیک حمله متفرق ساخت و خود را بخیمه های حرم رسانید دید خیمه ها سا لم است و آن خبر اصلی نداشته و ا ز راه مکر و خدعه گفته اند، فرمود نصیب نیست ما امروز ا ز آب دنیا بیاشامیم وامصیبتا همه اهل بیت سر در گریبان هر دسته بگرد پر شکسته و هر فرقه بدور مریض خسته حلقه ماتم زده، که ناگاه خورشید جمال خسرو بی تخت و اقبال ا ز افق میدان طا لع شد:
بناگه شد عیان از سمت میدان مهر رخشانی غبارآلوده سرتا پا جراحت خورده پیکا نی
شکسته لشگری تنها سواری مانده از کاری جدا افتاده از خیل و حشم بی تخت سلطا نی
بکام تشنه از سنگ جفا بشکسته پر مرغی نهان در سایهء پرعقاب ا ز کین سلیما نی
سراپا غرقه خونی زخمداری دل پر از دردی رسده بر سر خوان مصیبت تازه مهما نی
چون چشم اهلبیت بآن مسند نشین عزّ و قبول افتاد و آنرا بآنحالت مشاهده نمودند فریاد واحسینا و وامحمدا ا ز جان برآوردند:
بنوعی گریه در مرد و زن ا فتاد که در خیل ملایک شیون ا فتاد
ز هر جانب بسوی او دویدند نه بینید آنچنان روزی که دیدند
عقابش پر فشان ا ندر پر تیر ز هر سو جوی خون ا ز وی سرازیر
ز بس خورده بمیدا ن ضربت نی هزاران رخنه ا ندر جوشن وی
دهانش خشک و زخم تیر خورده رخش چون لالهء بی آب مرده
معنبر گیسویش آغشته در خاک برش ا ز ناوک پیکان شده چاک
بگردش جمع شد پروا نه چند ز سوز نا له آتشخانهء چند
یکی خاک رهش با دیده میرفت یکی بر سر یکی بر سینه میکوفت
یکی ا ز عجز بر دامانش آویخت یکی ا ز دور بروی اشک میریخت
یکی خود را بپای مرکب افکند یکی خاموش بود و سینه میکند
یکی بیخود سوی هامون دویدی یکی زلف و یکی گیسو بریدی
بناگه خواهر بر گشته کوکب عروس حجلهء ناموس زینب
دوید دست بر داما نش آورد جلو بگرفت و ا ز میدا نش آورد
بزاری گفتش ا یسلطا ن بی یار مرا در خیمه با تشویش مگذار
گرفتم عازم میدان جنگی به نزد خوا هران آخر درنگی
نظر بگشا به بین ا ز هر کناری بعا لم یک جهان رو بسته داری
مرا با اینهمه نسوان بیکس چه باید کرد یکره دادرس رس
نه راهی سوی یثرب نه حجازم بگو آخر که با اینان چسازم
براندازد فلک نام و نشا نم که من بیش ا ز تو درعا لم بما نم
ای برادر روزگار عزتم بخواری کشید وعاقبت کارم باسیری انجامید، آسمان پردهء عصمتم درید و دست جفا ریشهء امیدم برید، بگذار تا بار دیگر بوسهء بگلویت نهم وخاطر ا ندوه مسکن خود را تسلی دهم که شاید دیگرت نه بینم، پس دست بگردن برادر انداخت و بیرق آه نومیدی بر تارکش افراخت و بزبانحال میگفت:
دلا خون شو وداع جسم و جان ا ست مه محمل نشین من روان ا ست
برادر جان بیا بوسم گلویت که اینم توشهء آخر زمان ا ست
قدم آهسته تر تا بشنوی باز که در پی شیون یک کاروان ا ست
لبم بر لب بنه هنگام راز ا ست حدیث آرزومندی عیان ا ست
اگر نام تو آید بر زبا نم سکینه طفل و از من بدگمان ا ست
پس آنجناب اشگریزان با تنی مجروح و دلی پر اندوه ا مید از حیات گرا می بریده عازم میدان شد:
مشکین غزا ل کعبه ز بس تیر خورده بود میرفت و دل بنالهء زینب سپرده بود
سیلاب خون روانه ز هر جا نبش ولی ا ز تشنگی لبش بحرارت فسرده بود
میسوخت همچو شمع و ز طفلان بهر کنار پروا نه در حوا لی فانوس مرده بود
گلثومش از جلو همه طفلانش ا ز قفا ا ینسان سپاه بر سر دشمن که برده بود
دست سکینه برکف زینب نهاد و رفت از بسکه دامنش بدو دستی فشرده بود
الا لعنت الله علی القوم الطالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
چون طایران بام حرم را پری نما ند جز تیر ناله مرغ پیام آوری نماند
ا ز یک قبیله خرد و بزرگ و جوان و پیر یک شیرخواره در بغل مادری نما ند
ا ز یک بهار سنبل و ریحان وخط و زلف در باغ دین بنفشه و نیلوفری نما ند
در پای سرو قامتی ا ز جور باغبان یک پرشکسته طایر زرین پری نما ند
ای تشنه در فرات که خشکیده حنجرت ا ز تیر و نیزه بر تو دگرحنجری نما ند
برخاک تیره ای تن پرخون چه حا لتی ا ست در پای ا سب بر تو دگر پیکری نما ند
ای داده سر به تیغ نداری مگر خبر بر نوک نیزه ها ز تو دیگر سری نما ند
ا ز کربلا بکوفه و ا ز کوفه تا بشام درپرده از حریم تو یک خواهری نما ند
دشمن فکند لعل لبت را بزیر چوب دارم گمان که درج تو را گوهری نما ند
ایکشته بر تو اینهمه زخم ا ز کجا رسید بر سینه تو جای دگر خنجری نما ند
گر بیکفن بدامن خاکت نهاد و رفت زینب نداشت چاره بر او معجری نما ند
ز ا نگونه آتشی که زدندت بخیمه گاه بر اهلبیت یک کف خاکستری نما ند
در خیل کودکان ا سیر تو مضطرب گویا که از سکینه پریشانتری نما ند
ا ز شامیان مودّت قربی ز یاد رفت بر کوفیان سفارش پیغمبری نما ند
قهری بنال زا نکه ببا لین کشتگا ن یک نوحه گر بماتم یک لشگری نما ند
شکاربان وحوش معا نی و کمند افکنان حصار نکته دا نی نخجیربان کوهسار فصاحت و تماشائیان صحرای بلاغت، نگارستان صفحه را بگلهای نوظهور سخن آرا یش داده و در تلال جبال سنگلاخ مصیبت قدم سعی گشاده بدینگونه روایت کرده ا ند، که در هندوستان عالیمقداریرا منصب شهریاری سزاوار ا فتاده که دست تاجوران جهان در رکاب جلا لش نرسیدی و هزار قیصر و خاقان کحل ا لجواهر قدمش بدیده کشیدی، در بوته محبّت اهل بیت نقد وجودش تمام عیار و ا ز اکسیر مودت
ذی ا لقربی ا ز ناصره طینتش سکّه بردار، ظاهرش چون باطن عارفان ا ز شک و ریب مبرا و باطنش چون ظاهر قدسیان ا ز عرض و عیب و معرّا ، حصار شوکتش چون یقین کاملان محکم و استوار و بنای دولتش چون ارکان قصر مشید مشید و پایدار، ا سباب حشمتش چون آه سحر خیزان بیشمار و اندازه، وطشت سرازیر فلک ا ز دورباش چاوشان سطوتش پرشور و آوازه:
غلامان رکایش خسرو مالک رقا بی چند ندیمان حضورش ا ز صباحت آفتا بی چند
ز خوبی گلرخان خلوتش عشاق مسکین را برای زخم دلها پنجه درخون خضابی چند
ز عفت حلقهء ذکر ملک در مجلس آرا ئی ز عصمت دل گران ا ز نالهء چنگ و ربابی چند
پی صید گرفتاران هلال ابرو بنا نش را بکف هر یک زگیسو حلقه مشکین طنابی چند
گه هیجا غلامان درش برناوک پیکان زنند ا ز دست و را ن برّه گردون کبابی چند
نام آن شهریار در دفتر اخلاص کیشان سلطان قیس و لکن در پاکدامنی ثا نی اثنین سهیل یمنی، یعنی اویس قرن ا ز میان میامن معدلتش عرصهء آن بلاد چون ارم ذات العماد آراسته و چندانکه بر جود وبخشش افزوده ا ز ظلم و جور کاسته، فرمانفرمای آن دیار و ا ز جان و دل شیعهء آل احمد مختار بر اورنگ سلطنت و کامرانی تکیه داده و در عیش وعشرت بر خود گشاده داشت، ا ز قضا در همان روز عاشورا که سلسله مشکین سلاسل سلاله نسل خلیل را دست جفا پایمال سمند کینه نموده و صرصر بیداد تاج عزت ا ز تارک اهل بیت ربوده نازک بدنانرا ا ز خار نیزه ها سینه شکافته وگیسوان غرقه بخون جوانانرا با خس وخاشاک بهم بافته:
شکسته کشتی و کشتی نشین افتاده در طوفان گلستان شد بتاراج خزان ایعندلیب ا فغا ن
نمانده در کف یک نوحه گر دامان امیدی حسین تنها و گردون بیمروت خصم در میدا ن
نبود آگه فلک ا ز کردهء خود تا در او پیچید صدای رود رود مادر و بیتا بی طفلان
ز هر جا صوت ای گم گشتهء مادر بگردون رفت ز هر سو نالهء ایکشتهء خواهر شد از کیوان
ندا نم صاحب این نا له ها بر کیست میگریند یکی گوید پدر آن یک پسر این یک برادرجان
چون ایوب دشت ماریه بتخریب سرای عاریت سیلاب خونش ا ز هر بن موی گشود در میدان با کفار گرم مقاتله و کارزار بود چندان تیر بر جوشنش جا کرده بود که برای پرواز اوج سعادت پر بر آورده بود:
بکام تشنه در آن آفتاب عا لمسوز بجنگ بود باینحال تا به نیمهء روز
چنان ز حمله آنشاه واجب ا لتعظیم فتاده بود بر ارکان کفر لرزه و بیم
که هیچکس بخود ا مید زندگیش نبود چرا که زور امامت ز غیب جلوه نمود
بآن رسید شود پاره پردهء ایشان که آب غیرت و مردی نبود در گلشان
اگر چه آتش قهرش دمی تجلی کرد بطور معجزه با کوفیان نبرد آورد
ولیک بادهء روز ا لست مستش کرد قضا کمند ببازوی حق پرستش کرد
ا ز آنکه عهد نخستین همیشه دردل دا شت ز شوق دیدهء حق بین براه قاتل دا شت
هجوم لشگریان خا طر شریفش خست ز هر طرف در ا مید بر جنا بش بست
ز هر کناره بر ا و تیغ و تیر باران شد غبار معرکه ا ز چارسو بکیوان شد
اتفاقا در چنین حالت بنا بر آنکه در کتب ذکر شده سلطان قیس ا ز مرکز دولت بعزم شکار با خواص و محرمی چند سوار شده طوف سبزه و ریاحین مینمود و در صحرا به نخجیر مشغول بود که ناگاه آهوی پرخط وخا لی در برابر سلطان پیداشد:
غزا لی در نخجیرگه لیکن پریزادی بیابان گرد و وحشی طینتی نادیده صیادی
خرامان همچو لیلی در طواف سبزه و سنبل ولیکن همچو مجنون کوه گردی خا نه بربادی
دوچشمش در کمانداری ز مژگان ناوک ا نداری بظاهر صید و ا ندر شیوهء صیادی استادی
چون آهو آن جمعیت را دید رم گرفته بجست وخیز درآمده راه بیابان پیش گرفت، سلطان نهیب داد که مگذارید وخود تنها در عقب آهو چون باد صبا سر بآوارگی نهاد، چندان مرکب تاخت که ا ز نظر غلامان غایب شد، آن بسته زبان نیز بچالاکی خود را ا ز آنورطه بکناری ا نداخت و از چشم سلطان ناپیدا شد شاه بیداردل در تفحّص آهو گرد آن وادی برآمد که ناگاه شیری چون قضای آسما نی یا چون بلای ناگهانی سر راه بر او گرفت:
یکی درنده ضرغامی بنا گه شد جلوگیرش پی صید غزالان بود وکار افتاد با شیرش
بچاک لب نمایان از دو جانب داشت خنجرها ز ناخنها بهر سرپنجه بودی پنج شمشیرش
بلی در قصد ماهی بود و در کام نهنگ افتاد از آن غافل که صیاد قضا گیرد به نخجیرش
از مشاهده آنشیر که ا ز سطوتش شیر در پستان ا سد چرخ خون ناب شدی، سلطان بیتاب شد و دست از حیات گرا می کشید رنگ از رخساره اش پرید و از هر طرف چاره اش برید بزبان حال با خود میگفت:
دریغ و آه که ایام عزتم سر خورد خیال آهوی چین در کنام شیرم برد
زمانه را همه اینست حشمت و جبروت گهی بتخت وگهی جا بتختهء تابوت
مگر عقاب ببا لین من کند فریاد که ا ستخوان من ا ندر کف هما افتاد
کجا شد آنهمه گردنکشان لشگر من که غافلند ز گردون چه رفته بر سرمن
چون سلطان قیس را از همه جا راه چاره مسدود شد سیلاب خون ا ز دیده گشود و روی نیاز بسمت مدینه فرزند رسول نمود بزبان عجز و ا نکسار میگفت:
ایطبیب جان مشتاقان بگیر افتاده ام در سراغ آهوی مشکین بشیر افتاده ام
ای علی را جانشین دریاب کار از دست رفت کاندر این موج فنا بی دستگیر افتاده ام
بی اجل ا فتاده ام در کام مرگ ایدادرس و ا ندر این بیدا همی بیزخم تیر افتاده ام
ایسر مردان عا لم ملجأ پیر و جوان ایجوان بخت از کرم رحمی که پیر افتاده ام
هنوز روی گرد آلودش بسمت کعبهء مقصود و در فکر علاج کار خود بود و از غایت وحشت و اضطراب بهر سمت نگران:
ناگاه دید در نظر خویش بی حجاب از نقطهء جنوب برون آمد آفتاب
گلگون سواری از طرف قبله شد عیان افزونش ازستاره به تن زخم بیحساب
از بس نشسته تیر بر اندام اطهرش عمامه بر سرش زده چتر از پرعقاب
هرجا که بود خاربنی در گذار ا و گلهای لاله سرزدی از خون آنجناب
تنها سواری دید که مهر جها نتاب را از شرم رخش عرق ا نفعال بر رخسار نشسته، و شهریاری دید که گدایان مطبخ نوا لش کاسهء حرص بر سر قیصر شکسته تیغی چون پیکر آفتاب برهنه و عریان در یمین ولیکن پیکری از شکوفه های زخم سرا پا خونین ا ز گرد راه رسید و نهیب بآن شیر داد که ای خام طمع جور پیشه و ای بیشرم جفا ا ندیشه تو را با دوستان ما چکار و تو را با محبّان ما چه بازار که در صدد آزار ایشان برآئی و سدّ راه ایشان شوی مگر ندانستهء هنوز که گوشت و پوست شیعیان ما بر درندگان حرام ا ست برگرد و بمقام خود مراجعت نما سلطان قیس دید آن شیر در نهایت تذلل وخواری بعجز و ا نکسار صورت خود را در پای مرکب آنشهریار سوده بسوی کنام خویش مراجعت نمود شاه متحیر شده با خود گفت:
آنچه می بینم به بیداریست یارب یا بخواب کیست این صد پاره پیکرخسرو مالک رقاب
شیر گردون پنجه بگذارد ز بیم سطوتش کیست این عیسی دم موسی کف عالیجناب
وحش و طیرش جمله در فرمان ندا نم کیست این یا سلیمان ا ست یا داود یا فصل ا لخطاب
خود گرفتم یوسف ا ست این کاروان مصر کو از چه رو افتاده این درچاه محنت بی طناب
بر تراب آستا نش چرخ میساید جبین گر غلط ناید بچشمم هست اینکس بوتراب
پس خود را از مرکب بزیر افکنده سر در قدمش نهاد و از روی تعجب ملاحظهء سراپای او میکرد و یارای سخن نداشت زمانی خاموش بود و اشک میبارید پس عرضکرد:
ای آنکه چون هما بسرم پر کشیدهء زود آمدی بیا که بدادم رسیدهء
با من بگو ز حال منت آگهی که داد چونشد تو باز سدره باینجا رسیدهء
رفرف سوارم ا یشه خوبان چرا چرا ا ز پای تا بسر همه در خون طپیدهء
گلهای پیکرت همه ا فسرده شد مگر ا ین لاله ها ز گلشن بی آب چیدهء
با من بگو تو کیستی ای من فدای تو زخمت چرا نه بسته ز دشمن چه دیدهء
صد چاک جوشنت بتن از تیر و نیزه است یا جامهء بمرگ جوا نی دریدهء
اشک از گوشه های چشم آن جناب سرازیر شد وگفت ایجوان من آنم که استغاثه بمن کردی و مرا بامداد خود طلبیدی با اینکه خود در بلا بودم آمدم تا تو را ا ز چنگال غضب شیر رهائی بخشم:
منم که بر سر و دوش نبی نشستم بود منم که دست رسولخدا بدستم بود
منم حسین که ز کین کشته شد بکرب و بلا هر آنچه تازه جوانان حق پرستم بود
بدشت ماریه با یک سپاه در جدلم بهر گروه شدم روبرو شکستم بود
میانهء من و خصم آنچه رفته خورسندم که این معامله در قسمت ا لستم بود
چون سلطان نام آن بزرگوار را شنید تاج ا ز سر افکند و رو برخاک نهاد و گریبان چاک کرد بزبان حال سؤا لی چند کرد وجواب شنید:
گفت ایجناب کو حشم و کو سپاه تو گفتا ز من بپرس چه باشد گناه تو
گفتا بدرعت اینهمه پیکان چرا نشست گفتا شده نشانهء یکقوم بت پرست
گفتا ز چیست لعل لبانت فسرده ا ست گفتا که تشنه مانده و آبی نخورده ا ست
گفتا ز چیست خون ز دهانت چکیده ا ست گفتا که زخم تیر بکامم رسیده ا ست
گفتا بسینه ات همه زخم از چه شد بگو گفتا که برنگشته ام ا ز جنگ روبرو
گفتا بجسمت اینهمه تیر ا ز کجا رسید گفت آندمی که راه من ا زخیمه ها برید
گفتا چه وقت اهل ستم بر تو یافت دست گفت آنزمان که مرگ برادر قدم شکست
گفتا چه وقت سیل جفا بر تو رو نهاد گفت آندمی که اکبرم ا ز پشت زین فتاد
گفتش کسی ز یاور و انصار زنده ا ست گفتا که شیرخواره برایم نمانده است
گفتا مگر نبود تو را لشگر و حشم گفتا ز بیکسی است در اینورطه مانده ام
گفتا که بود آنکه براهت نهاد سر گفتا دو ده برادر و عمزاده و پسر
گفتا ز اهل بیت تو صاحب عزات کیست گفتا چهار خواهر و بیچاره دختر ا ست
گفتا در اینمقدمه اهل حرم کجاست گفتا که یک قبیله ا سیرم بکربلاست
گفتا ز اهلبیت بجا مانده بود کس گفتا که یک مریض و زنی چند بود و بس
گفتا که آن مریض که بود ایفلک جناب گفتا امام تست هم ا ز نسل بوتراب
گفتا گر آگهی کنی از نام او نکوست گفتا علی و سیّد سجاد نام اوست
گفتا دگر ا مید خلاصی بخود بری گفتا که بسته راه امیدم ز هر دری
گفتا مراد از اینهمه آزار و رنج چیست گفتا بکوی عشق کسی را مراد نیست
گفتا علاج این تن صد پاره میتوان گفتا بدرد عشق کجا چاره میتوان
گفتا که بود باعث قتل تو در جهان گفتا که ریخت خون من ا ز جور کوفیان
سلطان قیس ا ز شنیدن این حکایات آتش غیرتش زبانه کشید و مانند مار زخم خورده برخود پیچید بهر دو دست دامن آنجناب را گرفت و بزبان عجز و انکسار عرض نمود
که ای سپهر شرف آفتاب برج یقین دو مطلب است مرا با تو ای امام مبین
نخست آنکه مرا لشگریست بیحد و مر بحکم و رأی من این مرز و بوم بسته کمر
ولیک کرب و بلا دور و من بخود حیران ترحمی کن و ما را بکربلا برسان
برای رزم ستم پیشگان کفر معاش تو نیز لشگری از بهر جنگ داشته باش
بخاکپای تو این نیمه جان فدا سازم در ا نتقام تو آتش بکوفه اندازم
اگر شهید شویم از وفا سعادت ماست اگر ز بخت شوم کامیاب عادت ماست
دوم ز حاجتم اینست غیر این مطلب قبول کن ز وفا ایشه شریف نسب
بیا بهمره من دست من بدامانت کنم معالجه بر زخمهای پیکانت
بصد شتاب طبیب آورم ببا لینت ز مهر بخیه زند زخمهای خونینت
بملک خود همه جراح کاردا ن دارم دو هفته از همه رنج و غمت برون آرم
بروز و شب نشوم غافل از حمایت تو کنم معا لجه در زخم بینهایت تو
در این دیار تو مولا و سرورم باشی منت غلام تو آقا و رهبرم باشی
بقبضهء تو نهم تاج وتخت دولت خویش توشاه باش و منت بنده وار بی تشویش
آنجناب فرمود ای قیس امروز روزیست که باید بوعدهء خود وفا کنم و سر در رضای دوست نهم و ا لبته باید شهید شوم:
ای نوجوان علاج من ا ز زخم تیر نیست زخمی که بردلم زده مرهم پذیر نیست
ا ندر فراق تازه جوانان ماهرو صد تیر خورده بر جگر من علاج کو
گیرم دوا کنی تن صد پارهء مرا با پاره های دل نتوان چارهء مرا
در عمر خود من این تن زخمی کجا برم در خون فتاده قاسم و عباس و اکبرم
تو نیز بسوی لشگر خود مراجعت نمای که دیده در راهند و ا ز حالت نه آگاهند و در کشور خود عزای مرا بر پاکن و بماتم مشغول شو، که امروز بلکه یکدم دیگر شربت شهادت خواهم نوشید این بگفت و ا ز نظر قیس غایب شد، سلطان بلشگرگاه پیوست و در ماتم آن بزرگوار نشست
وسيعلم الذين ظلموا ایّ منقلب ينقلبون
بسم الله الرحمن الرحیم
دلا ا ز کربلا تا کوفه راهی نیست منزل کن ا سیری میروند آل پیمبر فکر محمل کن
سکینه دست و دامانست زینب را که ایعمّه بخون ا فتاده با بم ا لتماسی نزد قاتل کن
مرا گفتی که بابت سوی میدان رفت و باز آید بشک افتاده ام درمرگ با بم چارهء دل کن
تو میگفتی که اکبر تا بشهر کوفه همراهست بهر جا میرسی بر گردنش دستی حمایل کن
بدشت کربلا هر کس بقدر خویش مجروح است بیا زخم دلم را با سر اکبر مقابل کن
جوا بش داد زینب کای ا سیر بی پرستارم بمیرد عمّه ات فکر من پا در سلاسل کن
چگویم با تو ایمظلوم دور ا فتاده ا ز یثرب بشهر کوفه خواهی رفت ا مشب فکرمنزل کن
تو را گویم حدیثی در بر نامحرمان امروز بسر معجر نداری دست بر رخسار حایل کن
مجاور میشوی در کربلا نزد پدر یا نه چه باشد مدعایت خویش را ز اندیشه یکدل کن
سوار ناقهء عریان و سیل اشک تا زانو اگر دا نی علاجی در غم این راه پر گل کن
سوی دشت نجف یک تیر آهی در کمان آور شکایتهای دلرا با علی حلال مشکل کن
ز یثرب تا بدشت کربلا محمل نشین بودی کنون ا ندر قفای ناقه ها طی مراحل کن
در این ماتم دلی دیوانه میباید تو را قهری سر این زخم بگشا نیشتری در کار عاقل کن
مستعدان معارک جا نفشانی ومقدم نشینان قصر ارغوا نی، کارفرمایان دودمهء صاحبدلی وخمار افتادگان رحیق مختوم ازلی، ا ز کار ماندگان عرصهء قتال و صدر نشینان مصطبهء قرب و وصال آتش افروز کانون دلهای غمین و خرمن سوختگان بیسر و سامان خوشه چین مراحل بیکسی را بانجام رسانیده پیکان بلا را خریدار آمدند، که چون میدان دار عرصهء نینوا و دریانورد لجهء طوفان خیز بلا یعنی سبط رسول ا لثّقلین و ناز پرور دا مان وا لد سبطین درج عمّان عصمت را گوهر، زینت آغوش دختر خیر ا لبشر:
مسند نشین بارگه ا صطفا حسین لشگر شکستهء سفر کربلا حسین
مجروح پاره پیکر و سلطا ن بی سپاه ناخورده آب کشتهء تیغ جفا حسین
خورشید یازده پدر و باب نه پسر سیّم امام و خامس آل عبا حسین
در هنگا میکه دور آن مرکز اسلام را پرگار وار احاطه کرده بودند آنجناب پیوسته بنعرهء جگر شکاف انا ابن رسول الله تزلزل در بنای صبر و طاقت آن گروه ا نداخته ایشانرا بهر جانب پراکنده میساخت و ا ز هر جانب بر ا و سنگ و تیر مانند تگرگ میبارید، و آن بزرگوار میفرمود يا امه السوء بئسما خلفتم محمداً َفی ذريته ، ایگروه غدّار بد رعایت کردید محمّد را در عترت ا و بخدا قسم بعد ا ز قتل من ا ز کشتن هیچکس پروا نخواهید کرد و جراحات بیشمار بر بدن نازکش رسید که موافق مشهور هزار و نهصد وپنجاه تیر و نیزه و شمشیر بود، و همه در پیش روی آنجناب زیرا که پشت بجنگ نکرد چون ا ز کوشش بسیار خواست لمحهء بیارامد توقف نمود که در اینحال سنگ درشتی بر جبههء نورا نیش آمد که بشکست و خون ا ز او جاریشد وامصیبتا:
بسنگ کینه شکستند روی زیبایش که خون روا نه شد ا ز عارض دل آرایش
ز بیم لرزه بر ایوان نه سپهر ا فتاد ز ماه نوبت شق ا لقمر بمهر ا فتاد
اگر چه سنگ جبین مبارکش را خست ولیک جام بلورین آفتاب شکست
شکست گوهر دندان مصطفی بدو جا یکی بروز احد دیگری بکرب و بلا
دو سنگ خورد بلعل نبی ز اهل جهان یکی ببوسه گهش آمد و یکی بدهان
پس آنجناب دامن زره بدست مبارک گرفت و بموضع سنگ رسا نید که شاید خون ا و را پاک کند که بعضی ا ز ا ندام مبارکش ظاهر شد:
ناگاه یکی لعین سر مست تیری سه زبا نه بر کمان بست
چون دست گشود و شست واکرد بر سینهء آنجناب جا کرد
بشکافت به تیر سینه اش را بشکست در خزینه ا ش را
سوفار در ا و نشست تا پر بنمود هم ا ز قفای او سر
خون ا ز دو طرف چو خط پرگار میریخت بدا منش ا لف وار
در سینهء آن سلیل طاها قرآن و حدیث شد به یغما
علمی که بخلق بود مبهم ا زخون بدو سطر شد مترجم
پیکان جفا چه بر دلش خورد سودای قتال ا ز سرش برد
ا فتاد بنای شرع و منهاج گنجینهء علم شد بتارا ج
چون تیر بقلب آنجناب رسید فرمود بسم الله وبالله وعلی ملّت رسول الله، و گفت خداوندا می بینی که در روی زمین فرزند پیغمبری بجز من نیست و ا ز دست ا متان چه میکشم، پس تیر را گرفته ا ز قفا بیرون کشید که خون مانند ناودان جاریشد دست مبارک بزیر خون گرفت تا پرشد و بسمت آسمان پاشید و ا ز آن روز حمرهء بدور فلک نمایان شد، پس کف دیگر گرفت بسر و صورت و محاسن شریف خود ما لید وگفت خدا را باینطور ملاقات خواهم کرد، و عرض میکنم که فلان و فلان مرا کشتند، چون علامات شهادت برخود ظاهر دید بهمان حال رو بسمت خیمه ها نمود اول عصابهء ا ز ایشان گرفت و بفرق همایون بست که جای شمشیر ما لک ا بن سیر بود، پس فرمود جامهء برای من بیاورید که کسی را در ا و رغبتی نباشد پس تنبان تننگی برای او آوردند، فرمود ا ین لباس اهل ذمّه ا ست و باین خوش ندارم پس یکی دیگر آوردند او را پاره کرد و در زیر لبا سها پوشید، شاید بعد ا ز شهادتش باو طمع نکنند وبرهنه در آفتاب نماند عاقبت اورا نیز ا بجر ا بن کعب بیرون آورد و بدن مطهرش را برهنه در آفتاب نهاد ا لحاصل آنجناب دوباره بسوی جهاد روانه شد:
چه شمر دید که آنشاه ا ز تکاپو ماند بسوی خیمه اهل حریم مرکب را ند
کشید تیغ و در اول طناب خیمه برید پس آنگهی بسنان پرده های خیمه درید
درون خیمه بما تم نشسته طفلی چند که از کنار حرم شد صدای شمر بلند
سکینه با غم دل سر نهاده بر زانو که نوک نیزه نمودار شد ز معجر ا و
نشسته زینب و ا ز بیکسی بسر میزد که خیمه های حرم بر سرش فرود آمد
در آنحال شمر ولدالزنا فریاد برآورد که علی بالنار اخرقه علی من فيه آتش بیاورید تا خیمه را و هر که درآنست بسوزا نم، شاه شهیدان صدا زد ای ولد ا لحرام میخواهی خیمه را بر اهل بیت من بسوزا نی خدا تو را بآتش بسوزاند، در اینوقت شیث ا بن ربعی شمر را سرزنش نمود گویا حیا کرد و برگشت و گفت چه ا نتظار میبرید کار ا و را تمام کنید، که رمقی بیش ندارد بیکبار ا ز چهار جانب بر آنجناب هجوم آوردند ناگاه صا لح ابن وهب مزنی نیزه بر تهی گاه آنحضرت زد که با ندرون دلش جاکرد و ا ز مرکب در غلطید و طرف روی را ست آن بزرگوار بر زمین خورد:
شد سر نگون چه آن تن مجروح چاک چاک ز آنصدمه خورد صورت نورانیش بخاک
بی تاج و تخت خسروی ا ز صدر زین فتاد اکلیل عزت ا ز سر روح الامین فتاد
تنها همین نه رخنه بدین و ملل رسید آمد بلرزه عرش و بکرسی خلل رسید
تنها همین نه نیزه به پهلوی او رسید صد زخم خار در خم ابروی او رسید
چون زیب دامان خیرا لبشر سر بدامان خاک نهاد زمین بلرزه درآمد، عرش وکرسی برخود طپیدند سکان سموات بگریه ا فتادند آسمان مضطرب شد ، مهر و مه خیره ما ند آنجناب ا ز غیرتی که دا شت برخاست و نشست و ا ز غایت ضعف بهر جا نب میل مینمود که ذرعه ا بن شریک تیغی بر کتف آن بزرگوار زد، آن جناب باهمان حالت نشستن چنان ضربتی باو زد که برو در ا فتاد، اما اهل بیت رسول خدا ا ین همه احوالات را مشاهده مینمودند و معاینه میدیدند و بنا بر وصیت سرور شهیدان دندان صبوری بر جگر نهاده ساکت بودند، تا هنگامیکه آنجناب ا ز پشت مرکب بر زمین افتاد که زینب خاتون سر و پای برهنه ا ز خیمه بیرون دوید و فریاد برآورد وااخاه واسيّداه واهل بيتاه ليت السماء انطبقت علی الارض و ليت الجبال تدکدکت علی السهل کاش آسمان بر زمین میافتاد و کاش کوهها بروی دشت پاره میشدند پس بزبانحال میگفت:
فلک گر چاره سازی میتوانی وقت امداد ا ست حسین را میکشند ایداد بیداد اینچه بیداد است
بفریاد کسی گر میرسی ای آسمان وقت ا ست گذشت از نه فلک فریاد ما نگر چه فریاد است
نه آب دجله خشکید و نه طفلی ا ز عطش آسود نه نامم از میان خلق گم شد اینچه بنیاد است
نه زینب مرد و نه عا لم تمام و نه فلک ویران حسین در پای مرکب خفته اندر دست جلاد است
ز قهرت خانه زاد کعبه را کاشانه ویران ا ست ز مهرت دودمان حرب را ویرانه آباد است
پس ان گروه کفران شعار چون دیدند آنحضرت از مرکب بزیر افتاد خود را بکناری کشیدند، و لمحهء توقف نمودند و هر که به نزدیک آنجناب میرفت بر میگشت بعضی از شرم و برخی ا زبیم شمر فریاد برآورد که ایستادن و درنگ شما برای چیست چرا کار ا و را تمام نمیکنید در اینوقت همه با تیغهای برهنه ببا لین آن بزرگوار دویدند، اول جمعی را ا شاره نمودند که آن پیکر مجروح را سنگباران کنند پس اخنس ابن مرشد و اسحق ابن حویطه و منقذ و ناعم پسران مرّه با چند کس دیگر ناز پرورد دامان مصطفی را هدف سنگ جفا ساختند:
تنی مجروح در پای سواران ز هر جانب بر او شد سنگباران
گرفتندش ز هر سو در میا نه بسنگ و چوب و تیغ و تازیانه
یکی بشکست فرق نازنینش یکی از قهر میزد بر جبینش
عذار وسینه و چشم و سر و دست سرا پایش ز سنگ جور بشکست
یکی میریخت خاشاکش یکی خار یکی با نیزه اش میزد عصا وار
یکی بروی ز تندی ناسزا گفت یکی با ا و ز قهر دل برآشفت
یکی ا ز کینه بردی نام زهرا یکی دشنام میدادی علی را
یکی بر حنجرش نوک سنان زد یکی بر صورتش پشت کمان زد
یکی بر کتف ا و شمشیر میزد یکی بر حلق پاکش تیر میزد
پس ده نفر عازم قتل آن بزرگوار شدند ا ل سنان ا بن ا نس نوک نیزه بر ترقوه آنجناب فروبرد، پس نیزه را کشیده بر طاق سینهء بی کینه اش نصب کرد، ذرعه ا بن شریک تیغی بدست چپ فرزند یدا لله زد ابوا لحنوق حنفی تیر بر پیشانی نورا نیش زد، که سر تیر ا ز پس سر نمایان شد و شیث ابن ربعی تیری سه شعبه دار زهر آلود برسینه بیقرینه اش زد، صا لح ابن وهب نیزه بر پهلوی مبارکش زد که برو درافتاد، ابو ایوب غنوی تیری بر حلقوم تشنه اش زد وعبدا لله ابن حصین ازدی تیری بزیر زنخدان او که جای تحت ا لحنک شریفش بود زد، و حصین ابن نمیر سکونی تیری بر دهان معجز بیا نش زد، وحرمله ا بن کامل اسدی تیغی بر بازوی شیرگیرش زد، و ما لک ا بن ا لیسر زبان بشتم و ناسزا گشود و تیغی بفرق همایونش زد که عمامه اش پر ا ز خون شد، آنحضرت ا فتاد و نشست و فرمود با ایندست نخوری و نیاشامی، عا قبت چنان شد که دستهای ا و در زمستان خون میریخت و در تابستان ما نند چوب خشک میشد، تا ببدترین حا لی بجهنم شتافت هلال ا بن نافع میگوید با اصحاب عمر ا بن سعد بودم ناگاه شنیدم گویندهء فریاد برآورد که مژده باد ای امیر که شمر حسین را کشت، من ا ز صف لشگر جدا شده تا به نزد آن بدن مجروح رسیدم، که آنجماعت او را احاطه کرده بودند بخدا قسم هر گز قتیلی ندیدم بآن شکل و هیأت که با وجود آنکه در میان خاک آلوده بخون ا فتاده نور جما لش مرا مشغول داشت متحیر و وا له و شیدای او شدم:
بخون افتاده دیدم در صف میدان جوا نی را بزیر تیغ دشمن بسمل آزرده جا نی را
همایون پیکری دیدم نگون ا فتاده در میدان مقدس ناخدائی دیدم اندر بحر خون غلطان
یکی تیغ ستم بر پیکر نورا نیش میزد یکی سنگ جفا بر جبهه و پیشا نیش میزد
یکی میگفت پیش از سر بریدن آب باید خورد یکی میگفت نی نی آل هاشم تشنه باید مرد
یکی گفتی سرش آویزهء فتراک میباید یکی گفتی برش از خنجر کین چاک میباید
یکی گفتی من از مرکب نگونش کرده ام با تیر یکی گفتی که من راندم بفرق پاک او شمشیر
بلال میگوید که در آنحال آنمظلوم با ایشان تکلّم مینمود میگفت چون مرا میکشید قطرهء آبی بمن برسانید، که بسیار تشنه ام و زبان مبارکش ا ز تشنگی خشک شده در کام نمیگردید، ملعونی در جواب او گفت آب نخواهی خورد تا از حمیم دوزخ بیاشامی، آنحضرت فرمود من آب حمیم نمیآشا مم بلکه وارد میشوم برجدّ خود رسولخدا و ساکن میشوم با ا و در مقام صدق، و شکایت میکنم که فلان و فلان مرا کشتند ا ز شنیدن اینحدیث همه بر ا و غضبناک شدند و زبان بناسزا گشودند من تعجب کردم ا ز قلّت رحم ایشان و گفتم بخدا قسم که در هیچ مجمعی ابداً با شما ننشینم، زیرا که گویا خدا در دل شما رحم نیافریده که با فرزند رسول باین نوع سلوک مینمائید و از همان جا برگشتم.
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
مجلس ماتم پر آشوب ا ست باز این حکایت بشنوید ای اهل راز
ایموا لی خون روان کن ا ز دوعین قصهء شمر و سنان و است حسین
یادم آمد چونکه بر دامان خاک سر نهاد از بیکسی آن جان پاک
با تن مجروح و چشمی اشکبار دیده بگشود از یمین و از یسار
بر سر بالین خود یاری ندید غیر شمشیر سنان کاری ندید
تیغ زن بیحد کمانکش بیشمار خیمه بیصاحب حرم در انتظار
خویشتن را دید در چنگال مرگ مانده نخل قامتش بی بار و برگ
چشم حق بینش فتاده بر مغاک سینه اش از تیر وخنجر چاک چاک
پنجهء زور آورش پیچیده سخت خون روان از هر بن مو لخت لخت
بازو شیر افکنش مانده ز کار ساعدش مجروح و کتفش زخمدار
دید خود را با اجل دمساز و جفت رو بسوی قبلهء جان کرد و گفت
ایکه شوقت برده آرا مم ز دل نیستم ز اینگونه جانبازی خجل
کاش میبودم هزاران جان و سر هر تنی آماج پیکانی دگر
لیک معذورم که در راه رضا بیش از اینم نیست مقدور ایخدا
آنچه آمد بر من از دور زمان هم تو میدا نی و بس ایمستعان
نه امید جان و سر دارم دگر نه برادر نه پسر دارم دگر
نوگلی ا ز یک گلستا نم نماند کودکی بیزخم پیکا نم نماند
آتش مهر تو بر جا نم فروخت خرمن هستی سرا پا جمله سوخت
اهل بیتی در بلا بگذاشتم خود ره کوی رضا بر داشتم
من وفا کردم بعهد خویشتن برگزیدم مهر تو بر جان و تن
این سرواین تیغ و این رنج عظیم خود تو میدا نی و احسان قدیم
من بقدر خویش خوردم زهر غم تو بقدر خویش با من کن کرم
قهری بیچاره ا ندر نشأتین نیست ا میدش بجز حبّ حسین
ایخدا او نیز پامال غم ا ست عمرها بهر حسین در ماتم است
گرگنه کار است و گر بیگانه است احترام سگ بصاحب خانه است
وامصیبتا چه افتاده این زمانه کج نهاد را و چه برسر این دنی وضع بی بنیاد را که هر که را نواخت عاقبتش ا ز پای در انداخت وا نکه را بمهد ناز تربیت داد سرانجام پنجه بخونش گشاد، خاشاکیست درکذار سیل دمادم وماتم خانه ایست در عزای حوّا و آدم زندا نیست بی فتوح و کهنه را با طلیست در عبور سام و نوح ، آوازهء مرگ خلیل است وگلبانگ رود رود هاجر به اسمعیل، محضریست پا به مهر در خون هابیل و دفتریست مسجّل در موت فرزند راحیل ، ارّه جوریست بر تارک زکریا و طشتی ا ست لبا لب از خون یحیی، غباریست برخاسته ا ز لشگر عاد وثمود و شکاریست جسته ا ز دام فرعون و نمرود، با صا لحش سر صلح و آشنائی نبود، و با هود طریق مفارقت وجدا ئی پیمود، پشت پازده موسی وهارونست، وقضا خوردهء دست عیسی و شمعون ا ست، برباد دهندهء تخت سلیمان و بلقیس ا ست محک ا متحان ایّوب و جرجیس، شامش طرّه مشکفام در عزای ختم ا لمرسلین بریده و صبحش جامهء بیطاقتی در ماتم آل رسول دریده، فرق علی شکافته تیغ ا وست وجگر مجتبی گداختهء زهر بلای او، حنجر سبط رسولرا بخنجر شمر سپرده و دختران فاطمه را بی پرده ا ز کوفه بشام برده، زمانی دیدهء عبرت باز کن و برخاک گذشتگان نظر فکن که پیشینیان ا ز ملاقات او چه دیده اند تا پسینیان ا ز مصاحبتش چه طرف بندند :
مقامیکه غم خانهء ا نبیاست دل اندر چنین خانه بستن خطاست
آغاز مطلب این نغمه پرداز قانون مصیبت درجا ئیست، که چون شهریار کشور ا بتلا و صد پاره پیکر وادی کربلا، فرزند رشید ساقی کوثر و میوهء دل زهرای اطهر ا ز پشت مرکب بزمین افتاد و داغ خجالت بر چهرهء عالم امکان نهاد:
افتاد در خون آن تن که جبریل بستی بنازش در گاهواره
جسمیکه ا ز گل گشتی مکدر با لین ز خارا بستر ز خاره
بگرفته دورش با تیغ وخنجر کوفی پیاده شامی سواره
برحلق پاکش خولی همیزد پیکان مکرر خنجر دو باره
آن یک بقتلش میداد فتوا وین یک بخونش کردی اشاره
تیر ا ز کمانها چون ژا له برکوه بارید بر وی ا ز هر کناره
هم خنده میکرد بر وی مخا لف هم گریه میکرد بر وی ستاره
ایدل بسوزی آخر علاجی گر میتوا نی شد وقت چاره
آن تن که زهرا در سینه پرورد درخاک میدان شد پاره پاره
ا ز بسکه در وی پیکان نشسته بر وی نما نده جای نظاره
میریخت ا ز وی خون قطره قطره میسوخت بر وی دلهای خاره
آن پیکرصد چاک با آنحال بر روی خاک میغلطید و چشم ا ز پردگیان حرم بر نمیداشت، تنش در زیر هزار تیغ و دلش بسمت خیمه ها در افسوس و دریغ هر لحظه میا فتاد و می نشست که در اینوقت شاهزادهء ممتحن عبدا لله ا بن امام حسن علیه ا لسلام که هنوز در ظاهر کودکی بود در میان اطفال و در باطن آفتابی در سپهر شرافت وکمال چشمش بهر طرف نگران و دلش ا ز غایت وحشت ترسان و هراسان:
نظر بجانب میدان و چشم در ره بود که پیکر شه دینش ز دور جلوه نمود
تنش نشانه تیر هزار ناوک زن هجوم بر سرش آورده یکجهان دشمن
چه دید عمّ گرامش فتاده بر سر خاک گرفت و جامه جانرا ز قهر دل زد چاک
ز خیمه جست برون همچو تیر خورده غزا ل دویده جانب میدان و زینب ا ز دنبا ل
که ایستمکش حیران بخون خویش مرو بیا بخیمه به نزد سکینه ساکن شو
مرو که خون شما نزد شامیان هدر ا ست بیا که مثل تو اکنون سکینه بی پدر است
زینب خاتون بهر دو دست ا و را گرفته و با ا و بنرمی و بملایمت میگفت اینور دیده ساعتی آرام گیر شاید بار دیگر عمّت ا ز سمت میدان باز آید و با تو چون ایّام سابق ملاطفتی نماید عبدا لله گفت ایعمّه مگر نمی بینی که هنگام مفارقت عمم نزدیک و روز روشن بچشمم تاریکست:
کنم چه چاره مرا نیست جای گفت و شنید دو باره درد یتیمی نمیتوا نم دید
میان اهل حرم ماندنم نه در کار ا ست دگر نشستن من با سکینه دشوار ا ست
کسیکه مرگ دو بابش ذلیل خلق نمود بدهر حاصل عمرش دگر چه خواهد بود
گرفتم آنکه ز من رزم و جنگ می ناید ولی برای حسین فکر و چارهء باید
امیدم ا ز همه یاران بریده دلسردم که بی حسین بسوی خیمه بر نمیگردم
مانع راهم مشو که اینک عمّ غریبم بکشتن میرود قسم بخدا که ا ز ا و مفارقت نمیکنم تا کشته شوم این بگفت و به شدّت تمام دامن ا ز دست زینب میکشید:
گهی زینب بصد زاری بسوی خیمه اش میبرد گهی ا و سوی میدان میدوید و بر زمین میخورد
گهی دستش گهی دامن گرفتی زینب بیدل گهی میگفت عبدا لله دست ا ز دامنم بگسل
رها کن آستینم عمّه جان تا فرصتی دارم مشو راضی که بیند مدعی در چشم خود خوارم
طمع داری که بار دیگرم اندر جهان بینی همین ساعت بمرگم ایستمکش عمّه بنشینی
شاه شهیدان دید که عبدالله سراسیمه رو بقتلگاه روا نست و زینب در قفای سینه کوبان، فریاد برآورد یا اختا احبسه ایخواهر ا و را نگهدار و بسوی خیمه برگردان که کشته میشود، زینب هر جند خواست مانع راهش شود نتوا نست و چارهء او نشد عبدالله سر ا ز او پیچیده و دامن ا ز دستش کشیده و بسرعت تمام رو بمیدان نهاد تا به نزدیک عمّ بزرگوار رسید بزبانحال میگفت:
ای آفتاب برج سعادت حسین من ایجرعه نوش بزم شهادت حسین من
آیا کدام نشئه چنین برده ناگهان بی آبی سکینه ز یادت حسین من
فریاد رس نداشتی ایعمّ بیکسم من بی پدر رسیده بدادت حسین من
آنجناب چون دید عبدا لله ا ز چنگ زینب رها شد و نزدیک آن بزرگوار رسید بزبانحال باو خطاب کرد اینور دیده چرا بخیمه های حرم نیاسودی و زخم دلم را تازه نمودی:
بیا ایراحت جان نزد عم مهربان اینجا قدم آهسته بردار ای بحسرت توامان اینجا
اگر داری سر همراهی اقوام خوشباشد من اینجا اکبر اینجا قاسم اینجا یاوران اینجا
اگر خواهی که خونت بیگنه ریزند چون یاران تو اینجا خولی اینجا ابن سعد اینجا سنان اینجا
اگرخواهی میان اهل ماتم باش و شیون کن تواینجا زینب اینجا مادر اینجا خواهران اینجا
اگر خواهی هم آواز جرس باشی بمنزلها درای ناقه اینجا محمل اینجا کاروان اینجا
ا لحاصل عبدا لله وقتی ببا لین امام رسید که ا بجر ا بن کعب و بروایتی دیگر حرمله ا بن کامل اسدی با تیغی کشیده بعزم قتل آنجناب بشتاب میآمد:
بناگه از مخالف بیحیا ئی ز دین برگشته دور ا ز خدا ئی
فرود آمد ز مرکب بیخود و مست پی قتل حسینش تیغ در دست
دوید ا ز قهر سویش گام بردار ببا لینش فراز آمد اجل وار
چه دیدآنطفل این هنگامه را گرم بر او زد بانگ کای مغرور بیشرم
حسین ا فتاده با این زخم بسیار تو ای تخم زنا دستی نگهدار
پس آنگه رفت گریان در مقابل میان اوی وعمش گشت حایل
امید ا ز جان برید و گریه سر کرد بشمشیر عدو خود را سپر کرد
چه تیغ آنجفاجو شد سرازیر ز جرأت دست خود را زد بشمشیر
فرود آورد تیغ و زد بکینش ز بیخ ا فتاد دست نازنینش
بروی خاک غلطید ا ز سر درد ز حسرت بانگ یا ا مّا برآورد
نبودش یاری ا ز عم و برادر ز ناچاری صدا میزد بمادر
که ایمادر به محنت پای بستم بیا و چاره کن بر زخم دستم
بروایتی دیگر همینکه تیغ ببازوی آن پر شکسته دام بلا رسید دست او را قطع کرد تا اینکه پوست ا و باقیماند فریاد برآورد يا عمّا قتلونی ایعمّ بزرگوار مرا کشتند، آنجناب با زخم بیحساب ا ز جای خود حرکت کرد و آنطفل مجروح را بسینه خود چسبانید و فرمود
يابن اَخی اِصبَر علی ما نَزَل بِک واحتسب فی ذلک خيرا فان الله يلحقک بابائک الصالحين
ای برادر زاده صبر کن برآنچه بتو نازل شده و امید خیر داشته باش، بدرستیکه خدا تورا بر پدران صا لح خود ملحق میسازد، پس حرمله ابن کامل تیری بمقتل آن طفل مظلوم زد که در آغوش عمّ بزرگوار طایر روحش ا ز آشیانه تن پرواز نمود:
طایری از دام محنت بال و پر بگشود و رفت از دم تیغ ستم راه فنا پیمود و رفت
شوق دیدار پدر از سر ربودش صبر و تاب آری آری جبههء امّید بر در سود رفت
پس ا بن سعد با سردارن سپاه یکجلو برسر آن قتیل بیگناه مرکب تاختند، و لیکن در هنگامی که فرزند خیر ا لمرسلین را آن گروه بد آئین احاطه و ا ز هر کنار اورا با سنگ و چوب وعصا وسرنیزه میزدند، زینب خاتون این همه را میدید و ا شک حسرت میبارید، چون عمر ببا لین آن بزرگوار رسید زینب فریاد کشید يابن سعد ايقتل ابو عبدالله و انت تنظر اليه ای پسر سعد حسین را میکشند و تو نظاره میکنی:
الا ای ابن سعد آخر سپه سالار جیشی تو گرفتم کافری ایکافر آخر از قریشی تو
نداریم ا ز تو امید مسلما نی حمّیت کو تومی بینی حسین را میکشند و مست عیشی تو
تنی صد پاره اندر پای مرکب خفته ایکافر در اینحالت هنوزش ا ز ستم با قهر و طیشی تو
ا شک ا ز گوشه های چشم آ ن مردود و ملعون برویش روا نه بود و رو برگردا نید پس بیکی ا ز سپاهیان خطاب کرد و گفت پیاده شو و او را راحت بخش و لبا س حیات ا ز تن ا و بیرون کش که بیش ا ز ا ین در آزار نباشد پس آنشخص پیاده شد:
کشید تیغ و روانشد بسوی شاه شهید قدم نهاد بره تا بآنجناب رسید
گشود چشم بر ا و چون امام عا لمیان فکند آتش بی طاقتیش بر دل و جان
ز لطف چون نظر شاه تشنه بروی خورد بیک نظاره ز کفرش بسوی ایمان برد
به نیم جذبه چنا نش باضطراب انداخت که تار و پود وجودش ز برق شوق گداخت
چون نظر آن شاهباز اوج کمال بآن برگشته حال ا فتاد فرمود گمان دارم تو را بقتل من امر کرده ا ند برو که توقاتل من نیستی و حیفست که این روی تو بآتش دوزخ گداخته شود آن شخص ا ز ا ستماع این کلام خود را در قدم امام ا نداخت:
بشنید چه اینجدیث دلکش ا فکند دلش بسینه آتش
گفت ای بفدای لطف عامت یکسر همه ا نس و جان غلامت
ایخورده هزار زخم بر تن من خصم تو و تو در غم من
یکسر همه خلق دشمن تو ا ز کینه بفکر کشتن تو
من تیغ کشیده بهر جا نت تو فکر خلاص شیعیا نت
من در پی اینکه ریزمت خون تو فکر شفاعت من دون
این ننگ کجا برم بدوران من زنده و تو بخاک میدان
کافر من روسیه که ا ز کین شمشیر کشم بملّت و دین
من جور و جفا گرفته ا ز سر تو مهر و وفا و رسم دیگر
بیدینی و شرمساریم بین رسوا ئی و خام کاریم بین
نشنیده کسی بدهر فا نی با قاتل خویش مهربا نی
تو راهنمای خاص وعامی حقّا که بر اهل دین امامی
سبحان ا لله ا ز این مروت با دشمن و این وفا و رحمت
ای آقا خاک بر فرق من و ارادهء من دستم بریده باد اگر تیغ بروی تو کشم که در اینحال بفکر امّتانی گواه باش که جان خود را نثار راه تو خواهم کرد و امیدوارم که قلم عفو بر صحیفهء جفا کاریم کشی و توبه ام را قبول فرمائی و از همانجا برگشت با تیغ برهنه خود را بمیان لشگر ا نداخت ا بن سعد گفت ایشخص کار حسین را ساختی آن پاکدین گفت ای ولدا لزنا آمدم اول کار تو بسازم:
چه خصمی داشتی با من که روزم را سیه کردی فریبم ز آب حیوان دادی و راهم بچه کردی
بخون ناحق سبط پیمبر سر خطم دادی بمکر و حیله کار شرع و ملّت را تبه کردی
به تمهیدی بجنگ آل حیدر لشگر آوردی همه روی زمین را زینجفا صاحب گنه کردی
تو ای ناکس ز گمنامی نبردی هیچکس نامت برای رود جرجان خویش را میر سپه کردی
تو واپس مانده خود را صاحب طبل و علم دیدی تو خود را زین خطا مسند نشین بارگه کردی
پس تیغی حوالهء پسر سعد نمود که غلامان ا ز هر کناره بر او تاختند و از هر جانب بر ا و تیر و نیزه و شمشیر زدند تا شربت شهادت نوشید و ا ز ساقی کلّ نفس ذائقه الموت جرعه گرفته بسر کشید و بسلسلهء شهیدان رکاب آنجناب ملحق شد اعلی الله مقامه
وسيعلم الذين ظلموا ایّ منقلب ينقلبون
قصیده در مدح آنجناب
بسم الله الرحمن الرحیم
ای در غمت ز چهرهء کیوان پریده رنگ از بهر تست آینه خور گرفته زنگ
طفل تو در مشیمهء امکان چو بحر و جام قدر تو بر معارج گردون چو جام و سنگ
آوازهء سپهر بر رفعت تو پست دروازهء وجود باندازهء تو تنگ
در نزل زائران حریم تو چرخ پیر برکهکشان ز خوشهء پروین زند دبنگ
برنه دواج چرخ زند بخیه فی ا لمثل گر شحنهء غضب بکمانت نهد خدنگ
مهر تو سلسبیل هنو طاسرا سبیل حبّ تو باب گلشن فردوس را شرنگ
بر شرفهء جلال تو گر وهم پر زند دست خیال کوته و پای قیاس لنگ
معمار چارخانهء فیروز گون حصار یکرنگ پشت پا زده بر عا لم دو رنگ
ایّوب دشت ماریه کا ندر مقام صبر با ا و تفاوتی نکند شهد با شرنگ
شاهیکه گر برجعت خورشید دم زند در دم نهد بگردن ا فلاک پا لهنگ
یعنی حسین که حصن حصین محبتش برعرش دل محیط و بر اورنگ جسم رنگ
ای ره نورد کرببلا در خور تو نیست گر چرخ بار نامه برد مهر باد رنگ
جز نیلگون عقاب تو ایکشتی نجات در بحر خون قفا زده بر خیل روم زنگ
نشنیده ام سفینه بدریا کشد عقاب نادیده ام که سینه بخشکی زند نهنگ
انداچهء عقول بوصف تو چون برنج دل در بر فخرل زکار تو چون برنگ
گر زین نهی بر ابرش رعنا خرام خویش شاهان کشند غا شیه از نطعهء پلنگ
مرهون تیغ و طعمهء شاهین تیز توست هم کلّه سیامک و هم سینه پشنگ
پیچی اگر نواحی ا قدام مشرکین روید ز بیم کوپله بر کلّه خشنگ
در موج آب تیغ تو صد چون فرا سیاب سر چون فرا سیاب که بر دجلهء کرنگ
در رزم آخرین سر و ا بدان اهل کین بودند نزد تیغ تو چون پنبه در وشنگ
در پای عقل سلسله پیوند حیرتم یک تشنه لب برزم سه بیور کند درنگ
یکروی در قتال تو هر روسپی نژاد یکدل در ا نتقام تو هر بی پدر مژنگ
خنجیر و خنجر و پر و پیکان بسوی تو این درفشافش آن به ثریا زند جرنگ
زانرو بخون آدمیانت نبود رای زانرو بخیل کوفه و شامت نبود نهنگ
عارست بر عقاب برد حمله بر ذباب حیفست بر امام زند تیغ بر خشنگ
عطشان تورا اگر عَطَشان خسته از چه رو صد چاک بر تنت شده از بیلک زرنگ
تا دیده چرخ پردگیان تو را ا سیر تاکرده دست ظلم بخون تو لاله رنگ
درهفت قبّه ماتم و در هشت روضه شور برمهر و ماه خجلت و بر جن و ا نس ننگ
طوفان ا شک خیل ملک در رکاب تو چون بی امیر قافله تا رستخیز لنگ
تیر جفای چرخ بقصد تو راست رو زینسان که کج روی نکند بر دفک تفنگ
دژمان سرت به نیزه و پژمان تنت بخاک دلشاد و خوش عزا چه بتخت زره آنگ
برقصد جانت ای ز تو مقصود عا لمین افراخت هر بهیمه دل کنک سار و کنگ
نادیده ا متیاز کلیسا ز ایلیا نشناختند کعبهء ا سلام را ز کنگ
نظم جهان گسسته مگر در عزای تو ثور فلک ز نیش ا سد خورده غا وشنگ
قهری بعمر خویش ز مدح تو هرزمان دل کرده وقف ماتم و سرداده شا لهنگ
در ماتم و ثنای تو ا شک حدیث من نقدست کم عیار و کلامی است پشت لنگ
شاها بجز تو چشم ا میدم بخلق نیست دریوزه نزد یوز نشاید برد پلنگ
دنیا و آخرت بولای تو بسته ا ست داردعروس طبع ببوس ا ز تو نه ز شنگ
دست منست و دامنت ایشاه تشنه لب من ظلمتی سرشت و تو خورشید آذرنگ
احبار شناسان سلسله اخیار و اخبار دانان مناهج اختیار، قسّیسین معابد بندگی و رهبانان صوامع سر افکندگی خلوت گزینان زاویهء دیر شکوباد، نکته سنجان دفاتر ملت نسطور و ملکا زنّار صبر و طاقت بریده مقرعه بر ناقوس ماتم زدند که جون پیش تاز لشگر شهدا و محبوب ا لقلوب ساکنین عا لم با لا رخشنده مهر آسمان ملّت بیضا و فروزان اختر سپهر ولایت و ا هتدا یعنی فرزند سید دو سرا و دستگیر ا فتادگان گبر و نصاری زمین ماریه را ا ز خون بهر کنار نهری جاری ساخت دل از عا لم حیات برید و دست و پا بسمت قبلهء مقصود کشید و در ا نتظار قاتل نظر بچپ و راست مایل داشت :
افتاد بر زمین تن پاکی که جبرئیل میشست تار گیسویش از آب سلسبیل
زخم از ستاره بر تنش افزون و میچکید خون ا ز ستاره بر سر آن بی گنه قتیل
خود تشنه لب فتاده و ا ز وی روانه بود اشکش چو آب دجله و خونش چو رود نیل
براهل کوفه غارت اموا ل ا و مباح در خیل شام خون جوانان ا و سبیل
صف بسته لشگر شهدا برخلاف هم تنهایی اقامت و سرها به ا لرحیل
بر تخت زر نتیجهء نسل زنا عزیز بر خاک تیره کشتهء آل عبا ذلیل
ا لقصه چون یحیی آل رسول و زکریای مقتول ا ز صدمهء جراحت بیشمار بازوی شیر گیرش ا ز کار ا فتاد و سر به بستر خاک نهاد، پنجهء زور آزمایش بهم پیچیده فرق همایونش تا به ابرو دریده سینه اش ا ز ناوک پیکان چاک و روی زیبایش آلوده بخار وخاشاک، کتفش ا ز ضربت شمشیر شکافته وگیسویش بخار مغیلان بافته، نفس در کشاکش و دلش ا ز سوز تشنگی در آتش، لبش خونابه چکان و چشم حق بینش اشک ریزان، فریاد اهل بیت بنای طاقتش برباد داده و ا لغیاث کودکان در حسرت برویش گشاده، زمانی بر میخاست و دیده براهل حرم نهادی و گاهی ا ز ضعیفی به پهلو در ا فتادی، چون لشگر مخا لف باین حا لش دیدند یکباره ا ز وی رمیدند و دست ا ز وی کشیدند بعضی ا ز شرم قدم واپس نهادند و برخی از بیم داعیهء قتلش نکردند، ا بن سعد در فکر اینکه مظلمهء قتلش در گردن کسی گذارد و خود را ا ز این عمل معاف دارد بلکه نسبت قتل ا و را بدیگران دهد و خود را از این عمل بری شمارد واعجبا:
خانهء دین را خراب کردند و ندا نست دل به بر چرخ آب کرد و ندا نست
منکر قرآن و خصم احمد مرسل حکم خدا را جواب کرد و ندا نست
خون جوانان مصطفی و علی را توشهء یوم ا لحساب کرد و ندا نست
قاسم داماد را بحجلهء ماتم پنجه بخونش خضاب کرد و ندا نست
سلسلهء آل ابوتراب و نبی را جمله بزیر تراب کرد و ندا نست
ا لحاصل ناگاه نظر آن نابکار بشخصی غریب ا فتاد که ظاهراً ا ز طریقهء اسلام بی نصیب بود، و در باطن سرگشته دیار حبیب در صورت ملبس بلباس فرقهء نصاری و در سیرت مزین بآرایش مقیمان دیر و کلیسا، زنار یکجهتی در میان بسته و تخته ناقوس همّت بفرق برهمنان شکسته، طیلسان عقیدت و صلاحش بدوش و بقانون کشیشان صلیب بگردن و سیاه پوش، ترسا صورتی دید که ظاهرش چون باطن پارسایان ا ز نقص و عیب مبرا، و عیسی ملتی یافت که آیت وارستگی ا ز صفحهء رویش ظاهر و هویدا:
مگو ترسا بدربار شهادت تازه مهما نی مگو ترسا باقلیم هدایت نو مسلما نی
حمایل کرده زنّار و صلیب آویخته در بر بمکتب خانهء نسطور و ملکا شنطیا خوا نی
ز فعل کوفیان شرمنده و از عمر و جان سیری ز همراهی لشگر دلگران از خود پشیما نی
سر فکرت بجیب آورده با خود داستانی داشت که این صد پاره پیکر کیست دراین بحر طوفا نی
ز وحشت هر طرف میدید و میگفت اینچه بیداد است گناهش چیست این مظلوم را یارب تو میدا نی
پس ابن سعد ا و را طلبید و گفت ای برهمن زادهء عیسوی ملت و ای وارسته دیار خلّت با توام کاری هست، که اگر حاجتم روا کنی ا ز خلقت بی نیازی بخشم، و اگر مقصودم بعمل آوری سرمایهء عیش روزگار در کفت نهم، آنجوان گفت منظورت کدام ا ست تا باقدام ا و کمر سعی برمیان بندم، آنملعون گفت شخصی را باجماع اهل کوفه و شام ا ز پای در انداخته ایم و مشرف بهلاکت ساخته ایم چون قتل او بسبب همکیشی یا بعلت قرا بت و خویشی بر ما دشوار، بلکه برما عار ا ست ولیکن کشتن ا و ناچار ا ست تو چون برخلاف مذهب ما ئی و بر طریقهء ترسا بر تو ملامتی نیست سرا و را ا ز ملک بدن جدا کن و بنزد من آر، تا جایزه بیشمارت دهم آنجوان با دلی دو نیم در میان خوف و بیم با تیغ کشیده رو بآن پیکر مجروح نهاد ولکن با خیال خود میگفت:
اگر در کشتن این خسته بودی اجر وتحسینی مگردر اینجماعت نیست چون من گبر و بیدینی
اگر بودی صواب اینکار نا شایسته در لشگر چرا دارند شرم ا ز روی او در عین مسکینی
گما نم ابن سعد ا ز من سیه دل تر نمی بیند مرا کافر شمارد یا بدل دارد ز من کینی
چرا گریند بر وی هر طرف آهسته آهسته اگر در مذهب ایشان نبودش قدر و تمکینی
قلم اینجا رسید و سر بشکست خداوند بیش از این مهلتم نداد.
انا لله وانّا اليه راجعون محرر گوید از سیاق این کلام چنین مستفاد میشود که مؤلف مرحوم مجلس نصرا نی را در آخر عمر فرموده که ناتمام است معهذا بنا برعایت ترتیب در محل خود نوشته شد و همچنین جدا کردن شمر ملعون سر امام معصوم را مجملاً اشاره نموده و بطور تفصیل یا عمداً متعرض نشده یا اگر هم گفته ا ز کتاب افتاده علی ای تقدیر نوشته نشد
----------------------------------------------------------
ای ماتمت ا ز انفس آفاق مدلل اوراق عزا نامه بنام تو مسجّل
ایدوحهء ایمان بتوّلای تو سر سبز ای مقصد فطرت ز جناب تو محصّل
ای نکتهء وا للیل ز موی تو بیا نی ایمعنی وا لشمس بروی تو مأول
سربازی میدان رضا بر تو مسلّم جانبخشی دیوان قضا بر تو محول
حیرت زدهء وصف تو اوهام مجرّد ماتمکدهء ذکر تو اجرام مشعّل
هم چرخ ستمکاره ز شغل تو هراسان هم اختر سیّاره بکار تو معطّل
تفصیل دوصد قصّهء یحیی بتو مجمل اجمال شهادت بتو گردیده مفصّل
دوران فلک را نه شبیه تو مصوّر صورتگر چین را نه مثال تومجمّل
شمشاد ارم را نه ببالای تو باشد خورشید جهانرا نه بروی تو ممثّل
دست بشر ا ز دامن اوصاف تو کوتاه چشم ملک ا ز خاک قدوم تو مکحّل
خونابهء دل ا ز مژه در عهد تو لبریز طغیان غم و نا له بدور تو مسلسل
ایغرقهء موج ستم ا ز آب سنانها ایکشته بیدادرس ا ز تیغ مصقّل
هم هیئت روح ملکی ا ز تو مجسّم هم قوّت طبع بشری ا ز تو مبدّل
ایمرکز نه دایره اشکال مدور ای نیّر رخشندهء انوار مشکّل
تنگ است بجولان تو میدان دو عا لم پست ا ست بر قدر توصد چرخ معدّل
برکنگرهء عرش توخورشید یکی خشت بر شرفهء ایوان تو مه پلّه اسفل
ایسبط رسول بشر ای هادی ملت سگ را بخداوند شناسند در اوّل
دانی تو و خلقی همه دانند و دو عا لم قهری بکسی غیر تواَش نیست معوّل
مپسند دراین غمکده زین بیش غمینم توشاه ملک چاکر و من بندهء مهمل
من طوطی شکر شکن وصف تو بودم هم شرح ستم نامه دهم راوی مقتل
دیریست که بسته ره نطقم ز ملامت عمریست که وامانده ام از کار و معطّل
یا داد دهم یا دهم ا ز غصّه خلاصی ای آنکه درایوان تو خور ریزهء مشعل
بسم الله الرحمن الرحیم
رایض دوا سبه تاز خامه را در میدا ن حمد خداوندی بجولان آورم که پرده داران سبحات جلالش بار یافتگان محفل قرب را ترا نه سنج لا يدرکه بعد الهمم ساخته، و ناخدای زبانرا در محیط شکر کریمی بگرداب اندازد که جاشویان سفینهء شوقش غواصان بحار معرفتش را بزمزمه لايناله غوص الفطن ا نداخته، یوسفان زندان بلایش برسن بازی القوه فی غيابت الحب در قعر چاه محنت خزیده، و شهسواران عرصهء ا متحانش بی کفن در خاک میدان آرمیده طعنهء اواطرحوه ارضاً يخل لکم ا ز خیل دشمن شنیده، ا لهی نهال عطایت چنان پر ثمر ا ست که خلق اولین و آخرینش بیغما برند و هنوز نوبر ا ست، و گلشن نوا لت را شکوفه هاست که گلچینا نش بخروار غارت کنند، و هر لحظه در نشو و نماست، ا لهی بادهء محبتت را جه نشأتیست که در یکقطره ا ش مستی کونین را اکتفاست، و مریض عشقت را چه دردیست که شفایش در زهر جانگزای بلاست، ا لهی سر منزل عبودیت بهمراهی قاید توفیقم راهی کن و دل ا فسرده ام را بجذبهء ناگاهی آگاهی ده، که نه آنرا بر تو زیا نی و نه این را بر تو نقصا نیست زیرا که :لا تخيب من دعاک ولا تقطع رجاء من رجاک :
ایکه بر جیب شفق پردهء گلگون زدهء اشک را ا ز ره دل رخنه بجیحون زدهء
هر دو کونرا بیکی ا مر در اظهار وجود ا ز زوایای عدم خیمه به بیرون زدهء
طرهء شاهد شب را برخ روزکشی صبح را چاک به پیراهن پر خون زدهء
جیش گلرا بخزان رخت بمفرش بندی لاله را موسم گل تخت بهامون زدهء
ا ز مطر بر سپه سبزه فرستی لشگر ا ز صبا بر ورق لاله شبیخون زدهء
عشقرا تحفهء بازار محبت کردی نقش اینوا قعه بر لیلی و مجنون زدهء
ماهرا قاعدهء بدر و هلال آموزی مهر را بخیهء زر تار باکون زدهء
خاک را مسند یک لخته بر آب افکندی بیستون خیمه ز نه ا طلس گردون زدهء
و بعد درود نامعدود برآن ثابت قدم مقام محمود و اهل بیت طاهرهء ا و باد، که احفاد پاکدامنش را از حقد و حسد در وادی بی زینهار سر بریدند، و پردگیان حجلهء عصمتش را بی پرده ببازارها کشیدند، خامه شکسته بیان را اشاره برآنست که چون در صحرای کربلا نونهالان جویبار رسالت را تیشهء بیداد از پای درآورد، و دست ستم روزنامهء عمرا نی نسبانرا ا ز هم درید، کوچک و بزرگ حسینیانرا عرضهء تیغ جفا ساختند و حجازیانرا ا ز چپ و را ست کشته برهم ا نداختند:
نگذاشت دست ظلم برا ندامشان سری باقی نماند یکسر خونین به پیکری
نگذشت آسمان ز صغیر و کبیرشان از اهل دین نماند نه اکبر نه اصغری
ا ز تند باد حادثه غلطید در زمین پژمرده لاله های ریاض پیمبری
ا نداختند تفرقه ما بین جسم و جان شد کشته نوخطی و بجا ما ند مادری
شد سرنگون برادر و ا ز دل بلند شد فریاد یا اخا ز ستمدیده خواهری
برخاک ما ند هر تن بدریده جوشنی برنیزه رفت هر سر صد پاره مغفری
ا ز پا نشست آتش حرب و بخیمه ها آتش فکند با نگ پدر مرده دختری
ا ز یاوران پر دل و مردان جنگجو بر جا نما ند درصف میدان دلاوری
در بحر خون شدند و یکی دست و پا نزد آری چه دست نیست نشاید شناوری
ا ز هایهوی خصم و ز فریاد اهلبیت در قتلگه قیامت و در خیمه محشری
ا ز لشگر شکستهء آل رسول ما ند فریاد رود رود و برادر برادری
بنشست با نگ شورش طبل و نوای نی برخاست صوت شیون مرغان بی پری
شد بر سنان کینه و ا فتاد روی خاک سرها چو آفتابی وتنها چو اختری
ا لحاصل چون شمر ولد ا لزنا از قتل فرزند ختم الانبیا پرداخت و سر آن سرکرده اهل ایمان را زیب سنان ساخت، بناگاه برزبان کفر بیانش الله اکبر جاریشد که همه لشگر بمتابعت آن ملحد نفیر الله اکبر ا ز حجره دل کشیدند:
چه رأس پاک ا و شد بر سنان را ست ز لشگر نغمهء تکبیر برخاست
تزلزل در بنای عا لم ا فتاد خلل در رکن عرش اعظم ا فتاد
رخ ماه ا ز کلف نیلوفری شد بنفشه رنگ شمس خاوری شد
هوا چون بحر ظلمت قیر گون گشت تو گوئی عرش وکرسی سرنگون گشت
غباری ا ز زمین بر آسمان زد ز وحشت صدمه برکون و مکان زد
کواکب خونشد ا ز چشم فلک ریخت ثریا عقد مروارید بگسیخت
زحل ا ز قهر دندان بر لب آورد عطارد دفتر ایجاد کم کرد
ز غم مریخ جوشن ا ز برافکند ز ما تم مشتری تاج سر ا فکند
ز هم ببرید تار چنگ ناهید ز خجلت پرده بر رخ بست خورشید
حمل را نیش عقرب بر زبان خورد ا سد را تیر جوزا بر میان خورد
پدیدار آمد ا ز قهر ا لهی جهانرا جنبش ا ز مه تا بماهی
بعا لم ا نقلاب دیگر ا فتاد فلک گویا بفکر محشر ا فتاد
اوضاع جهان دیگرگون و آفتاب چون طشت پرخونشد، روی فلک تیره و تار و ستارگان نمودار گشت بمرتبهء که خلق بگمان نزول عذاب ا فتادند، ناگاه لشگر دیدند شخصی در میان سپاه پیدا شد و پیوسته فریاد میکرد، آن بیدینان در صدد منع ا و برآمده گفتند ترا چه میشود که چنین بی اختیار نعره میزنی، آن فریاد کننده گفت چگونه مضطرب نبا شم و حال آنکه می بینم رسول خدا ایستاده است، گاهی بآسمان وگاهی بزمین نطر میکند و میترسم نفرین کند برخلق و عذاب خدا ئی نازل شود، مرا نیز بهره ا ز ا و برسد، بعضی گفتند اینشخص مجنون است ولکن جماعتی دیگر متنبه شده پشت دست بدندان گزیدند، و گفتند کاریکه ما با خود کرده ایم کسی نکرده، سیّد شباب اهل جنان و فرزند رسول آخر ا لزمان را برضاجوئی پسر زیاد ولد ا لزنا کشتیم، پس در همان مکان عهد کردند که بر ا و خروج کنند و کردند و از امر ایشان چیزی متمشّی نشد و فایده نبخشید، راوی میگوید ا ز حضرت صادق آل محمد سؤا ل کردم که آن فریاد کننده چه شخص بود، آنجناب فرمود نمی بینم اورا مگر جبرئیل و اگر مأذون میبود هر آینه صیحه برایشان میزد که روح ایشان ا ز بدنها مفارقت مینمود، و پردهء سر ایشان پاره پاره میشد و بعذاب ا بدی گرفتار میگشتند، ولکن مهلت یافتند آن گروه تا گناه ایشان بیشتر وعذاب برا یشان سخت تر باشد، القصّه چون نظام عا لم امکان و بقای نسل ذریّهء ا نس وجان منوط بوچود امامیست بعد ا ز امامی ا لی آخر ا لزمان، لهذا ا ز برکت ظهور نور امامت و پرتو ضياء شمس نهار المستغفرين وقمر ليله المتهجدين جناب امام زین ا لعابدین صلوات ا لله وسلامه علیه عا لم برقرار ما ند، و گرد وغبار فرو نشست ناگاه چشم لشگریان در کنار بمرکوب بی راکب و ذوا لجناح بیصاحب امام زمان ا فتاد که ا ز غایت وحشت بهر طرف نگران و ا ز یال وکاکلش سیلاب خون روان:
چه ذوا لجناح یکی صید خورده پیکانی نهال بی ثمری تخت بی سلیما نی
نهفته جدول خونش روان ز ضدین بود چه ذوا لجناح که از تیر ذوا لجناحین بود
ز یال و کاکل او لاله لاله خون میریخت ستاده بود و بسم خاک برفلک میبیخت
نهان ز خانهء زین شهریار همسفرش گهی بخیمه و گاهی بقتلگه نظرش
شکفته غنچهء پیکان ز هر بن مویش دمیده شهپر شاهین کین ز پهلویش
بسمت خیمه قدم مینهاد و بر میگشت مگر ز نا لهء اهل حرم خبر میگشت
ز ا ضطراب بهر گوشه راه می پیمود اگر غلط نکنم در سراغ صاحب بود
ز بس بدورهء چشمش نشسته بد پیکان عیان نبود که تیر ا ست یا صف مژگان
گهی بسوی رکاب و گهی بخانهء زین اشاره کردی و گفتی کجاست راکب این
کسیکه بر تن ا سبش نمانده جای خدنگ بصاحبش چه رسیده است یا رب اندر جنگ
چون ا بن سعد ملعون مرکب بیصاحب لیث بنی غا لب را دید ا مر بگرفتن ا و کرد، پس سواران از چهار جانب بسوی مرکب تاختند و کمندهای ظلم بر آن بسته زبان انداختند ذوا لجناح چون ارادهء ایشانرا فهمید شیهه کشید و خود را در میان سپاه ا فکند:
دهان گشود و برآشفت همچو اژدرها بخیل لشگری ا فکند شورش وغوغا
ز هر طرف بلگد مرد و مرکب افکندی ز هر کناره بدندان سر از بدن کندی
به بین بمرکب بیصاحب امام زمان به پیش خصم ستاد و نرفت از میدان
میان معرکه تا بود بر تنش نفسی نداد در صف میدان جلو بدست کسی
نظر بغیرت این اسب بیسوار کنید هزار زخم بتن خورد و از کسی نرمید
پس چهل نفر ا ز آن فرقه بیدادگر بسوی بئس ا لمقر فرستاد وخود را بکناری کشید، عمر سعد چون اینحا لت را مشاهده کرد گفت واگذارید ا و را و دست ا ز ا و بدارید تامنظورش چیست و کارش با کیست، سپاهیان متفرق شده و آن حیوان بسته زبانرا بحال خود گذاشتند ذوا لجناح باز بسوی قتلگاه روانشد و در سراغ نعش آفتاب مثال شاه بی تخت و ا قبال افتاد:
بر خاک آنزمین قدم آهسته مینهاد ا ز احتیاط با سر سم راه میگشاد
تشویش داشت زا نکه نگویندش از حرم در خواب رفته اصغر و بر وی قدم نهد
غافل از آنکه لحظهء دیگر بشور و شین تازند ا سب بر تن صد پارهء حسین
جائی نبود در صف میدان مناسبش دارالامان ندید بجز نزد صاحبش
بر نعش کشتگان بدر آمد بجستجو بوی حسین شنید و نمیدید روی ا و
ناگاه دید زادهء زهرا بروی خاک پهلو دریده غرقه بخون سینه چاک چاک
خود را بروی پیکر صد پاره اش فکند زد بوسه بر قدومش و شد نا له اش بلند
گفت ایشهید تیغ جفا شهریار من بی تاج و تخت خسرو گلگون سوار من
رویم سیاه باد که ا ز بارش خدنگ کاری نکرده ام ز برایت بروز جنگ
خاکم بسر که در کف خصمت گذاشتم خجلت برم که چاره برایت نداشتم
دا نستمی بامّت اگر این اراده بود میرفتم ا ز حرم بسوی کشور یهود
دانستمی بکوفه اگر هست با تو جنگ میبردمت ز کرب و بلا جانب فرنگ
درسینه دل بناله و از دیده اشکبار ما لید رخ بخونش و میگفت زار زار
ای از سموم حادثه افسرده صاحبم مظلوم تشنه کام و دل آزرده صاحبم
دارم خجا لت از تو بمیدان نهادمت مانده بخاک ماریه نسپرده صاحبم
لب تشنه زیر تیغ جفا خفته سیّدم دختر ا سیر مانده پسر مرده صاحبم
بر گو سرت کجاست ا لهی که بشکند دستی که رأس پاک تو را برده صاحبم
گیرم که تیر کینه بسوی تو پرگشود اصغر چرا خدنگ جفا خورده صاحبم
خشکیده خون بزخم تو از سوز تشنگی گلهای پیکرت همه پژمرده صاحبم
آخر بگو که با که توان گفت این خبر سالارم ا وفتاده ز زین مرده صاحبم
بر صدهزار لشگر بیدین کشیده تیغ تنها قدم بمعرکه ا فشرده صاحبم
پس یال وکاکل را بخون شافع جزء و کل آلوده و سر وصورت را بخونش ارغوا نی نموده ره بخیمه های حرم پیمود، ولیکن چه رفتنی از فرق تا بدم در پر تیر گم و ا ز قدح چشم تا کاسهءچشم ا ز موج خون در تلاطم، کاکلش غبار افشان یا لش خونچکان زبانش در شکایت گله آمیز، چشمش سرشک ریز نفس در کشاکش سینه اش چون مجمر بر آتش:
عنان گسیخته زین واژگون بروی شکم ز قتلگاه روا نشد بخیمه های حرم
نفس بسینهء ا و طبل بازگشت زدی ز صوت نا له نفیر عزا بدشت زدی
سمند دشت بلا لاله رنگ برگشته شکست خورده ز میدان جنگ بر گشته
ز جود ا هل مخا لف مکدر آمده بود سرحسین بسنان دیده بی سر آمده بود
غزال چین وفا زخمدار میآید سوار رفته ولی بی سوار میآید
رخش بخیمه و چشمش بقتلگاه حسین بسوی خیمه روا نشد ولی بشیون و شین
در اشتیاق حسین بود وخون ز دیده گشود فتاد بر سر راهیکه اول آمده بود
ز اهل کوفه شکایت بآسمان میکرد بزیر لب همه نفرین دشمنان میکرد
ز خون راکب خود تحفه در حرم میبرد بهر قدم ز خجالت سکندری میخورد
ز اضطراب چو پرگار گرد سر میگشت دو گام سوی حرم مینهاد و برمیگشت
شکسته حال و پریشان نوا و خون آلود رسید تا بمقامی که سر کمندش بود
ستاد چون بدر خیمهء امام زمان کشید شیهه و ا ز سر گرفت شور و فعان
القصّه چون آن حیوان زبان دان بدر خیمه های نسوان رسید فریاد برآورد الظليمه الظليمه لامت قتلت ابن بنت نبيّها ، یعنی داد داد از دست ا متی که بکشند فرزند دختر پیغمبر خود را فامّا اهل بیت چون رشته شمع بیکجا جمع شده در سوز و گداز و با داور کارساز در راز و نیاز بودند، و چون صف مزگان بدور مردمک دیدهء عالمیان و قرة ا لعين فرزند پیغمبر آخر ا لزمان یعنی یادگار شاه تشنه لب امام راکعان و پیشوای ساجدان حلقهء ماتم زده چشم براه خبر تازه بودند، که آوازهء ذوالجناح بی اندازه بلند شد:
ناگاه عیان شد ا ز کناری آشفته سمند بی سواری
ا ز راه رسید و شیهه سرکرد کلثوم و سکینه را خبرکرد
ا ز اشک غبار چهره میرفت با خود بزبانحال میگفت
کای اهل حریم شرمسارم میآیم و صاحبی ندارم
میدان همه پر ز شور و شین ا ست آوازهء صاحبم حسین است
ا فتاده بخاک پیکر ا و اینست جدا شود سر او
صد پاره تنش بخون طپیده جانش زعطش بلب رسیده
آلوده بخاک شد جبینش خشکیده زبان نازنینش
چندانکه دویدم ا ز کرا نه دیدم که به تیر شد نشانه
هستم خجل ا ز حکایت آن مجروح نهادمش بمیدان
با آنکه سر ا ز تنش جدا بود بشکسته دل از غم شما بود
با آنهمه زخم بیدوایش یک چاره نکردم از برایش
هر تیر که آمدش بسینه میگفت یتیم شد سکینه
صد چاک تنش نشان تیر ا ست ایوای که زینبش اسیر است
چون شمر بسینه اش نشیند ایکاش که خواهرش نبیند
چون صدای شیهه مرکب گوشزد آن سلسلهء شریف نسب گردید، بی اختیار از آتش دل چون سپند از جای خود حرکت کردند، بقیه ا لسیف آل عبا حضرت زین العباد ا ز اضطراب سر از بستر بیماری برداشته بروی خاک غلطید، و گفت ایعمّه ها میدا نم چرخ جفا پیشه ریشه ام را کند آواز ذوالجناح را میشنوم دور نیست که چنین فرموده باشد:
دامان خیمه برچین ایزینب پریشان گویا برادر تو آمد ز سمت میدا ن
فریاد ذوا لجناحست آید بگوش جا نم پر دود مینماید این شعلهء نمایا ن
یکسر برون شتابید ا ز خیمه تا به بینید یا مرکبی پر از خون یا راکبی بجولا ن
ا ز بهر دیدن ا و گیرید بازویم را شاید که باز بینم آنچهرهء درخشا ن
بردار پرده ا ز پیش کاین جسم لاغرم را یا جان ز تن برآید یا دل رسد بدرما ن
دارم چنین گما نی کاین ا سب مانده از کار یا مرده صاحب او یا خورده زخم پیکا ن
پس آن بیکسان چون عندلیبان فصل خزان ا ز آشیانه مصیبت ببال نومیدی پرواز، و باشتیاق دیدار
دو بارهء لشگر کش ملک حجاز بیرون دویدند، ناگاه دیدند آنچه نه بیند کسی مرکبی دیدند ا ز پیکان مرکّب، توسنی دیدند که شکوفه زخمش لب گشوده و لکن ا ز خون لبا لب:
چه مرکب آسمانی پر ستاره تنش زخمی نفس ا ندر شماره
ز یال کاکلش خونابه ریزان دمش آشفته چون خواب یتیمان
رکابش چون دل لیلا شکسته دوا لش تا کمر در خون نشسته
نمد زینش ز نوک نی دریده قطاس ا فتاده فتراکش بریده
چه فتراک از دوجانب غرقه درخون بسر آویخته چون بید مجنون
نشسته تیرش ا ز دل تا بسینه رخش گلگونتر ا ز اشک سکینه
برش چون سینه کرکس پر از تیر بگردن خورده صد جا زخم شمشیر
بمیدان بسکه بی راکب دویده لجامش پاره و یا لش بریده
ز بس کا ندر جدا ل افتاده بر رو شده مجروحش ا ز سم تا بزانو
تنش ا ز زخم نی وز بارش تیر نیستانی ولیکن خا لی از شیر
دلش ا ز رعشه چونسیماب لرزان د و چشمش بود دایم سوی میدان
نهان ا ز خانهء زین آفتابش گذشته خون میدان از رکابش
سپهری کش نه مه پیدا نه پروین گلستا نش شده تاراج گلچین
فتاده تاج قرپوسش ز تارک بزینب باد مرگ نو مبارک
ا لقصه چون اهل بیت ذوا لجناح را بآن حا لت دیدند پی بمطلب برده فریاد واحسینا از دل کشیدند سکینه فریاد برآورد که يا عمتی قتل والله ابی، ایعمّه بخدا قسم پدرم کشته شده پس همگی بدور آنطایر شکسته بال جمع شده یکی خون ا ز صورتش پاک مینمود یکی یا لش را میبوسید یکی غبار ا ز کاکلش میا فشاند یکی تیر ا ز ا ندامش بیرون میکشید، ام کلثوم خواهر شاه شهید مظلوم چنان گریست که از شدت ا شک چشمش جا ئیرا نمیدید، دست بر سر نهاده و با نالهء حزین میگفت وامحمدا وانبياه واابوالقاسما واعليا واحمزتاه واجعفراه واحسناه هذا حسين بالعراء صريع بکربلا محدود الردس من القفا مسلوب العمامه والرّداء، زینب خاتون عنان ذوا لجناح را بدست گرفته بزبانحال مضمون این مقال میگفت:
الا ای توسن برگشته ا ز میدان سوارت کو بایوان شرف ای تخت عزت شهریارت کو
در این طوفان کجا انداختی کشتی نشینت را تو لنگر داشتی هم بادبان زرین مهارت کو
چرا ا ز تیر کین سر تا بپایت گشته پیکا نی تو بیصاحب نبودی ایجفا کش غمگسارت کو تو بردی یوسفم را تا بسوی خیمه باز آری بچاه افتاد یا گرگش درید آخر قرارت کو
کجا رفت آنکه رفت و برد باخود صبر وتا بم را ا نیس جان زینب شمع بزم شام تارت کو
سلیمانت چه شد ایصرصر برگشته زین آخر باقلیم شهادت خسرو گردون وقارت کو
کجا انداختی آن تن که جبریلش بجان پرورد تو تاج فرق زینب بردهء پس تاجدارت کو
پس سکینه محترمه دست در گردن آن مرکب غرقه بخون در آورده گویا بزبان حال میگفت:
ایطایر پر شکستهء من در لجهء خون نشستهء من
خشکیده زخون کیست بالت آشفته چرا شده است حالت
زخمی که به پیکر تو خورده پیداست که صاحب تو مرده
لیکن بتو یکحدیث دارم از حسرت این سخن برآرم
در نهر فرات ای بلا کش بردی پدر مرا مشوش
معلوم نگشت بر تو یکره بابم کف آب خورد یا نه
دیگر دم سر نهادن او هنگام بخون فتادن ا و
آبش دادند و سر بریدند یا تشنه بخاک وخون کشیدند
دیگر وقتیکه شمر کافر بر حنجر او کشید خنجر
آندم همه فکر زینبش بود یا نام سکینه بر لبش بود
دیگر ز تو هست این سؤا لم بی پرده بگو که در ملالم
آنجا که تنش فتاد ا ز زین ا ز خاک سیه نمود بالین
بردند لباس ا و ز میدان یا بیکفن ا ست و مانده عریان
برفرش فتاده آن تن پاک یا خفته بروی خار وخاشاک
از سیاق اینکلام مقام مقتضی آنستکه بگوئیم زبان حال آن فرس غرقه بخون با سکینه محزون باین کلمات متکلم بود:
کای غمزده ا ز دلم چه پرسی زین عقدهء مشکلم چه پرسی
بردم پدر تو را بصد تاب تا اینکه رساندمش سوی آب
میخواست حرارتی نشا ند آبی بگلوی خود رساند
برداشت ز آب یک کف دست ناگه تیری رها شد از شست
آن تیر رسید بر دها نش بدرید ز حلق با زبانش
خون از دهنش روان چو جیحون آبی که بدست داشت شد خون
ناگاه یکی دگر ز لشگر فریاد کشید کای دلاور
تو آب خوری و دشمنا نت بردند اسیر خواهرانت
زینقصه چه باب تو خبر گشت لب تشنه از آب دجله برگشت
دیگر چه فتاد ا ز سر زین بر خاک سیه نمود با لین
از تشنگی و حرارت دل افتاد چو مرغ نیم بسمل
پر خاک و غبار شد جبینش خشکید زبان نازنینش
آبش ز جفا کسی نمیداد لب تشنه بزیر تیغ جانداد
دیگر چه نشست شمر کافر بر سینه آن شفیع محشر
نه نام تو بر لبش نه زینب میگفت بهر زمان که یارب
من از سر و جان خود گذشتم ا ز عهد ا لست بر نگشتم
لیکن بتو من ا میدوارم تشویش گناه شیعه دارم
خواهم که بگیر و دار محشر بخشی تو گناه شیعه یکسر
از ملاحظه آنحال حضرت فخر الساجدین به نوعی مضطرب شد، که اهل بیت از تغییر حالش بتشویش افتاده بدور او حلقه ماتم زدند، زینب خاتون گفت اینور دیده و ای یادگار رفتگان و ای سرپرست اسیران، دستگیر بیچارگان بعد از پدر بزرگوار توئی اینچه حالت ا ست که در تو مشاهده میشود، خدا نخواسته میترسم عارضهء بر تو روی دهد وخواهران بیکست و عمّه های بیدادرست را در ا سیری محرمی ضرور و در کار ا ست، آنجناب با چشمی پرآب زبان حالش گویای این مقال بود:
ایعمّه بلا کش برگشته کوکبم از سر گذشته دود دل از آتش تبم
من غرقه دست و پا چه زنم در محیط غم در ورطهء که خون دل آمد بمنکبم
یادم نمیرود که حسینت بگریه گفت رفتم بزیر تیغ و ا سیر ا ست زینبم
در کوفه میرویم و در افتد میان خلق آهنگ یا اخای تو در صوت یاربم
هستم بفکر خواری فردای اهل بیت دارم خیال زاری امروز و امشبم
دیگر علاج این تن بیجان چه میکنی پیچیده جان بحلق و رسیده است بر لبم
خلاصه آنکه اهل بیت دور آن مرکب را گرفته هر یک بصدا ئی و هر عندلیبی بنوا ئی لب گشوده، و آنحیوان بسته زبان ا ز غایت وحشت بروی هر یک ا ز اهل بیت نگاهی بحسرت میکرد، و اشک میریخت عاقبت بر زمین ا فتاد و چندان سر خود را بر آستان خیمه بیصاحب امام زمان زد که نفسش منقطع شد، و درمیان خاک غلطید اهلبیت چون اینحالت را مشاهده کردند داغشان تازه و اندوهشان بی اندازه شد بنا بر روایت دیگر آنکه چون ذوالجناح بدر خیمه ها رسید از غایت اضطراب بهر طرف نگران بود و اثری از امام زمان نیافت:
بگشود نظر بهر کرانه نادید ز صاحبش نشانه
برگشت دو باره سوی میدان رم کرد چو صید خورده پیکان
ا ز بیم و هراس در تکاپو از واهمه میدوید هر سو
فریاد کنان و بی خداوند خود را بمیان لشگر افکند
بر هر که رسیدی ا ز سر درد می جست نشان و شیهه میکرد
چون دید حسین در آنمیان نیست غلطید بخاک و زار بگریست
بر جست دو باره لرز لرزان رو کرد بحانب بیابیان
خلقی ز قفاش در هیاهی غوغای سپاهیانش از پی
ناگاه گذار ا و بصد تاب ا فتاد کنار دجله آب
از آتش دل چو سیم بگداخت خود را بمیان دجله ا نداخت
وقایع شهربانو در مجلس جداگانه نوشته شود انشاء الله.
بسم الله الرحمن الرحیم
قضا بر کاروان کربلا گردید چون رهزن پی صید حرم خصما نه بیرون تاخت از مکمن
گروهی را ا سیر از راه خودکامی بشام آورد تنی چند از جفا شد کشته و سرها جدا ا ز تن
عروس حجلهء عصمت بسی بی پرده در بازار ز هر سو شامیان را دیده نظاره بر روزن
بکنج بیکسی ا ز دست غم هر چهرهء نیلی ز ظلم ناکسان از خون دل هر دامنی گلشن
شده سرگرم افغان زینب بیدل که از حیرت نمیداند سراز پا شادی از غم عشرت از شیون
بسمت کربلا دل پر گله رو در قفا میگفت خدنگ آهش ازگردون گذشته ا شکش از دامن
که ایمقتول کین یاری ندارم تا برون آرد رسن ا ز بازوان خار ا ز قدم زنجیرم ا ز گردن
زبا نم لال گردد دیدمت ا فتاده در میدان شکافت برجگر چاکت به پهلو رخنه بر جوشن
چنان مدهوش ایندردم برادرجان که نشنا سم حجاز ا ز کوفه شام از کربلا ویرا نه از مسکن
پس از مرگ تو ای آرام جان از کین شکست آخر سراز محمل قد از بار ستم پشت دل از دشمن
شهید بیگناهم را بریدند از جفا کاری امید از عمر و دست از جان سر از پیکردل از موطن
قتیل بیکفن آوارهء بی خا نما نم کو شه یثرب وطن بطحا مکان و نینوا مدفن
ا سیر چاه محنت شد عزیز مصر تمکینم بخون یوسفم آلوده گرگ چرخ پیرا هن
ز حسرت موسیم در کام ثعبان اجل رنجه ز عشرت محفل قبطی وشان چون وادی ایمن
سلیمان سریر عزتم در خون خود غلطان ا سیران حریم عصمتش در چنگ ا هریمن
نه تحریر است این مطلب نه تقریر است این ماتم بقهری باز گو دفتر بسوزا ن و قلم بشکن
طوفانیان لجّه ستم و گردا بیان محیط غم، نوسفران منازل مصیبت و گرفتارا ن لشگر محنت، طوفان اشک محبّین را بتلاطم آوردند، بیان این قصّه جانگداز آنکه غارتگر صبر و طاقت ارباب هوش توا ند شد، آنستکه بعد ا ز شهادت جوانان سلسلهء رضیّه مصطفویه، و پس ا ز تاراج حریم طاهره مرتضویه، ابن سعد بدفرجام بقصد دفن و کفن اجساد ناپاک کشتگان کوفه و شام بقیه آن روز و فردا را در آن زمین پر آشوب رحل ا قامت ا نداخت، و بدنهای نازنین پروردهء روح ا لامین وسایر شهدا را بتابش خورشید عراق ا نداخت، ودر همان روز امر کرد که غزا لان چین امامت و طایران گلشن رسا لت را در غل و زنجیر کشیده با سرهای شهدا روا نهء دارا لجفای کوفه نمود، آنظا لم اکتفا بکشتن فرزند
خیر ا لمرسلین و ا سیری عترت طاهرهء ا و نکرده، گفت اهل بیت حسین را ا ز راه قتلگاه به برید تا به بینند بچشم خود کشتگان خود را وداغ ایشان تازه شود:
خطاب کرد حریفان کفر مذهب را که سوی نعش شهیدان برید زینب را
سکینه را بسر کشتهء حسین آرید بآن صغیره دگر صبر و تاب نگذارید
رسن بگردن زین ا لعباد بر بندید کشان کشان بسوی قتلگاهشان ببرید
مقرر ا ست که کلثوم بر جبین نزند خبر کنید که زینب حسین حسین نکند
بگو سنان سر سردار کشتگان آرد بدست خولی و شمر شریر بسپارد
برای شورش نقاره طبل وکوس زنید غریو غلغله بر چرخ آبنوس زنید
برای دفع حسد مجمری بر ا فروزید باین بهانه دل اهلبیت را سوزید
بنا بر بعضی روایات اهل بیت خود خواهش این معنی نمودند که مارا ا ز راه قتلگاه ببرید تا کشتگان خود را وداع کنیم، علی ایّ تقدیر موکلان بد آئین عنان ناقه عریان اهل بیت را بمقتل شهدا و قربانیان کوی وفا کشیدند:
چه قتلگاه یکی گلشنی نهفته در او ز روی سیم تنان لاله ها شکفته در ا و
چه گلشنی که درا و ره نبرده آفت وی بهار گلشن دین در شکوفه ریزی وی
گل شکفته در ا و عارض جوانان بود مثال غنچه سر ا نگشت خردسالان بود
ز قحط آب وفا ما نده سنبلش بیتاب ز آب تیغ ستم رفته نرگسش در خواب
ز خط و زلف جوا نان شکفته گلزاری ز جای آب روان خون ز جدولش جاری
بناگاه چشم پردگیان سرادق عصمت بر بدنهای چاک چاک شهیدان افتاد که لباس برا ندام نازنین ایشان چون گل صد برگ چاک شده، بیکبار خود را ا ز ناقه ها بزیر افکندند و هریک بسوی کعبه مقصود خود قدم سعی گشود، خونابهء دل به طغیان آمد فرصت بدست نا له ا فتاد قانون شیون ساز گردید:
نخلهء ماتم بدلها ریشه زد دست غم بر پای طاقت تیشه زد
هر سری بر دامنی مأوا گرفت ا شک خونین عرصه دنیا گرفت
نالهء زینب بلند آوازه شد ما تم کلثوم بیدل تازه شد
در زنان افغان و شیون در گرفت ا ندکی کار مصیبت سر گرفت
کودکان هر سمت جویای پدر مادر ا ز بهر پسر میزد بسر
آن یکی قا سم یکی اکبر گرفت آن یکی قنداقهء ا صغر گرفت
خامه ام را پای حسرت در گلست این حکایت را شنیدن مشکل ا ست
مرویست که هریک ا ز اسیران نعش شهید را مخاطب کرده شرح تیره روزی خود را با ا و درمیان نهاده سرگرم نا له بودند، بناگاه چشم دیباچهء مصیبت نامه آل پیغمبر زینب برگشته اختر بر بدن صدچاک برادر افتاد، چه دیده شمشاد قامتی که آرایش چار باغ امکان بود ا ز تیشهء بیداد پی شده، و تنی که شبها یسینهء زهرا مقام دا شت در میان خاک وخون غلطیده، و گلوئی که بوسه گاه خاتم پیغمبران بود ا ز خنجر جفا بریده، ا ز روی حسرت زمانی طویل سراپای اورا ملاحظه میکرد، و یارای تکلم ندا شت بیکبار نالهء وامحمداه و واحسینا از جان برآورد که غلغله در عا لم ملکوت انداخت، پس رو بسمت مدینه طیبه کرد و باین مقال با جدّ بزرگوار زبان حالش گویا بود:
ایجد تاجدار نه ما عترت توئیم برخاک تیره ا ین شه یزدان پرست کیست
بردند کوفیان سر پاک برادرم زینب دگر بکرب و بلا پای بست کیست
این هر دو فرقه از طرفین امّت توا َند در کربلا بیا و به بین حق بدست کیست
گرکشته شد حسین و ا سیرش بشام رفت برما گذشت لیک نظر کن شکست کیست
از یک قبیله یک تن بیمار ما نده است آخر ز من بپرس که دادت ز دست کیست
شمرم ستاده بر سر و خولی برابرم بنگر که دخترت ز جفا هم نشست کیست
جدا ز شامیان و هم ا ز کوفیان بپرس کاین تیر برگلوی حسینم ز شست کیست
پس رو بسمت بقیع کرده و قبر مطهر دختر خیرا لبشر را مخاطب ساخت باین خطاب:
ای پرده دار سرّ عفاف تو نه حجاب ای در محیط عصمت تو عرش یک جناب
ایدختر رسولخدا مادر حسین تو در ریاض خلد و حسینت در آفتاب
ایزوج بوتراب بپرس ا ز مخالفین زینب چرا ا سیر و حسین ا ز چه بر تراب
بیسر فتاده پیکر نورا نیش بخاک آن تن که بود جان و تنت را قرار و تاب
واصح نگویمت که ز ما چند کشته اند خون گریه کن که کشته برونست از حساب
این نوخطان تست چنین مانده بیکفن ایندختران تست چنین مانده بی نقاب
مادر گما نم ا ز سفر کربلای ما یا آسمان خبر شده یا بخت ما نده خواب
کشتند نازنین پسرت را بظلم و جور بردند کوفیان ز جفا ریشه ات بر آب
در خاک مانده پیکرش ای تیر بر دلم شد بر سنان کین سرش ای خانه ام خراب
دیدم حسین بگردن کج بهر اصغرش هر چند آب خواست ندادش کسی جواب
گر ممکنت شود برهانی ز دست ظلم این طفلکان بیکست افتاده در عذاب
با این روش بغمکدهء شام چون زدم پشتم بتازیانه و بر گردنم طناب
پس پیکر همایون برادر با جان برابر را در آغوش کشیده لب بر گلوی بریده اش نهاد و بزبانحال میگفت:
ای همسفر برادر صد پاره پیکرم ا ز کاروان فتاده و ببریده حنجرم
ما میرویم و نعش تو در آفتاب ما ند بیسر بخاک ماریه ایخاک بر سرم
عریان تنت به پرتو خورشید از چه روست سردار بی سپاه و سپهدار بیسرم
ای رفته برسنان سر و ایخفته روی خاک نسپردمت بخاک وز خاک تو بگذرم
میکردمت کفن ولی ا ز تو خجالتم ا ز بسکه با سنان شده صدپاره معجرم
نگذاشتند جنس و متاعی باهل بیت هم سدر و هم حنوط و کفن بود در حرم
بنگر سکینه بر کف پایت نهاده سر آخر نوازشی که مکن گریه دخترم
بردم بسر رسوم جلوداری تو را کردی یتیم دارم و بیمار پرورم
تا کودکی ز اهل تو گوید پدر پدر من بر فلک رسیده برادر برادرم
سودیکه دیدم از سفر کربلا بخویش نعش تو را نهاده فلک در برابرم
کم بود کشتنت که فرس برتو تاختند ایسهمناک اژدر و خشمین غضنفرم
این خارها ز چیست بر اعضای نازکت بگذار تا بسوزن مژگان براورم
باد صبا که بر تن پاک تو میوزد کاش این خبر ز من برساند بمادرم
آوردمت ز شهر وطن تا بکربلا اکنون بکوفه قصه قتل تو میبرم
خواهند کوفیان که برندم بملک شام ایکشته چارهء که من از کوفه نگذرم
من دختر رسول و اسیری ندیده ام با کاروان بگوی که من نومسافرم
از خیمگاه تا بجوار تو آمدم در هر قدم خلیده بپا خار و نشترم
سر منزلی بکوفه نداریم چون کنم این اهلبیت غمزده ات را کجا برم
تهلیل خصم و هلهله شان برده طاقتم تکبیر کوفیان زده آتش به پیکرم
ایصاحب بلیّه کبری وای هدف تیر ا بتلا خواهرت فدای تو باد ایفرزند محمد مصطفی هیچ آگاهی گه خواهرا نت را باسیری میبرند:
هستیم روان ا ز سر کویت بندامت داغت بدل عا لمیان تا بقیامت
ایقافله سالار نه این شرط طریق ا ست ما فکر رحیلیم و تو را عزم ا قامت
جا نا بخدا در عوض یکسر مویت خون ثقلین را نستا نم بغرامت
در آن میان مخدرهء سراپرده عصمت سکینه محترمه بسبب خردسا لی و کثرت کشتگان نعش پدر را تشخیص نمیداد، سراسیمه در میان کشتگان میگردید و میگفت یاران پدرم کدا مست و آرام دلم در کجاست، مرا بسوی کعبه مقصود ببرید و با بم را بمن نشان دهید علیا جناب زینب چون حیرا نی اورا مشاهده نمود او را باین خطاب اعلام کرد:
مژده ای پروا نه گر داری هوای یار خود شمع چشمک میزند در گرمی بازار خود
یکزمانی دست گلچین داده فرصت بر هزار خوشتر ای بلبل توهم باشی بفکرکار خود
روز غم در پیش داری شام هجران در پی است تو شهء بردار از بهر شبان تار خود
ای سکینه مقصود تو اینست که در برابر زینب ا ست چون چشم سکینه بر بدن مجروح پدر تاجدار افتاد:
پی زیارت بابش قدم به پیش نهاد دوید و سر بکف پای باب خویش نهاد
بگریه گفت سلامٌ علیک ای بابا تورا چه شد که نمیپرسی ا ز حکایت ما
گرفتم آنکه زکین بر تو ظلمها شده است ولی ز روی حقیقت ستم بما شده ا ست
تو سوی گلشن فردوس جاودان رفتی نه چون سکینه بتاراج شامیان رفتی
نظر بسینه سوزان و آه سردم کن پدر فدات شوم چارهء بدردم کن
ای باب بیقرینه آتش بیرحمی بخیمه های حرم زدند و ا سبابها بیغما بردند بازویم بریسمان بستند و معجر ا ز فرقم کشیدند چهره ام ا ز خراش پنجه نیلی نگر و برعارضم علامت سیلی بین:
پرسی اگر ز حالت ا فکارم ایپدر بنگر بروز مرگ گرفتارم ا یپدر
یکروزه در مصیبت و ا ز پافتاده ام ا ز ضعف نیست قوّت رفتارم ا یپدر
من بی ادب نبوده ام ا ندر حضور تو اکنون پدر ندارم و حقدارم ا یپدر
سر پا برهنه میروم اکنون بملک شام تا عاقبت رسد بکجا کارم ا یپدر
لب تشنه میبرندم و آبم نمیدهند باشد بدل شکایت بسیارم ا یپدر
دارم سؤا لی از تو پدر با سنان بگوی کمتر زند طپانچه برخسارم ا یپدر
از بس تسلّیم دهد ا ز گریه عمّه ام من در گمان اینکه پدر دارم ا یپدر
چندان نشسته گرد یتیمی بچهره ام گوئیکه مدتیست که بیمارم ا یپدر
گفتم بخواب دیده ام آشوب کربلا اینجاست جای گریه که بیدارم ا یپدر
راضی شوم بمردن و مرگم نمیرسد از بسکه شمر میکند آزارم ا یپدر
من ناز پرور تو و بنت پیمبرم ترسم برند جانب بازارم ا یپدر
امروز گر نمرده ام ا ندر عزای تو مهلت گرفته ام بشب تارم ا یپدر
در آنمیان مادر قاسم بیخودانه بروی نعش فرزند بزرگوار خود افتاده میگفت ای قتیل نادیده کام و ای ا نیس مادر بی سر انجام چرا با مادر سخن نمیگوئی و تسلّی احوا ل نوعروس نمیچوئی:
مگر در خواب نازی ایجوان سرو بالایم چرا در قید صیّادی غزا ل دشت پیمایم
نهال قامتت پرودم از خون جگر شاید ا نیس خاطرم گردی ضیاء چشم بیتابم
خمید از بار محنت قامت رعنای موزونم شد از گرد کدورت منخسف روی دلارایم
سفر کردم بسمت کربلا لیکن ندانستم که دراول قدم خار جفا بشکسته در پایم
فاطمه نوعروس قامت موزون علی اکبر را در آغوش کشیده میگفت ای حاصل ایّام زندگانی و ایخزان دیدهء نوبهار جوا نی ای شهید نادیده عیش و ای یوسف دودمان قریش:
ای گلبن ریاض شهادت برادرم نادیده کام اکبر با جان برابرم
جانا سرت کجاست که بر دامنش نهم کو گردنت که دست بگردن در آورم
با لین ز تیر کردهء ای تیر بر دلم بستر بخاک کردهء ایخاک بر سرم
ای تشنه لب صبوری و سنگین دلی به بین من زنده درحضور و تو صد پاره در برم
نگذشت آسمان ز صغیر و کبیر ما ا فسوس و آه اصغر و ایوای اکبرم
ا ندر وطن حکایت کرببلا نبود در اشتیاق کوفه سفر کردی از حرم
در حسرت قدوم تو بر ره نشسته ا ست محنت نصیب فاطمه بیچاره خواهرم
من شکوه ا ز کسی نکنم در برت ولی بردند گوشوار و کشیدند معجرم
در آنوقت امّه کلثوم خواهر شاه شهید مظلوم نعش بیدست عباس را چون جان در بغل کشیده میگفت:
سرم فدای تو ایشمع دودمان خلیل علم بجلوه درآور که گشته وقت رحیل
بخواهران ستمکش سر جفا داری مگر بماریه معزولی از علمداری
لوا برای اسیران ضرور و در کار است سپاه تعزیه در راه بی علمدار ا ست
بناگاه خروش امّه لیلا ا ز عقب اسیران برخاست که در هر قدم میا فتاد و می نشست و از وحشت بهر یک از کشتگان میرسید میگفت:
نشان گم شدهء خویش از کجا جویم حدیث درد دل خویشتن کرا گویم
مخدرات عجب گلشنیست در نظرم مرا برید ببا لین نوجوان پسرم
نسیم زلف علی اکبرم وزد بدماغ کجا فتاده تن ا و مرا دهید سراغ
چه ممکنم نشد اندر برابرش میرم بود که قامت او را دمی به بر گیرم
تدارک سفر شام در نظر دارم ز بوی نو سفر خویش توشه بردارم
پس خود را بسر نعش فرزند گرا می ا نداخت و بزبانحال میگفت:
ای رفته غمت بخون مادر ای بیخبر از درون مادر
برخیز که کاروان برا هست از مرگ تو روز من سیاهست
با قافله رفتنم چه سودی ایکاش دلیل من تو بودی
ایغرقه بخون مگر بخوا بی با مادر خود بگو جوا بی
صد پاره چراست پیکر تو آخر چه گذشته بر سر تو
برخیز و غم ا سیریم خور تشویش زمان پیریم خور
من مانده زخیل همرها نم بنگر چو درای کاروا نم
شبها بکنارت آرمیدم آخر ز جفات کشته دیدم
از چنگ منت ز کینه بردند رحمی بجوا نیت نکردند
امّا چون حضرت فخر الساجدین امام زین ا لعابدین علیه ا لسلام را چشم بر بدن صد چاک پدر بزرگوار و برادران و بنی اعمام افتاد:
بناگه از دل و جانش خروش وا ا بتا فکند لرزه بر ارکان طارم مینا
چنان گریست که روح منیرش از سر درد نهان بهمرهی اشک میل بیرون کرد
دلش بسینه طپا نشد چو طایر بسمل بنوک هر مژه آویخت لعل پارهء دل
بنای صبر ز سیلاب گریه ویران دید ز پای درآمد و بر خاک آن زمین غلطید
چون زینب خاتون قلق و اضطراب اورا دید بی اختیار خود را ببا لین ا و رساند، و گفت اینور دیدهء مستمندان و ای یادگار بزرگواران اینچه حا لتی است که تورا روی داد، آنجناب فرمود ایعمّه چگونه جزع نکنم وحال آنکه پدر بزرگوار و سیّد عا لیمقدار خود با برادران و عموهای نامدار خود و خویشان نکو کردار را برهنه در میان خاک وخون می بینم، که کسی به بدن ایشان نمیپردازد و متوّجه ایشان نمیگردد و گویا ایشانرا ا ز مسلملنان نمیدا نند، زینب خاتون گفت اینور دیده اینحالت را جدّ تو رسولخدا بپدر و مادر و برادر خبر داد، و فرمود حقسبحا نه و تعالی گروهی از این امّت را خواهد فرستاد، که دست ایشان بخون این شهدا نیا لوده و اعضای پاره و متفرق شدهء ایشانرا جمع خواهند کرد و مدفون خواهند نمود و نشانی برای ضریح مقدس پدر بزرگوارت نصب خواهند کرد، که اثر آن بمرور زمان محو نخواهد شد و هر چند پیشوایان کفر وضلالت سعی نمایند در برطرف کردن و محو کردن او اثرش زیاده و رفعتش بیشتر شود، ا لقصه اهل بیت برسر کشتگان به نوحه و زاری مشغول بودند که شمر ولدا لزنا بطیش وغضب تمام خواست ایشانرا ا ز قتلگاه بکناری برد، که سکینه مظلوم بهر دو دست جسد مطهر سیدّ ا لشهدا را به بغل گرفت و او را رها نمیکرد که آن ملعون چنان تازیانه بر کتف آن معصومه زد که مانند پشت کمان خون ا ز کتفش بیرون جست، سکینه فریاد برآورد که یا عمّه قتلونی ایعمّه مرا کشتند زینب خاتون فرمود ایشمر ولدا لزنا قطع الله يدک ، خدا قطع کند دست تو را هرگاه این طفل ببوسیدن نعش پدر تسلی یابد ممانعت کردن تو چه ظلمی ا ست ایظا لم:
هزاران گل بدامن داری ایگلچین بی انصاف گلستانی باین وسعت ز یک گل کم نمیگردد
ز بانگ عندلیبی گلشن از رونق نمی ا فتد ا ز این پژمرده گلها خاطری خرّم نمیگردد
جراحتهای کاری دارد از مرگ پدر بر دل ا ز این یکباره دیدن بر دلش مرهم نمیگردد
کجائی ای اجل یکره بدادم رس شتابی کن ز یک تن باعث ویرا نی عا لم نمیگردد
از این بیش ایسپهر کینه جو با ما چه خواهی کرد ا سیران حجازی مردم دیلم نمیگردد
بکام دل ندارم فرصتی تا سر کنم ناله چومن ای آسمان کارت چرا درهم نمیگردد
لشگر مخالف چون اینحالت را دیده بنوعی گریستند که نزدیک بود ا ز هم متفرق شوند، و گفتند در این محل ما که تلافی نمیتوانیم آنچه با آل مصطفی کردیم کسی در حق ما نکرد آنچه خود کردیم، پس جمعی متفقّق شده که بر ابن زیاد خروج کنند بلی حکایت آنست نوش دارو که پس از مرگ بسهراب رسد ا لحاصل اهل شام وکوفه اهل بیت امام را بزجر وخواری تمام ا ز قتلگاه بسوی کوفه راندند پس سکینه روی بر پیکر شریف باب بزرگوار نموده بزبانحال میگفت:
رفتم ز کویت با حسرت ایشاه چاره ندارم الحکم لله
پایم بریدند از کویت ا فسوس دستم رها شد از دامنت آه
گر زنده ما نم بهر زیارت آیم بقربت شام و سحر گاه
سر بر نگیرم از آستانت گر تیغ بارد در کویت ایماه
گر مردم از غم در کنج حسرت میکن حلا لم از جان آگاه
در مهد عزت آسوده بودم لیکن چه چاره با بخت گمراه
بر کشتن تو جراَت نمودند پیران جاهل شیخان گمراه
از خردسالان کاری نیامد دست امیدم گردیده کوتاه
بر زیر دستان رحمی نیارند از خلق کوفی ا ستغفرا لله
صد گونه شادی در خاطرم بود روز اسیری آمد بناگاه
بردند از کین اشرار شامی من نو مسافر دور است این راه
پس آن بیکسان را ناکسان کوفه و شام بر شتران بی جهاز سوار نموده روانهء کوفه شدند
لعنت الله علی اعداء الحسين
وسيعلم الذين ظلمو ایّ منقلب ينقلبون
بسم الله الرحمن الرحیم
کوفیان چون همه رفتند سوی کشورشان کربلا ما ند و شهیدان و تن بیسرشان
هر یکی رو بدیاری شد و بیغسل وکفن ماند در خاک سیه عترت پیغمبرشان
همه نازک بدنان از دم شمشیر جفا کشته شد در صف کین اکبرشان اصغرشان
اهل بیتی که ملک در حرمش را ه نبرد گشت انگشت نما دختر بی معجرشان
آنکه بر زا نوی جبریل ا مین داشت سری بر سر نوک سنان جلوه نما شد سرشان
آنکه بر کوثر و تسنیم نبودی نظرش با لب تشنه بریدند سر ا ز پیکرشان
فرقهء را که ز غیرت بشها ن خندیدند همگی گریه کنان رو بدر داورشان
کایخدا آنکه بر ا طفال حسین رحم نکرد فتد ا ز قهر خدا ئی سرشان در برشان
هر که ا ز داغ پسر خون بدل لیلا کرد بنشیند بعزای پسران مادرشان
آنکه بر مادر قا سم ستمی کرد چنین همچو او پاره شود نور دو چشم ترشان
هر که معجر ز سر زینب و کلثوم کشید داغ بیند ز نشان دخترشان خواهرشان
هر که انداخت ز تن دست علمدار حسین ا یخدا قطع شود پنجهء غارتگرشان
قهری اینظلم بکافر نکند هیچکسی مگر ا ندیشه نبود از فزع محشرشان
هودج آرایان طریق هدایت و ارشاد و نا قه کشان منازل تسلیم و ا نقیاد متکلمان محافل درست بیا نی و محدثان مدارس نکته دا نی، ا ز سعید ا بن مسیب بدینگونه روایت کرده ا ند، که گفت پس از آنکه ا ز ناسازی سپهر بوقلمون و دشمن نوازی ا ین سفله پرور دون کشتی آل پیغمبر ا ز طوفان ستم به لجّه خون ا فتاد، و صنوبر قامتان جویبار رسا لت ا ز تیشه بیداد سر نگون شدند بعد ا ز مراجعت پردگیان حجله طهارت از ظلمتکده شام بسوی مدینه خیرالانام من از غایت کدورت و ملال در زاویهء خمول سر بجیب حسرت فرو بردم:
فلک ز کردهء خود زین عمل پشیمان شد شکست رونق اسلام و کعبه ویران شد
بکنج خا نه نشستم بقامتی چو هلال در این مقدمه بگذشت کمتر از یکسال
جهانیان همه ا ز کار خود خجل ماندند ز اشک خویش در اندیشه پا بگل ماندند
چون یازده ماه بر این بگذشت و ایّام حج نزدیک شد بخدمت مولای خود حضرت فخر ا لساجدین امام زین ا لعابدین علیه ا لسلام رفتم و عرضکردم پدر ومادرم فدای تو باد، ماه حج پرتو افکن فرق جها نیان است و مرا داعیهء آنستکه بزیارت خانهء خدا بروم چه میفرمائید، آیا مأذونیم در این اراده آنجناب فرمود برو بسوی کاریکه قصد کردهء و حجّ بجا آور پس من عازم مکّه شدم، روزی در طواف دیدم شخصی با دستهای بریده و روئی تیره تر ا ز شب ظلمانی در نهایت مأیوسی و پشیما نی دست به پرده های کعبه زده میگوید،
اللهم ربّ هذا البيت اغفر لی و ما اَحسبک اَن تغفر لی و لو تشفع فی سُکان سمواتک وارضيک
یکی بریده دو دستش ز پنجه تا مرفق رخش ز ظلمت دود جحیم برده سبق
بجامهای حرم بسته بود و دست ا مید ستاده بود و بصد ا نکسار مینا لید
که ایکریم بقرب رسول مختارت بحق لطف قدیم و بنام ستارت
بحق حرمت اینخانه ا یخدای کریم مرا ببخش که دارم دلی ز غصه دو نیم
اگر چه نیست ا میدی که بخشیم بی شک اگر شوند شفیعم تمام جن و ملک
پی شفاعت من گر ز روی صدق و یقین شوند جمع سمواتیان و اهل زمین
ز عرش و فرش بهر جا رسول یا ملکیست کند شفاعت من چارهء بدردم نیست
چنان ز عفو تو و جرم خویش دلگیرم که نیست باورم ا ر بگذری ز تقصیرم
سعید ا بن مسیب میگوید از سخنان او پشتم بلرزه درآمد و از شغل خود بازماندم، و مردم از طواف گاه براو گرد آمده و گفتیم ای شخص این چه سخنی است که میگوئی، اینجا حرم خدا ست و ا بلیس با همه محرومی اینگونه سخنان نمیگوید، و باین مأیوسی نیست تو کیستی و گناهت چیست، آنشخص اول مضایقه کرد ولیکن بعد ا ز مبالغه بسیار:
بگریه آمد و گفت ایمجاورین حرم ز بار معصیتم پشت نه فلک شده خم
گناه من نه بحدیست تا کسی گوید نه توبه ا ست که سیلاب رحمتش شوید
خدا گواست مرا بیش از این سزاوار است بلیس با همه گمراهیش ز من عار ا ست
ره امّید باین روسیاه عاصی نیست مرا ز آتش قهر خدا خلاصی نیست
عجب نباشد اگر جان و دل به تشوشم گناهکارم و عارف بکردهء خویشم
ایجماعت خود میدانم که چه کرده ام و ا نجامم بکجا خواهد کشید، بدانید که من ساربان قافله سالار کربلا بودم و ا ز نمک چشی خوان احسانش صاحب سرمایه وسودم، روزیکه ا ز مدینه عازم مکّه و ا ز آنجا بکربلا راهی شد، من نمک بحرام نیز ذره وار در سایه آفتاب جما لش سر قدم ساخته میرفتم، و در طی منازل بسا نیکیها که ا ز آنجناب دیدم، آن بزرگوار را زیر جامهء بود که هنگام تجدید وضو بمن میسپرد و بندی گرا نبها در آن بود، که نور ا و دیده ها را خیره میکرد من شیفتهء او شدم و آرزو میکردم که کاش بند ا ز من میشد تا اورا به تحفهء نزد یکی ا ز ملوک میبردم و با و تقرب میجستم، تا آنکه وارد کربلا شدیم و آنجناب با سایر برادران و اصحاب بدرجهء شهادت فایز شدند و دست جفا کرد آنچه کرد من نیز داخل لشگر آنجضرت بودم و چندین خطا ا ز من سر زد:
در اوّل نه چو یاران از برایش ترک سر کردم نه زخمی خوردم اندر جنگ و نه خود را سپر کردم
خطای دیگرم آن بود کان هنگامه را دیدم نه از مرگش دریدم جامه و نه گریه سر کردم
درآن مغلوبه چون بیغیرتان نابکار آخر سر خود را گرفتم ا ز میان جانی بدر کردم
نه تنها ایجماعت چشم پوشیدم ز احسانش بآن صد پاره پیکر ا ز جفا ظلمی دگر کردم
بتحریک هوای نفس کاری کردم ای یاران که از شمر و سنان بیحرمتیها بیشتر کردم
القصه چون کار بآخر رسید و شهیدان را بخاک وخون افکنده سپاه کوفه وشام اسیران ذرّیه خیرالانام را راهی کوفه نموده بکناری رفتند، من در بیغولهء خزیده آنروز را بشب رساندم چون خیمه مشگین طناب شام بر فرق جهانیان پرده ظلمت برافراخت و دل ا ز رهگذر مترددین پرداختم، ا ز کمین گاه بیرون تاخته بطلب کشتگان افتادم تا بقتلگاه رسیدم ناگاه دیدم نوری بر آن معرکه میتابد، که روز ا ست و شب نیست و روشن ا ست و ظلمتی نیست و کشتگان بروی هم افتاده:
وادئی دیدم ز وحشت دلگداز و هولناک کشتگان بر روی هم افتاده هر سو چاک چاک
هر طرف غلطیده نخل قامتی بی برگ و بر بر کنار ا فتاده هر سو کشتهء بی دست و سر
گلشنی دیدم ز هم پاشیده اوراق گلش نرگسش در خواب ناز و رفته تاب از سنبلش
گلعذاران را ز خون سر پنجه ها عناب رنگ نوخطانرا خاک میدان در بغل آورده تنگ
پس شقاوت ا بدی و لئامت سرمدی بخاطرم آورد بند زیر جامه را، گفتم بخدا قسم که اورا طلب میکنم و امید وارم که در زیر جامه باشد پس در میان کشتگان بگردش در آمده ملاحظه هر یک مینمودم تا بسر نعش فرزند فاطمه رسیدم، فَوَ جَد تَهُ مُکِباً عَلی وَجهَهُ و هُو جٍُثهُ بِلارَأس یافتم او را برروی در ا فتاده و او پیکری بود بیسر و باد بر بدنش میوزید وغبار برآدمی می ا فشاند، در حالتیکه بخون غلطان بود چون نظر کردم بند زیر جامه را بجای خود دیدم، دست بیحرمتی گشودم که او را فرا گیرم دیدم گره بسیاری باو زده بود پس یکان یکانرا میگشودم تا آنکه یکی باقی ماند:
ایخلق نمانده صبر و تا بم شرمنده ز شرح این جوا بم
با آنکه سپا ه کوفه و شام رفتند بخون او سر انجام
لب تشنه ز کین سرش بریدند رخت از تن اطهرش کشیدند
در پای سمند دشمنا نش شد خورد تمام ا ستحوا نش
بردند بشام دخترش را کردند شهید اکبرش را
با آنهمه ظلمها که کردند آن جامه ز عورتش نبردند
آخر من روسیاه میشوم بر کشته آن شهید مظلوم
ا ز حرص طمع به بند بستم ایکاش بریده بود دستم
بد اصلی نا شنیده کردم بیشرمی کس ندیده کردم
خوشدل پی کار خویش بودم یکیک همه عقده ها گشودم
پس حرمت دین خود شکستم بر جانب بند رفت دستم
ناگاه که آنشهید بیداد دستی بفراز بند بنهاد
چون دید که من نمیکشم شرم ا ز روی نبی ندارم آزرم
آنکشتهء بی لباس و بی رخت محکم بگرفت بند را سخت
من نیز شدم بخانهء زور شایددستش از او شود دور
ممکن نشد و بجان رسیدم پس جانب کشته ها دویدم
شمشیر شکستهء گرفتم آنگه پی کار خویش رفتم
نه شرم ز روی حیدرم بود نه واهمه از پیمبرم بود
خصما نه بسوی ا و دویدم آن تیغ بدست او کشیدم
تا اینکه بقهر و ضربت چند آن دست جدا شد از سر بند
من ا ز سر خشم و چین بر ابرو ا نداختمش ز کف بیکسو
آنکشته دو باره ا ز سر درد لابد شد دست دیگر آورد
چون دست یمین جدا شد ا ز زند دست چپ خود نهاد بر بند
من در غضب آمدم بیکبار آن تیغ شکسته را تبروار
بر بازوی آنجناب بستم تا دست مبارکش شکستم
آن دست شکسته را بیکدم ببریدم و جانبی فکندم
چونخواستم ا ندکی روم پیش دستی بزنم بمطلب خویش
ناگاه صدای شور و غوغا برخاست از این رواق مینا
آرام ز نه فلک در ا فتاد تب لرزه بجرم اختر ا فتاد
در شش جهت ا نقلاب دیدم آشوب به نه حجاب دیدم
ناگاه چهار هودج ا ز نور دیدم که عیان شد ا ز ره دور
من ا ز سر و جان طمع بریدم ناچار بگوشهء خزیدم
دیدم که یکی در آنمیا نه برداشت صدای مادرانه
کای کشتهء پاره پیکر من آزادهء ناز پرور من
مجروح بخون طپیده من بی جرم ستم کشیدهء من
گر کشته شدی به تیغ و خنجر پس کو سرت ای شهید مادر
ای دوحهء گلشن جوا نی تن داده بمرگ ناگهانی
داماد رشید و اکبرت کو عبّاس بجان برابرت کو
با من ز وفا دمی سخن کن تفصیل جفای خویشتن کن
از چیست تنت فتاده بیسر درد دل خویش گو بمادر
ناگاه شنیدم گوینده میگفت،
واابناه وامقتولاً واذبيحاه واغريباه يا بُنّیّ قتلوک و ماعرفوک ومن شرب الماء منعوک ، چون این حکایت را دیدم از ترس خود را بمیان کشتگان افکنده و بیهوش شدم بعد ا ز زمانی دیدم سه مرد و یکزن و گرداگرد ایشان ملائکه بیشمار صف زده و در مقابل ایشان با ادب ایستاده بودند، که از کثرت آنجماعت زمین در زیر پر ملائکه پنهان شده بود، ناگاه دیدم یکی از آن سه مرد که آثار جلال و رفعت او بیشتر بود پیش آمد وآن پیکر غرقه بخون را در بر کشید و بزبانحال میگفت:
ایحلق نازک از دم حنجر چه دیدهء لب تشنه زیر خنجر کافر چه دیدهء
ای بیگنه مگر تو بدشمن چه گفتهء ای کشته از سنان ستمگر چه دیدهء
با من چرا ز مهر تکلم نمیکنی از من بغیر لطف مکرر چه دیدهء
این داغها ز چیست تورا بر دل و جگر از مرگ ناگهانی اکبر چه دیدهء
ای سینه از سنان جفا برتو چونگذشت در پای مرکب ای تن بیسر چه دیدهء
در این مکان بقصد اقامت چه خفتهء اینجا بغیر نیزه و خنجر چه دیدهء
آیا سکینه را بچه حا لت گذاشتی از تشنه کامی علی اصغر چه دیدهء
یکتن خداپرست مگر در میان نبود از امتّان جد خود آخر چه دیدهء
فکری چرا برای اسیران نکردهء از خواهران بیکس و مضطر چه دیدهء
يا حسين فداک جدّک وابوک وامّک واخوک
ایفرزند فدای تو باد جدّ تو و پدر تو و برادر تو و مادر تو این ما ئیم بزیارت تو آمده ا یم با ملائکه عا لم بالا چرا با جدت حکایت نمیکنی، و چرا با پدرت شکایت نمینما ئی چرا غم خود بمادرت نمیگوئی چرا سرگذشت خود را به برادرت اظهار نمیکنی، چون صدای یا حسین ا ز سیبد ثقلین برامد ناگاه دیدم آن پیکر شریف بحرکت آمد و برخاست و نشست و سر مطهرش برجسدش قرار گرفت و گفت
لبيک يا جداه يا رسول الله ويا ابتا يا اميرالمؤمنين لبيک يا امّاه يا فاطمه الزهرا و يا اخا المقتول بالسّم عليکم منّی سلام، ایچد بزرگوار و ای پدر تاجدار و ایمادر برگزیده و ای برادر پسندیده سلام این شهید جفا بر شما باد پس بگریه در آمد و گفت یا جدا:
ز انقلاب صف کربلا چه میپرسی ز دا ستان من مبتلا چه میپرسی
همین نرفته بنوک سنان کین سر من شهید شد ز جفا نوجوان برادر من
همین نه اکبرم از ظلم غرقه در خونست بچشم خویش به بین حلق ا صغرم چونست
همین نه محنت اطفال و خواهران دارم فتاده ا ست بزنجیر طفل بیمارم
همین نه قاسم مه پاره ام ز زین افتاد زمانه حجلهء دامادیش به یغما داد
همین نه در پی تاراج خیمه ام شده اند ز دود مظلمه آتش بخیمه ام زده ا ند
همین نه بسته غزالان در رسن دارم بسی دلاور بیغسل و بیکفن دارم
همین نه تیر به پهلو و سینه ام زده اند دوصد طپانچه بروی سکینه ام زده ا ند
يا جداه والله قتلوا رجالنا يا جداه والله سبّوا نساء نا ياجداه والله ذبحوا اطفالنا يا جداه والله نهبوا رجالنا يا جداه بعزّ والله عليک ان تری حالنا و ما فعل الکفار بنا
ایجد تاجدار بخدا قسم بر تو دشوار است که کیفیت مارا بدا نی و شرح مصیبت آنچه بما کرده ا ند کافران بشنوی، پس آن بزرگواران بر دور آن مظلوم نشسته گریه میکردند ناگاه حضرت فاطمه خطاب به پیغمبر کرد که ای پدر ا شقیای امّت تو با فرزندم چه کردند آیا اجازه میدهی که ا ز خون محاسن او سر و صورت خود را خضاب کنم وخدا را باین هیأت ملاقات کنم:
پدر ا ز ا متا نت شکوه دارم دگر چشم از مسلمانان ندارم
بخون آلوده سازم دست و گردن جهانرا آتش ا ندازم بخرمن
تو خود اکنون بچشم خویش دیدی ندارم دیگر از ا مّت امیدی
بطغیان آورم قهر خدا را بلرزا نم همه ارض و سما را
ز آهی شعله بر کیوان فروزم همه ذرّا ت عا لم را بسوزم
بعرش کبریا ئی میزنم دست کنم ویران بعا لم آنچه راهست
ز دود نا له شب سازم جهانرا نگونسازم همه کون و مکان را
گرفتم کشته شد نور دو عینم چه شد آخر ا سیران حسینم
جوانانم بخون ا فتاده بی سر بعا لم نه پسر دارم نه دختر
حسین درخاک وزینب رو بشام است همی دا نم پدر از من تمام ا ست
جناب رسول فرمود ایفاطمه تو از خون فرزندم خضاب کن که ما نیز چنان خواهیم کرد، و باین هیأت خدا را ملاقات خواهیم نمود، پس حضرت فاطمه صورت و پیشا نی خود را بآن خون مسح نمود و رسولخدا و علی مرتضی و حسن مجتبی صلوات ا لله علیهم از خون آن شهید مظلوم صورت و گردن وسینه و دستها را تا مرفق خضاب نمودند، و حضرت پیغمبر بآن صد پاره پیکر فرمود ایحسین جان من بفدای تو باد بخدا قسم که بر من گرا نست تو را بیسر با بدن چاک چاک برروی خاک مشاهده کنم و نمیتوا نم تورا باینحال دید اینور دیده مگر آنچه با تو کردند کم بود و مراد ایشان حاصل نشده که دستت را نیز بریده اند:
بیان نما بمن ای پاره پاره پیکر من چرا بریده دو دست مبارکت ز بدن
کدام ظالم بیدادگر ز راه جفا بریده است دو بازوی شیر گیرت را
بخون طپیده چرا ساعد بلورینت چراجدا شده سر پنجه های سیمینت
مگر کم است جفا ئیکه رفته بر جانت بریده اند چرا دست گوهر ا فشانت
کدام سنگدل ایزادهء سعادتمند دو شاخ بارور از نخل قامتت ا فکند
آن زخمی میدان جفا بآن برگزیدهء دوسرا و صدر نشین مسند اصطفا عرضکرد یا جدّا مرا ساربا نی بود که خود را از خدمهء من میدانست، و در سلک ملازمان ما بود در حین تجدید وضو زیر جامه خود را باو میدادم چون فارغ شده ا ز او میگرفتم و آن بدبخت طمع به بند زیر جامه من بسته بود، و ا نتظار فرصت داشت و مرا منع نمیکرد که زیر جامهء خود را باو بسپارم مگر اینکه عا لم بودم بارادهء او و میدانستم این فعل ا ز او بوجود خواهد آمد، تا اینکه بعد از شهادت من در گوشهء پنهان شده تا آنکه پرده ظلمت شب عا لم را فراگرفت:
چه دید آنکه اجل بسته چشم حق بینم رسید چون اجل ناگهان ببا لینم
نشست و با سر ناخن بکار شد مشغول نه شرمی از من و نه خوفی از خدا و رسول
چه دیدم آنکه ا ز آن عقده های پی در پی نمانده است مگر یک گره بناخن وی
من ستم زده ا ز بیم کشف عورت خویش ز شرم اینحرکت دست را ست بردم پیش
چه خواست دست مرا باز گیرد ا ز سر بند نگشت ممکن و خود را بجا نبی افکند
میان معرکه یک حربهء بدست آورد چنان نواخت که بر بازویم شکست آورد
چه دست راست جدا کرد ا ز تنم بغضب بروی بند نهادم ز شرم بازوی چپ
دوباره ا ز سر قهر آنلعین بی پروا کشید تیغ و در آخر برید دست مرا
چون هردو دستم ا ز بند جدا شد خواست ارادهء خود را بعمل آورد که شیون و غوغای شما را دید خود را از ترس میان کشتگان ا فکند، چون رسول عالمیان بر این قضیّه اطلاع یافت چنان گریست که ساکنان ملأ اعلی را بگریه در آورد، پس برخاسته ببا لین من آمد و گفت یا جمال مالی ولک ای ساربان تورا با من چکار است که دست فرزندم بریدهء آن دستی بود که همیشه جبرئیل براو بوسه دادی و اهل آسمانها و ارضین با و تبرّک جستندی، آیا کفایت نکرد تو را آنچه باو کردند راندگان درگاه خدا ا ز قتل و خواری و اسیر کردن مخدّرات حرم او، خدا روی تورا سیاه کند ودو دست تورا قطع کند و هرگز تورا نیامرزد و محشور گردا ند در زمرهء کسانیکه خون مارا ریختند، هنوز دعای آنحضرت تمام نشده که خود را باینحالت مشاهده کردم، دیگر چگونه ا مید مغفرت دا شته باشم پس نماند در مکه احدی مگر حکایت او را شنیده براو لعن کرده و از طواف گاه اخراج نمودند:
کسیکه دست وی از دوستان جدا شده ا ست به بین که بر سرش از دشمنان چه آمده ا ست
الا لعنت الله علی القوم الظّالمين
حکایت حدّاد وقیامت را بخواب دیدن
بسم الله الرحمن الرحیم
داد ا ز مصیبت شب بیتابی حسین ا نجم نشد بخواب ز بیخوا بی حسین
آنشب که صبح ماتم زینب طلوع کرد در خون طپید عارض مهتا بی حسین
خشکید از حرارت جانسوز تشنگی همرنگ نیل شد لب عنا بی حسین
آه ا ز دمی که شد هدف تیر اهل کین لوح جبین و ابرو محرا بی حسین
از بسکه گفته ا ند و شنیدند و عا لمی ا فسانه شد حکایت بی آ بی حسین
آن آب سلسبیل که جانها سبیل اوست وقف است روز حشر بمیرا بی حسین
گردون خلف نزاد بناپاکی یزید درجی گهر نزاد بنایا بی حسین
قهری مرا بس است همین فخر در جهان من زرخرید و بندهء سقلا بی حسین
آهن دلان کوی بی ننگ و نام و تیره نهادان خیل کوفه وشام بیان حال خسران مآل خود را بدین منوا ل رقمزد خامهء تحریر ساختند، که حدّادی بود بهمرا هی لشگر ا بن سعد آهن بسیاری با خود برداشته روانهء کربلا شد و نوزده روز با آن گروه بود با صلاح آلات رزم و ا سباب حرب آن گروه نامه سیاه میپرداخت تا دست جفا کرد آنچه کرد، حدّاد میگوید بعد ا ز مراجعت از سفر کربلا شبی در خواب دیدم که قیامت برپاشده و نمونه يوم ينفخ فی الصور فتأتون افواجاً بظهور پيوسته و خلق اولين و آخرين را برهنه و عریان و سر گشته وحیران در یکجا جمع نموده ا ند ولیکن:
چه قیامتی که جهانیان همه را رسیده بلب عرق ز حرارت نیّر چارمین همه سر زمین شده محترق
زمکان خودهمه کوه ودرچو هباروان سوی بحر و بر فلک ازمغارب باختر ز افق دریده و خورده شق
همه فرد دفتر انس و جان چو طیور تفرقه در جهان بکتابخانهء کن فکان همه جزو جزو و ورق ورق
چو جراد منتشر از زمین همه خلق خاسته از کمین پسر از لقای پدرغمین پدر از پسر شده منفرق
شده منکدر بمقام خود همه نجم ثاقب مشتعل بنظر چو زیت گداخته شده رنگ طارم نه طبق
بگواهی جرم عاصیان شده دست و پا همه یکزبان نه گریز از این نه کنار از آن همه یکسخن همه متفق
نه تفاوتی بفقیر و شه چه سران لشگر و چه سپه چه گناهکار و چه بیگنه همه درعزا همه در قلق
نه ز مهر و ماه فلک نشان نه زمین بجا و نه آسمان شده مضطرب همه قدسیان قلم از محاسبه در زلق
دیدم خلق از تشنگی زبانشان ا ز دهن بیرون ا فتاده و گمان ندارم از من تشنه تری در آن گروه بوده باشد زیرا که چشم و گوش و دهن من از حرارت گرما میجوشید، حتی مغز گویا آتش بر او افروخته و اگر مرا مخیّر میکردند که اعضای مرا قطع کنند و خون او را عوض آب بمن دهند راضی بودم و او را بهتر ا ز عطش میدانستم گویا هر دو قدم من قطع شده بود مضطرب بهر طرف نگران بودم:
بناگه شد بمحشر ا نقلابی عیان شد خسرو مالک رقابی
نشسته بر براق عزّ و تمکین نهان در خانهء شیر آفتابی
بصورت رحمت للعا لمینی بمعنی قلزم گردون حبابی
دوان اندر رکابش از چپ و راست ز هر سو خسرو عالیجنابی
بسرعت طرقوا گویان پیاپی جوانانی که بودندش رکابی
سوارهء دیدم درنهایت حسن و جمال که جمال حسن ازل از چهره اش هویدا و مربع نشین مسند چهارم از شرم رویش در پردهء خفا، با جماعت بسیار و گروهی بیشمار ا ز من گذشت بعد از لمحهء سوار دیگر نمایان شد که ماه چهارده شب را بشبه حساب نمیگرفت، و پرتو انوار جما لش خورشید آسمان را بشمار نمیآورد:
خجسته شاهی که نور رویش بچرخ حایل چو قرص بیضا
فلک جنابی که از مهابت فکنده غلغل بسقف مینا
جهان نوردی بزیر را نش قضا مثالی بحکم و رأیش
بتک بدو تر ز اشک مجنون به پویه سرکش چو زلف لیلا
بگرد ماهش چو عقد پروین فتاده خلقی بعزّ و تمکین
جریده رو تر ز آه وامق ستیزه خوتر ز چشم عذرا
یکی مهیّا بتازیانه یکی ز دوزخ کشد زبانه
یکی سلاسل بکف نشانه بخلق محشر فکنده غوغا
پیمبران را ز فرط اینغم فتاده بر رو عرق چو شبنم
یکی هراسد چو طفل ز ارقم یکی گدازد چو یخ ز گرما
چون آنسوار با آن جماعت به نزدیک من رسید عنان باز کشید و فرمود بگیر این مردود را ناگاه یکی ا ز آن جماعت بازوی مرا گرفت ، چنان کشید که گمان کردم کتف من جدا شد گفتم بحق خدا ا ز تو سؤال میکنم بیان نما آن شهریاریکه اوّل گذشت که بود و آنانکه در رکاب او بودند کیان بودند آنشخص از روی حیرت نظری تند بمن نمود و بعد ا ز لمحهء:
جواب گفت که ای تیره روی بد گوهر کسیکه از تو گذر کرد بود پیغمبر
بدانکه صدر نشین مقام لولاک ا ست محمد عربی نور خطّه خاک ا ست
کسانکه در قدمش راه عجز پیمودند پیمبران خداوند ا نس و جان بودند
کنون بحشر بصد شور و شین آمده است بدادخواهی خون حسین آمده است
گفتم این بزرگوار دیگر که تورا بگرفتن من مأمور ساخت کیست و شما چه گروه هستید:
چه این شنید بگفتا مگر ندا نی کیست وصیّ و نفس پیمبر علی عمرا نی ا ست
بانتقام شما کاین چنین سبق دارد برای اینکه پسر مرده است و حق دارد
نهاده اید حسین را بمهر عا لم سوز از این قضیّه علی گریه میکند شب و روز
همین گروه که اندر رکاب این شاهند همه ملائک و از محرمان درگاهند
گفتم مرا بچه جرم فرمود بگیرید گفت حال تو مانند این جماعت ا ست چون درست ملاحظه کردم:
دیدم جماعتی همه با ا ضطراب و شین از اهل شام وکوفه همه قاتل حسین
هریک بر ا و موکلی از فرقهء سروش بیرون کشیده شعلهء آتش بچشم وگوش
پیچیده دست و پا همه غلطان بروی هم مجروح و غل بگردن و زنجیر در قدم
لبها بریده از دم مقراض آتشین دلها دریده از فزع روز واپسین
هر تن فتاده در کف جمعی ز قدسیان در زیر تازیانه بفریاد الامان
عمر ابن سعد را دیدم با لشگریکه همراه او بودند که بعضی را میشناختم و جمعی را نمی شناختم: زنجیری از آتش به گردن عمر سعد بود و آتش از چشم وگوش و دهانش شعله میکشید، جمعی دیگر که همراه او بودند پاره زنجیرهای آتش و بعضی غلها بگردن داشتند، و برخی را مانند من ملائکه همراه او بودند، تا اینکه مارا بردند بموضعی که حضرت رسالت برکرسی رفیعی نشسته و بر وسادهء عز و شرف تکیه فرموده و دو مرد پیر نورا نی در جا نب راست ا و نشسته اند، از آن ملک پرسیدم که این دو مرد کیستند گفت یکی نوح و دیگری ابراهیم است علیهما ا لسلام، پس حضرت رسول فرمود یا علی چه کردی عرضکرد که احدی باقی نگذاشتم از قاتلان حسین مگر اینکه همه را جمع کردم، پس آنحضرت صف آنجماعت را در حضور خود باز داشته فرمود، هر یک از آنچه با فرزندم کرده اید بیان کنید تا پیغمبران خدا و اهل محشر بشنوند:
نخست گفت یکی زان گروه بی پروا منم که آب بر او بستم ای رسول خدا
منم کسیکه نشستم سه روز بیخور و خواب برای آنکه ننوشند اهل بیت تو آب
منم موکل آب فرات ای سرور منم که آب ندادم بطفل تو اصغر
یکی دگر بفغان گفت کای رسول بشر منم ز اهل جهان قاتل علی اکبر
منم که از پی قتلش گشاده ام بازو منم که رحم نکردم بنوجوا نی او
چگویمت بجواب ای برگزیدهء ذوا لمن که هست جامهء پر خون او بخانهء من
بناگه گفت یکی زان گروه حق نشناس منم حکیم ستمکار قاتل عبّاس
منم که تیغ ببازوی آن دلیر زدم منم که مشک پر از آب او به تیر زدم
منم که مانع راهش شدم ز سمت حرم منم کسیکه بریدم سرش برای درم
پس ملعون دیگر با عجز و ا نکسار قدم پیش نهاد در حالتیکه زبان ا و میلرزید از بیم و هراس:
گفت من حرمله ام ایسر و سردار بشر منم آنکس که زدم تیر بحلق اصغر
آب میخواست ز من تیر جوابش دادم نه دلم سوخت بآنطفل و نه آبش دادم
از جفا رحم نکردم بدل مادر او مشکل اینست که لب تشنه بریدم سر او
پس ملعون دیگر لرزان لرزان پیش آمد و عرض کرد:
یا رسول الله کاری ناروا من کرده ام عیش دامادی قاسم را عزا من کرده ام
آنچنان کاریکه صد دوزخ بتعذیبم کم است نعش قاسم را بمیدان زیر پا من کرده ام
طفلی آمد بر سر نعش حسین از خیمه گاه من بخونش در کشیدم اینجفا من کرده ام
بازوی زینب من از کوب سنان بشکسته ام رأس اکبر را بنوک نیزه ها من کرده ام
جناب رسول خدا از شنیدن این سخنان بیطاقت شده فریاد وا ا بنا وامظلوما از دل برآورده که همه اهل محشر بگریه در آمدند در این حال ملعون دیگر پیش آمد گفت یا رسول الله :
منم آن ملحد برگشته اختر که راندم اسب بر اجساد بی سر
در اوّل نعل بر مرکب به بستم پس آنگه پیکر اطفال خستم
بزیر پای مرکب همچو کرباس دریدم پیکر خونین عباس
زکوب نعل مرکب پاره کردم ستم بر اکبر بیچاره کردم
پس دیدم چند کس را با زنجیر های آتشین آوردند حضرت رسول با چشمی گریه آلود فرمود ایراندگان درگاه خدا آنچه با اهل بیت مظلوم من کرده اید بگوئید تا حجّت بر شما تمامتر شود:
یکی میگفت یا خیر ا لبشر این ظلم من کردم حسین را کشتم و بر گردن زینب رسن کردم
بدشت کربلا کندم لباس ا ز پیکر پاکش تنش را از جفا نه غسل دادم نه کفن کردم
گرفتم ا ز سرش عمامه جوشن از برش کندم ز بیرحمی بجای آب خاکش بر دهن کردم
یکی میگفت من آتش زدم در خیمه گاه او تل خاکستری از خیمهء فخر زمن کردم
یکی میگفت عبدا لله را من کشتم از خنجر سنان کینه در پهلوی فرزند حسن کردم
حضرت رسول گریه کنان گفت ای پیغمبران خدا بشنوید معاملهء امتان با اولاد بیدادرس من و به بینید چه برسر ایشان آورده ا ند، خروش و ناله ا ز اهل محشر برخاسته که در اینوقت شمر ملعون را با زنجیر آتشین در حضور حضرت بازداشتند آنجناب فرمود يابن ا لزانيه تو با فرزندم چه کردهء عرضکرد یا رسول الله:
ظلمی که کرده ام من بیشرم با حسین از ارّه ستم زکریا ندیده ا ست
چندان زدم بسینه و کتفش لگد ز قهر کز فرقهء یهود مسیحا ندیده ا ست
برسینه اش نشستم و کردم جدا سرش با هیأتی که قاتل یحیی ندیده ا ست
خون میگریست هر که برآن کشته میگذشت بهتر که چشم حیدر و زهرا ندیده ا ست
نمرود ا ز جفا بخلیل این نکرده ا ست کافر چنین نکرده و ترسا ندیده ا ست
خولی سرش گرفت و سنان سینه ا ش درید اینظلم را ز یک من تنها ندیده ا ست
حضرت رسول اینسخنان بشنید و بگریست و میفرمود ایفرزند مظلوم من بد رعایت کردند حرمت مرا در حق شما، پس عمر ا بن سعد ملعون را آوردند به هیأتی که همه اعضایش را بمقراض آتشین پاره پاره کرده بودند، دست و پا به غل و زنجیر بگردنش بسته و آتش از درونش زبانه میکشید، حضرت رسول از او سؤال نمود که تو بچه مأمور بودهء عرض کرد یا رسول ا لله من سپهدار لشگر مخا لف و پرسش از من از مقوله تحصیل حاصل است مختصر آنکه به تمنّای حکومت ری و جرجان عذاب ابدی را برای خود اختیار کردم:
با من بگو که ای پسر سعد تیره بخت در کربلا کشیدن لشگر چکار بود
از تو سر حسین علی خواستند و بس آخر بپرس کشتن اکبر چکار بود
گفتند بیعت ا ز پسر مصطفی بگیر لب تشنه ماندن علی اصغر چکار بود
مأمور بودهء بقتال حسین ولی معجر ربودن از سر زینب چکار بود
کردی سرش به نیزه و بردی بملک شام در خاک ماندن تن بی سر چکار بود
گیرم که لاعلاج شدی در قتال ا و بردن اسیر آل پیمبر چکار بود
آب فرات بستنت ا ز گفته که بود در خیمه ها فکندنت آذر چکار بود
سبط رسول مهلت یکروز از تو خواست مهلت ندادن تو ستمگر چکار بود
کشتی حسین و اکبر و عبّاس و قاسمش برکشته ها دواندن اشقر چکار بود
چندین هزار قاتل و یک تشنه لب چرا برحلق یکتن آنهمه خنجر چکار بود
پس گریه بر آنجناب غلبه کرد بنوعیکه خروش از اهل محشر برخاست، و گفت ایپدر من نوح و ایخلیل خدا ابرا هیم به بینید وبشنوید که امّتان و تابعان من بچه نوع با اهل بیت من سلوک نموده ا ند، و دختران مرا باسیری بهر دیار برده اند، آنگاه شخصی دیگر آوردند آنجناب از ا و سؤال نمود که تو بچه امر مشغول بودهء از این سپاه آنمرد از غایت وحشت و اضطراب برخود میلرزید و یارای سخن گفتن نداشت پس از لحظهء :
خروش و ناله برآورد کای رسول کبار من از میانهء این قوم بوده ام نجّار
نه تیغ بستم و نه تیر در کمان کردم ز کشتگان نه سری برسر سنان کردم
نه آب بستم و نه غارت از زنان بردم نه تاج و معجر و خلخال کودکان بردم
مگر ز سعی من روسیه در آن غوغا عمود خیمه ابن نمیر شد بر پا
آنحضرت فرمود نه درآن لشگر بودی و برسیاهی ایشان افزودی و باعث وحشت و اضطراب اهل بیت حسین بودی ، چون مرا پیش بردند مثل گفتگوی نجّار عرضکردم فرمودند نه تو آلات رزم و تیر و سنان ایشانرا به قصد فرزند مظلوم من اصلاح میکردی، ببرید ایشا نرا بسوی جهنم فریاد از اهل محشر برخاست که امروز حکمی نیست مگر برای خدا و رسول، پس زبانهء از دوزخ بیرون آمد و مرا و ایشانرا بسوی عذاب باز کشید، من از غایت بیم و هراس از خواب جستم و نصف بدن من خشک شد و همه کس از من بیزاری میجوید و مرا لعنت میکند باینحال بود تا جان بما لکان دوزخ سپرد
وسيعلم الذين ظلموا ایّ منقلب ينقلبون
بسم الله الرحمن الرحیم
این چه شورا ست که در قافله کرب و بلا ا ست کاروان تشنه جرس تشنه و محمل تشنه
ایدریغا که بخون شه لب تشنه بجور آسمان تشنه زمین تشنه و قاتل تشنه
شیرخواران ز عطش مرده و بر قصد هدف تیر زن تشنه کمان تشنه و بسمل تشنه
کشتی آل پیمبر بسر آب ا فتاده ا ست ناخدا تشنه و یم تشنه و ساحل تشنه
دم آبی مگر ا ندر همه آفاق نبود راهرو تشنه فرس تشنه و منزل تشنه
پرده دل باز کن ای نا له که در ذکر حسین سر بسر مجلسیان تشنه و محفل تشنه
بجه رو شرح دهم قصّهء بی آبی ا و که قلم تشنه ورق تشنه و ناقل تشنه
قصّهء قتل حسین ا ست که بر قطره اشک محتشم تشنه و من تشنه و مقبل تشنه
قهریا در هوس نظم جهانسوز تو بود جوهری تشنه نقی تشنه و بیدل تشنه
غریقان بحر مودت و آشنا ئی و گرفتاران لجّهء ستم و بینوا ئی پرده گشای چهره معا نی شدند، بیان این مقال آنکه چون ذوا لجناح بی راکب سیّد ا نس وجان بعد از شهادت امام تشنه لبان بآن کیفیت که در محلس سابق ذکر شد بدر خیمه های نسوان آمد اهل بیت پی بمطلب برده نا له واحسینا ا ز خا ندان نبوّت برخاست:
تن کشتگان چه بکربلا همه پایمال سمند شد
ز لبان تشنهء اهل بیت همه خاک ماریه قند شد
بدرون خیمه بشور و شین همه خون روا نه ز هر دو عین
که صدای قد قتل ا لحسین ز سوار و پیاده بلند شد
ز حرم بجانب قتلگاه همه چشم و دل نهاده براه
که ز شور غلغله یکسپا ه همه بر کمان وکمند شد
شده زلف و کاکل غرقه خون ز سنان معلّق و سرنگون
همه خاک معرکه لاله گون بنظر حریر و پرند شد
پی صید کبوتران حرم ز کمین گشوده دست ستم
ز هرا س و وحشت دمبدم دل کودکان چو سپند شد
بنا بر حدیثی که ا بن شهر آشوب ذکر میکند شهربا نو حرم محترم سرور شهیدان نیز در آن زمین بلا خیز حضور داشت :
چون دید ا ز جفای فلک چاره ا ش برید راهی پی خلاص خود ا ز هر طرف ندید
زد دست و چاک جامه طاقت بدل رساند تا دل خبر گرفت که با سینه اش درید
سر پنجه برد جانب مشکین طناب خویش تا زلف سرکشید که با گیسویش برید
برد ا ز دو سو بچهره سر انگشت لادرنگ ا ز هر کناره جدول خون تا زنخ کشید
جا نش بلب درآمد و دود از سرش پرید خونشد دلش بسینه و بر دا منش چکید
بیتابا نه ا ز جای حرکت کرد وگفت ایدختر رسول و ای ناز پرورد بتول و ای زینب کبری پس ا ز فرزند رسول خدا مرا زندگی بکار نمیآید و مجال گفت وشنود نمانده اینک باسیری برویم:
مراحلال کن ای شمسه سپهر حیا روا نه ام ز برت تا خدا برد بکجا
در این دیار نه یاری نه رهبری دارم نه اهل بیت نه اکبر نه ا صغری دارم
فتاده قامت سبط رسول در بر من نمانده سایهء آن شهریار بر سر من
مرا دگر بخدا تاب دستگیری نیست میان اهل ستم طا قت ا سیری نیست
ندیده روی مرا جز برادرت بجهان نگفته ام سخنی جز حسین بعا لمیان
بشام وکوفه خلایق بصورتم نگرند
پس از حسین بچه کار آیدم حیات دگر هزار مرتبه مرگم ز زندگی بهتر
بهیچگونه نه بینم بخویش راه نجات بغیر آنکه زنم خویش را بنهر فرات
چشم آن دارم که چون در حلقهء ماتمیان بیاد کشتگا ن ا فتید بر غریبی من بیکس نیز گریه کنید و بجای من گلوی چاک ا صغر را بوسه زنید از میان شما رفتم و زین ا لعابدین را به بستر بیماری نهادم:
ز بسکه ماتم اصغر فکنده از کارم دو روز شد که ندارم خبر ز بیمارم
فلک در آتش محنت گداخت جا نم را کسی نداده غذا طفل ناتوا نم را
ز صبح ا صغر لب تشنه بود بر دوشم غذای سیّد سجاد شد فراموشم
بکنج خیمه به بستر فتاده بیمارم توقعی که من ا ز آل مصطفی دارم
بهر دیار که رفتید مادرش باشید گهی بجای پدر گا ه مادرش با شید
روانه ام ز حضورت کنون بشیون و شین غرض که جان تو و جان اهل بیت حسین
زینب خاتون چون دید شهربانو ا ز غایت اضطراب و وحشت بهر طرف نگرا نست و در خیال رفتن دلش بی آرام ا ست، گفت ای پرده نشین حجلهء عصمت و ای بانوی سراچهء عفت که در چه خیا لی که بدینگونه با ا ندوه و ملالی چون تو میروی چاره زینب چیست و مرا چه باید کرد:
ای بانوی حریم بلند اختر حسین تو میروی و دفن نشد پیکر حسین
بیچاره من که با همه ا طفال بی پدر ما ندم بدشت ماریه ا ز لشگر حسین
تا کربلا ز مکّه و یثرب باحترام بودم رفیق راه علی اکبر حسین
اکنون روم بکوفه و بر نوک نیزه ها یا زلف اکبرم بنظر یا سر حسین
یک کاروان اسیر پدر مرده چون کنم من گریم ا ز برای تو یا اصغر حسین
ا ز جان غذا بعابد بیمار میدهم بگذاردم بفرصت اگر دختر حسین
آخر بگو چه چاره کنم با چنین سفر این داغ دیده خواهر بی رهبر حسین
زینب با شهربانو گفت و شنود که مریض دیار محنت و بلا بیمار کربلا ا ز رفتن مادر آگاهی یافت خود را بهزار رنج و تعب باو رسانید وگفت ایمادر:
مرو ز بسترم ایمام مهربان ا مشب نفس بسینه گره بسته جان رسیده بلب
مگر بمن سر مهر و وفا نداشتهء در ا ین سفر بامید که ام گذاشتهء
رسن بگردن و جسم ضعیف و تن بیمار سفر بکوفه و منزل بشام و ره دشوار
چرا به بستر بیماریم نمیآ ئی درون خیمه بد لداریم نمیآ ئی
مرا بناوک تیر ستم منه مادر مرا بحلقهء زنجیر غم منه مادر
مگر بمرگ من خسته جان یقین داری تو میروی و مرا بی طبیب بگذاری
از مکالمات آن بزرگوار ا شک ا ز گوشه های چشم شهربانو سرازیر شد و گفت اینور دیده شما اهل بیت نبوّت و رسا لت هستید مصیبت و بلا نامزد اولیا ست و این مرتبهء عظما مخصوص شما ست و مرا در اینگونه طا قت مصا ئب نیست و بعد ا ز حسین زندگی بر من حرام ا ست، چنانکه در مصیبت پدرت صبر خواهی کرد در فراق من نیز صبوری پیشه کن که بیش ا ز ا ینم مفارقت خودداری نیست و شما را بخدا می سپارم این بگفت و سراپای برهنه رو بشط فرات نهاد:
آتش شوق ز جا نش سر زد جست ا ز جا و روان بر در زد
عقل گفتش که سوی دجله مرو عشق میگفت که غم نیست برو
پا مکش غایت مقصود اینست گر زیا نی رسدت سود ا ینست
زنده بیدوست بعا لم ننگ ا ست همتی وقت محبت تنگ ا ست
همچو سروی زگلستان شد را ست دست بر دا من و ا ز جابرخاست
با درونی ز فلک پر تشویش از وفا شد سوی گم کرده خویش
قدم ا ز شوق سوی دجله گشاد سرقدم ساخته میرفت چو باد
گاه میکرد نظر سوی حرم گاه میزد بسوی آب قدم
با چنین حال بصد خوف وشتاب خویشتن را برسانید به آب
با دلی پر گله و ا شک آلود نظری تند سوی دجله گشود
گفت ایچرخ ز بیداد تو داد تشنه لب زاده زهرا جان داد
بهتر آنست که ا ز بیم رقیب خویشتن را برسا نم به حبیب
زد بیکمرتبه ا ز جان فریاد چاک زد جامه و در آب ا فتاد
همچو یونس به تک بحر رسید در فنا چهرهء مقصود بدید
لب خود بر لب معشوق نهاد در حضورش ز محبّت جان داد
آری آری ره عشاق اینست لذت عشق در این آئین ا ست
بروایت دیگر شهربانو در آنوقت حیات نداشت و هنگام نفاس و زا ئیدن یکی از اطفال برحمت ایزدی پیوست، یکی دیگر از زوجات مطهر آنجناب رباب بنت امرء ا لقیس است که سکینه محترمه از او بهمرسید، مشهور است که حضرت سیّد ا لشهدا مکرر میفرمود که من دوست میدارم خانهء را که سکینه و رباب در آن ساکن شده ا ند، همین رباب بنا بر روایتی که شیخ بهاءا لدین ا لعاملی اعلی ا لله مقامه در کشکول ذکر کرده، ا ز اسیران آل مصطفی پس از مراجعت از سفر شام پرجفا که اهل بیت شاه بی لشگر وارد مدینه پیغمبر شدند از جمله چون چشم رباب بر منبر و محراب رسول خدا افتاد و فرزند رشید ابوتراب را همراه ندید، بی اختیار خود را از محمل بزیر افکند سر و پای برهنه رو بحرم سرای آل پیغمبر نهاد وامصیبتا:
ز ره رسید و شتابان بسوی خانه دوید مکان و منزل سبط رسول خا لی دید
ز باد ظلم نگون دید آشیانه خویش ز برق آه فکند آتشی بخا نه خویش
کمند گیسوی پرتاب را بهم پیچید چنان کشید که ا ز هر دو جا نبش ببرید
سری نهاد بزانو بخاک تیره نشست ز سوز گریه در خرّمی بعا لم بست
بروز چتر زر ا ندود مهر بر سر داشت بشام مشعل بی دود ماه در سر داشت
بزیر سایه سقفی نرفت در شب و روز بصحن خانه بکنجی نشست با غم و سوز
بصبح و شام نبودی قرار و آرا مش باین رویه گذشتی مدار ایّامش
روزها در پرتو نور آفتاب نشستی و شبها سیل اشک در بنای طاقت جهانیان بستی، اورا گفتند چه شود در یکی ا ز خانه ها بیارامی تا روز ا ز حرارت آفتاب متأثر نشوی و شب ا ز برودت هوا متنفر نگردی، رباب گفت هيهات والله لا يظن اللسقف حتی اموت قسم بذات خدا که هیچ سقفی سایه بر من نیفکند تا اینکه بمیرم:
ایا گروه محبّا ن نصیحتم نکنید بحال خود بگذارید و زحمتم ندهید
خدا گوا ست که بیسر بتابش گرما بخاک ماریه دیدم عزیز فاطمه را
ز آب تیغ و سنا نها بساحل آمده ام دلم بکرب و بلا مانده بیدل آمده ام
لباس صبر بر ا ندام جسم و جان بدرم که رفته سایه خورشید مکرمت ز سرم
شبا ن تیره غم خود بماه میگویم بروز ماه خود از آفتاب میجویم
فغان و نا لهء طفلم سکینه را چکنم حسین چه نیست بهمره مدینه را چکنم
شب و روزی بمحنت سر آوردی بعضی ا ز اشراف قریش بجهت حسن و شرا فت او به خوا ستگاری او برخاستند و پنها نی سوی او فرستادند برای خطبه کردن، رباب چون این سخنان شنید جامهء طاقت را ببر درید و گفت مرا گمان بود که خلق مرده ام پندارند:
هنور نام مرا خلق بر زبان آرند خدا کند که ز ایام عمر بر نخورم
آیا بعد از فرزند رسول ا ین اراده ا ز من بظهور آید والله لايکون ذلک ابدا ، قسم بذات خدا که ا ین هرگز نخواهد شد ا لحاصل آن مستورهء سراچهء عفت بهزار مصیبت روزیرا بشب میرسانید چون شب پرده ظلمت بر جهان ا فکندی رباب میگفت:
شب آمد باز وقت یارب آمد چسازم ایفلک دیگر شب آمد
شب آمد باز و آهم را اثر نیست مگر ایچرخ امشب را سحر نیست
نه روزم را شب مرگی درآید نه شامم را بصبحی دل گشاید
بخود گفتم پس از سبط پیمبر شود ویران همه عا لم سراسر
همان بینم که دنیا بر دوام است نه او ویران نه عمر من تمام ا ست
نه بر هم ریخت طاق چرخ انجم نه نا مم از میان خلق شد گم
الا ایچرخ روز خوش نه بینی ز اشکم تا کمر در خون نشینی
چو من یارب گره در کارت افتد ز آهم شعله در بازارت ا فتد
شب و روزی بحسرت میگذارم نه بیند کس چنین روزیکه دارم
همه شب تا سحر خواب نکردی و آرا مش نبودی، چون سپیده دمیدی خود را گرفتار محنت روز نو دیدی پنبه از حلق جرس نا له برگرفتی و ایام مصیبت ا ز سر گرفتی وبزبان حال میگفت:
ایصبح عزا بخون در افتی ایطاس فلک نگون در افتی
دیگر صبح است و من به تشویش دارم غم نو گذشتهء خویش
ایچرخ ز آه من بپرهیز ای زهر اجل بکام من ریز
کو مرهم داغ سینهء من کو همسفر سکینهء من
ایچشم نکرده خواب راحت خون گریه کن اندر این مصیبت
ایدست طناب بسته من این رخت حیات برکش از تن
ایمرغ نفس وداع تن کن ایمرگ علاج کار من کن
ای پای برهنه رفته در شام ویرانه نشین بی سر انجام
بس ضربت تازیانه خوردی بر روی حسین چرا نمردی
این دورهء چرخ کج مدارا آنست که دیدی آشکارا
غوغای مخا لفین شنیدی بی یاری اهل بیت دیدی
کو آنهمه نو خطان رعنا رفتند بحسرت از سرما
بر حنچر کودکان بی شیر دیدم همه آب تیر و شمشیر
در کرب و بلا به بستر خاک دیدم که حسین فتاده صد چاک
دیگر بچه روی زنده ما نم ایدست اجل بگیر جا نم
ا لقصه حالش بدین منوال گذشتی تا اینکه از غایت ضعف و ناتوا نی قادر برحرکت نبود وعمری را به تلخی میگذشت، تا عاقبت از کثرت هم وغم این دیر فا نی را وداع نموده بیار مهربان پیوست و لب از گفتار بسته جان بجان آفرین تشلیم نمود.
الا لعنت الله علی القوم الظالمين
بسم الله الرحمن الرحیم
گریه کن ایدل بهار نا له ا ست اشک خونین پرده دار نا له ا ست
نا له های بیشمارم آرزوست گریهء بی اختیارم آرزوست
رسم و قا نون دگر خواهد دلم نا له های بی اثر خواهد دلم
بعد ا ز این سعی خرد بیحاصل ا ست آخر کار است و اول منزل ا ست
اول عهد ا سیری رفتن ا ست آخر ایّام در خون خفتن ا ست
چون ز بخت خوا بناک واژگون رایت آل علی شد سرنگون
در زمین کربلا آخر ز کین کشته شد فرزند خیر ا لمرسلین
روز عمر کشتگانرا شب رسید نوبت بیتا بی زینب رسید
دست کین زد بر بساط اهل بیت حاصل غم شد نشاط ا هل بیت
آخر ا ز ناسازی این چرخ پیر کشته شد جمعی و بعضی شد ا سیر
سوی شهر کوفه رفتند اهل کین ما ند نعش سبط حیدر بر زمین
شامیان رفتند با عیش و طرب کربلا ماند وحسین تشنه لب
نه ببا لینش حبیبی نوحه گر نه کسی ا ز حال ا طفا لش خبر
نه مسلما نی که در خاکش کند چارهء بر جسم بیجا نش کند
تاسه روز آن قدوهء دنیا و دین ما ند نعش نازنینش بر زمین
ا لغرض بر پا شد ا ندر خافقین هر طرف آوازهء قتل حسین
قصّهء بی غسلیش ا فسا نه شد کفن و دفنش نقل هر بیگا نه شد
رفته رفته ا ین حدیث خونچکان خورد بر گوش گروه شیعیا ن
جمعی ا ز خیل ا سد با اشک و آه مضطرب رفتند سوی قتلگا ه
تا مگر ا ز سوز دل خاکش کنند کربلا را مدفن پاکش کنند
چون رسیدند آنگروه پاکدین بر سر آن کشتگان مه جبین
گلشنی دیدند همدست خزان ا ز تطاولهای گلچین در امان
خون روان ا ز جدولش ا ز چارسو داغ دلها لاله زار باغ ا و
غنچهء نشکفته اش پژمرده بود شمع فانوس خیا لش مرده بود
سرو نوخیزش ز حسرت پا بگل لاله اش را داغ نومیدی بدل
ا ز تکلم سوسنش مانده خموش ا ز تغافل نرگسش رفته ز هوش
ما نده بی شیرازه اوراق گلش بی طراوت رفته تاب ا ز سنبلش
چون نظر بر کشتگا ن ا نداختند هیچ کس را زان میان نشناختند
نه حسین پیدا نه اکبر در میا ن نه ز عباس و نه ا ز قا سم نشان
آری آری پای نطقم در گل ا ست جسم بی سر را شناسا مشکل است
گر بگویم دیده ها جیحون شود کشتهء بی سر مشخص چون شود
زین حکایت ا شک خونین ریختند بر جهان خاک مصیبت بیختند
جونکه ره گم بود و مقصد ناپدید های های گریه بر هامون رسید
پس برآوردند ا ز بهر دعا پنجهء حاجت بدرگاه خدا
کی خدا با چشم گریان آمدیم ا ز پی دفن شهیدان آمدیم
نیست معلوم ایخداوند جهان زادهء زهرا میان کشتگان
ا ندر این صحرا گروهی بی سرند شه کدام ا ست و کدامین لشگرند
رهبر گم گشتگا نی ایخدا هادی اهل جها نی ایخدا
بهر ا ین گم گشتگان هادی فرست بندگانرا خط آزادی فرست
کاش بودی یکدلیلی رهنما تا نمودی این شهیدان را بما
ناگهان پیدا شد ا ز طرف یمین شه سواری آفتابش در نگین
میرسید ا ز ره بسرعت گرم رو کاکل ا فشان مرکبش هنگام دو
آب حیوا نی بظلمت در حجاب یا نهان در ا بر حسرت آفتاب
چون رسید آن شهریار با وقار در میان آن گروه اشکبار
گفت یاران ا ز چه حیران ما نده اید ا ندر این وادی هراسان مانده اید
آنجماعت با درونی خونچکان ا ز تضرع عرضکردند ایجوان
ما بصد تشویش و خوف ا ز دشمنان آمدیم ا ز بهر دفن کشتگان
لیک نشنا سیم هر یک را بنام نیست تشخیصی میان خاص و عام
دست ما و دا منت ای نیک رو گر تو میدا نی حسین را بازگو
آن سوار ا ز این سخن مدهوش شد ا شکریزان ساعتی خاموش شد
بعد ا ز آن گفت ایگروه مؤتمن هیچ کس نشناسد ایشان را چو من
هرکرا آرید نزدم با شتاب من بگویم شرح حالش بی حجاب
پس روان گشتند با ا فغان و شین سینه کوبان جمله جویای حسین
ناگهان دیدند ا ندر رهگذار کشتهء در خون خود غلطیده زار
لاله گون سر پنجهء گلناریش بیشتر ز ا ندازه زخم کاریش
نا دمیده خط بگرد سنبلش آشکارا داغ حسرت بر دلش
در دم ا ز خاک رهش برداشتند در حضور آنجوان بگذاشتند
عرضکردند ایدلیل گمرهان کیست این سر دفتر آزادگان
نرگس مستش ز حسرت نیمخواب با دلی پرخون سر انگتش خضاب
کشتهء شمشیر بیداد است این یا جوا نی تازه داماد است این
آنجوانرا چون نظر بروی فتاد بی محابا خونش از مژگان گشاد
گفت این سر داده در راه خدا ست قا سم و داماد شاه کربلاست
نسبت این با حسین ا ز هر دو سوست هم برادر زاده هم داماد ا وست
روز عاشورا بهنگام جدال زیر سم مرکبان شد پایمال
پس برفتند آن گروه سینه ریش کشتهء دیگر بیاوردند پیش
نوخطی ا ز بخت وارون پر ملال اختری در برج حسرت در وبا ل
عطر سای سنبل مویش صبا طاق ا برویش چو محراب دعا
ا ز عطش خشکیده عناب لبش آب حیوان می چکد ا ز غبغبش
آنجماعت با دلی لبریز خون عرض کردند ایجوان رهنمون
یوسف است این کشته یا یحیی است این یا بخون مهر جهان آراست این
این فروزان کوکب رخشان کیست این تن بیجان بفرما جان کیست
چون نظر ا فکند بر سیمای او قامت دلکش رخ زیبای او
ا شک خونین طاقت ا ز دستش ربود آنجوان گویا برادر مرده بود
گفت این قربا نی کوی وفا ست اکبر ناکام شبه مصطفی ا ست
نامرادیها کشید ا ز چرخ دون دل پر از حسرت ز مرکب شد نگون
پس برفتند آن کسان با اشک و آه ا ندکی ره دورتر ا ز قتلگاه
در گذر دیدند نعش بیسری طایری در دام محنت بی پری
دستش ا ز پیکر جدا بر روی خاک پیکری ا ز تیر و خنجر چاک چاک
ا ز جفای چرخ بی غم خوارهء در برش ا فتاده مشک پارهء
خوا ستند آنمردم بیصبر و تاب تاکه بردارندش ا ز ره با شتاب
بسکه بودی زخم کاری بر تنش ا ز زمین ممکن نشد بگرفتنش
نا له واحسرتا برداشتند خسته در خاک رهش بگذاشتند
پس برفتند آنجماعت با عجب مضطرب تا نزد آن عا لی نسب
کای سوار ا ز بهر حیّ کردگار کشتهء دیدیم ا ز ره برکنار
پاره پاره جمله سر تا پای ا و نی درستی در همه اعضای او
کیست آن لب تشنه بیدست و سر بر سرش باز آی و بر حا لش نگر
شد روان آنشهریار با وقار بر سر آن کشتهء بی غمگسار
چون رسید و دیده بر رویش گشود سیل اشک ا ز دیده طوفا نی نمود
گفت این صاحب لوای کربلاست تشنه لب سقای آل مصطفی ا ست
نعش عباس ا ست غمخوار حسین هم برادر هم سپهدار حسین
پر دلیها کرد در روز نبرد لیک دور ا خترش یاری نکرد
پس برفتند آنجماعت بی درنگ مضطرب تا عرصهء میدان جنگ
ناگهان دیدند با حلقوم چاک واژگون قنداقهء بر روی خاک
چاک چاک ا ز تیر عدوان حنجرش بیگنه طفلی بمیرد مادرش
میچکد خون ا ز گلوی پاره اش خاک گرم کربلا گهواره اش
در زمان بردندش آن خونین دلان همچو گلبرگی به نزد آنجوان
کایجوان بهر خداوند قدیر کیست این قنداقهء ناخورده شیر
باز فرما ا ین ستم پرورده کیست طفلک معصوم را تقصیر چیست
با لبی پر شکوه و چشمی پر آب آنجوان فرمود با ایشان جواب
اینکه خوناب دلش بر لب بود طفل ابجد خوان این مکتب بود
این علی اصغر قتیل ا شقیا ست نوگلی از گلشن آل عباست
نی که ا ز راه عتابش کشته ا ند ا ز پی یکقطره آبش کشته اند
بار دیگر آنجماعت با فغان جملگی رفتند سوی کشتگان
ناگهان دیدند در گرداب خون آسمانی زخمش ا ز ا نجم فزون
منخسف ا ز گرد محنت اختری مهر تابا نی همایون پیکری
ناخدائی کشتیش در بحر غم قبلهء دینی شهیدی محترم
شهریاری غرقه در خون ا فسرش طعمهء شمشیر دشمن پیکرش
آنجماعت با هزاران پیچ و تاب کشته را بردند نزد آنجناب
کایجوان این پیکر صد چاک کیست این مه تابنده در اینخاک کیست
قامتش در شکل و صورت حیدر است در شمایل ثانی پیغمبر ا ست
این قتیل بیگنه باشد حسن یا حسین ا ست این شهید ممتحن
آنجوان مانند صید خورده تیر صیحهء زد آمد ا ز مرکب بزیر
ا ز حیا دست ادب بر سر نهاد با هزاران عجز در پایش فتاد
دیدهء عاشق رخ معشوق دید ماه کنعا نی بباب خود رسید
عندلیبی رخنه گلزار یافت بلبل مسکین بگلشن بار یافت
سیل اشکش راه بر جیحون گرفت ابر نیسا نی ره هامون گرفت
چاک زد جیب و گریبانرا درید آن تن صد چاک را در بر کشید
گفت ا ین تن ا فتخار عا لم است باعث ایجاد چرخ و ا نجم ا ست
این تن آرام دل بیحاصل ا ست نور ایمان راحت جان و دل است
آنکه جوئید این تن بی سر بود این حسین فرزند پیغمبر بود
چون عیان شد نزد آن جمع ملول کاین بود نعش حسین سبط رسول
در زمان نخل مصیبت بر گرفت ماتم آل پیمبر سر گرفت
زخم ناسور محبّان تازه شد دفتر اوراق غم شیرازه شد
بعد آه و نا له و سوز و گداز آنجوان برخاست ا ز بهر نماز
جملگی جن و ملک گرد آمدند بانگ تکبیر ا ز دو عا لم شد بلند
چون فراعت یافت ا ز ذکر نماز آنجوان با آنگروه پاکباز
با فغان و نا له چون در ثمین در نهاد خاک کردندش دفین
یوسفی در چاه زندان شد دریغ آفتابی شد نهان در زیر میغ
جان پاکی شد نهان در بطن خاک خاک دشت نینوا شد جان پاک
گوهری در کنج مخزن جاگرفت قیمت ا شک روان بالا گرفت
چونکه ا ز تدفین او فارغ شدند در بر آنشاه خوبان آمدند
کایجوان شمع شبسنان کهء ایضیاء جان و دل جان کهء
پیش قدرت پست پشت نه فلک ای همایون فر تو خضری یا ملک
روشنی بخش چراغ کیستی باز فرما در سراغ کیستی
آنجوان فرمود با حا لی غمین یوسفی گم کرده ام در این زمین
بارها دارم بخاطر کوه کوه من علی ا بن ا لحسینم ایگروه
این شهید بیکفن باب منست این ا نیس جان بیتاب من است
دست زد برقع ز عارض برگشاد شورش ا ندر خیل مرد و زن فتاد
پس بیکدم گشت غایب ا ز نظر آنجماعت ا شکریزان ا ز بصر
قهریا سوز تو عا لمگیر شد دم فرو درکش که مجلس دیر شد
خاکیانرا بهر این غم زاده ا ند شیعه را سر مشق ماتم داده ا ند
ذکر هر یک ا ز ثریا تا سمک روز و شب یا لیتنی کنت معک
قد تمّت الکتاب بعون الملک الوهاب
قصاید در مدح چهارده معصوم از سفینه قهرمانیه
بسم الله الرحمن الرحیم
----------------------------------------------------------
سحر چون از نسیم صبح بشکفت این گل حمرا بصد زیب از شفق پیرایه بست این لعبت زیبا
مگر خوبان مصری کف بریدند از غم یوسف و یا گشته نگارین ا ز لطافت پنجهء حورا
چنان کز زخمهء مضراب کوفی جبههء اکبر چنان کاندر نهاد طشت پر خون طلعت یحیی
دگر زد خنده در فانوس چرخ اینشمع اخگر ریز دگر ره پر گشود این مرغ زرین بال آتش خوار
تو پنداریکه خضر از وادی ظلمت هویدا شد تو گوئی رخ نمود اندر دل آتش خلیل آسا
خدیو شرق زد بر بام گردون مشعل خورشید نهان شد رایت سلطان زنگ از عرصهء غبرا
ز چوگان قضا غلطید گوی مهر در میدان شرار افتاد در جیب ا فق چون شعله در بیدا
دوان شد زورق مهر ا ندر این دریای بی پایان روان بر بست زین بر ابرش این ترک فلک پیما عیانشد بر فراز کوه خاور خسرو ا نجم چو مهر خاتمی از کتف خیرا لمرسلین پیدا
نیّی ابطحی مسکن رسول هاشمی منظر شه امّی لقب مسند نشین بزم او ادنی
محمد شمع بزم آفرینش زبدهء کونین مه برج نبوت یکه تاز لیله الاسری
گرامی قدر خیل دودمان عا لم و آدم عزیز مصر تمکین آفتاب یثرب و بطحا
خرام قد دلجوی تو زیب صفحهء امکان غبار مقدمت زینت فزای سدره و طوبی
ادیب درس تو قُل رَبِّ زِِدنی عِلماً از آغاز مخاطب بر خطاب سَبّح اسم ربک الاعلی
بمکتب خانهء تعلیم تو جبریل ابجد خوان ز اوصاف تو این تنزیل محکم هست یکطغری
توئی مقصود اصلی از وجود آب و گل ز اول زهی ذات همایونت سبب ایجاد عا لم را
فتحنا رزم و وانشقّ ا لقمر اعجاز و مه طلعت دنی تخت و تدّلی ملک و والنّجم افسری شاها
لوای قل کفی بر دست و حرز اِنّما دربر بریده بر قدت خیاط قدرت خلعت طاها
عیان از صفحهء لوح جبینت نکته والفجر هویدا از کلامت سرّ وحی و رمز ما اوحی
تو را تاج لعمرک بر سر ای زیبندهء لولاک توئی شیرازهء اوراق هستی ایشه وا لا
کند فخر از وجودت بر سپهر این عالم خاکی برد رشک از قدومت بر زمین این گنبد خضرا
خراب از صدمهء اِ نّی رسول آئین زردشتی شکست از هیبت هذا بلاغٌ رونق ترسا
قریشی اصل و هاشم نسبتت خوانند ایسرور حرم مولود و یثرب مدفنت خوا نند ایمولا
پی تسکین قلبت میفرستد قادر بیچون بیان محنت ایّوب و گاهی قصّهء موسی
گهی از مهربانی گویدت واذکر ا َحِبّا عاد حدیث ضیف ابراهیم را گاهی کند ا نشا
عطا شد برتو رخصت نامهء فَاذَن لمن شِئت تورا منشور واستغفر لهم دادند ای آقا
توئی آنکس که هستی رحمة للعالمین امروز طبیب علت سوء المزاج عاصیان فردا
نه غم دارد ز هول روز محشر آنکه در دستش بود سر رشتهء حبل المتین عروه الوثقی
توئی کز رتبه سر خیلی بخیل انبیا یکسر ندیده ا ست و نه بیند روزگارت همسر و همتا
مگر شیر خدا سر لوح ایمان شاه دریا دل فروزان ا ختر برج ولایت شوهر زهرا
شهنشاه بلند اقبال و باب یازده کوکب عزیز چار مادر بهترین مولود هفت آبا
امیر هَل اَتی اَفسر امام لافتی منظر وصّی و نفس پیغمبر علی عا لی اعلی
بصورت بر فلک ماهی بمعنی قدرت ا للهی ز سرّ غیب آگاهی برتبت از همه والا
ز تمکین مهر آفاقی بمردی در جهان طاقی به بزم قرب حق سا قی امان ا لله فی ا لدنیا
توئی عرش آستان فیروز تخت و مرتضی قدری تو آن شمشیر زن شخصی ظفر همدستی ایمولا
نبودی گر دو پیکر تیغ خونریز تو در عا لم نکردی پنجهء خیبر گشایت گر ید بیضا
کجا احول نگاها نرا سر یکتا پرستی بود کجا قبطی نژادان را بحق جوئی بدی پروا
سر ا فشان از دم تیغ تو سرهای سر افرازان عنان تاب از نهیبت پردلان از عرصهء هیجا
بنای دین اسلام از تو بر پا وز تو مستحکم صف بنیان مرصوص از تو محکم وز تو پا برجا
صریح قُل تعا لو اندع خواندت نفس پیغمبر باستحقاق تو ناطق سراسر شرح بلّغ ما
بمولائیت ایمولا بیان انّما شاهد بصدیقیت ایصادق و یتلوا شاهد گویا
مخالف با تو هم چشمی کند باور نمیدارم منافق لاف همدستس زند با چون توئی حاشا
ز بی ا نصافی دنیا عجب نبود که این نادان بتی را با کریم کارسازی میکند همتا
مساوی کرده نفس سامری با موسی عمران برابرکرده شخص بولهب با سید لولا
خلیل بت شکن از نار نمرودی براندازد ببازار آورد گاهی چو یوسف بندهء رعنا
گهی ا ز کین گذارد ارّه بر فرق گران قدری چو یحیی بی گناهی را براندازد سر ا ندر پا
جهان تا بوده اینش بوده کار ای من فدای تو مساوا تش همه باطل قیاساتش همه بیجا
شها از دامن وصف تو دست عقل کوتاه ا ست که ایوان جلالت علوی و اوهام ماسفلی
اگر بیچارهء خود را شمارد ا ز محبانت ز خیل دوستان تو حسا بش میکنند آیا
من مسکین بجز حبّ تو و اولاد اطهارت ندارم هیچ دست آویز در دنیا و در عقبی
تو چون در خلوت قرب ا لهی آبرو داری من از دیوان محشر در هرا سم چارهء فرما
چرا باید غم فردا خورد قهری که تو هستی قسیم ا لنار والجنه شفیع ا لبیض و ا لسودا
الا تا میدهند احباب را توقیع بشرایکم ا لا تا دشمنان را میرسد فرمان لا بشری
بکام دشمنان تو سقوا ماء حمیم آمد نصیب دوستان تو نعیم جنت ا لماوی
بشب چون چهره بنهفت این گل حمرا در این گلشن شفق را جامه در خون زد افق را چاک بر دامن
فروغ آتش نمرود بنشست ا ز صف غبرا سکندر شد چو ا براهیم مهر ا ز کفهء بلکن
تو گوئی بر سیاق وادی ظلمت شد ا سکندر ز کین شاه ترکان سر نگون در چاه شد بیژن
سلیمان سریر چارم ا ز اورنگ خود غایب پی تسخیر این معموره فرصت یافت اهریمن
رسن باز فلک تار شهاب آویخت ا ز گردون بر این بام معلق زهره پاکوبان و دستک زن
بدفع چشم بد ا ز فیلق گردون همی بارد فیال ا ز ترکش جوزا بر این مکارهء ایمن
ز شادی دست و پا گم کرده گویا چرخ آتشبار فکنده قبهء خورشید و مه را شعله در خرمن
قضا تا شمع کوکب را فزاید روشنی ا مشب ا ز این زنگارگون فا نوس گردان کند پیراهن
بهر مجلس ز ا فواج ملائک مجمعی پر شور بهر محفل ز قندیل کواکب مشعلی روشن
بهر مشرب ز اکواب ملمع ساغری لبریز بهر منظر ز ا تراب کواعب دیده بر روزن
پریشان در بیاض روی حوران طرهء پرچین فروزان در کف غلمان ز هر سو مجمر لادن
یکی میریزد ا ز تسنیم و کوثر باده در مینا یکی می ساید از بهجت عبیر و مشک در هاون
ندانم رهبر ا فلاک ا مشب کیست کز حیرت فلک شادی کند از پیش و ابلیس از قفا شیون
گما نم یکه تاز لیله الاسری ا ست کز سرعت پرند چرخ بر زین بسته ا ز رفرف کشد توسن
محمّد منشی دیوان رحمت نور هفت اختر شه یثرب مقام عرش آشیان امّ القری موطن
ملایک جیش وکیوان طیش وقدسی بخت وکرسی تخت جهان آشوب وخیبرکوب ودین آرای وکفر افکن
ز بس در احترا مش لرزه بر ناهید و تیر افتاد دریدش صفحهء دفتر بریدش گیسوی ارغن
ملک زد بخیه بر اورام مژگان اورم زینش فلک را پر شد از گرد براقش دامن ا ز دامن
علم چون کرسی زر بر فراز عرش وکرسی زد صلا زد بر فنای هر دو کون زیبا تر ا ز زیبن
بزیر ران براق عرش میدان آسمان پیما سپر از ماه و تیغ از مهر و از ترک فلک جوشن
فرو درماند یکران قیاس از اوّلین گامش ز بس آوارگی بگسیخت دست دشمن از دامن
قدم زد بر بساط قرب و از کون و مکان بگذشت هزاران پرده از بی پردگی بگشودش ا ز مکمن
برای داره خوار ان دوعا لم طرف همت بست گذشت ا ز کر زمان و بر بساط قرب زد گردن
عیان فرّا ش قدرت دا من از نه خیمه بالا زد خطاب اُذنَ منی می شنید ا ز ایسر و ایمن
بنازم قدر خاکی زادهء کز مرکز غبرا براق برق رفتارش گذشت ا ز عرش یک گردن
ز بس کا ندر رکابش چان پاک آویخت پنداری قدم برجان پاکان می نهاد ا ز خاک تا نامن
هزاران نکته ا ز اسرار مخفی در ظهور آمد در گنجینهء فیض ازل بگشود ا ز مخزن
ز بس درخواه دست بحر رحمت را بجوش آورد که طومار عمل از نیک و بد فرسود چون ترکن
در اوّل سر خط آزادی امّت سپردندش که یکدم بی غم ا مّت کند درخواست ما ا مکن
عجب دارم که از معراج ا و ویران نشد عا لم حیاتی نیست جسمی راکه بیرون رفت جان ا ز تن
زفرجودش اگر مه چاک وگر خورراجع از مغرب ز فرّ جود ا و بر ا نس وجان نگذاشت تر دا من
شها گر قهری بیچاره را ا ز ا متان خوانی سگ کوی تو و آل تو هستم ایفدایت من
وراشتا نرا ورستاد معاش هر دو کون از تو مطیع و برمخ از تو در رفوشه شاد و دل روشن
بعمر خویشتن نشناختم جز آستانت را نه جز تو چشم یاری از کسم نه باکم از دشمن
بهر مجمع که از یاد حسینت سر کنم نا له ارس بگشایم ا ز مژگان و ریزم ارس در ارسن
ز دست آسمان در دست هر خودکام میشومم برون آرم ز چاه محنت ای محکمترین ارسن
به محشر عذر خواه ا متانی پرده پوشی کن بفردا رحمتً للعا لمینی خاطرم مشکن
دلا خود را به شمشیر محبت بی محابا زن بکوی عشق ماًوا کن ببام چرخ غوغا زن
وصال شمع خواهی پرده ا ز فانوس جان بر گیر در این آتش تو ای پروا نه بی تشویش پروا زن
سوی آباء علوی رو کن ایمولود بی تمکین بجامان امهات و تکیه بر این مهد علیا زن
فراز طور بنگر آتش ای ا فسرده در هامون پی تحقیق مطلب سینه بر خاشاک سینا زن
برآر این یوسف ا ز چاه و بمصر قرب شاهی ده ز عصمت سنگ غم بر شیشهء صبر زلیخا زن
اگر خواهی که جیب و دا من ا ز گوهر بیارائی بهر آب تنک گوهر مجو خود را بدریا زن
ز مژگان سیل خون بگشا و بر کن پایهء هستی باین یک لخته خون ای نا لهّ شبگیر یغما زن
سپاه اشک را در شب بسمت خاک راهی کن لوای نا له را هر صبح پرچم بر ثریا زن
اگر چون شبروان خواهی زر از مخزن بری تاراج کمند آه شب بر غرفه های سقف مینا زن
سبکباری کن ای ا ز کاروان افتاده در دنبا ل بروز این زاد تقوی گیر و منزلرا بشبها زن
بر ا فکن خرقهء پندار و آنگه خرق عادت بین مجرد شو ز هر آلایش آنگه بر فلک پا زن
ذلیل نفس کافر گشتهء آخر مسلما نی باین کلب عقور خا نگی ایخواجه هیها زن
باین بیدست و پا ئی بازوی لشگر شکن داری بیا خیل هوس را یک شبیخون فرد و تنها زن
در امّید باز و ا بر بخشایش نثار افشان ا ز این دریای نومیدی مکش یک حلقه برجا زن
اگر پامال رنج بیحسابی شکوه آنجا بر اگر خواهان ملک بیزوا لی پرسه آنجا زن
در علم نبی فرمانروای کشور امکان که در توصیف ذاتش هرچه جزحق است حاشا زن علی آن مرکز پرگار هستی مقصد ایجاد بذیل اعتصامش پنجهء با عجز و تمنا زن
بدرگاهش چو از ره ماندگان پای طلب بگشا بدا ما نش چو مولا زادگان دست تولا زن
الا ای ابر رحمت سایه بر فرق جهان افکن الا ای دست قدرت دامن از این خیمه بالا زن
جهان تاریک و قرص آفتاب ا ز خلق ناپیدا بیا بار دگر بر رجعت خورشید ایما زن
بمهدی تازه کن رسم جهان کهنه دشمن را سرت گردم بیا بر دفتر احکام ا نشا زن
عروس سلطنت در عقد ای تابنده مهر آور صلای دعوت فرزند پنهان را با فشا زن
بنای شرق ویران ا ست و دست ظلم مستولی تو معماری جهانرا دست بر تعمیر دنیا زن
کف معجز نما ا ز خاک دیگر باره بیرون کن پی ا ثبات برهان پنجه بر آیات کبرا زن
بعا لم داستان وال من والاه از سر گیر طراز خلعت هذا علی بر کنت مولا زن
چه جان مفتون تو یکروز بر جانی ترحم کن چه دل مشغول تو یک نیم شب زخمی بدلها زن
ترا دست خدا گفتند و طاق نه فلک بستی تو را گفتند بر لوح ا ز قلم تفصیل اشیا زن
توئی واقف ز کیل وزن کوه و آب دریاها تو را گفتند سطح کن فکان را طول و پهنا زن
تو را گفتند میزان حساب و ریگ و بارانها تو را گفتند بر تقدیر اشیاء خط املا زن
تورا گفتند ذرات جهانرا در شمار آور تو را گفتند بر مه آیتی ا ز نور بیضا زن
تورا گفتند شب قندیل انجم بر فلک آویز شعاع کوکب ا ز هشتم فلک بر چرخ اولی زن
تورا گفتند لا واجب و لا ممکن چه فرما ئی خود اقوال مذاهب بین و بر این حکم فتوی زن
چه بر جسر حجیم آید گذار خلق گویندت تو در تقسیم مردم حکم بر اعلی و ادنی زن
هنوز اندر احد پیچیده بانگ لا فتی لا سیف تو دیگر ضربت ا لا علی بر فرق اعدا زن
چه احمد از عروج حد امکان خیمه بیرون زد تو مهر خاتمیت را بمعراج ا ز شرف پا زن
ز رحمت دیده بگشا ا نقلاب خلق عا لم بین ز راًفت کحل ما زاغ ا لبصر بر چشم بینا زن
توئی مرآت ذات واجب ای ممکن ترا بنده بیا دل مردگانرا حکم بر احیا و موتی زن
قصاص عقل اگر خواهی در اول خون قهری ریز مطیع نفس اگر جوئی بیا این طعنه بر ما زن
ندانم چیست با این لطف و احسان از تو محرومم بیا بیمار بد پرهیز را دست ای مسیحا زن
نباشد گر سزای مدحت این اشعار بی اسلوب بیا و دفترم را خط بطلان جمله یکجا زن
اگر من کمتر ا ز مورم تو ا فزون ا ز سلیما نی بیا و بر قبول تحفه ام دستی سرا پا زن
من و چشم ا مید آستانت ای شه دارین تو و مسکین نوازیهای لطفت پی بمعنا زن
باد صبا عطر بیز و باده بمینا سبزه بگلشن فکنده مسند خضرا
خازن مجلس بسوز عود بمجمر مطرب قانون بساز لحن نکیسا
ساقی خلوت نشین بدور حریفان رسم تسلسل نهاده سلسله بر پا
چنبش مژگان زخم دل همه کاری غمزهء خونی ز کار خود همه حاشا
کشور دل را شهی گرفته به لشگر ملک حرم را مهی سپرده به یغما
با دم پیکان منازعت همه باطل با سر خنجر مکابرت همه بیجا
شاهد محفل خراب و مجلسیان مست گریهء مستی خوش است و خنده صهبا
شورش مرغان به بین و بیهده منشین خرقه ز صوفی ستان و باده به پیما
عقدهء سنبل فتاد چارهء دل کن راه گلستان سپار و دامن صحرا
کسوت گل پاره پاره چون دل مجنون کرده سمن طوق پاره چون رخ لیلا
جیب طمع بر دریده شقایق چتر مرصع شکوفه داده به یغما
چاک گریبان نسترن همه ظاهر مجمع دوشیزگان گل همه رسوا
قمری مفتون بشاخ سرو نماید ا سقف ترسا فراز سقف کلیسا
گوش بفرمان نهاده شاهد گلچین هوش بمطرب سپرده نرگس شهلا
باد سحر گه گشوده دفتر نسرین شحنه ز مفتی گرفته نا سخ فتوا
ساعد سیمین گل به پنجهء سیما چون دل وا مق بچین طرّه عذرا
ایعجب این شور کیست بر سر گلشن میل کواکب چراست جانب غبرا
من بتفکر که بلبلی به نوا گفت ایسر شوریده چیست اینهمه سودا
بیخبرا تا بکی بخود متحیر کج نظرا تا بچند وا له و شیدا
موسم عید ا ست و چرخ دوره ا نجم برده دو خورشید را بمرکز و ماًوا
مهر ولایت گرفته تخت خلافت از دم ماهی فتاده مهره بیضا
آن بحمل برده تختگاه مسرّت وین بجمل بسته کوس منصب عظما
مشعل خورشید را فتیله ز مهرش گو بگمان رفته تا بمرکز جوزا
من چکنم در مدیحت ایمه گردون عاجزم ا ندر صفاتت ایشه وا لا
ای برخت قرص آفتاب چو حربا پیش لبت پست قدر لعل مسیحا
ای ز کام تو خلق کشور امکان وی به ثنای تو ذکر عا لم بالا
ای ز وجودت قوام رکن عناصر وی ز کابینت رواج ملت بیضا
مجملی ا ز وصف تست محکم تنزیل پایهء ا ز قدر تست عرش معلا
ذرّهء ا ز خاک تست طینت آدم رشحهء ا ز جام تست خلقت حوا
پرتوی از نور توست مشعل خورشید نکتهء از روی تست معنی طاها
رخنهء از کوی تست گلشن فردوس قطرهء از فضل تست قلزم ایجا
ناقه برون آورنده ا ز دم صا لح عاشر عظیم رمیم ا ز لب عیسی
سائق فرعون بسوی نیل هلاکت قائد موسی براه خشکی و دریا
طفل سخنگوی مهد دختر عمران خارق کشتی بدست صاحب موسی
شیر خدا پادشاه صورت و معنی زوج بتول آفتاب یثرب و بطحا
یا علی ازحکم توست رجعت خورشید شاهد قول من است خالق یکتا
جز تو نداند کسی معارف قیوم کس نشناسد تو جز مخاطب لولا
بدر و حنین را توئی مقاتل رمحین خیبر و احزاب را تو صفدر هیجا
خصم زند لاف همسری بتو هیهات عقل نسنجد مصاف پشه و عنقا
کس نپذیرد قیاس ذرّه بخورشید راست نیاید مثال قطره و دریا
صدمهء قهرت فکنده لرزه بر ا بدان ا ز خم تیغت فتاده رعشه بدلها
مزد رسا لت نخواست احمد مرسل حبّ تو میخواست از مودّت قربی
گردهء حسن تو بود صورت یوسف سکّه مهر تو داشت عشق زلیخا
وصف تو گوید زبان آیه تطهیر مهر تو جوید بیان عروه وثقی
هر که ندارد نشان مهر تو امروز بهره نه بیند زجود و بخشش فردا
همدم یونس ببطن حوت تو بودی نار براهیم از تو گلشن خضرا
کشتی نوح از تو شد بر آب شناور تخت سلیمان بر آسمان ز تو پویا
شربت مهرت علاج محنت ایّوب نام نکویت شفیع آدم و حوّا
آه کز اجماع خصم روز ثقیفه کفر مسلمان گرفت عرصهء دنیا
دیدهء احول نظر کنون نشناسد قبلهء اسلام را ز دیر کلیسا
قهری بیچاره جز در تو ندا ند تعزیه دار حسینم ایشه وا لا
مدحت و وصف توام مطالب کونین حبّ و ولای توام ذخیره عقبا
لایق مدح تو نیست ناطقهء من وصف جلال تو نیست حدّ شناسا
------------------------------------------------------
مطلع الانوار قدس ا ست این مکان طاهره وادی طور است این یا مرکز نه دایره
غیر نه چرخ آسمان دیگر است این سرزمین یا برون ا ز هر دوکون است این بنای فاخره
این همایون بارگاه از کیست کز بیم حسود ا نجمش باشد سپند و آفتابش مجمره
خشت طاقش قرص مه را لطمه زن بر ناصیه نور بامش چشم خور را دشنه زن بر ناظره
این شعاع شمع و قندیل ا ست تابان بر فلک یا ضیاء لمعهء نور ا ست بر هر منظره
گر سپهر این یکی خور نه فلک را بیش نیست اینعجب یکچرخ و چندین آفتاب نیره
گر زمین خوا نم چه نسبت چرخ را با این مقام ای شگفت این عرش را عرشیست بر هر کنگره
مغرب است اینخاکدان یا عقده رأ س ذنب یا وصی مصطفی را خواب خوش در مقبره
آری آری روضهء پر نور پاک مرتضی است جبهه سا بر درگهش فوج ملائک یکسره
زایران آستا نش را عیون وا معه خادمان بارگاهش را وجوه ناصره
ا لسلام ای باب سبطین ای امام راستین ا لسلام ایقطب ایمان مرکز نه دایره
ای تو را طومار احکام شفاعت در یمین وی تو را مفتاح ا بواب جنان در میسره
مطمئن ا ز مهر تو جان جنین در کا لبد مضطرب از قهر تو روح عدو در حنجره
دامن صحرا ز بیم برق تیغت چاک چاک صفحهء گردون ز آسیب خدنگت پنجره
نورحق بودی از ان منکر شدندت دشمنان تابش خورشید نتوان دید چشم شب پره
آفتاب از مغرب آوردن نمیخواهد گواه حجّت برهان ندارد معجزات باهره
ناخدای بحر هستی کارفرمای قدر مقتدای اهل دنیا پیشوای آخره
وا لی مختار کونین حکمران عرش و فرش مصطفی را نفس پاکی و خدا را قسوره
دوستانرا ذکر نامت نفخهء روح الامین دشمنان را آتش خشمت عذاب فاقره
با تولای تو ای سرمایهء اهل کرم در قیامت اهل عصیان ضاحک مستبشره
مکتب دنیای دونرا همزند ایجان پاک من گرفتارم بدام این عجوز باکره
دست قهری گیر و از قید علایق وارهان من حسینت را دخیلم ماتمش را تذکره
دهل زن کوفت بر بام فلک چون طبل سیمین را سر ا ز غفلت برآمد خفتگان خسته با لین را
برهنه سر ز ایوان ا فق مجنون عور افتاد برید از بیخودی لیلای لیل این زلف مشکین را
سر آشوب دارد دیگر این میدان پر غوغا نگون کرد ا ز فراز بام گردون ظشت زرّین را
خمار آلوده مستانرا بر آمد وقت هشیاری بدور انداخت مینای فلک جام بلورین را
اگر هندوی شب خون شفق را ریخت بر دامن وگر باد سحر بگشود ا ز هم چتر نسرین را
گل از خمیازهء صهبای دوشین چاک بر لب زد بر اطراف گلستان ریخت بلبل اشک خونین را
فضای باغ پر شور ا ست و بلبل مست و میدا نم شمیم طرّه سنبل زیان دارد مجا نین را
گلستان شد بتاراج خزان ای باغبان رحمی براندازد فلک ا ز دهر نام و رسم گلچین را
دگر ره تند باد صبحدم در پای سرو ا فکند شکفته لاله های باغ و اطفال ریاحین را
چنان کا ندر زمین کربلا زهرای اطهر دید لگد کوب مخا لف کشتگان آل یاسین را
گرامی بنت خیرا لمرسلین و مادر سبطین که باشد افتخار ا ز مقدمش فخرا لنبیین را
چه مادر ا مّهات و هفت آبا را بهین وا لد چه مادر درج مکنون لعل وگوهرهای رنگین را
چه مادر در رحم نزد ادیب عشق بنشا ند بمکتب خانهء تطهیر ا طفال نو آئین را
چه مادر آسمان مجد و برج یازده کوکب چه مادر شیر خوارانش بدرّد شیر خشمین را
ملائک در عقاب غاصبا ن حقّت ایمظلوم بدیوا نخانهء عدل خدا بندد عقا بین را
نهیب دور باش عصمتت گر بشنود عنقا سوی گردون پراند جوجه های خورد کرکین را
اگر پرّد عقاب ا ز گوشه بامت زگستاخی ز غیرت صعوه از بن برکند منقار شاهین را
نیارد آفتاب ا ندر حریمت پرتو اندازد که خفا شش هم از تارک رباید چتر زرین را
پی عذر گنه کاران ا مّت چون گشائی دست اجابت بر دل احمد گذارد قصد آمین را
بمیزان عمل گر حبّ ذی القربی بوزن آید جزای دوستا نت بشکند ا ز ثقل شاهین را
گهی گویم کنام شیر وگه دریات چون بینم نهنگ و ضیغم ا ندازی بمیدان لشگر کین را
با ندک مدتی صد غرق طوفان بلا دیدی به تریاک ستم آلودی ا ز بس کام شیرین را
بایوان جلالت عرشیان ا ز طارم افلاک بشمع محفلت ریزند چون پروا نه پروین را
اگر مهر تواش رهبر نبودی در تک دریا ندیدی تا بروز حشر یونس ظل یقطین را
نسیمی کز سر کوی تو خیزد جانب گلشن هجوم عندلیب ا ز وی ستا ند نافه چین را
یسرعت بگذرد گر باد ا ندر سایهء سروت خورد ا ز پای موران دشنه و پیکان زوبین را
بنوذر فخر دارد بوذر درگاهت ایخاتون سلیمانی دهد خاک درت سلمان مسکین را
بسی سا لست قهری گشته پیر اندر عزای تو میان هردوعا لم ا ز تو دارد چشم تحسین را
محبت در مقام ا متحانم سوخت ا ز ماتم بدرد گریه سودی نیست ترکیب معاجین را
بفریادم رس آندم کز فراز مرکب چوبین تهی سازم بسوی چاه ظلمت خانهء زین را
کشیده بر فلک دور ا فق ا ز ماه نو خنجر ز بس آشوب ا نجم چرخ را جنگست با اختر
ز یکسو تیر باران شهاب ا ز لشگر انجم ز یکسو نیزه داران فلک زین بسته بر ا شقر
سپهدار کواکب لب گزان ا ز صاحب مغرب خوی افشان چهرهء برجیس و غضبان خسروخاور
تهی شد ترکش جوزا فروماند اشهب گردون دریده جوشن ا ز بهرام و کند ا ز نسر طایر پر
کمانرا زه گسست و شیر را ناخن شکست از قهر مشوش حال کیوان در تزلزل طارم اختر
فلک در قصد آن تا زهر در کام حسن ریزد کواکب در جدل کای آسمان از این خطا بگذر
مثنی شمع مشکوه ولایت را مکن خاموش باین فرزانه فرزند رسول ایچرخ وهم آور
به مهد تربیت روح الامین را اولین مخدوم زخون کشتگان آل یاسبن سیّمین محضر
فروزان اختر برج ولایت دویمین مطلع مصیبت نامهء آل کسا را چارمین دفتر
بنازم قدر شاهی را که از قهرش گه هیجا غبار از بحر و موج از کوه خیزد شبنم از آذر
بناوردت گسست و کند شد بشکست شد منشق کمانرا زه سنانرا نیش و تیغ از قبضه تیر از پر
بافلاک شرف اوج امامت را بهین کوکب بر احکام شریعت دین احمد را مهین رهبر
حسین هم درج و احمد وصف و زهرا روی و حیدرقدر حسن خَلق وحسن خُلق وحسن نام وحسن مظهر
غبار مقدمت را ا ز شرف فخر ا ست بر خاقان غلام درگهت را ا ز طرب ننگ ا ست از قیصر
مدلّل پرده دار عصمتت را آیه تطهیر بیان منزل قربت نزول هل ا تی یکسر
شفیع توبهء آدم تو بودی ایفدایت من نبودی گر تو یار نوح آبش میگذشت از سر
بشاًن غاصب حق تو طغیاناً کبیر آمد کلامم را مصدق حبّ ذی ا لقربی است ایسرور
امیر بدر و خیبر را عزیز و قره ا لعینی رسول عرش پیما را توئی فرزند جان پرور
بصورت بر سپهر خوبروئی مهر آفا قی بمعنی مبدء لطف خدا ئی را توئی مصدر
بباطن بارگاه آفرینش را توئی پایه بظاهر مهبط وحی ا لهی را توئی مظهر
گه ایجاد گیتی سطح عا لم را توئی مرکز گه ابداع گردون چرخ اطلس را توئی محور
پناهی غیر خاک آستانت نیست قهری را هراسانم ز هول رستخیز و پرسش محشر
سیه روی دوعا لم خویش را می بینم ایمولا ولی دست منست و دامن اولاد پیغمبر
گهی بهر حسن خونابه میریزد ز مژگا نم گهی بهر حسین دارم دلی چون عود بر مجمر
زبا نم بسته ا ندر مدح و ذمّ مردم دنیا ندارم جز حکایات شهیدان قصّه دیگر
قصیده در مدح امام ثالث و السبط الثانی سید الشهداء علیه السلام
--------------------------------------------------------
غراب صبحدم چون برفراز آشیان پر زد شه سیّارگانرا چتر زر بر کوه خاور زد
ز بس کز سنگباران سپاه ا نجمش دلخست سحر گه خسرو زرین سپر بر جیش اختر زد
دگر بر نطع گیتی تا فلک رنگی بکار آرد مداد از لوح شب بزدود و نقش زرد و احمر زد
گریزان ثابت و سیّار این ا ز راست و آن از چپ زحل در خانهء میزان و مه در برج دیگر زد
عطارد مضطرب ناهید سر گردان بصد وحشت پی بگریختن آن یک بچنگ این یک بدفتر زد
فتاد از بیخودی تاج شرف ا ز تارک برجیس تو گوئی ضوء خور بر سینه بهرام خنجر زد
دگر گلشن گره بر طرّهء مشکین سنبل بست دگر باد سحر بر غنچهء نشکفته نیشتر زد
بر اطراف گلستان مسند ا ز خضرای چین افکند بر ا ندام ریاحین خلعت از دیبای عبقر زد
چهانرا چار بازار ا ز ضیاء مهر روشن شد فلک را هفت گنبد شعله ها بر طاق منظر زد
خرامان جرم خور تا مرکز نصف ا لنهار آمد بهر کشور شرر افکند و بر هر ملک آذر زد
بناگه منخسف شد مهر و چرخ ا ز ا نقلاب افتاد مگر دست قضا بر ملک هستی طرح محشر زد
تو گوئی بر فنای خلق عا لم رستخیز آمد تو گوئی بر زوال عمر دنیا حکم دا ور زد
ز هم ببرید گویا ازدواج علوی و سفلی صلای هفت آبا بر طلاق چار مادر زد
بخود گفتم چه آشوب است در ایوان هفت اختر چرا غوغای محشر از زمین بر چرخ اخضر زد
اگر شب ماه شب چونشد اگر روز است مهرش کو تو گوئی خرمن خورشید و مه را باد صرصر زد
چه واقع شد که خون از آسمان چون ژا له میریزد چرا موج سرشک خاکیان بر مهر انور زد
مرا حیرت گریبان گیر و سر در جیب خاموشی سراغ ا ز هر که جسم آستین بر دیده تر زد
فلک را گفتمش نیلی چرا ئی اشک خونین ریخت بمه گفتم چرا رنگت پرید ا و نیز بر سر زد
بناگه صیحهء مات ا لشهید ا ز قدسیان برخاست تو گوئی صدمهء قتل حسین بر عرش اکبر زد
تو گوئی عرشیانرا خنجر بیداد بردل خورد تو گوئی قدسیانرا تیر زهر آلود بر سر زد
ز هر سو های هوی گریه ا ز خیل ملک بر شد گمانم قاصد آه یتیمان حلقه بر در زد
یکی میگفت اهل کوفه این جراَت نمیکردند یکی میگفت نی نی این عمل از کوفیان سر زد
بعزم کشتنش آن یک خدنگ این یک سنان آورد بقصد جان او آن یک بخود ا ین یک بمغفر زد
ز فرق خواهرش معجر خطا کاری سیه رو برد بروی دخترش سیلی جفا جوئی ستمگر زد
یکی ا ز ظلم دست و پنجهء عباس را پی کرد یکی ا ز قهر تیر کینه بر حلقوم اصغر زد
فلک نگذاشت دشمن رحمی آرد برلب خشکش خدنگ ا ز ترکش عدوان بطفل ناز پرور زد
ز بیباکی یکی ا سباب قاسم را به یغما برد ز بیرحمی یکی بر جبههء پر نور اکبر زد
مگر شست قضا بهر ا سیران برکمان زه بست برای بستن صید غزالان آستین بالا زد
بقصد کودکان آن یک رسن این یک طناب آورد ز کعب نیزه آن یک برعروس این یک بدختر زد
یکی خود را ز سوز تشنگی بر روی خاک ا فکند یکی ا ز خوف دست عجز بر دامان مادر زد
ز یاد تشنه کامی های ا طفال حسین امروز بصد حسرت چو قهری ا ز لبم تبخالها سر زد
بعا لم هر سری را آسمان سوزد بسودا ئی مرا پروا نه سان بر آتش آل پیمبر زد
-----------------------------------------------------------
شب آمد هر سری بر آستانی کرده ماًوا ئی دلا از سگ نئی کم کوچه یارا ست غوغا ئی
حریفان جمله مست و خلوت ا ز اغیار خالی ماند غنیمت دان شکایتهای دلها وقت تنها ئی
بهشیاری خمارم میکشد سا قی بده جامم بمستی گریه میخواهد دلم مطرب بزن نائی
ا ز این بازار بیرون شو که با طفلان دچار افتی بهامون رو کن ایدیوانه در این شهر رسوا ئی
تو در ماخولیای جاه و مال و عشق میجوئی شمیم گل ندارد ا لفتی با مغز سودا ئی
بهر کس دل منه زنهار دست ا ز این و آن برگیر تو را ز ا ندیشه رسوا میکند این رند هرجائی
اگر چشم طمع داری چه سلطانی چه درویشی اگر گوش هوس مالی چه مجنونی چه لیلائی
براه سیل بستی آشیان ایمرغ بی تمهید بدکّان اجل داری نشسته گرم سودا ئی
بر افشان دامن ا ز گرد علایق راه مردان گیر نه آخر زندهء ایمرده دل یا دست یا پا ئی
لبا لب کن ز خون دیده تا پیما نه ات خا لیست تهی شد مجلس ار داری سر پیما نه پیمائی
الا ای قطره در خشکی میاسا ره بمقصد جوی همه تن گو سری ای ابر نیسان رو بدریائی
قدم بگذار اگر خواهی بقای هر دو کون امروز چه سود اکنون که نتوان یافت جزملک فنا جائی
دمی بیدار شو با نقد ایمان دزد همراه ا ست در این ویرانهء بی بام و در تاکی بر آسا ئی
زهی خجلت که صاحبخانه بیدار است و تو در خواب از آن ترسم که رانند از درت یارب تو ننمائی
باقرار خطا ا ز توبه ا نکاری به پیش آور بدیوان قضا خواهی فتاد از کرده حاشا ئی
گره شد نا له در نای گلو تا چند خود داری خرابی میکند سیل نهان گر زانکه نگشائی
همان بهتر ز شمع آه و نقل جان و خون دل بروی آفتاب شب نشینان مجلس آرا ئی
کدامین آفتاب آن کافتابش هندوی مقبل بکار افتادهء فیض وجودش چرخ مینا ئی
علی ا بن ا لحسین افلاک عصمت را بهین کوکب شهی کاندر جلالش وهم کس را نیست گنجا ئی
جنابی کز شرا فت جبرئلیش طفل ابجد خوان گرا ن قدریکه سلطانان دهندش خط مولائی
خدا دا ند که لا لم در تو ای سرمایه خلقت ز وصفت هرچه گویم عقل وجان را حیرت افزا ئی
گهی گویم که عرش وفرش وکرسی وحجاب است این چه بینم مصطفی وحیدر وسبطین و زهرائی
گه ا بداع عا لم مصدر اشیاء تکوینی گه ایجاد امکان مقصد از تکوین اشیائی
بظاهر چون نکو بینی همان معنای تنزیلی بباطن چون نظر آری همان تنزیل معنائی
تو را لایق که اجرام کواکب را رصد بندی تو را زیبد که اشکال و صور را کار فرمائی
تو در ویرا نهء دلهای غمگین کا شف الکربی بظلمت خانهء تن شعشعانی نور بیضائی
تو در معمورهء این چار منظر خاصه معماری تو در مجموعهء آفاق و انفس کار فرمائی
بایوان هدایت چارمین مصباح رخشانی باصل آفرینش رکن این شش طاق مینائی
بدل داری تو آن آتش که موسی دید بر طورش توخود موسی و هم عیسی و نخل طورسینائی
باورنگ خلافت جامع ا لفخرین ا مکا نی بدیوان شفاعت اکرم ا لحزبین عقبا ئی
بدیهیم شرف فرمانروای نار و فردوسی در امّید بر مخلوق بندد گر تو نگشائی
تو سلطا نی و من درویش میدا نم ز استغنا نباشد شمع را از سوزش پروانه پروا ئی
ولیکن گوهر آگین ابر را هنگام دُر باشی تفاوت نیست در خار وگل و بحری و صحرائی
زبان آتش دل آتش سینه آتش جسم و جان آتش محبت سوخت جا نم ای طبیب آخر مداوا ئی
ز پا افتادهء مهر توام دامن متاب ا ز من ببالین مریض خویشتن وقت ا ست بازآئی
شکست آمد مرا در کار عقل و نفس جان فرسا بهردر میکشاند بیخودم این عقل شیدا ئی
تو این گنج نهان سرمایهء سلطان درویشی بهنگام بلا یا دستگیر اهل دنیا ئی
بامّید توام اطوار خلقت تا بشصت آورد زبانم در عزای جدّ و بابت وقف دانا ئی
تو نیز ایشاه دریا دل علاج درد قهری کن توام سرمایه امروز و راحت بخش فردا ئی
الا تا باب رحمت باز و خلقی در مناجا تند الا تا باغ امکان سبز و ممکن درخود آرا ئی
محبّان تو را تیر دعاها بر نشان آید حسودان تورا پیکان خورد بر چشم بینا ئی
------------------------------------------------------
ایجها نرا صورت جان ایفلک را زیب و زین اشرف الانوار فی الآفاق ضوء ا لمشرقین
شمع محراب عبادت عروه ا لوثقای دین مصطفی را جان پاک و مرتضی را نورعین
ایکلامت کاشف ا لاسرار امکان وجوب ایحدیثت احسن الآثار هذا ا لمذنبین
یوسف مصرولایت مقتدای ا نس و جان وا لی ملک هدایت پیشوای عا لمین
نوح طوفان شهادت غرقهء موج ستم آفتاب مشرق ایمان علی ا بن ا لحسین
ای بر ا فلاک امامت آفتاب چارمین دعوت الحسنی سبیل الحق نجیب ا لمصطفین
ایجما لت محفل آرای شبستان وجود هم رسالت هم ولایت را تو نور ا لمطلعین
رفت تا حکم ولایت را بتوقیع آورد در شب اسری چو احمد شد باقصی المسجدین
برتو ای پروردهء خیرا لبشر دست جفا میگشاید آسمان فی کلّ عام مرتین
نیست باکی گر ز دشمن برتو آزاری رسد چون تو هستی جامع الفخرین احدی الحسنتین
انتقام بدر و احزاب و احد این ناکسان میکشند از ناز پرورد مصلّی القبلتین
در اسیری یا شهادت در مقامات رضا هرچه گردون ا قتضا دارد شما را فرض عین
دین حق را گه بکشتن گه بمردن ناصرید در شکست کربلا یا فتح خیبر یا حنین
بر تو میبارد فلک تیر جفا ا ز چارسو بر تو میگرید کواکب خون ز چشم فرقدین
مرکز افلاک و انجم مهبط روح الامین معدن علم و نبوّت نور بخش نیرین
حبّ و اکرام شما برعالم ایجاد فرض لطف و احسان شما بر ذمّه اسلام دین
بر سپهر مکرمت ا نتم بدور باهرات بر جهان مردمی ا نتم شموس الخافقین
بی ولای آل حیدر اهل ایمان را چه سود از نماز و روزه و حجّ و وقوف و مشعرین
گر بمدحت قهری بیچاره عمری سر کند نه برای مکسب دنیاست نه زر نه لجین
چشم آن دارم که در محشر بفریادم رسی یک گنه کارم من و دارم شفیعی چون حسین
ایصبح بزن چاک گریبان قصب را اندر چه مغرب فکن این زنگی شب را
نه شمع بدست و نه هدی بر لب یاران پی کرده فلک ناقهء لیلای عرب را
زیبق بصماخ است بر این نوبتیانرا خود راهی و خود نشنو آهنگ جلب را
ا ز نخل وجود من دل مرده چه جاصل بردیم ز بستان لب نادیده رطب را
ا ز عنصر خاکی سفری گشتیم و هیهات نشناختم از فرط خجالت اَم و اَب را
از بیضه برون نا شده در دام فتادم نابرده بسر مرحلهء رنج و تعب را
دلباختهء دنیی دون گشتم و دردا در عقد نیاورده کس این شوخ عزب را
جان بر کف و کف بر لب و لب بسته ز شکوا ریزند بجا نم شرر ذا ت لهب را
پر خار بیابان بره و آبله در پا سهلست چسازم دم پیکان شهب را
سر در خطر ماتم جاوید ز دنبال آوخ چکنم شادی یکروزه طرب را
ای گریه بر افکن پی و بنیاد صبوری ای نا له بنه قاعده و رسم ادب را
در چاره ء کار من و دل عقل هراسان یارب برسان راه بر جمله شعب را
سلطان اولوا لعزم و رسول مدنی وصف کز کعبهء دین بر کند این خیل وصب را
این باقر علم نبوی اختر پنجم کز کشور دل محو کند زنک وکرب را
در کنیه ابوجعفر و همنام محمد شاهیکه بسبطین برساند دو نسب را
فرماندهء احکام اولوالامر امامت مصباح هدایت شه فرخنده لقب را
ایمهر تو فریادرس گبر و مسلمان ایفخر ز وصف تو عجم را و عرب را
پیش سخنت صف زده اخبار هدایت ما ند که بدیوار بود تکیه خشب را
پیکان ز نخستین کنی آماج نهم تیر افروختی ا ز کین دل آن جلف جلب را
گر در زه تحقیق کنی حل مسائل بر چرخ گشائی گره راًس ذنب را
بر جان مخالف رسد ار تیغ زبانت آن کز تف خورشید یخ از نار حطب را
گر حکم تو بر تفرقهء روز و شب آید در شام محرم نهد ایام رجب را
در برج دو پیکر فتد آذر چه بر آری از جنب جبینت دو دم کار جنب را
ای بر درت افواج ملایک همه خیزان تا شرح دهد نطق و بیان تو خطب را
بر نطع زمین سکه مهر تو زند مهر سرسبزی گلشن بود از حب تو حب را
دل در بر شیر فلک ا ز بیم شود آب ا ز خشم بچرخ ار فکنی چشم غضب را
در معجزه گر حکم کنی بر صف غبرا تبدیل دهی عرصه گه شام و حلب را
تاشام ازل لؤلؤ مکنون دمد ا ز خاک گر دست بری برگ و بر تاک عنب را
جز مدحت اولاد پیمبر بدو عا لم قهری ز بد و نیک جهان دوخته لب را
ایجان چهان چشم شفاعت بتو دارم نه دلکشی سیم و نه سودای ذهب را
توسن خامه را دگر می ندهم تکاوری شکوهء چرخ پیر را چند برم بهر دری
منکه ندارم ا ز جهان چشم وفا و مردمی منکه نخوردم ا ز فلک نخل مراد را بری
در قفسم من ایفلک پر شکنندم از چه رو نیست هوای گلشنم کو به قفس زنم پری
چند خورم ز اختران تیر نهفته بر جگر یک تن مستمند چون صرفه برد ز لشگری
زنگی چشم مست را دشنه دهی بقصد دل قاتل خون گرفته را بر سر کشته میبری
نیم شب است و من چنان در غم یار مضطرب یا بسرم کند گذر یا بدلم زند پری
رفته ز کاروان مرا ناقهء لیلی از جلو من ز قفای کاروان ما نده چو قیس عامری
خنده زنم بحال خود گریه کنم بروز دل بر من و روز محنتم ایشب هجر خون گری
دفتر عمر طی نگر توسن بخت پی نگر سردی فصل دی نگر کرده بگلشن آذری
از دو چهان دو چیز را خواهم و نیست ممکنم یا غم عشق را دلی یا ره شوق را پری
چند بنا له سر کنم عمر عزیز خود تلف چاره همانکه در زنم دست ا مید بردری
آنکه باوج رفعتش طایر وهم کند پر آنکه نگاه مدحتش عقل زند سکندری
صادق آل مصطفی گوهر درج مرتضی حقّه داروی شفا وارث علم باقری
منبع علم و دا نشی دیده ء اهل بینشی مقصد آفرینشی لایق جاه حیدری
اختر برج مکرمت شاه بلند مرتبت معدن جود و مرحمت مرکز چرخ چنبری
قاسم نار و جنتی مظهر دین و ملتی مشعلهء هدایتی شا فع روز محشری
ای ز تو روشن از ازل مشعل دین مصطفی وی بتو ختم تا ا بد مذهب پاک جعفری
دورهء ماه چرخرا حبّ تو کرده گرم رو شاخ عقار مرخ را مهر تو داده آذری
گر شب دیو چهره را جلوه نما شوی ز رخ سکّه مهر و ماه را چرخ زند باغبری
آخر هشت مصطفی ای تو ز پاک طینتی اول هفت مرتضی ای تو ز نیک گوهری
در کرم اکرم العرب در شرف ا شرف ا لعجم در حسب احسن الوری شحنهء مصر داوری
خلعت دشمنان تو پردهء نار مؤصده کسوت دوستان تو سندس و خضر و عبقری
کلک زبان بریده را مدح تو نیست در بیان نطق بنان شکسته را وصف تو نیست سرسری
دایرهء وجود را نقطهء اوّلین رقم مرتبه ظهور را مرکز دور اختری
رشحهء از مقال تو دست و عصای موسوی پرتوی از جمال تو محرق عجل سامری
باد نکرده با دم آنچه تو با مخا لفین ابر نکرده با چمن آنچه تو در سخنوری
گرنه کلام حقّ تو نص ولایت آمدی عقل زدی بکفر و دین صیت تو در پیمبری
در هوس رکاب تو وهم کجا و هم تکی در شرف جناب تو عرش کجا و همسری
زینت چرخ و ا نجمی اشرف نسل آدمی پردهء هفت کوکبی عصمت چار مادری
قهری خسته دل اگر وصف تو را زند رقم صفحهء نه سپهر را کرته کند بمسطری
بر رفهء فلک اگر پنجه زنم ز مدح تو کرفهء این عمل برد صرفه ز هر چه بنگری
----------------------------------------------------------
بسی شکوه ها دارم ا ز چرخ اخضر چها در نهاد ستت ایسفله پرور
ز کیوان گذر کرد فریاد مظلوم برون رفت ز ا نداز ه جور ستمگر
بکش پنبه غفلت ا ز گوش و بشنو زدا پرده ظلمت از چشم و بنگر
بر اهل زمین شعله بار است گردون بفرق جهان فتنه ریز ا ست اختر
مگر پرده پوشیده بر چشم انجم مگر راه گم گشته بر شمس خاور
خسانرا دهی بهر آزار مردم بکف نامهء قتل و نامیش دفتر
فرو برده ا نگشت در خون مظلوم چو شاهین غضبان بخون کبوتر
قلم در کف سفله گان مینماید چو در پنجهء زنگی مست خنجر
نه شرم آسمانرا از این رسم وعادت نه خونی جهانرا از این فعل منکر
چگویم تو را ایجفا پیشه گردون چه خوا نم تو را ایستمکاره اختر
همین بس که در قید هارون کشیدی یکی عبد صا لح چو موسی ابن جعفر
امامی که ریزند بر آ ستانش فلک ا شک خونین ملک لؤلؤ تر
فروزندهء مشعل دین احمد برازندهء مسند جاه حیدر
به تجرید همکار عیسی ابن مریم در اعجاز همدست فرزند یقهر
به برج ولایت فروزنده کوکب بدرج نبوّت درخشنده گوهر
نه فخر است گر خوانمت عرش و کرسی نه زیباست گر گویمت چرخ محور
کجا عرش را کام شهد شهادت کجا چرخ را لذّت از تیغ و خنجر
که این موهبت مذهب عاشقا نست که این فیض ختم ا ست بر آل حیدر
حدیث تو منقول در هفت ملّت صفات تو مذکور در پنج دفتر
توئی باعث ا متزاج عناصر توئی مقصد از خلقت چار مادر
همه ا نبیا بر ولای تو مبعوث اگر شیث و ادریس وگر پور آذر
رخت بهچت افزای فردوس رضوان لقایت طرب بخش تسنیم و کوثر
غلام درت صد چو فغفور و خاقان غبار رهت زیب اکلیل قیصر
گواهی دهد چرخ در ما تم تو به نجم و مه و مهر ثبت است دفتر
کجا نظم قهری برازندهء توست کجا پشه بر اوج عنقا زند پر
جهانی بتوصیف خلقند مشغول من و در جهان مدح آل پیمبر
الا تا بفرق جهان چرخ ساری ا لا تا درخت محبّت دهد بر
عدوی تو را مطعم از زهر قاتل محبّ تو را شربت از شهد شکر
ساقی بیا که میگذرد عمر بر فسوس دل برجهان مبند که زا لی است نوعروس
باکس بسر نبرده اگر ایرج ا ست و سلم با کس وفا نکرده اگر نوذر است و طوس
دوشم خیال روی تو ایغارت شکیب از دل چنان گذشت که پیکان ز اشکبوس
گر شام هجر باز کشد زلف مشکفام گر صبح وصل چاک زند پردهء علوس
شام فراقرا سحر ا ز پی نمیرسد گر سر زند سپیده و گر پر زند خروس
من دل نگیرم ا ز تو گرم میکشی بزار آلودهء بخون من ا ز پنجهء ملوس
ا ز چشم و زلف میکشی و زنده میکنی آن یک بطیش و عربده وین یک بچاپلوس
تیغ ستم مران و بیندیش گر برم دست شکایت ا ز تو بمدفون ارض طوس
سلطان دادبخش و نگهبان دین رضا مطلوب روم و چین و مغیث فرنگ و روس
شاهنشهی که ره بحریمش نمیدهند هر صبحدم هجوم ملائک بخاکیوس
محرومش از عطا نه اگر منعم ار فقیر نومیدش از کرم نه اگر مشرک ار مجوس
شاها توئی که نوبت سلطا نیت زنند چوبک زنان چرخ بر ا فلاک طبل و کوس
در نردبان قدر تو نه چرخ پلهء در مدرس علوم تو تا عرش یکدروس
مشتاقرا لقای تو جانست در بدن احباب را ولای تو روح ا ست در نفوس
دست جفا بکام تو گر ریخت زهر کین ور زانکه ا ز مدینه کشاندت بخاک طوس
دم سردی عدو چه زیان آورد بنور روشن چراغ مهر چه پروا ش ا ز عطوس
آنانکه ره بغیر تو جویند فی المثل ماند بآنکه حاصل عمری برد سبوس
حکمت اگر بلجّهء قلزم نهد چراغ چنگال شیر ا ز تن ماهی کند فلوس
از رشک بارگاه تو آویخت چرخ پیر قندیل مهر و ماه بر این طاق آبنوس
خلوت نشین درگهت از چرخ بی نیاز قطمیر کهف را چه هراسی ز سندروس
با صحن روضه ات چه بهاری چه گلشنی با خاک درگهت چه سکندر چه فیلقوس
جز سر بر آستان تواَم نیست چارهء گر نکث عهد کرده ام از من مشو نکوس
از شرم رویت ایشرف برج کائنات مه را کنوس و حاصل خورشید را خنوس
آتش فشان سنان تو گر سر کشد بماه گر آب دیده تیغ تو در خون کشد غموس
هم سیل فتنه خیز از این یک کند عروج هم ابر شعله بار از آن یک شود عکوس
روی زمین ز موجهء تیغ تو لادرنگ مه را ز بیم تیغ تو رخساره سندروس
قهری بدودمان رسالت امید تست خوشدل نشین و از غم فردا مشو عبوس
در هر دو کون مخلص اینخاندان ضحوک روز نشور منغبض این دودمان شکوس
این یک دو روزه میگذرد بر تو غم مدار سعد است دور اختر سیّاره یا نحوس
ای در ا ندیشه وصف تو زبانها ا بکم ایفلک را بتو ارکان قواعد محکم
ای عبید تو بطینت ز اکابر همه سر ایوجود تو در ایجاد بعالم همه لم
ملک جان و ملک آید بقدومت ز فلک کز فلک سو بگهت ایخسرو خسروش خدم
خواست تا نام تواش صورت هستی بخشد صفحهء لوح چه تن داد بجریان قلم
شمّ شیران بفلک میرسد از شمشیرت احتسابت کند از چرخ زه از شیران شم
طمطراقت چه برآرد ز میان عصب غضب برق صمصام تو بر دیده خصم آرد نم
بارور نخلی و در سایه جودت بطلب منبسط گم شدگان ره حیرت چو فحم
مخزن جود تو را خازن رضوان گنجور مدرس فضل تو را کرسی اعظم پشکم
شمع زرین لگن چرخ در ایوان تو تار گیسوی حور بفانوس شبستان تو زم
ابروی حور و یا ناصیهء چشم شب است چرخ ایوان تو کش چرخ مقرنس تواَم
لمحهء مهر تو را کشور جانها کانون اختر حبّ تو را مخچهء دلها پرچم
اصل انکارهء ترکیب دو عالم بتو بود ورنه بودند هنوز آدم و حوّا بعدم
سکّه مهر تو دارد درم شمس و قمر توسن عزم تو را اطلس گردون اورَم
صفحهء وصف تورا حاجت انکلیون نیست نطق عیسی به بیان باید و سازند رقم
ای محمد دل و حیدر تن و زهرا منظر ایحسن خلقت و ایشاه شهیدان مقدم
ای نسب نامهء اصحاب کسارا تو فهم ای تو سر دفتر دیباچهء دیوان کرم
تو محمد و علی را پسری هم پدری ای ابوجعفر ثانی مه خورشید شیم
جز تو در مسند حکم نبوی نالایق جز تو بر مخزن علم ازلی نامحرم
تارک قدر تو را ترک حصاری تارک بارک طفل تو را پرده رحمت اشکم
خصم استیزه کند از سر جراَت بر کس بر کسی کش پرک چرخ نماید پر کم
از تو ایشاه رفان پیشه رفاهیت خلق چه بدنیا چه بعقبا بتو ختم ا ست نعم
پایهء قدر تو را طارم نه چرخ فزون دایهء هر دو جهان در کم احسان تو کم
عجبی نیست که خصم از تو گریزد بزبان شیر تهمینه گریزد ز دم تیغ تهم
ای در احکام نبوّت تو نبی را هم کار ای به برهان ولایت تو علی را همدم
چار منقوطهء عا لم بر ایوان تو پست پنج بیچارهء گردون ز بهای تو بهم
هفت دریاش یکی شعله فرو ننشاند آتشی را که بر افروخته مهرت بدلم
روز حشر از رم قهر ازلی ترسا نم زم گشایم ز بصر تا بتو گردم منضم
نزنم چم بمدیح تو و از طاعت چم که بر آتش چم و پیچیده چم پرچم و چم
بر گنه ثابت و در هاون غم پر گنهم برهانم بتولّای خود ایکاشف غم
برهانم دل از این همسفر جاهل خویش تا نهم از سر آسیمه براه تو قدم
واقف است آنکه تورا کرده بر احکام امین عا لم است آنکه تو را داده امامت بامم
که بقهری شب و روزی نرود در همه عمر که دم از آل پیمبر نزند در همه دم
سر آن دارم اگر مرگ امانم بخشد که جهان را ز مدیح تو پر آوازه کنم
دوجهان بسته بمهر تو و من تشنهء فیض چکند دا منی آلوده بعمّان کرم
تابود خطّه کل بر دو جهان سایه فکن تا که از ثقل زمین کوههء ماهی شده خم
نیک خواهان تو را روضهء فردوس مقام بد سگالان تو را زهر عقارب در فم
نریزد آسمان جز برخ خونینم برخ از رخ سفر در پیش و مرکب لنگ و منزل دور و راهی شخ
ز حرص دا نه در کنج قفس عمری گرفتارم نه هم پرواز خود جویم حدیث دانه ا ندر فخ
باین همخوابهء مغرور صاحب کش بدلجوئی بعقل کارفرما بر رضای نفس در کخ کخ
همی از خوی بد هر لحظه آتش بر زبان آرم دل است این یا شرار دود اخدود است یا کولخ
دمی بر خاک ریز این عیسی نه ماهه چون عیسی بطور معرفت موسی وقتی قطع کن فرسخ
تو را دریای عقل از لخچه شهوت بجوش اندر نهان در دیگ سر این لخته مخ ضایع شود زین مخ
زخود را ئی درون چاه غم هاروت را مسکن ز بیداری بود چرخ سیم بیدخت را بیدخ
حیات گرم و تر با زمهریر مرگ هم کاسه حدیثی بس شگفت است این نتابد آتش ا ندر یخ
تو را بر چهرهء دین خال عار است این تن آسائی هر آنچت مانع از تحقیق اشیاء باشد این برزخ
دل بیمار جلّاب طبیبش سود کی بخشد سوی دارا لشفا در نه قدم زهر ا ست این آکخ
طبیب دین علی ا بن محمد هادی ملت نقی وصف وعلی قدر و ملائک جیش و انجم دخ
امامی کش رسد تا برکند بر قوس گردون زه جنابی کش زند اخروش ا مکان بر فلک اخ اخ
پرند چرخ اطلس بر قبای قدر تو کوته هیون مست گردون بر رکابت چهرهء لخ لخ
ز مهرت رشتهء تار نفس بر نفس جان ملکم زحبّت صفحهء بال ملک اخنوخ را چون نخ
گرت بر شیر شادروان بود آهنگ جان بخشی مشعبد را بخون در مسند شاهی کند ملطخ
به طینت در مقام وصف تو آبای علوی پاک خطاکردم بگفت آبای علوی از تو بر آوخ
بوقت مردن افواج ملائک میدرند از قهر عروق دشمنانت در بسیط جسم و جان نخ نخ
خلاف مذهبت را تا کند قطع زبان از کین سپهر از رشتهء صبح آورد الماس گون پرچخ
بمحراب عبادت باز میدان شهادت بین بهر حال امتیازی بر شما تسلیخ با مسلخ
فضای هر دو عا لم بر کرنک همتت گامی نپرسد طایر قدس آشیان ا ز راه دار فرسخ
غبار آستانت از شرف بر فرق شاهان زخ سنان جان ستا نت میکند بر چرخ انجم رخ
سزد گر تیغ مهر از کورهء صبح آوری بیرون ز مهرت صبحدم حدّاد گردون میدمد منفخ
توئی افلاک عصمت را دهم چرخ ایفدایت من همی ا ز بام نه چرخت رسد ا ز لامکان بخ بخ
تف قهرت زند بر خرمن امّید شمس آتش سگ کویت زند بختورسا بر خیل ضیغم پخ
تورا بر عزّ و تمکین میزند افلاکیان خه خه تورا برعلم و دا نش میکند روح ا لامین وخ وخ
بدربار جلالت صد چو قیصر آید از قیصور بامّید عطایت صد چو خاقان بر در مطبخ
به قهری شربت مهر تو در دنیا و عقبا بس که راند کاو ساران مخا لف را همم ویطخ
شیاطین برفلک شد نجم ثاقب را بچرخ آور قوی شد بیخ کفر ایدادرس پرچخ بر آر از چخ
بمهدی ده ولیعهدی وحاکم کن بجان و دل که دارم بر دل ا ز رنج حوادث صد هزار آزخ
چه باشد بیدلی را کاخترش در قید آزار است چه حالت بیکسی را کاسما نش در مقام چخ
الا تا روضهء رضوان محبّان تورا مسکن حسودان تو را بادا فزونتر ز ا هل دوزخ ژخ
گرم نه دستگیری وای بر حال دلم گر زانک دهد دیّان روز واپسین پادا شم از برمخ
ای بگلستان شده در ولوله بیخبر از مستی و در وبوله
مقصد ارباب وفا از تو گم سخرهء اطفال چو گاو یله
غرّه مشو زین غر فرزند کش زهر بر آتش همه ا ندر فله
جیفهء سگ ا ز در مهمان ا وست در عجبم زین دل و این حوصله
کس نجهد ا ز دم این تیر زن کس نزید در بر این شخ کله
نفخهء کل در خم قطران مجوی خار مغیلان ندهد جاوله
آن کند ا ز قهر که آرد هجوم سیله گرگان بدم سائله
پرخ برخ ریز در اینخاکدان خاک بسر بیز در این مرحله
بین چه رهست این سفر هولناک غرقه بخون قافله در غافله
شیههء شیر است نه صوت هزار خواب در این بیشه چه داری یله
قصد هدف داری و از روی جهل برده بزه شست به تیر بله
فصل خزان میرسد ا یعندلیب هفتهء دیگر نزید کوپله
همسفران جانب مقصد شدند ماندهء ا ز قافله بی راحله
طایر قدسی چه در این دامگاه همّت عنقا نکشد زیتله
طعمهء شاهین شوی ای کبک شنگ چنگل شهباز بدان چنگله
مانده در این مصر زلیخا پناه ا ز ره جان دور بصد منزله
گر بطریق نبوی ره بری بر خط بطریق زنی با طله
هادی آن راه حسن عسکریست شاه ملک عسکر ا ین سلسله
فخر نسب نامهء آل رسول ناوچهء ا هل هدا را خله
ای ز شرف تا بعلی از علو سوده بر این کلّه خضرا کله
ای به عدو تا به علی ازرسول تاخته چون شیر ژیان بر گله
بارک گردون بجلال تو تنگ مادر گیتی بتو چون حامله
مجمع خصمین جزا را رفان در تَوِِِِِدِ ا هل گنه غافله
خود چه کند نطق دراوصاف تو عقل سرا سیمه زبا نها کله
پلّه کیوان بر قدر تو پست جان به نثار تو متا عی یله
کُرتَه اندام تو را بر سپهر کرده ز خود درزی گردون تله
کعبه مقصودی و بر درگهت گم شده بس قافله در هر وله
خطر تو نه طاق فلک کرده پست ایفلک از مهر رخت در غله
غیر تو نشنیده کسی در وجود دایهء قدسی بکسی قابله
داخل سدگاه تو بس خون دل ریخته از خارجه و داخله
صد چو سکندر برکابت دوان رفته سکندر شده بی حاجله
تا نکنی فارغم از هر دو کون دامنت از کف ندهم چلمله
خونی عقل است مراین نفس شوم جز تو کسم نیست معین در شله
تا برکابت رسدم دست شوق کفت سپهرم کف پر آبله
قهری بیچاره بلب ذکر تو بر دلش از رنج و بلا بلبله
مدح توام همدم جان روز و شب جز بجزا از تو نخواهم صله
تا بجهان حبّ تو برخلق فرض تا فلک از مهر تو پر غلغله
چرخ ببدخواه تو در ا نقلاب ارض باعدای تو در زلزله
------------------------------------------------------
دگر ره جانب دریا گرفت این آتشین زورق شفق بر بادبان صبح بست این خیمه ازرق
بضوء مهر سیاران کنس در سنا مبهم به بحر نیل جاشویان خنس در شنا مغرق
زمین آسوده از اشک کواکب جیب تا دامن فلک آلوده در خون ثریا پنجه تا مرفق
عیان از جیب دلاک سپهر آئینه خورشید دلوک ا لشمس کند از سقف مینا پردهء مَفسق
رقاق صبح بر ا ین لاجوردی خوان هویدا شد ز سکّین شفق بطیخ خضرا رنگ شد منشق
دگر ره چهره از مشرق گشود این مغربی منزل دگر ره شقّه بر کیوان کشید ا ین خاوری سنجق
بتخت کامرانی بر نشست این زرفشان اکلیل باوج خوبروئی جا گرفت این فستقی یلمق
دگر صبح ا ست و آسایش زگیتی میکشد دامن دگر روز است و اختر تیر کین میبارد از فیلق
دگر اشک یتیمان سوی هامون میکشد لشگر دگر آه ضعیفان بر کواکب میزند بیرق
دگر باد خزانی گل بخرمن میبرد یغما دگر صحن گلستان زر بدامن میدهد برمق
نه روز است این سواد محشر عظماست کز وحشت نه مجنون را سر لیلی نه عذرا در غم وامق
جهانرا گر همان روز نخستین است و دوشین شب چه حاصل زین مکرر صبح و شام ایچرخ بی رونق
نه این فرزند مادر کش همان ایّام بیمهر است نه خسرو ماند و نه مشکو نه نعمان هشت و نه خورنق
مدارا تا بچند ایچرخ موران راست تیموری تغافل تا بکی بر اوج عنقا پر فشاند بق
برافکن از جهان بنیاد شاع الجور مات الدین فروکوب از فراز بام گردون کوس جاء الحق
ولی الله غالب سیّد الکونین امام ا لعصر مبرهن حجّت قاطع جهانرا وا لی مطلق
اولوالامریکه امر شرع بی او صورتی بیجان صراط ا لله اعظم ناسخ الادیان سبیل الحق
امامی کز طفیلش طینت آدم مخمّر شد جنابی کز ولایش روح با اجسام شد ملحق
شه دجّال کش رخشنده مهر یازده کوکب که بر ا و حکم نحن آ لآخرون ا لسابقون الیق
فروزان کوکب افلاک عصمت مظهر ایمان که بر او نص ظلّ ا لله فی ا لارضین بود اوفق
چگویم وصفت ای آن کز جمالت زیب لا یدرک چه خوانم نامت ای آن کز جلالت قدر لا یسبق
الا ای یوسف اندر چاه کنعان تا بکی آرام الا ای یونس ا ندر بطن ماهی تا بکی مخفق
برافکن پرده از رخ و ز حجاب غیب بیرون شو تو را در سدّه صد بهرام سلّ ا لسیف فی ا لعایق
توهستی وارث سلطان خیبر گیر مرحب کش تو هستی جانشین هازم الاحزاب فی الجندق
توئی باعث که جرم مهر بر ا فلاک شد رخشان توئی علّت که نور ماه در آفاق شد منشق
نبودی گر تو بودی بوا لبشر ئر عنصر خاکی توئی مصدر که اصل آفرینش از تو شد مشتق
زبان عقل در وصفت ز حیرت صا مت و ا لکن بیان شرح در مدحت ز بهجت ناطق مزلق
تو مقصود ا لامم ا ز دامنت دست امل کوتاه تو مفقود ا لخبر وا ندر پیت پای طلب مزلق
قبیح آنرو که از مهر تواَش برچهره داغی نه حدید آن دل که اندر آتش شوق تو لم یحرق
بنای ظلم مستحکم شد ایسلطان وقت ا لغوث ندارد ا متیازی باطل از حق دزدی از اورق
تورا دست خدا در آستین آخر بر آر از جیب تو را تیر شهاب ا ندر کمان تا کی زه اندر فق
ذوی القربای احمد چون تو و بیگانه مسند راست چنان ما ند که تابد بر کتان مهتاب بر زیبق
ز هم بگشود توقیع ستم منسوخ ساز این حکم بهم پیچیده شد طومار دین منشور ساز این رق
خدیوا در کنام شیر جولان میکند ثعلب شها در صید گاه صفر طیران میزند عقعق
شها از رتق وفتق دور چرخم دل گران آمد نه دست ظلم شد مُرتق نه باب عدل شد مفتق
بکام عالم از هجر تو چون زهر است اگر شکّر بجام گیتی از شوق تو چون شهد ا ست اگر جزلق
تو اندر قبضهء قدرت شهاب ثاقب لامع تو اندر صفحهء امکان سحاب بارق مُنبق
بذل بندگی خلقی گرفتارند و میترسم که در ذلّت دهم جان تا کند لطف تواَ م معتق
من اندر چنگل شاهین ظلم ایشخ کمان تیری لگد کوبم زسر درروز وشب درزین کش این ابلق
بخود درمانده ام یا چاره یا رحمی بحا لم کن بکنج غم با شکی لاله گون وچهرهء زبرق
سر از خجلت نشیب از گریه اطفال چون سوسن دل از وحشت بخون آلوده در چون غنجه زنبق
نخواهم روی فردا بینم از تشویش بیرحمان همی خواهم که صبح حشر با شامم شود ملصق
نه من مدّاح جدّ و باب و اجداد تواَم شاها به قهری یک نظر کن چند باب حاجتم معلق
الا تا چشم گردون در ظهورت مانده بر روزن ا لا تا کوه وادی از نهیب تیغ تو مخرق
محبّان تو را در مسند عزّت بود تمکین حسودان تو را ا ز تیر کین پهلو شود ممزق
-----------------------------------------------------------
شبانگه چه شد مهر رخشنده غایب فروزان بر افلاک جرم کواکب
شبی سرمهء چشم ارباب ماتم شبی شاهد ا بتلا را ذوائب
شبی خال رخسارهء نا امیدی شبی دودهء آه اهل معایب
مرا ا شک خونین و بنیاد طاقت چه سیل ا لعرم بود سرّ مآرب
ز خونابهء دیده گل تا بزانو ز طغیان غم خون دل تا مناکب
برخ خار مژگان چو پرنده پیکان به تن خواب مخمل چو نیش عقارب
همه شب در این فکر و ا ندیشه ایدل چه سود ازعشایر چه طرف ازاقارب
گر اینست ناسازی عا لم ایکاش عدم گشتمی بین صلب و ترا ئب
بنادانی از چار باغ عناصر فتادم بویرا نهء طین لازب
و گر نه چه مقصود بهرام و برجیس یکی گشته طالع یکی گشته غارب
زحل را چه حاصل ز سیر مشارق قمر را چه سود از طواف مغارب
بکف زهره را چنگ و بربط چه خواهد همی پای کوبان چو رقصان کواکب
چرا عقده در کار جوزا فکندند چرا حقه بازی کند چرخ لاعب
بناگه خرد بانگ بر زد که خاموش فرو بند لب زین دم نامناسب
ندا نی که این دورهء چرخ و انجم برای وجود امامیست غایب
ولیّ خدا هادی دین و ملت وصیّ حسن حجت ا لله غالب
امام زمانیکه بهر ظهورش مسیحا بر اورنگ چارم مراقب
پی رجم دیوان مردم نمایش ز رخ پرده برگیر ای نجم ثاقب
بخلوت میاسا که در ا نتظارت عطارد پی سان لشگر محاسب
تو را گویم ای از توسّل مقاصد تو را خوا نم ای از تو کشف نوائب
یکی مهر هفت آسمان راست مطلوب تو را یازده مهر رخشنده طالب
از آن در حریمت کسی ره ندارد که روح الامین بر درت گشته حاجب
بر افراز بازوی قدرت نما را برا نداز آئین ترسا و راهب
تو در طور میقات سرمست تحقیق گروه تو بر عجل در گشته راغب
تو را خواهد این ا فتراق شرایع تورا جوید این اختلاف مذا هب
به ترسا نگر ار تفاع کلیسا بمسلم نگر ا نهدام محارب
دم سامری طینتان کرده کاری نه هارون بجا و نه و یوشع به کالب
از آن در صف خاکیانت گذر نیست تو را توسن چرخ ادنی مراکب
توئی منتخب نسخهء آفرینش توئی بهترین شخص ا هل مراتب
قوی دستی اهل بدعت نظر کن که حبّ شما گشته بر من معایب
تو سلطان وقتی ز قهری نپرسی چرا شد عزای حسینت مثا لب
تو دانی و اینقوم ای برق لامع تو دا نی و اینفرقه ای سیف ضارب
----------------------------------------------------------
باز جهان در ستیز و چرخ بکین ا ست تیر شهاب ا ز کمان و مه بکمین ا ست
شعله قاروره های لشگر ا نجم گرد قواریر آسمان چو نگین ا ست
خنجر ا لماس گون شکل هلالی پر خطر ا ز فتنه شهور و سنین ا ست
صف زده ناوک زنان جیش کواکب زه بکمان بسته در یسار و یمین ا ست
خسرو پنجم حصار ترک فلک را عطف زره بر میان و چین بجبین ا ست
ترکش جوزا تهی ز بارش پیکان طشت سرآشیب چرخ پر ز طنین ا ست
بانگ تماشائیان ز خاک بر انجم غلغله دریا بر آسمان و زمین ا ست
من بتحیّرکه اینچه شور و چه غوغا است دل به تلاطم که این چه قهر وچه کین ا ست
ماه جهانگیر از چه پا برکا بست مهرهء بیضای مهر از چه بزین ا ست
لیث عرب را باهل شرک قرین ا ست شیر عجم را بخصم شاه غرین ا ست
عقل در اندیشه از محامد ا ینان حیرتم از وصف این دو شیر غرین ا ست
آن ا سدا لله شاه سدره مقام است این اسدا لله ماه صدر نشین ا ست
آن فلک ا لعرش را ست وا لی مطلق وین ملک ا لفرش را حصار متین ا ست
آن بحسب افتخار کون و مکان است وین به نسب هم نژاد ناصر دین ا ست
معتمد الملک کردگار همان ا ست معتمدا لملک شهریار همین ا ست
ایشه خوبان بهار و فصل گل است این خندهء لبها بزخم دل نمکین ا ست
وصف گل لاله و شقایق و نعمان از من بیدل مجو که مشکلم این ا ست
با قد اکبر حدیث سرو و صنوبر گویم و ترسم ز دل که سخت غمین ا ست
سبزه و باغ و گل و نوای هزاران من بکمان صوت اصغر است وحسین ا ست
گرچه قصاید بسیار در مدح ا ئمه اطهار بنظم آورده و دیوان اشعار خود را هنگام مسافرت بعتبات عالیات بصحافی میدهد که درست و تکمیل نماید متأسفانه در همان سفر بجوار رحمت حق واصل میشود ورثه او مطالبه کتاب مزبور را از صحاف مینمایند اظهار میدارد که درویشی ا فغانی اورا سرقت کرده و چون دیوان او منحصر بهمان نسخه بود که خود نوشته باین ترتیب زحمت جندین ساله آن مرحوم بهدر رفته اکنون جز همین قصیده و مرثیه که بعداً نوشته میشود بطور صحیح در دسترس نیست و معدودی از اشعار متفرقه و هزلیات دلکش او که درمدح و ذم اشخاص گفته و در افواه بعضی مردم است و چون مناسب مقام نبود از تحریر خودداری شد و این مختصر را بمضمون مثلی که مشت نمونه خروار است و بمصداق کُلّ شئ يرجع الی اصله ضمیمه سفینه قهرمانیه نمودم که شیعیان اثنی عشریه هنگام خواندن این کتاب شاعر گمنام و مداح اهل بیت علیهم ا لسلام را بدعای خیر یاد فرمایند:
چه حاصل است بدوران ز گردش مه و سال بغیر کوتهی عمر و کثرت آما ل
کسی نکرده در اینعا لم دو رنگ درنگ کسی ندیده در این تنگی مجال مجا ل
چه حاصل از دل شادان که موت ا ندر پی چه حاصل از لب خندان که مرگ دردنبا ل
فریب چند خوری زین عجوزهء پر فن نصیب چند بری زین نمیمهء محتا ل
تو نرم نرم گرا ئی ز بهر آب وعلف که گرم گرم رود عمر تو با ستعجا ل
بخواب غفلتی و بیخبر ز صبح دگر که آفتاب حیات تو میرسد بزوا ل
براه عشق بُرد چشم نام و ننگ بلند بکوی فقر بیا گوش احتشام بما ل
گرفتم آنکه چو فرعون شوی ز جاه و مقام گرفتم آنکه به قارون رسی تو از زر و ما ل
بشوکت ار تو فراتر شوی ز پور پشنگ بقوت ار تو فزونتر شوی ز رستم زا ل
نه عاقبت ز کمینگاه شاهباز اجل بقصد صعوهء جانت برآورد چنگا ل
قراء ت خطّ حبیبٍ و مرحبا ماقیل سمعت قول ادیب و حبذا ما قا ل
عظام فلک تحت التراب یا لیته و انت ملعب فوق ا لتراب کالاطفال
بروزگار ز نا سازی جهان کافی که بود خصم رسول خدا و عترت آل
بیاد آر دمی از حسین لب تشنه بدشت ماریه کانروز داشتند چه حا ل
چه صوت العطش از اهل بیت گشت بلند سپهر شد متلاطم ز گریهء اطفا ل
چو نور در بر ظلمت ز یکطرف زده صف ز بهر کشتن سبط نبی گروه ضلا ل
زجانبی همه گردان ز نسل شیر خدا رده کشیده بکف تیغ از برای قتا ل
بارض ماریه سبط رسول را یاور بروز معرکه شیر خدا یرا اشبا ل
بویژه ماه بنی هاشم حضرت عباس سپهر عزّ و شرف آفتاب جاه و جلا ل
به بند تیغ ظفر جوهرش قضا توام ز نقش را یت فتح آیتش قدر تمثا ل
براه خصم ستاده چو برسدّ یاجوج زبان تیغ گشاده بفرقهء رذ ّا ل
فرود نامده تیغ از کفش که میاید روان خصم ز تنشان برای استقبا ل
چهارصد کس از آن فرقهء عنید پلید نمود رهسپر هاویه با ستعجا ل
نهنگ قلزم هیجا چه در فرات رسید شدند جمله گریزان نما ند کس بجدا ل
چو آفتاب که در برج دلو جای کند نمود مشک ز آب فرات مالاما ل
چه خواست تر کند از آب خوشگوار لبی بناگه خاطرش آمد ز نالهء اطفا ل
بریخت آب و برون آمد از فرات و بگفت که ایصبا تک من توسن ستوده خصا ل
میان معرکه یکدم مرا تو یاری کن رسان بحنجر آل رسول آب زلا ل
چگونه شرح دهم ماجرای این ماتم که تشنه لب ز فرات آمد ای زبان شو لا ل
سپاه کفر ز هر سو هجوم آوردند براه شیر کمین کرد روبهی محتا ل
نواخت ارّه کفری بشاخهء طوبی که دست راست جدا شد ز تن چو تازه نها ل
گرفت تیغ بدست چپ آن هژبر آئین چو شرزه شیر که رو آورد بخیل غزا ل
بسیط هاویه پر گشت از روان عدو بساط ماریه پوشید ا ز بقم سر و با ل
فکند دست چپش ظالمی دگر ز جفا چنانکه شد ا لف قامت حسین چون دا ل
ز زین فتاد و بگفت ای برادر از یاری بیا در این دم هجران مرا رسان بوصا ل
شها بآن سر و دستی که دادهء ز وفا براه خصم چه در راه قادر متعا ل
ز لطف خویش رهانی مرا ز نار جحیم بقرب خویش رسانی مرا نکرده سؤا ل
چه باشد ار بدو عا لم شوی تو با یحیی رؤف در همه وقت و رحیم در همه حا ل
تنها چه ماند باعث ایجاد را وجود یکتن برای یاریش از یاوران نبود
از بس صدای لیس لنا ناصرً کشید فاصبر بما اصابک از قدسیان شنید
از چشم نیم خواب جوانان ز هر طرف هر جا که دید تحسب ایقاظهم رقود
گاهی بقتلگاه شهیدان نظاره کرد بی اختیار خون دل از دیدگان گشود
بس خاک و خون ز روی برادر نمود پاک با آستین غبار ز روی پسر زدود
برخاست گفت دیگر از این لشگرم چه باک چون مرده یاورا نم ازاین زندگی چه سود
آهی کشید سرد چو بادی بقوم عاد زد نالهء چو صیحهء جبریل بر ثمود
اعجاز نخل منقعر هر سو زپا فکند کشتی جراد منتشر هرجاکه رونمود
گفت هاتفی ز غیب بیا وعده دیر شد ان ا لذین آمنوا یوفون با لعهود
افکند تیغ و گفت خدایا گواه باش اینک حسین بعهد نخستین وفا نمود
نوحه جات از کتاب سفینه قهرمانیه
بسم الله الرحمن الرحیم
چه بکربلا شه تشنه لب قربت زمان وصا له
ز سواد ظلمت اهل کین کشف الٌدجی بجما له
شده زاب بادیه تر زبان همه دیو و دد همه ا نس و جان
ستمی چنین بکه میتوان منعو عليه و آله
چه ز ا شک حسرت ناتوان چه ز آب خنجر خونچکان
چه زخون کشته در آن مکان غرقت رؤس جباله
ز غمش شده ا ز طرفی زنان همه مویه کنان همه سر زنان
مترقباً برکابه متشبثا بذياله
شده چند کودک ماهرو بجوا نبش ز چهار سو
متوحشاً بيمينه متباکياً بشماله
چکند به لشگری ا یعجب پی قتل ا و شده منتخب
همه ترک و روم و همه عرب جمعت بسی عياله
چه نمود جلوه رخ ا ز عدم فقهای عرب بلغای عجم
شده وردشان همه دمبدم صلو عليه و آله
دل و جان رسول مکرمی تو ز رتبه ا شرف عا لمی
بمدیحت ار سخن آرمی بلغ ا لعلی بکماله
همه قدسیان شده ما ت ا و سخن ار کنم ز صفات او
شرفت مکارم خلقه حسنت جميع خصاله
ز لطایف حسن رخش ملک ز فراز طارم نه فلک
ز مقام عا لیه تا سمک ملأت بشوق جماله
شده قهری خسته بروز و شب همه دم قرین غم و تعب
بمصیبتش نگشوده لب قطعت لسان مقاله
يامن بکت فی رحله الارض والانجم
واشتارکت فی قتله ا لترک و الديلم
انت الجميل الاتقيايا حسين
انت الکريم الاسخيا يا حسين
انت النجيب الاصفيا يا حسين
یاری کنید ایهمرهان هنگام امداد ا ست گویا حسین از بیکسی از زین در افتاده است
با لشگر ا بن زیاد ایفلک کارش عجب مشکل فتاد ایفلک یارب ظفر بخشا بر ا و بی یار وغمخوار است گویا بدست دشمنان او بی مدد کار است ترسم که دشمن بیدرنگ ایفلک بر او کند هنگامه تنگ ایفلک ایقاسم نو کدخدا جانها بقربانت داماد شاه کربلا جانها بقربانت رحمی نکردندت چرا واویلا دلخونم از این ماجرا واویلا ای در عزایت روز وشب روی فلک تار است در ماتمت دور افق پیوسته خونبار است
تو بیکس و بی یاوری یا حسین تو زاده پیغمبری یا حسین توبر دو عا لم رهبری یا حسین
يا من بايدی الظالمين قد کان مقتولا
منه البنات والبنون قد کان مغلولا
انت الامام العابدين يا حسين
انت الضياء الراکعين يا حسين
انت الشموس الخافقين يا حسين ای از ستم در خاک وخون غلطان سر و پایت ای زیب دامان بتول دوش نبی جایت در ورطه رنج و محن یا حسین افتاده بی غسل وکفن یا حسین اهل حریمت در رسن یا حسین
آندم که از زین شد نگون شمشاد رعنایت ژولیده شد در خاک وخون زلف سمن سایت
ویران شود بنیاد تو ایفلک یک کس نباشد شاد تو ایفلک
يا من بلا جرم قتيل الظلم والعدوان
يا من بلا غسل وفی الظمآن والعطشان
انت الذی نجمالهدی يا حسين
انت الذی بدرا لدجی يا حسين
انت الذی کهف الوری يا حسين از بهر تو تیر جفا از کین دو پیکانست حیران فلک در ماتمت قهری پریشانست تو راحت جان و دلی یا حسین تو زبده آب وگلی یا حسین ذکر تو در هر محفلی یا حسین
دیگراز دور افق ماه محرم سر کشیده یا خم ا بروی اکبر بر فلک خنجر کشیده
رنگ ماه و خور پریده قامت طوبی خمیده صبح ماتم بر دمیده
پرچم خورشید را دست جفا بر باد داده یا سنان از فرق زینب با سنین معجر کشیده
حرمت خیر النساء کو خلق را شرم از خدا کو رحم وانصاف وحیا کو
نامه قتل حسین را تا گشاید در مجا لس زاده مرجانه هر دم ا ز بغل محضر کشیده
کس چنین ظلمی ندیده پرده طاقت دریده جان ز دل بر لب رسیده
دعوی خونخوا هی بدر و احد را کرده منظور ا نتقام از دودمان آل پیغمبر کشیده
چرخ راعادت چنین است با نکوکاران بکین ا ست رسم دینداری نه اینست
شمر دون در خیمه سبط رسول آتش فکنده ا بن سعد ا ز دختر آل عبا معجر کشیده
ایفلک شرم وحیا بین ا نقلاب کربلا بین دیده بگشا ماجرا بین
این ستمگر از جفا توقیع سرداری گرفته وا نجفاجو بر سر اهل حرم لشگر کشیده
دست بیرحمی گشوده قصد بیشرمی نموده معجر ا ز زینب ربوده
دود ظلم کوفیا نست اینکه در عا لم گرفته یا تف آه ا سیران در جهان آذر کشیده
سخت آشوبی بپاشد قطع نسل مصطفی شد ایفلک بنگر چها شد
مادر قاسم زحسرت ترک نو داماد کرده ام لیلا ا ز ستم دست ا ز علی اکبر کشیده
در بروی خلق بسته در غم ماتم نشسته دل ز جان خود گسسته
شیر خواران از عطش لب بر لب مادر نهاده دختران از بی نقابی آستین بر سر کشیده
هر طرف سرگرم افغان مضطرب رو در بیابان ا شک حسرت تا بدامان
تا رقم سازد مصیبت نامه فتل حسین را دست حسرت صفحه نه چرخ را مسطر کشیده
خون روان از چشم انجم نوراسلام از میان گم داد از این جور و تظلم
ابر رحمت گر به قهری قطره آبی چشاند محنت از لب تشنگیهای علی اصغر کشیده
روزو شب دراضطراب است سیل اشکش خون ناب است خوفش ا ز روزحساب ا ست
تا چند گریم ایفلک ایفلک خوناب دل رفت از سما تا سمک
در سوز ما تم کس ندارم بسر نا سور دلرا نپاشد نمک روزم سیا هست حالم تباهست ایزد گواهست ایفلک ایفلک
هر گوشه خیزد نالهء ا لرحیل طفلان بخوابست ایدخیل ایدخیل
نا رفته منزل چون کند نو سفر با کاروا نی کی رود بیدلیل نا قه سوارم محمل ندارم بی غمگسارم ایفلک ایفلک
بر سطح گردون غلغل چنگ و نی بر طرف هامون ساغر و جام و می
فرزند زهرا بیکفن بر زمین شد کعبه ویران بر سر ملک ری بیچاره زینب آواره زینب غمخواره زینب ایفلک ایفلک
آل نبی را نکند کس ا سیر صید حرم را نزند کس به تیر
درماندگا نیم ایخدا ایخدا پیک اجل کو تا شود دستگیر رنگم پریده قدم خمیده دستم بریده ایفلک ایفلک
میر سپه را چه شد ایهمرهان گویا ندارد خبر ا ز کاروان
ا ز ظلم کوفی الحذر الحذر ا ز جور شامی الامان الامان چشمم پر آبست حا لم خراب است جان در عذا ب است ایفلک ایفلک
غوغای دشمن میبرد صبر و هوش طوفان اشکم میرسد تا بدوش
قد جوانان گم شده از نظر آواز اکبر می نیاید بگوش رنگم خزان ا ست اشکم روان است اکبر جوان است ایفلک ایفلک
پیوسته قهری در عزا روز و شب جا نش رسیده در مصیبت بلب
میکن شفاعت ایحسین ایحسین در نزد حیدر یا رسول عرب دریای عصمت کان مروّت مفتاح رحمت ایفلک ایفلک
ایمسلسل چین زلفت تا بدوش سوسن آسا از چه رو گشتی خموش
سرنگون واژگون وغرقه خون غلطان اکبرم بیجان اکبرم
دیدهء کو کز غمت جیحون کنم بی پرستارم ندا نم چون کنم
متصّل پا بگل حسرت بدل محروم اکبرم مظلوم اکبرم
خفته در خون نعش پاک اکبرم زنده ام من خاک عا لم بر سرم
بیکسم نو رسم ماه مجلسم دلارام اکبرم ناکام اکبرم
طاقتی کو تا دهم شرح فراق عاقبت میمیرم ا ندر ا شتیاق
روز و شب در تعب شکوه بلب درخواب اکبرم نایاب اکبرم
ایدریغ از محنت شبهای من ایدریغ از ذکر یارب های من
بی شکیب غم نصیب پا در رکیب دلگیر اکبرم پر تیر اکبرم
حسرت دیرین بدل دارم فلک در کف محنت گرفتارم فلک
بیقرار اشکبار از غم فکار خاموش اکبرم بیهوش اکبرم
ایدریغ از قامت موزون او ایدریغ از چهرهء گلگون او
با وفا از جفا در کربلا مهمان اکبرم قربان اکبرم
صبر کو بر تربتش آرم گذر دست کو تا خاک غم ریزم بسر
چاک چاک درمغاک بالین زخاک ای رود اکبرم ای رود اکبرم
ایخوش آنروریکه اکبر داشتم طالع مسعود و اختر داشتم
ایمحرم ا ز ستم در بند غم محبوس اکبرم افسوس اکبرم
قهری ا ندر ماتمت با درد و سوز از پریشانی نه شب داردنه روز
هر زمان نوحه خوان سینه زنان ایداد اکبرم بیداد اکبرم
شهباز اوج لامکان پرت کو سرخیل خیل ا نس و جان سرت کو
گیرم که اکبرت ز کین شهید است با من بگو ای کشته اصغرت کو
مظلوم بیگناهم مقتول بی سپاهم آخر جوا بی مگر بخوا بی
شمع فلک پروانهء جما لت جن و ملک هندوی لعل خا لت
اهل حریمت را چه بر سر آمد پیدا نیند اطفال خردسا لت
ایمونس وحبیبم ازعمر بی نصیبم ببریده حنجر صد پاره پیکر
گیرم که آل مصطفی ذلیل است خون جوانانت چرا سبیل ا ست
از نوخطان هاشمی کسی نیست جز عابدین کانهم بجان علیلست
حشکیده کام مادرعا لیمقام مادر رود رشیدم رود شهیدم
گویا مسلمانی در این کشور نیست یا خلق را اندیشه از محشر نیست
این خوا بگه نه جای اکبر تست این خاک تیره لایق اصغر نیست
اختربما بکین است کارفلک چنین است یاور نداری لشگر نداری
اسباب یغما برده ات کجا شد زینب برادر مرده ات کجا شد
اینور دیده ام ز تو سئوا لیست ا طفال خنجر خورده ات کجا شد
ایهمرهان دیرین ایمونس نخستین کو دخترا نت کو خواهرا نت
قهری بدام ماتمت اسیر ا ست شد مدتی از عمر خویش سیر است
ای معدن کرم نظر بحا لش رحمی بکن که در نظر حقیر است
تو نور کبریائی بگزیدهء خدا ئی از غم بر آرش بین شرمسارش
ایجده بابم از سفر نیامد غم نامهء هجران بسر نیامد
گویا بسمت کوفه کس نرفته از اکبرم دیگر خبر نیامد
درشهرخودغریبم بیمارو ناشکیبم یاران چه شد طبیبم
تاکی بکنج بیکسی نشینم هر روز شوق دل زیاده بینم
ترسم که برسر آردم شبیخون ایّام مرگ و روز واپسینم
دل دربرم طپان است خون ازدلم روانست حا لم بتو عیان است
کو مژدهء که از غمم رهاند یا قاصدیکه نامه ام رساند
یا محرمی که حال من بگوید یا شربت مرگم خدا چشاند
چشم دلم براه است حالم زغم تباه است ایزد بمن گواه است
از کربلا و کوفه در هراسم من بخت خود را جدّه میشناسم
ترسم که چرخ بیمروت از کین بر هم زند در این سفر اساسم
هوش از سرم پریده جان برلبم رسیده سرو قدم خمیده
دیشب بخواب دیدم انقلابی دیدم سکینه دارد اضظرابی
تعبیر این چه باشد ایحمیده بهر خدا بمن بگو جوابی
کی بخت رهبر آید ماهم زدر درآید کام دلم برآید
واحسرتا که روز خوش ندیدم از عمر و زندگی گلی نچیدم
دردا که اکبرم بنوجوانی رفت از کنار و من بجان رسیدم
مشتاق و بیقرارم بی یار و غمگسارم بیکس برهگذارم
قهری بکنج ماتمی نشسته بهر حسین دلش زغم شکسته
جز حرف گریه بر زبان ندارد گوئی دل از عا لم همه گسسته
شاید بحال مضطر بر دامن پیمبر دستش رسد به محشر
چون شه دین تشنه ز زین برفتاد رعشه بر اعضای پیمبر فتاد
لرزه بر این طارم اختر فتاد رخنه بر افلاک سراسر فتاد
ایشه فرخنده بخون چرائی مهر درخشنده تو بی ضیائی گوهر تابنده تو رهنمائی تا سر پروردهء روح الامین شد بسر نیزهء اعدای دین غلغله افتاد بعرش برین گردش از این چرخ مدور فتاد مشعل خور تیره ز دود ماتم چشم فلک خیره ز فرط اینغم دشمن دین چیره بصید حرم
ای تو قتیل دم تیغ جفا ای تو ذبیح سر کوی وفا
ای تو گرامی خلف مصطفی حسرت روی تو بمحشر فتاد
جان جهانی تو شه عالمین مونس جانی ومه خافقین روح روانی تو سرت بر سنین رسم دگر بنگر و آئین نو برده غمت از همه عالم گرو
جرم کواکب همه بی نور و ضوء رونق مه زینت اختر فتاد
مهر ضیاء گستر تو بی پناهی زادهء پیغمبر تو بی گناهی بر دوجهان یکسر تو پادشاهی
عروه وثقای ا لهی توئی ذیشرف نا متناهی توئی
مقصد ایجاد کماهی توئی شور غمت در همه کشور فتاد
مخزن الاسرار شفیع الوری مظهر انوار وجمیل الوفا زبده الاخیار و قتیل الجفا قهری دلخسته پناهی ندید سوی خدا غیر تو راهی ندید عرصهء امکان چوتو شاهی ندید حسرت روی تو بمحشر فتاد هادی دینی تو امام الهدی شمع یقینی تو ضیاء الدجی حبل متینی تو کریم السخا
الا ای ساربان بگشای محملها رسیده جان بلب از رنج منزلها
ندارم طاقت وتابی دلم درحسرت خوابی
بگرداب غمت در لجّه ماتم مرا کشتی نیابد ره بسا حلها
بنای طاقتم ویران گذشته از سرم طوفان
حسین را کشته دیدم ایفلک آه بغربت همرکابم گشته قاتلها
ذلیل دشمنم کردی رسن در گردنم کردی
بترس ای آسمان از ناوک آهم حذر کن ایفلک از آتش دلها
به بین تنجاله ام بر لب نخواهم برد جان امشب
زبیتابی سکینه برده آرا مم کچا ئی یا علی حلّال مشکلها
بهر منزل غریبانه مقامم کنج ویرانه
دلیل راه من شمر است ایگردون هم آوازم جرس در طیّ منزلها
عجب روز وشبی دارم بدام غم گرفتارم
گمانم اشک قهری بسته ره بر ما که پای ناقه میلغزد در این گلها
گرفته روی هامون را مگر سر داده جیحونرا
گذر کن ای صبا از جانب زینب بگو با مادرم از نالهء امشب
بگردون رفته فریادم فلک برکنده بنیادم
تودر محد لحد آسودهء مادر بیا در کربلا و عترتت بنگر
همه گریان و خونین دل ز اشک خویش پا در گل
بزینب خیمه گاهی مانده بی رونق گریبان از غم مرگ برادر شق
همه عریان و بی معجر بخود درمانده و مضطر
من خونین جگر بین بی سر انجامم حسین در بحر خون من عازم شامم
مشبک سینه اش از تیر دریده فرقش از شمشیر
بخورشید عراق افتاده صد پاره حریمش سوی ملک کوفه آواره
بیا بر حال او بنگر پرستاری کن ایمادر
تنش برخاک گرم کربلا غلطان سرش بر نیزه های اهل کین پیچان
زخون خشکیده گیسویش مشوش سنبل مویش
به تنگ آمد دلم ایچرخ بی بنیاد نبوده خاطرم هر گز بعالم شاد
بکن رحمی بر احوا لم مصیبت کرده پامالم
اجل کو تا ستاند جان مسکینم دم رفتن حسین آید ببالینم
مگر بینم دگر رویش ببوسم طاق ابرویش
کجا شد اکبر و عبّاس غمخوارم در این ماتم سیه پوش و عزادارم
علی اکبر رشیدم وای دمی خیرش ندیدم وای
فلک از راه کین با ما جفا کردی بآل مصطفی بنگر چها کردی
بزینب این دل آزاری بس است ای چرخ زنگاری
میان دشمنان من بی پرستارم حذر کن ایفلک از چشم خونبارم
کسی بر سر ندارم من مگر اختر ندارم من
بقهری ماه غم دیگر هویدا شد عزای عترت طاها مهیا شد
من واین چشم خون پالا من واین اشک طوفانرا
ایفلک این ظلم بپایان از تو خانه هر سلسله ویران از تو
گریه یعقوب بکنعان از تو یوسف گلچهره بزندان از تو
کار جهان درهم ز رفتار تو مفسده عالم زکردار تو بر همه کس ماتم ز اطوار تو
ارّه بفرق زکریا به بین بر فلک آهنگ مسیحا به بین
تفرقهء جیش سلیمان از تو کجروی و شومی در ایام از تو
حاصل محرومی سر انجام از تو مایهء مغمومی بود کام از تو
ضربت دندان ولب مصطفی دامن محراب وسر مرتضی ریزه الماس ودل مجتبی
خون حسین ریختن آسان از تو مظلمهء زینب بدوران از تو
همهمه یارب بکیوان از تو خون دلش هر شب بدامان از تو
چاک گلوی علی اصغر به بین چهرهء گلناری اکبر به بین قامت عباس دلاور به بین
بیکفن افتاده بمیدان از تو خون سمن رویان بگردن تو
دست پدر جویان بدامن تو کشتن مه رویان بود فن تو
عابد و زنجیر بگردن چرا پرده کشیدن ز سر زن چرا حرمت این قوم شکستن چرا
زلزله درخانهء ایمان از تو جرات مروا نی ناطوی تو
تیغ ستم را نی ز سودای تو این همه نادانی ز غوغای تو
ناقهء عریان و سواری چرا دختر پیغمبر و خواری چرا شرمی از این فعل نداری چرا
قهری دلخسته نوا خوان از تو گریهء هر روزش مسلسل به بین
نالهء جانسوزش مدلل به بین آه شب افروزش ممثل به بین
تاخزان کردی فلک از کینه گلشنم وای سیل خون از دیده میریزد بدامنم وای
برق خرمنم وای شهر و مسکنم وا ی کوفه رفتنم وای
مدتی با خویش میگفتم غمم سر آید ناصبوریها مکن ایدل که اکبر آید
بخت رهبر آید ماهم زدر درآید کام دلم بر آید
کربلا ویران شود تاراج معجرم شد آفت جان حسین و مرگ اکبرم شد
میر لشگرم وای مهر انورم وای دور اخترم وای
جان مشتاقان در این اندیشه بر لب آمد ایفلک خون گریه کن بر من دگر شب آمد
وقت یاربم وای تیره کوکبم وای مونس شبم وای
بی سبب ای آسمان با ما چرا به کینی در پی آزار ما هر گوشه در کمینی
روز خوش نه بینی در عزا نشینی با جفا قرینی
خم شد از بار مصیبت سرو قامتم وای کربلا و کوفه شد روز قیامتم وای
درد و محنتم وای حال غربتم وای شام حیرتم وای
گلشنی پروردم از خون دل و جگر وای مردم از هحر برادر با دو چشم تر وای
رنج بی ثمر وای آه بی اثر وای چرخ پرده در وای
داغ اکبر زینسفر شد عقدهء دلم وای ایدریغ از عمر خود این بود حاصلم وای
شمع محفلم وای عقدهء دلم وای پای در گلم وای
قهری از بهر حسین آزرده خاطرم وای شرح ماتم نامهء آل پیمبرم وای
سبط حیدرم وای شمس خاورم وای پاره پیکرم وای
چون سبط رسول از ستم لشگر اعدا شد بیکس و تنها
خور چون سر ببریده در این گنبد مینا گردید هویدا
در لجهء خون غرقه تن قاسم واکبر صد پاره ز خنجر
سر پنجه برخساره زنان زینب و لیلا با شیون و غوغا
بر نوک سنان طلعت آن مهر درخشان هر سوی شتا بان
بر روی زمین کاکل آن مشق چلیپا آشفته سمن سا
از خوف اسیری همه اطفال حمیده با رنگ پریده
بر دامن مادر همه را دست تمنا از شورش اعدا
از سوز عطش رفته علی اصغرش از هوش لب تشنه و خاموش
گهواره اش از خاره و بستر شده خارا بر دامن صحرا
میگفت حسین غایت مقصود من این بود بر درگه معبود
خاصان حرم را که رساند سوی بطحا افسوس و دریغا
هر چند نظر میکنم ا ندر صف میدان بر حال شهیدان
نه دوست ببالین و نه دشمن به تسلی شد محشر کبری
در ماتمت ایشاه جگر تشنه بدوران قهری شده گریان
از لطف برون آورش از محنت فردا ایزادهء زهرا
یا رسول هاشمی شور محشری بین چاک چاک از تیر کین نعش بیسری بین
غلطان بخاک کربلا این کشته حسین است گردیده پامال از جفا این کشته حسین است
فریاد رس یا مصطفی این کشته حسین است
غرقه در خون پیکرش ایوای نه طبیبی نه حبیبی بیکس افتاده بخون جسم اطهری بین
سبط پیمبر کشته شد بی خیل و سپاهی منقطع شد نسل او بیجرم و گناهی
افتاده بی غسل و کفن این کشته حسین است صد چاک چون گل پیرهن این کشته حسین است
کاری جراحتها به تن این کشته حسین است
مادری نه بر سرش ایوای کو شهیدم کو رشیدم منخسف از ظلم کین مهر ا نوری بین
گه برسوا ئی کشند از پرده برونم بی مدارا ئی کند چرخ واژگونم
ایچرخ برادر مرده ام این کشته حسین است زهر مصیبت خورده ام این کشته حسین است
من زینب افسرده ام این کشته حسین است
من ندارم محرمی ایوای کو انیسم کو جلیسم هر دم از دور فلک ظلم دیگری بین
یا شفیع المذنبین حرمتت شکستند زینت دوش ترا بر سینه نشستند
یا رحمـت للعالمین این کشته حسین است نشنیده کس ظلم این چنین این کشته حسین است
ا فتاده چون گل بر زمین این کشته حسین است
دارم از غم ماتمی ایوای تاجدارم شهریارم خفته در خاک از ستم صاحب افسری بین
قهری از بهر حسین گریان و ملول است شرح ماتم نامهء اولاد رسول است
کاش ایفلک ویران شوی این کشته حسین است ایدل زحسرت خون شوی این کشته حسین است
ایجان ز تن بیرون شوی این کشته حسین است
گو چسازم ازغمش ایوای بیگناهم بی سپاهم یا رسول از ا متان رسم کافری بین
سرتا سر میدان سپه بگرفته دور اکبرم جسمم جانم رودم بکشتن میرود
ترسم نه بینم دیگرش آخر چه آمد بر سرش ماهم سروم شاهم بکشتن میرود
کاری نمیآید ز من دورم ز یاران وطن گر نا صبوری میکنم هنگامه تنگ است ایخدا
گفتم که شاید فلک آخر بفریادم رسد این ناز پرورد دلم نا دیده جنگ است ایخدا
یارب بختم مرگم بامدادم رسد دست دشمن ا ست وقت اسیری رفتن است
از هر طرف آید بگوش آواز چنگ و نای ونی صبرم عقلم هوشم به یغما میرود
هنگام یاری کردنست ای شحنهء دشت نجف گاهی وقتی بنگر چه بر ما میرود
زهرم مرگم تیرم بکام است ایفلک یارب بفریادم برس بر سر ندارم دادرس در کاروان کربلا من ماندم و بانگ جرس روزم شامم عمرم تمام است ایفلک
از خدمتت شیدا و من یارب تو آگاهی بسر این درد بی پایان من اینکار بی سامان من گفتم که دامادش کنم روزی که بودم در وطن شرطم قولم عهدم همه بر باد رفت آخر بدشت کربلا گرگ اجل بردش ز من عیشم جیشم سورم همه بر باد رفت ا یام محنت را نگر درد مصیبت را به بین ایچرخ دادی از ستم در گیر و دار کربلا تاجم تختم رختم بتاراج ایفلک من با دل صد پارهء ماندم در این ماتم سرا زخمم دردم سوزم همه دارد نمک این عهد ورسم تازه بین اینجور بی ا ندازه بین آرم چه در خاطر همی ایام ماتم داریش آهم دادم دودم بکیوان میرود بینم چه در چنگ عدو پیکان زخم کاریش هر دم چاکم ا شکم بدامان میرسد یاور ندارد اکبرم من بیکس و بی یاورم ایچرخ یکدم مهلتی تا قهری ازسوز درون نالد گرید گوید دریغ ا ز این جوان در ماتم سبط نبی ریزد بدامان لخت خون شاید دستش گیرد شفیع ا نس و جان صد شعله برجانش نگر پیوسته گریانش نگر
رفتی ز برم ای مه گلچهره شبا نه خونابه چکان دل ز قفای تو روا نه
گفتم غم دل با تو وگفتیش فسا نه ای تیر غمت را دل عشاق نشا نه
کلثوم بفکر قد دلجوی نکویت زینب بتمنای لب و غبغب رویت
بیچاره من ا ندر هوس سنبل مویت خلقی بتو مشغول وتو غایب زمیانه
در کوفه و شام از ستم قوم جفا کار هر شام بویرانه و هر صبح ببازار
دانی زچه رو میکشم این محنت بسیار یعنی که ترا میطلبم خانه بخانه
بر نیزهء دشمن اگرم جلوه نمودی از دور بابروت کنم گفت و شنودی
منظور دلم از سفر شام تو بودی مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه
از اینهمه آزار و مصیبت که تو داری بنشسته بگیسوی سمن سات غباری
دام از پی دلهای اسیران چه گذاری بر زلف گره کرده و کاکل زده شانه
افسوس که در بزم یزید آن سگ مرتد بر طشت نهاده سر نوباوهء احمد
گه چوب بدندان حسین گه بجبین زد دوش آن بت کافر بچه با چنگ وچغانه
در شهر پر آوازه که جز عیش مپوئید از مرگ حسین گرد غم ازسینه بشوئید
دیگر سخن از مصحف و تورات مگوئید زاهد بسرود غم و مطرب به ترانه
با حب و موالات حسین سبط پیمبر قهری چه کنی واهمه از پرسش محشر
گو تعزیه دار شه لب تشنه و بگذر آری چه گنه را به از این نیست بهانه
کاروان یثرب را کوفه منزلست ا مشب ناقهء اسیران را پای در گلست ا مشب
قامت حسینم را در نظر نمیآرم دیده را حجابی نی کار با دلست ا مشب
از شراره اهم منزلم چراغان ا ست یا سر حسین بر نی در مقابلست ا مشب
من که جسم بیجا نم پس چرا نمی میرم یا ز حالت زینب مرگ غافلست ا مشب
آن سریکه زهرا زد بوسه طاق ا برویش چون سر گنه کاران نزد قاتلست ا مشب
قصهء شهیدا نرا با که گویم ای یاران گر سکینه آگه شد کار مشکلست ا مشب
طفل بی پدر با کس ا لفتی نمی گیرد مادر یتیمانرا سعی باطلست ا مشب
این صفیر مرغان ا ست یا نوای چنگ ونی یا حدیث قتل ما در محافلست ا مشب
قهری ا ز حدیث ما گوئیا خبر دارد بسته موجهء اشکش ره بساحل است ا مشب
ای برادر در اسیری میبرندم از سر کویت بخواری میکشندم
دست بیرحمی بتاراجم گشودند در برت جانا خجالت می دهندم
معجری بر سر ندارم بیکسم یاور ندارم بیدلم اختر ندارم
ماه و خورشید فلک رویم ندیده پردهء ناموسم از دشمن دریده
گر بپوشم یا نپوشم روی خود را گو چسازم چاره از دستم بریده
ایخدا مرگی بمیرم در کف دشمن اسیرم مرگ اخوان کرده پیرم
با سنان و شمر دون افتاده کارم در جوارت فرصت ماتم ندارم
یک مسلمان نیست در این قوم کافر مهلتی گیرم که در خاکش سپارم
من زرویت شرمسارم دادرس بر سر ندارم چارهء دیگر ندارم
نه گلوی اصغرت را چاره کردم نه بمرگ اکبرت دل پاره کردم
بیکفن در خاک میدانت نهادم وه چه صبر است این من بیچاره کردم
رفتم و کاری نکردم خون زدل جاری نکردم بر سرت زاری نکردم
عاقبت ویرانهء شامم مقام است خواری و رسوا ئیم در ملک شام است
از پس مرگ تو ای آرام جانها نه فلک ویران نه عمر من تمام است
روز غم در پیش دارم زین سفر تشویش دارم رنج بیش از بیش دارم
قهری از بهر حسین دایم غمین است قسمتش از شادی عا لم همین است
محشر اندرراه ومرگ اندرکمین است دست امیدش بدامان حسین ا ست
تو شفیع عالمینی شاه مظلومان حسینی تو نبی را نور عینی
بسرم تو گفته بودی که گذر کنی نکردی شب هجر محنتم را تو سحر کنی نکردی
تو بهمره سکینه بفرس سواره رفتی من وگردن کج از پی تو نظر کنی نکردی
بوطن تو شرط کردی که مرا بری نبردی دم رفتن ا لتما سم بپدر کنی نکردی
زسفر بمن نوشتی که تو را بکوفه آرم بمدینه بار دیگر تو سفر کنی نکردی
نه خود آمدی نه قاصد که ز انقلاب کوفه زمجاورین کسی را تو خبر کنی نکردی
تو نهال باغ جانی نه برت نه سایه دیدم تو باین ا مید رستی که ثمر کنی نکردی
سر راهت ای برادر همه گل شد از سرشکم که مگر ز اشک و آهم تو حذر کنی نکردی
تن ناتوان بحسرت ز قفات میدویدم که نظر بناتوا نی تو مگر کنی نکردی
گله از شب فراقت نکنم باین تمنا که مذاق تلخ کامان تو شکر کنی نکردی
تو بگو به قهری خود که بکربلا نبودی که زسینه تیر کین را توسپر کنی نکردی
دگر هنگام یارب یارب آمد اینا له بکن کاری پریشان روزگاران را شب آمد ایشب تو سحر نداری
ز محنت اشکبارم فلک بگردون شد غبارم فلک
ندارم همزبانی تا راز دلم جوید بخود همداستانی تا حالت من گوید
نه کس پرسد که آرام دلت کو ای گم شدهء مادر نه کس داند که اندر ماتم او شبها چه کشم ز اختر
علی اکبر جوانم فلک چراغ دودمانم فلک
بشهر خود غریبم صد پاره دلی دارم ز هجران ناشکیبم خون از مژه میبارم
مرا خونین جگر کردی ورفتی ای نو خط ناکامم بعالم بی پسر کردی و رفتی این بود سر انجامم
سیه شد روزگارم فلک خزان شد نوبهارم فلک
بخونت غرقه دیدم چون سنبل گیسویت طمع از تو بریدم کو لعل سخن گویت
باوج نیکنامی ماه من کو ایشمع شب افروزم بملک خوبروئی شاه من کو در محنت امروزم
زچنگم رفتی و رفتی بخونم ایسلسله موی من بیا بنگر عیان سوز درونم ای پاره گلوی من
رمیده خورد وخوابم فلک چه شد عالیجنابم فلک
ز رویت شرمسارم ای گمشدهء مادر ز بهرت بیقرارم صد پاره ام از خنجر
چو قهری روزوشب درماتم تو آشفته سری دارم شب وروزی ندارم جز غم تو پر خون چگری دارم
یکجا صدای کودکان آن یکطرف این یکطرف یکجا نوای الامان آن یکطرف این یکطرف
یکجا سکینه در خروش اصغر ز بی آبی خموش هر سو یکی رفته ز هوش آن یکطرف این یکطرف
یکجا عروس از خود خجل قاسم ز عشرت منفعل پر آرزو حسرت بدل آن یکطرف این یکطرف
یکجا مخالف شادمان آل پیمبر نوحه خوان آنجا نشاط اینجا فغان آن یکطرف این یکطرف
قاسم زخون بسته نگار اصغر ز حسرت داغ دار بیسر فتاده در کنار آن یکطرف این یکطرف
هر سو سری بر نیزه ها بیگانه و از تن جدا دل پر گله رو بر قفا آن یکطرف این یکطرف
هرجا تنی در خواب ناز از شوق با بم در نیاز آن یک خموش این یک براز آن یکطرف این یکطرف
زینب بدل عزم رحیل افتاده فرزند خلیل آن یک اسیر این یک قتیل آن یکطرف این یکطرف
ماه بنی هاشم بمیغ در خاک ره غلطان دریغ وارون سپر بشکسته تیغ آن یکطرف این یکطرف
آل علی از مرد و زن بیکس میان انجمن آن بی حجاب این بیکفن آن یکطرف این یکطرف
اهل حریم در پیچ وتاب هر سو دوان از اضطراب آن بی حفاظ این بی نقاب آن یکطرف این یکطرف
قهری پریشان ا ز تعب دارد شفیعا نی عجب ختم رسل شاه عرب آن یکطرف این یکطرف
عمّه جان بر روی هامون شور محشری بین صبح عاشورا بچشمم نوح دیکر مینماید
برسر نی جلوه گر بین صورتی چونماه تابان آنکه بر نوک سنانست زلف اکبر مینماید
کودکی بینم بمیدان میچکد خون از گلویش زخم پیکان دارد امّا حلق اصغر مینماید
عمه جان بینم جوا نی دستش از پیکر فتاده شکل عباس است لیکن مرغ بی پر مینماید
صورتی بینم که فرقش چاک شمشیروسنان است منخسف در برج عقرب مه دو پیکر مینماید
کشتهء غلطیده درخون عمه جان یکدم نظر کن گر غلط ناید بچشمم سبط حیدر مینماید
ا زستم بر قصد جانش دشت کین خولی گشوده از غضب بر سینه او شمر کافر مینماید
از قدم تا فرقش از کین جای شمشیر وسنان است از گلو تا سینهء او چاک خنجر مینماید
پر غبار از خاک میدان بسکه درهم رفته از خون از خط و زلف جوانان موج عنبر مینماید
ترسم اینقوم شقاوت خیمهء ما را بسوزند در کف هر نا مسلمان دود آذر مینماید
اشک قهری زین مصیبت لخت خون بارد بدامان رشک مرجان دارد امّا لؤلؤ تر مینماید
بمیدان بنگر ایعمه بخاک و خون تنی غلطان فکنده لرزه بر کرسی فتاده رعشه بر کیوان
نظر کن جانب هامون طپیده بسملی در خون بریده حنجر از خنجر دریده سینه از پیکان
غبار آلوده میآید بچشمم صفحهء گردون گمان دارم که ازمرکب حسین غلطیده درمیدان شبان غم در این ماتم بروز خویش میگریم بدل صد چاکم از ناخن برخ خونبارم ازمژگان
زمین نینوا یکسر پر از شمشیر و از خنجر چسازد یوسفی تنها میان این همه گرگان
بشهر کوفه می بینم مکان و منزل خودرا اسیری میروم یارب بخود درمانده ام حیران
زخط وزلف و چشم و رخ میان قتلگه بنگر شکفته لاله و نرگس دمیده سنبل و ریحان
در این ماتم اگر قهری بدارد آستین از چشم دهد بنیاد هستی را ز موج گریه بر طوفان
ایفلک بر آل حیدر جور بی ا ندازه کردی زخم ناسور دلم را بار دیگر تازه کردی
زلف اکبر را ز حسرت بر سنان و نیزه بستی ریش پر خون حسین را زینت دروازه کردی
آل سفیانرا ز عشرت تخت زر دادی نشیمن دختران مصطفی را راکب جمّازه کردی
از ستم با چوب محمل فرق زینب را شکستی عالمی را زین حکایت طشت پر آوازه کردی
دختر آل علی را ا ز ستم بر باد دادی مصحف روی حسین راباسنان شیرازه کردی
نوعروس قاسمم را در غم شوهر نشاندی ازخراش پنجه یکدم چهره اش راغازه کردی
نامهء قتل حسین را بر سر بازار خوا ندی نشاء ه آلوده مستان از طرب خمیازه کردی
تا دل خلقی بسوزی منطق ا ز قهری گشودی داستان کربلا را هر محرم تازه کردی
برافتد رسم و بنیادت ز دهر ایچرخ بی بنیاد زجورت صدهزار افسوس ز بیدادت هزاران داد
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
شبم چون روز نومیدی وروزم چون شب ماتم عجب روز و شبی دارم از آن افغان از این فریاد
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
بمیرد مادر زارت سیه پوش و عزادارت بدست خود کفن کردم رسا بر قد دلجویت
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
بچشم خویشتن ذیدم که بالایت ززین افتاد چه آمد بر سر رودم همین بود از جهان سودم
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
درون خیمه با حسرت نشسته مادر زارت تو بیسر مانده در میدان بخون غلطیده ناشاد
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
فلک بر کنده بنیادم بگردون رفته فریادم بناخن چاک خواهم زد زدل تا سینه از داغت
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
قفس را رخنه اندازم که مرغ جان شود آزاد کسی بر سر ندارم من چرا دختر ندارم من
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
زلخت خونشده بر دامن و جیبت ز سرتا پا به تن این خلعت دامادیت جانا مبارک باد
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
دو حسرت دارم ایگردون زمیدان رفتن اکبر یکی دیدم کفن پوشش یکی ناکرده دامادش
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
بعمر خویش قهری همنشین آرزو باشد بوقت مرگ وجان دادن ببالینش رسی دلشاد
علی اکبر رشیدم وای جوانمرگ شهیدم وای
شاهی که قدر و رفعتش از عرش و کرسی برتر است بالینش از پیکان و تیر خاک سیاهش میسر است
داد ایفلک داد ایفلک صد داد وبیداد ایفلک
آن پیکری کش بوسه زد احمد مکرر بر جبین خشکیده عناب لیش گلگونه اش از خون تر است
داد ایفلک داد ایفلک صد داد وبیداد ایفلک
ایدشمن از بهر خدا زین بیش آزارش مکن یک سینه و پیکان هزار یک حنجر و صد خنجر ا ست
یک لحظه ای بیدادگر دستی نگهدار از ستم طشتی بیارید ایخسان یحیای من بی یاور ا ست
هر سو گروهی بیشمار یکسو تنی بی غمگسار یک کشته و قاتل هزار یکتن هزاران لشگر ا ست
آن لب که زهرا میمکید چون شیرهء جان روز وشب خونابه ریز ا ست از جفا بنگر گرت نی باور ا ست
اینمایهء آرام من کش رفته آرام از عطش چون مرغ دور از آشیان در دام محنت بی پر است ای آسمان خون گریه کن بر اهل بیت مصطفی کاری نمیآید زمن آخر حسین بی یاور ا ست
پیوسته قهری دل غمین دیوان اشعارش به بین در ماتم سلطان دین هر یک بمعنی نیشتر ا ست
نوحه 27
دست اجل کو تا کند بنیادم از روی زمین شرمی بدار ای آسمان ذلت نگر خواری به بین
داد ایفلک داد ایفلک صد داد وبیداد ایفلک
غلطان بخاک کربلا فرزند خیر الاوصیا ویلان بشام از بیکسی اطفال خیرالمرسلین
داد ایفلک داد ایفلک صد داد وبیداد ایفلک
یارب نه بیند هیچکس روزیکه من دیدم بچشم با کوفیان همداستان با شامیان مجلس نشین
داد ایفلک داد ایفلک صد داد وبیداد ایفلک
در کشتن سبط رسول در بستن صید حرم هر گوشه تیری در کمان هر سو گروهی در کمین
داد ایفلک داد ایفلک صد داد وبیداد ایفلک
شبها بیاد کشتگان ریزم بدامن لخت خون بنهاده سر بر آستان لخت جگر بر آستین
داد ایفلک داد ایفلک صد داد وببداد ایفلک
ماه محرم شد عیان ایچشم و دل یاری کنید قهری ندارد چارهء جز اشک وآه آتشین
داد ایفلک داد ایفلک صد داد وبیداد ایفلک
لب تشنه یارب ماه من کو اشرف آل لوی ما لخت خون در آستین بر کف عدو را جام می
بی غمگسارم ایفلک بی اعتبارم ایفلک
شبهای غم را ایفلک صبحی نمیباشد مگر یا روز ماتم دیده را شامی نمیآید ز پی
روزم سیاهست ایفلک چشمم براه است ایفلک
با ترک سقلابی کسی زینگونه بیرحمی نکرد بالله که ماافزون تریم درحشمت از شاهان کی
آل رسولیم فلک از جان ملولیم فلک
از دامن سبط رسول دستم برید ای آسمان ر وز وصال آمد بسر طومار عمرم گشته طی
حسرت نصیبم فلک بردی شکیبم فلک
از کینهء اهل عراق آفاق گردون خونچکان خاک حرم بر باد شد از اشتیاق ملک ری
دشمن ستمکار فلک ما بی پرستار فلک
قد جوانان از ستم از تیشهء کین سر نگون آخر خزان شد باغ دین از صرصر آسیب دی
ناقه سواریم فلک محمل نداریم فلک
قهری بآخر کی رسد غمنامهء آل رسول بس کاروان اشک را دراین عزا گم گشته پی
دلها دو نیم است فلک جانها سقیم است فلک
ایفلک بر قصد جانم زمرهء کافر جدا اختر جدا بهر یغما در تطاول شمر غارتگر جدا لشگر جدا
بخت بدم قرین است برادر کار فلک چنین است برادر
سوختند از آتش کین خیمهء آل عبا اهل جفا ریختند از فرق زینب طشت خاکستر جدا آذر جدا
چارهء کار من چیست برادر دادرسی بسر نیست برادر
بیکفن افتاده بر خاک خسرو انجم حشم کیوان خدم بر نشسته تیرکین برپیکرش تا پرجدا خنجر جدا
حالت امشبم بین برادر نالهء یاربم بین برادر
پر خروش از بانگ دشمن گنبد خضرا نگر غوغا نگر در گریزانیم ووحشت هرطرف دختر جدامادر جدا
دست جفا گشودند برادر قصد حرم نمودند برادر
در خضاب از خون حنجر پنجهء قاسم نگر اکبر نگر پر غبار از خاک میدان کاکل اکبر جدا اصغر جدا
اکبرت از جهان رفت برادر خون وی از میان رفت برادر
ای برادر با که گویم سر گذشت کربلا وین ماجرا میکشند از فرق زینب هریکی زیورجدا معجر جدا
محنت خواهران بین برادر خواری دختران بین برادر
زینت دوش پیمبر از جفای ناکسان در خون طپان هرکنار افتاده پر خون جوشن ازمغفرجدا پیکرجدا
دیده زهم گشودم برادر کامش ندیده بودم برادر
قهری از دیوان محشر دل غمین داری چرا زاری چرا عذرخواهت درگنه بس سبط پیغمبر جدا حیدر جدا
از دو جهان تو دارد برادر دل ز غمت سپارد برادر
الا باد سحر گاهی گذر کن سوی دشت نجف یکره نظر کن
بگو با صاحب اسرار سلونی حسینت کشنه شد فکر دگر کن
تنش غلطان بخون است قدش از زین نگون است بیا بنگر که چون است
اسیران حریمش را بخواری بهر روزی بود منزل دیاری
بگو زینب نه سر دارد نه سامان غریبی بیکسی بی اعتباری
سر از محمل شکسته لب از افغان نه بسته بروز خود نشسته
نظر بگشا دمی بر حال طفلان فلک حیران شده در کار ایشان
همه آواره و بر گشته اختر همه بیچاره و سر در گریبان
تمامی بی لباسند نه کس را میشناسند ز دشمن در هراسند
دلی دارم که گوئی دل ندارم میان شام سر منزل ندارم
برهنه سر میان شهر و بازار بخواری میروم محمل ندارم
خلاف کفر ودین است مسلمانی نه این است فلک با ما بکین است
فروزان آتشی در سینه دارم تو پنداری غم دیرینه دارم
ز شب تا صبح اختر میشمارم چنان ماند بانجم کینه دارم
چرا زین غم نسوزم زدل آتش فروزم نه شب دا نم نه روزم
ز یارب یارب اطفال مسکین نمیآید ز محنت سر ببا لین
ندارم همزبانی تا بگویم نگون گردیدن عبا سم از زین
علی اکبر رشیدم بخونش غرقه دیدم طمع از وی بریدم
چه قهری متصل در شور وشین است ز جان و دل عزادار حسین است
بکنج حسرت اندر دام ماتم همیشه خونچکان ازهر دوعین است
تو شاه لافتائی تو محبوب خدائی بخلدش ره گشائی
فلک آهم از چرخ اخضر گذشته ز خوناب دل آبم ا ز سر گذشته
مکش تیغ بر حلقش ای نا مسلمان حسین کارش از تیغ و خنجر گذشته
میالا بخون حسین دست و دامن که این کشته از جان و از سر گذشته
مزن نیزه بر پهلویش ایستمگر که بر سینه اش تیر از پر گذشته
بگو ایصبا نزد زهرا بزاری جفا ئی که بر آل حیدر گذشته
ز خوف ا سیری چنان میطپد دل که زینب ز مرگ برادر گذشته
بیا چاره کن زخم حلقوم اصغر که پیکانش از کام و حنجر گذشته
علاجی کن از بهر عباس مادر که شمشیر دشمن ز مغفر گذشته
ندانی چه غوغا در این سرزمین است که بیچاره لیلا ز اکبر گذشته
چنان نعش قاسم لگد کوب کین شد که از کشتنش شمر کافر گذشته
مگر ماتم شاه لب تشنه دارد که قهری ز تشویش محشر گذشته
ایفلک در دام محنت محرمی بر سر ندارم کشته شد باب گرامم طفلم و رهبر ندارم
ایخدا ایخدا ایخداجان چارهء دیگر ندارم
در کف دشمن اسیرم ایخدا مرگی بمیرم کربلا شد خصم جانم بخت بد شد دستگیرم ایخدا ایخدا ایخداجان مضطرم یاور ندارم
اکبرم در خون طپیده اصغرم حنجر بریده پهلوی بابم دریده مادرم قدش خمیده
ایخدا ایخدا ایخداجان کودکم رهبر ندارم
مضطرب هر سو دویدم رحمی از دشمن ندیدم سینه و رخساره کندم گیسو از ماتم بریدم ایخدا ایخدا ایخداجان بیکسم اختر ندارم
ایفلک رفتی بخونم عاقبت کردی زبونم معجر از فرقم کشیدی از وطن کردی برونم
ایخدا ایخدا ایخداجان معجری بر سر ندارم
اکبرم رفت از کنارم ناقه عریان سوارم طفلم و در این بیابان چارهء دیگر ندارم
ایخدا ایخدا ایخداجان مردم و محضر ندارم
ایخدا دیگر شب آمد باز وقت یارب آمد جان شیرینم زحسرت از مصیبت بر لب آمد
ایخدا ایخدا ایخداجان سوختم آذر ندارم
نیزه بر پهلو زنندم از ستم هر سو کشندم دختر پیغمبرم من در اسیری میبرندم
ایخدا ایخدا ایخداجان طاقت خنجر ندارم
ایفلک با ما بکینی همچو من در خون نشینی یارب ازگردش برافتی روزخوش هرگزنه بینی
ایخدا ایخدا ایخداجان مطلبی دیگر ندارم
یکدم ایشمر ستمگر خاطر جدّم پیمبر تو مزن سیلی برویم طفلم ایمردود کافر
ایخدا ایخدا ایخداجان حاجت دیگر ندارم
قهری از بهر شهیدان خاطرش از غم پریشان متصل با اشک خونین روز و شب گوید بافغان
ایخدا ایخدا ایخداجان تحفهء محشر ندارم
آسمان گرید بحالم خصم میخندد بروزم زین حکایت چون ننا لم زین مصیبت چون نسوزم
ای برادر شهیدم برادر پیکرت پاره پاره ز خنجر
تو بحسرت خفته در خون من بصد حسرت اسیرم رفتم و دفنت نکردم زین خجالت چون نمیرم
ای برادر شهیدم برادر پیکرت پاره پاره ز خنجر
مسلک حق را دلیلی از چه رو بی غمگساری کربلا را تازه مهمان شهر دین را شهریاری
ای برادر شهیدم برادر پیکرت پاره پاره ز خنجر
گر کشاند بار دیگر آسمان سوی حجازم اهل بیتت را چگویم دخترانت را چسازم
ای برادر شهیدم برادر پیکرت پاره پاره ز خنجر
گر بشام و کوفه رفتم ره بمقصد می ندانم تو دلیل کاروانی باز گو از ره بشامم
ای برادر شهیدم برادر پیکرت پاره پاره ز خنجر
تشنه کام بیگنه را کس سر از حنجر نگیرد تو شهید تشنه کامی خواهرت زینب بمیرد
ای برادر شهیدم برادر پیکرت پاره پاره ز خنجر
دلخوش از روی تو بودم بخت وارون همرهم شد عزم شهر کوفه کردم کربلا منزلگهم شد
ای برادر شهیدم برادر پیکرت پاره پاره ز خنجر
هر که را باشد امیدی در جهان بر آستانی قهری ا فسرده دل را تو ا میدی شبانی
ای برادر شهیدم برادر پیکرت پاره پاره ز خنجر
ایجده کاش یکبار ماهم ز در درآید بختم ز خواب خیزد روزیکه اکبر آید
چندان بره نشینم تا عمر بر سر آید دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا جان رسد بجانان یا جان ز تن برآید
بیمار وناتوان را طاقت نمانده دیگر ترسم که شوق رویش افتد بروز محشر
صد شعلهء نهانم بر دل ز داغ اکبر بگشای تربتم را بعد از وفات اکبر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
کو همدمی که گوید با من غم نهانش یا عرض بینوا ئی گوید بر آستانش
یا قصّهء ز رویش یا حرفی از زبانش جان برلب است وحسرت درداکه ازدهانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
دیریست تا ندیدم آنچهرهء درخشان نشنیده ام حدیثی زان لعل گوهر افشان
ای اکبرم کجائی ایراحت دل وجان بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
آندم که اکبرم رفت ایجده بد گمانم از پیچ و تاب زلفش صد عقده بر نهانم
از اشتیاق رویش بیمار و ناتوانم از حسرت دهانش آید به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید
کو طالعی که دیگر مأوا کنم بکویش یا قاصدی ز نزدش یا نامهء ز سویش
تنها نه من بحسرت باشم بجستجویش بر بوی آنکه در باغ باشد گلی چو رویش
آید نسیم هر دم کز این چمن بر آید
هر سر ز لطف شاهی ساید بر اوج کیوان هر کس در اشتیاقی از سوز دل نواخوان
در ماتم شه دین قهری شده است گریان گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن برآید
نسیم صبح در یثرب گذاری بگو با مادرم زهرا بزاری
تو در مهد لحد آسوده خفته خبر از حال ما گویا نداری
همه آواره و خونین دلیم همه بیچاره و بیحاصلیم
این رسوای شام ا ندر کوچه ها آن مقتول کین بر دشت بلا
تنی کاندر دل شبهای تارش چو جان پرورده ء ا ندر کنارش
میان خاک و خون ا فتاده بیسر بیا خون گریه کن بر حال زارش
سر از پیکر جدا خونابه ریز تن از تیغ ستم صد ریزه ریز
این در خاک و خون سر بر نیزه ها این دل پر گله آن رو بر قفا
تمام آل حیدر دسته دسته ز جان بگذشته و در خون نشسته
نه عباسی بجا مانده نه اکبر حسین شد سر نگون لشگر شکسته
قد عباس تو از زین نگون شد رخ اکبر ز خونش لاله گون شد
آن ز بیدستی دست از جان کشید آن ز بی یاری در خون آرمید
بشهر شام مأوا ئی نداریم بنزد هیچکس جائی نداریم
برهنه سر میان شهر و بازار چنان ماند که پروا ئی نداریم
همه بی پرده و بی معجریم همه کم طالع و بی اختریم
آن صفحهء رو از پنجه کنان این دست ستم بر سینه زنان
فلک پا بست این غم خانه تاچند گرفتاری در این ویرانه تا چند
نپرسد آشنائی حال ما را بدست مردم بیگانه تا چند
بشب سر گرم افغان تا بروز بروز از آتش دل گرم سوز
این خون دلش بر رو میدود آنخانهء غمش در پا میرود
عجب نبود اگر قهری ملول ا ست مصیبت نامهء آل رسول است
زسوز غم بسر زن سینه بخرا ش مخورغم ار قبول ور ناقبول است
که شاید روز محشر مصطفی یا مگر شاه نجف شیر خدا
این ا ز دست غم آزادت کند آن از لطف خود دلشادت کند
پدر جان عازم میدان چرا ئی واویلا پدر داد از جدائی
خدا ناکرده میترسم نیائی واویلا پدر داد از جدائی
الفراق ای باب مکرم الفراق ایروح مجسم
الفراق ای فخر دو عا لم واویلا پدر داد از جدائی
اگر از مرگ اکبر دلگرا نی واویلا تو باب مهربانی
بمن رحمی بکن گر میتوا نی واویلا پدر داد از جدائی
الفراق ای سبط پیمبر الفراق ایزادهء حیدر
الفراق از گردش اختر واویلا پدر داد از جدائی
سفر در پیش و راه شام دور است واویلا سکینه نا صبور است
بغربت مردنم بالله ضرور است واویلا پدر داد از جدائی
الفراق ای باب سکینه الفراق ای ماه مدینه
الفراق ایمرهم سینه واویلا پدر داد از جدائی
لبم بر لب بنه هنگام راز است واویلا در امید باز است
حدیث آرزومندی دراز است واویلا پدر داد از جدائی
الفراق ایمخزن اسرار الفراق ای زبدهء اخیار
الفراق ای بیکس و بی یار واویلا پدر داد از جدائی
روا نبود کند دشمن ا سیرم واویلا زعمر خویش سیرم
همان بهتر که در پایت بمیرم واویلا پدر داد از جدائی
الفراق از طالع زینب الفراق از تاثیر کوکب
الفراق از ناله امشب واویلا پدر داد از جدائی
شتابت چیست ایماه دو هفته واویلا چنین با حال آشفته
ز دستت فرصت میدان نرفته واویلا پدر داد از جدائی
الفراق ایمهر درخشان الفراق ای کوکب تابان
الفراق ای سرو خرامان واویلا پدر داد از جدائی
قدم آهسته تر ایراحت جان واویلا مکن تعجیل زینسان
بمطلب میرسی ای شاه خوبان واویلا پدر داد از جدائی
الفراق ایشمع شب افروز الفراق از محنت امروز
الفراق از بخت بد آموز واویلا پدر داد از جدائی
چه باشد چون تو شاه بی نظیری واویلا ز قهری در پذیری
بخود درماندهء را دست گیری واویلا پدر داد از جدائی
الفراق ایشافع محشر الفراق ای هادی و رهبر
الفراق ایساقی کوثر واویلا پدر داد از جدائی
ای یزید از خود سری سر با جم و کی میزنی بر لب این کشته چوب از کینه تا کی میزنی
جای آن دارد که خون گرئی بر اولاد رسول ایستمگر از چه رو چنگ و دف و نی میزنی
یکزمان بگذار تا بوسد سکینه روی باب ناز پرورد حسینم را چرا هی میزنی
از جهالت خرمن امید خود دادی بباد از سفاهت توسن اقبال را پی میزنی
میدهی فتوا بقتل زادهء خیر ا لبشر خلق عا لم را صلا بر منصب ری میزنی
سینه میکوبیم ما تو مینوازی طبل و کوس خوندل در جام ما تو ساغر می میزنی
گردهء ماتم به قهری دادی اندر کربلا آتش اندر خاندان اشرف حی میزنی
ای یزید ای ستمکار ا بتر راستی پیشه کن ایستمگر
این مگر نیست قول پیمبر اکرموا لضيف لو کان کافر
گر تو مغرور یکروزه عیشی از چه رو با اسیران به طیشی
نا مسلمان تو هم از قریشی اکرمو الضیف لو کان کافر
منکه از جان شیرین به تنگم میزنند اهل شامی بسنگم
خود گرفتم اسیر فرنگم اکرمو الضیف لو کان کافر
این سکینه عزیز بتول است قره العین و جان رسول است
سر بزانو بکنجی ملول ا ست اکرمو الضیف لو کان کافر
خویشرا ز اهل ایمان شماری گو بمجلس زنان از چه آری
مر تو در پرده دختر نداری اکرمو الضیف لو کان کافر
قرص خورشید رویم ندیده آسمان سوی شامم کشیده
دستم از شهر و مسکن بریده اکرمو الضیف لو کان کافر
پردهء اهل عصمت دریدی حلق فرزند زهرا بریدی
قول پیغمبرت را شنیدی اکرمو الضیف لو کان کافر
نه بفکر قیامت نه دینی روز خوش در دو عالم نه بینی
از چه با نسل احمد بکینی اکرمو الضیف لو کان کافر
من در این ورطه معجر ندارم بیکسم یار و یاور ندارم
در اسیری برادر ندارم اکرمو الضیف لو کان کافر
قهریا گر غریبی به محشر صاحب خانه باشد پیمبر
گو بزاری بفرزند حیدر اکرمو الضیف لو کان کافر
ای بیخبر از خدا بسر چه داری باچوب مزن لب حسین به خواری
در مجلس خود به بین ز هر کناری می گرید وساقی گریدو میناگرید
بت گرید وکافر گریدو ترسا گرید
این سر که تواش بخاک وخون کشیدی از شمر و سنان حکایتش شنیدی
در روز شهادتش عیان ندیدی زه گریدوترکش گریدوپیکان گرید
مه گریدواخترگرید و کیوان گرید
در کرب وبلا تنش بخون طپان است در شام ستم سرش زیب سنان است
آثار عزا بهر دو کون عیان است سر گرید و قاتل گرید وخنجر گرید
تن گریدومیدان گریدولشگر گرید
با صید حرم چنین مکن دلیری طفلی ز حسین نشانه شد به تیری
نه آب رسید بر لیش نه شیری او گرید و مادرگرید و زینب گرید
دین گرید و ملت گریدو مذهب گرید
تنها نه همین بنزد تو اسیرم پیوسته فلک همی زند به تیرم
در چشم جهان ز بیکسی حقیرم من گریم و حیدرگرید و زهرا گرید
نون گرید و یاسین گریدو طاهاگرید
قهری بجهان دراینعزا غمین است دیریست مدار عمر او چنین است
کارش بخدا بروز وشب همین است خود گرید ودیوان گرید و دفتر گرید
خط گریدو کاغذ گریدو مسطر گرید
تشنه کام نینوا آرام دلم کو عادت بخت من است ایچرخ جفاجو
شمع مشکوه هداکو زینت عرش خدا کو کشته تیغ جفا کو
بار فراقم بر دلست باغم صبوری مشکل است
ایفلک خون گریه کن برآل پیمبر بیسر افتاده بخون نوباوهء حیدر
پاره پاره پیکرش وای کس نمانده بر سرش وای چون نمیرد خواهرش وای
آن کیست غمخواری کند بر ما پرستاری کند
ایخوش آندم کزاجل عمرم سرآید تا شود این عقده از کارم گشاید
رخنه اندازم قفس را تابکی دزدم نفس را من ندارم هیچکس را
کو نخل بستان رسول شمع شبستان بتول
ایدریغ از قامت موزون حسینم پنجه آلوده اجل در خون حسینم
کس نه بیندایخدااین روزیکه دارم من نخواهم برد جان زین سوزیکه دارم
اشک طفلانرا چسازم درد پنهانرا چسازم
قهری از بهر حسین آرا می ندارد خود مگر این صبح ماتم شامی ندارد
ازدودیده خونچکان است حالتش برتوعیانست خودچه محتاج بیان است
خونش ز دل جاری نگر افغان به بین زاری نگر
یارب چسازم با زاری دل با غم صبوری کاریست مشکل
جان بر لب آمد شب بیداری اختر شمارم چه سازم
هر جا قبادی آزاده سروی زیبا خرامی شیرین شمایل
ایچرخ نیلی ز ستمکاری بردی قرارم چه سازم
هر سو شهیدی از نا امیدی حیرت نگاهش با تیغ قاتل
افتاده بیسر همه خونین دل طاقت ندارم چه سازم
بیکس اسیران چون صید لاغر افتان و خیزان منزل بمنزل
از ظلم دونان همه بی معجر ناقه سوارم چه سازم
مشکین خطانرا خنجر به پهلو مه طلعتانرا پا در سلاسل
نشناسم از غم روز و شبم را اینست کارم چه سازم
هر سو گذشتم نعشی پر از خون هر جا که رفتم سر ها مقابل
با این مصیبت بسیه روزی عمری گذارم چه سازم
شاید رساند باد سحر گاه هر سو نویسم از غم رسایل
در دام محنت ز پریشانی بی غمگسارم چه سازم
در بحر ماتم تا غرقه گشتم دیگر ندیدم راهی بساحل
در شام و کوفه دل پر ز حسرت بی اعتبارم چه سازم
پیوسته قهری سر در گریبان از بهر شاهی نیکو خصایل
سبط رسول است زعزا داری گر خون نبارم چه سازم
هر دم فلک طبل مصیبت نوازد بنامم در کربلا اینک بخواری روانه بشامم
منعم مکن جز غم ندارم ا نیسی تا کی بنا لم طشت طاقت فتاده ز بامم ازسوز دل باهم نشینان شکایت کنم سر شاید کسی سوی مدینه رساند پیامم
از بس زبونم دیده چرخ جفاجو بدوران دست حوادث میکشاند ز هر سو بدامم
با زینب بیدل مگو ئید حسینت کجا شد از سر گذشت او نگردد زبانم بکامم گه بی پسر گویند نامم گهی بی برادر در حلقه ماتم ندا نم ا ز اینان کدامم
از کوفیان خاک مذلت شده برسر من وز شامیان بوی مصیبت رود بمشامم
بی آبی سبط پیمبر چه آورم بخاطر قهری همیشه آب حسرت چکد از کلامم
ای باد شبگیر از وفا سوی دشت نجف گذر کن از سرگذشت کربلا شه لوکشف را خبر کن
از من باز گو ایپدرجان باخیل عدو ایپدرجان گشتم روبرو ایپدرجان
آن لب که احمد بوسه زد مکرر بصبح و شامش جز تیر کین ندیده است کس آبی رساند بکامش
ممنوع الفرات ایپدرجان مقطوع الحیات ایپدرجان ممدوح الصفات ایپدرجان
آن تن که از آب گل شدی از لطافت مکدّر شد طعمهء شمشیر کین ازخاک سیه کرد بستر
بیغسل وکفن ایپدرجان بارنج ومحن ایپدرجان صدچاکش به تن ایپدرجان
آن مو که زهرا داشتی معطر بمشک وگلابش در خاک وخاشا کن نگر زخون گلو شد خضابش
از صرصر کین ایپدرجان پر خارش به بین ایپدرجان عالم شد ز دین ایپدرجان
دل پر گله دارم چسازم کسی را ندارم کاری نکردم بهر او زروی حسین شرمسارم
از خود خجلم ایپدر جان رحمی بدلم ایپدرجان من پا در گلم ایپدرجان
عباسم آنماه حرم خدنگ بلا را نشانه شد غرقه دریای خون ز هر سو نبودش کرانه
افسوس ودریغ ایپدر جان بشکسته ز تیغ ایپدر جان ماهش شده میغ ایپدر جان
آندم که اکبر شد بزین گرفتم عنانش بزاری شاید پشیمانش کنم نمودم بسی بیقراری
ازبخت زبون ایپدر جان از زین شد نگون ایپدر جان غلطانشد بخون ایپدر جان
قاسم زخون بسته حنا عروسش بماتم نشسته پوشیده چشم از این وآن بحسرت زجان دست شسته
بی گفت و شنود ایپدر جان ازقوم حجود ایپدر جان کس یارش نبود ایپدر جان
اصغرگلو چاک از ستم بسی تشنه کامی کشیده آسوده در مهد از عطش خموش از فعان آرمیده
با حالی خراب ایپدر جان رفت از بهر آب ایپدر جان کردندش عتاب ایپدر جان
قهری بجز اولاد تو بعا لم ندارد امیدی دستش بگیری از کرم تو باب حسین شهیدی
با شیون وشین ایپدر جان خونریز از دوعین ایپدر جان از بهر حسین ایپدر جان
تشنه کام نینوا را آبی در گلو نکردند شامی مصلحت ندا نست کوفی آبرو نکردند
از کوفه ز هر کناری صد نامه باو نوشتند هنگام بلا و محنت امدادی باو نکردند
گر خیل یهود از کین رفتند بخون یحیی بی پرده زنان او را زیب چا رسو نکردند
نورسته خطی چو اکبر در خاک رهش نکردند این سلسله رحمی آخر بر سلسله مو نکردند
بر سینهء نازنینش تا دست جفا گشودند مرغوله سنبلش را از خون شست وشو نکردند
خشکیده لبی چو اصغر پیکان درگلو شکستند زخمش رازکین نه بستند چاکش رارفو نکردند
انصار و برادران را دیدم که بکعبهء جان بر خاک جبین نسودند تا از خون وضو نکردند
چون دید یزید کافر بر طشت سر حسین را ننشست فراز مجلس تامی در سبو نکردند
میزان عمل چه سنجید طومار گناه مارا چون دید سگ حسینم با من روبرو نکردند
در روز ازل بقهری سر مشق عزا ندادند تا سوز دلش ندیدنداشکش را چوجو نکردند
الا ای آسمان این صبح عزا مر شامی ندارد دل ا ندر سینه ام بیتابی کند آرا می ندارد
درونم پر زخون است کنارم لاله گون است
علی اکبر مرو آخر بمیدان ترسم کشته گردی سفر نیکو بود امّا این سفر ا نجامی ندارد
از این اندیشه بگذر نداری تاب خنجر
زمانی صبر کن ایجان و دلم تا زینب بیاید میان خیمه ها زین ا لعابدین آرامی ندارد
غزال شیر مستم برون رفتی زدستم
بکشتن میروی ای تاج سرم رحمی کن بحالم مسلمانی مجو از شمر لعین کاسلامی ندارد
بکن صبری دخیلم مکن جانا ذلیلم
ضیاء چشم من پیکان جفا هر سو شعله بار است علی جان چون کنم گربینم سرت اندامی ندارد
سیه شد روزگارم خزان شد نوبهارم
بدشت نینوا من اگر چون نی از دل میسرایم مگر این کربلا جز کرب وبلا پیغامی ندارد
بلای جان من شد مرا بیت الحزن شد
کجائی ای اجل بستان جان من عمر من تمام است که لیلابی پسر در این سرزمین اکرامی ندارد
نظر کن صبح وشامم به بین رسوای عامم
صبا از من بگو با شاه نجف کای میر غضنفر که قهری جز شما از اهل جهان انعامی ندارد
روا نبود بعالم شود با غصّه همدم
بچشمم بیتو گل همه پیکان و خنجر بجسمم بیتو جان شده چون خار و نیشتر
بدهرم یکنفس اگر از عمر باقیست پدرچان بیتوام همه دم خاک بر سر
ندارم عزّتی چو نصاری در اسلام نه بینم راحتی چو در اسلام کافر
قرار از کفم وز دلم بردی آرام پدر جان چارهء بسرم نیست معجر
بمنزل هرقدم شکند خار در پا بکوفه هر شبم گذرد روز محشر
حریمت در کف جفاکاران ا ست بیا در شام غم جفا و جور بنگر
چه قهری در غمت شب وروزی ندارد بدامن لخت خون بدلم دود آذر
غم اکبر بلای جان من شد مصیبت خانه ام بیت الحزن شد
شده بیت الحزن کاشانهء من غم خانهء من ویرانهء من
سلیمانی بخون خویش غلطان سریرش خوابگاه اهرمن شد
سریر اهرمن خاصان حرم طفلان حرم نالان حرم
بشام وکوفه ام ویرانه مسکن اسیرم هر کجا رفتم وطن شد
تورا غربت وطن ایرود اکبرم تاج سرم شیرین پسرم
حریم آل پیغمبر بدوران اسیر ترک و سقلاب ودکن شد
سقلاب و دکن آواره دلم بیچاره دلم غمخواره دلم
ندیدم حجله گاه شادیت را دریغا خلعت عیشت کفن شد
مرا خلعت کفن سرو چمنم گلگون کفنم نازک بدنم
بتاراج خزان شد گلشن دین گلستان خالی از سرو چمن شد
شده سرو چمن برباداز فلک صد داداز فلک بیداد از فلک
شده گلشن شکن جیب ودامنم بیت الحزنم شهر و مسکنم
مرا گفته که قهری نوحه گر باش صد داد از فلک بیداد از فلک
بخواب این وزن خوش تلقین من شد
شدم شیرین سخن با سوز و نوا در صبح و مسا از لطف خدا
اختر از گردش نمیمانی چرا فلک تا کی جفا رسم خوشخوئی نمیدا نی چرا فلک تاکی جفا
چاک گریبانم به بین روزم سیه کار پریشانم به بین حا لم تبه
جورت را کشم رنجت را برم تیرت را خورم ای آسمان الا ای آسمان
اکبرم رفت و نیامد بر سرم بسوزد اخترم مدّتی شد انتظارش میبرم مگر من کافرم
رشتهء امیدم برید روزم سیه روی فلک بادا سپید حالم تبه
چشمت را گشا حالم را به بین روزم را نگر ای آسمان الا ای آسمان
گر بمیرم در مدینه با محن بمان بی کفن نیست آگه هیچکس از حال من غریبم در وطن
بیکس و بی یارم به بین روزم سیه مضطر و افکارم به بین حا لم تبه
چانم را مسوز کارم را بساز دستم را بگیر ای آسمان الا ای آسمان
کو دلی تا ناله بر اکبر کنم شکایت سر کنم نامسلمانم صبوری گر کنم زخود باور کنم
حسرت دیرینم بدل روزم سیه توسن امیدم بگل حا لم تبه
بیشرمی مکن خود کامی مجو آزرمی بدار ای آسمان الا ای آسمان
مدتی شبها بروز آورده ام زغم افسرده ام خلق پندارند من جان برده ام نه بالله مرده ام
نوبت ماتم داریست روزم سیه زخم درونم کاریست حا لم تبه
دادم را شنو حا لم را نگر خونم را بخر ای آسمان الا ای آسمان
طایر بشکسته بالم در قفس ندارم هیچکس ای اجل یکره بفریادم برس فتادم از نفس
نو خط ناکامم چه شد روزم سیه مونس ایامم چه شد حا لم تبه
بختم را به بین خشمت را نشان قدرم را شناس ای آسمان الا ای آسمان
اکبرم رفت و نیامد دیگرش چه آمد بر سرش من بقربان جمال انورش بمیرد خواهرش
عقدهء مشکلم به بین روزم سیه مایهء حاصلم به بین حا لم تبه
قهرت را مبر عِرضم را مبر عَرضم را بخر ای آسمان الا ای آسمان
قهری از بهر شهید کربلا بود نوحه سرا گر ببارد خون فلک در این عزا همی باشد روا
زینت دوش مصطفی روزم سیه خفته بخاک و خون چرا حا لم تبه
سیرت را به بین کارت را نگر فعلت را بدان ای آسمان الا ای آسمان
یادم آمد روز محنتهای خویش غم ایّام پیش چرخ زنگاری نه دین دارد نه کیش دلم راکرده ریش
جلوهء رفتارت چه شد رود اکبرم نرگس بیمارت چه شد تاج سرم
سروم را نگون بختم را زبون دردم را فزون کردی فلک
ایفلک آگاهی از روز و شبم فغان یاربم جان مشتاقم رسیده بر لبم گرفتار تبم
روز سیه دیدم بسی رود اکبرم نبود بدور من کسی تاج سرم
روزم سیه حالم را تبه ماهم را شبه کردی فلک
یادم آمد وقت میدان رفتنش وصیّت کردنش خواهرانش جمله در پیرامنش گرفته دامنش
مونس بیداریم رود اکبرم همدم بی غمخواریم تاج سرم
قدم را کمان اشکم را روان نخلم را خزان کردی فلک
هر که زخم ماتم اکبر خورد بدل خنجر خورد چون غم بی شیری اصغر خورد بدل آذر خورد
قطرهء آبت کس نداد رود اکبرم از کین جوابت کس نداد تاج سرم
آهم را شرر خونم را هدر حالم را دگر کردی فلک
یوسف از نزد پدر شد سوی دشت عزیز مصر گشت یوسف من با پدر شد سوی دشت زمیدان بر نگشت
رونق بازارم به بین رود اکبرم محنت بسیارم به بین تاج سرم
هوشم را زسر صبرم را زدل رنگم را ز رخ بردی فلک
مانده از قاسم بعالم یادگار عروسش اشکبار کو عروسی تا که گرید زار زار نشیند دل فکار
حجلهء ویران تو کو رود اکبرم نقل شبستان تو کو تاج سرم
جانم را تلف عمرم را هدف ماهم را کلف کردی فلک
قهری از بهر امام عالمین روان خونش زعین چون توهستی ناز پرورد حسین برون آرش ز شین
هست او محبان شما رود اکبرم دستش بدامان شما تاج سرم
میگرید بشب مینالد بروز آرامش زدل بردی فلک
چکنم یارب شب تنهائی غم بی پایان سر سودا ئی
آقا لائی لای تو حبیب من آقا لائی لای تو طبیب من
ز غم اصغر بخدا نالم رخ نومیدی بزمین ما لم
آقالائی لای تو مرا جانی آقا لائی لای شه خوبانی
لب نوشینت ز چه خشکیده گلویت از کین ز چه ببریده
آقالائی لای من و داغ تو آقا لائی لای بسراغ تو
چو شب دوشین برخم بنگر بسرم باز آ بدلم بگذر
آقالائی لای نه بدل هوشی آقا لائی لای ز چه مدهوشی
بدل خونین چکنم یارب بمن واصغر چه شبست امشب
آقا لائی لای مه خوبا نم آقا لائی لای شه خوبانم
ز غمت امشب بخدا نا لم کف پایت را بجبین ما لم
آقا لائی لای من و شام غم آقالائی لای من و این ماتم
نه بآسانی ز تو دلگیرم نه بمرگ خود ز اجل میرم
آقا لائی لای دل پرخونم آقالائی لای رخ گلگونم
سوی پستانم کف خود بگشا بسیه روزان نظری بنما
آقا لائی لای من و بیتابی آقالائی لای من و بیخوا بی
همه مرگ خود زخدا خواهم ز صف انجم گذرد آهم
آقا لائی لای تو اسیر من آقالائی لای تو صغیر من
ز غمت قهری همه خونبارد ز همه عالم بتو رو دارد
آقا لائی لای بهوای تو آقا لائی لای ز برای تو
مه محمل نشین من روانست ایدل دمی زاری کن حسین تنها میان دشمنانست خدا خدا یاری کن
نمیترسد فلک از آتش آه من مرومرو شاه من بسوی میدان
بمیرد مادرت یاری ندارد حسین حسین یارت کو ز زینب هواداری ندارد معین وانصارت کو
بحال بیکسی درمانده هراسانم من بروزخودبگریم ازمرگ اخوان
قدم آهسته تر ایشاه خوبان آخر چرا بشتابی بمطلب میرسی ایراحت جان چندین مکن بیتابی
بر احوالم نگر برگشته اقبا لم بین بیا بیا حالم بین بجسم بیجان
ز قتل شاه دین کامت روا شد ای آسمان شادی کن عنان ناله از چنگم رها شد ای گریه امدادی کن
بحال خویش میگریم وندارم تابی فلک فلک در خوا بی بشو پشیمان
ز شمر کافر دون خوفناکم خدا مسلمانش کن از آن ترسم که بنشاند بخاکم یارب پشیمانش کن
مسلمانی کجا در مذهب گروهی ناکس هر کس در این بیابان
توخود دانی سکینه ناصبوراست تورا از من همی جوید بزینب عمه اش مردن ضرور است پدر پدر میگوید
ندارم همدمی در محنت شب بیتابی بگو چه چاره سازم بطفل گریان
ندارم طاقت روز جدا ئی بکار خود مدهوشم از آن ترسم ببا لینم نیا ئی چراچرا نخروشم
مصیبت دیده ام بیحاصلم سیه روزم من روزوشب خونبارم زچشم گریان
مشو راضی کند دشمن اسیرم فلک فلک دادم رس دعا کن تا همین ساعت بمیرم خدا بفریادم رس
ندارم محرمی در محفل سپاه شامی زدل میبرد آرامم ایتو راحت جان
بقهری روزگار ماتم تو صبر و دلی نگذارد ندارد داستانی جز غم تو جان در غمت بسپارد
بعمر خویشتن از ماتمت در آزار است بدست غم مگذارش سرور هجران
ایچرخ بنگر بر ملا خونابهء دلها که ز سر میگذرد
از شست کین تیر جفا بر قصد ضعیفان ز سپر میگذرد
یوسف من شد زکفم من شده ام ساکن بیت الحزن
بر گشته دوران خواهری کز مرگ برادر بخدا مینا لد
آشفته حال آن مادری کز قحط مروّت ز پسر میگذرد
نیست بسر دادرسی خفته بخون اکبر گل پیرهن
از انقلاب کربلا از حا لت زینب خبری میشنوی
گر سوز پنهان سر کنم زگلویم ز شرر میگذرد
شعله زنان آتش دل خونجگر می چکد از چشم من
لب بسته طفلان ازنوا بر نا قهء عریان ز ستم گشته سوار
بیچاره طفلی کز جفا در قید ا سیری ز پدر میگذرد
سینه زنان نوحه کنان اهل حرم در کف هر اهرمن
این آه آتشبار من بر صفحهء انجم همه شب رخنه کند
یا لخت دل در آستین کز بهر شهیدان ز بصر میگذرد
برده فلک طاقت من گلشن دین خلوت زاغ و زغن
منعم کنند این ناکسان زین اشک دمادم که برخ میریزد
فرصت ندارم ایفلک کارم ز مصیبت بخطر میگذرد
دست فنا برده ز ما غرقه بخون قاسم گل پیرهن
در ماتم آل علی خیل ملایگ بسر و سینه زنند
خون میچکد از چشم و دل کز ناله قهری باثر میگذرد
بهر حسین روز عزا دجلهء خون میرود از هر سخن
طغیان غم است ایپدر جان کارم در هم است ایپدرجان
بر حال دلم یک نظاره روز ماتم است ایپدر جان
ایپدرایپدردادرس بر سرم نیست ایخدا ایخدا آسمان یاورم نیست
بر سرم دادخواهی ندارم مظلومم گناهی ندارم
در غربت پناهی ندارم شمر هم همدم است ایپدرجان
ایپدرایپدردادرس بر سرم نیست ایخدا ایخدا آسمان یاورم نیست
در چنگ ستم دستگیرم در طفلی بخواری اسیرم
مرگی ایخدا تا بمیرم مردن یکدم است ایپدرجان
ایپدرایپدردادرس بر سرم نیست ایخدا ایخدا آسمان یاورم نیست
خلقی از طرب در هیاهو دشمن میکشندم بهر سو
اولاد نبی حرمتش کو عیش عا لم ا ست ایپدر جان
ایپدرایپدردادرس بر سرم نیست ایخدا ایخدا آسمان یاورم نیست
از کار فلک در هرا سم من طالع خود میشنا سم
در چشم خسا ن بی لبا سم خصم خرم ا ست ایپدرجان
ایپدرایپدردادرس بر سرم نیست ایخدا ایخدا آسمان یاورم نیست
در روی زمین قحط آب ا ست خشکیده لبم دل کباب ا ست
جانم از عطش در عذاب ا ست دریا بی نم ا ست ایپدرجان
ایپدرایپدر دادرس بر سرم نیست ایخدا ایخدا آسمان یاورم نیست
رفتی از برم ناگهانی مشتاق توام گر بدا نی
بر زخم دلم هر زمانی صد خنجر کم است ایپدرجان
ایپدرایپدردادرس بر سرم نیست ایخدا ایخدا آسمان یاورم نیست
خون گرید کواکب بحا لم از جور فلک چون ننا لم
من گریه کنان در ملا لم خلقی خرّم است ایپدرجان
ایپدرایپدر دادرس بر سرم نیست ایخدا ایخدا آسمان یاورم نیست
قهری از غمت با فغان ا ست مشهور غمت در جهان ا ست
حالش بشما چون عیان ا ست جانش بر غم است ایپدرجان
ایپدرایپدر دادرس بر سرم نیست ایخدا ایخدا آسمان یاورم نیست
آسمان بی اعتبارم میکشد یارب یارب در حسرت که بزارم میکشد
چه شب تاری تن بیداری دل بیماری بی غمگسارم میکشد
تاًثیر آهم را نگر روز سیاهم را نگر حال تباهم را نگر ای باب بیکسم
ای پدر رفتی ز نزدم بیخبر یارب یارب میترسم که نه بینمت دگر
بارها بر دامنت آویختم یارب یارب من گفتم که مرا همره ببر
نه مرا بردی نه غم خوردی دلم آرزوی این غصّه زارم میکشد
غمکش دیرین توام مضطر وغمگین توام بیمار ومسکین توام ای باب بیکسم
ایپدر اندیشناکم زین سفر یارب یارب کو یاری که مرا دهد خبر
خواهرانم را اسیری میبرند یارب یارب میدا نم که رهیست پر خطر
همه بی محمل همه خونین دل همه پا در گل این اضطرابم میکشد
پردهء طاقتم درید کارم بناکامی کشید امیدم از رویت برید ای باب بیکسم
بیتوچون درگریه خوابم میبرد یارب یارب می بینم که سرآبم میرود
با تو میخواهم شب وروز دگر یارب یارب مشتاقی دل تابم میبرد
نه بدل تابی نه بسر زبانی نه مرا خوابی هجران یارم میکشد
مونس غمخوارم پدر باب وفادارم پدر بیکس و بی یارم پدر ای باب بیکسم
ای اجل چشم امیدم برقفاست یارب یارب تعجیل کن که هلاک من سزاست
از شهید من کرا باشد خبر یارب یارب تن صد چاکش کجاست
تن صدچاکش رخ پر خاکش دل غمناکش این غم فکارم میکشد
گردش ایامم به بین اختر بدورانم به بین آغاز وانجامم به بین ای باب بیکسم
من زاشک خویشتن پادرگلم یارب یارب رحمی کن تو بکار مشکلم
کی گمان بودم زجور آسمان یارب یارب گذارد غم اخوان بر دلم
غم اخوانم دل بریانم تن بیجانم از انتظارت میکشد
محنت جانسوزم به بین بخت بد آموزم به بین ماتم امروزم به بین ای باب بیکسم دیده ام اهل جهانرا سربسر یارب یارب هر کس را بتمنای دگر عمر قهری صرف ماتم داریست یارب یارب پیوسته ز غمت خونین چگر جگری پرخون بصری جیحون غم دیگر گون بیچاره زارم میکشد دیدهء گریانش به بین قصّه هجرانش به بین دفتر ودیوانش به بین ای باب بیکسم
در فراق روی تو ایپدر لخت خون روان از بصر سرو قامتت ایرشیدمن غرقه خون چراست ایشهید من
ایشام غم صبحت کجاست همراز صبح وشامم باب گرام من برگشته ایامم عالیمقام من
گاهی از غمش گریه سر کنم گه ز خون دل چهره تر کنم
آه سحر گاهی نگر شب تا سحر بیدارم آرام جان من از عمر خود بیزارم روح روان من
کار مشکلم را نگر سعی باطلم را نگر الفراق باب من کجاست
چشم حسرتم مانده بر قفاست افسرده را با دل چکار است
رفته از دل آرامم از نصیب من رسوای خاص وعامم باب غریب من
بیکسم چه چاره کنم شرح غم دو باره کنم
مانده بی کفن شهریار من خفته زیر تیغ تاجدار من
خاک سیه شد بسترت مظلوم بی انصارم ای باب وفادارم غم برده است از کارم ای غمگسارم
باب بی قرینه چه شد مونس سکینه چه شد
آتش پنهان شعله ور شده غم از کار من پرده در شده
دشمن قوی بنیاد است ای بخت تغییری سعی خود برباد است ایناله تاًثیری
قصّه شهیدی تو شرح نا امیدی تو درد قهری است داستان تو گشته متصّل نوحه خوان تو
شاید علی یا مصطفی ازغم خلاصش دارند اندر صف محشر در حسرتش مگذارید ایزاده حیدر
ای اصغر مه روی من طفل مسلسل موی من ایزادهء خوشخوی من لائی لائی لائی لای
لب بسته خاموشی چرا غلطان در آغوشی چرا زینگونه مدهوشی چرا لائی لائی لائی لای
ای اصغر صغیر من ای کودک حقیر من طفل نخورده شیر من لائی لائی لائی لای
آواره از مدینهء مقتول اهل کینهء هم بازی سکینهء لائی لائی لائی لای
گهواره شد تابوت تو خون گلویت قوت تو لعل لبت یاقوت تو لائی لائی لائی لای
سر بر سر دوشم گذار دستی در آغوشم برآر تا من نگردم دلفکار لائی لائی لائی لای
طفل صغیرم بهر آب د وش ازعطش ناکرده خواب آسوده است از اضطراب لائی لائی لائی لای
تو مهر تابان منی تو راحت جان منی تو زیب پستان منی لائی لائی لائی لای
تو شادی افزای غمی تو بیکسان را محرمی بهر چه از ما میرمی لائی لائی لائی لای
جانا مشو خاطر غمین از خنجر و پیکان کین خود میکشم ای نازنین لائی لائی لائی لای
ایشمع بزم محفلم ایراحت جان و دلم بنگر بکار مشکلم لائی لائی لائی لای
ای کشتهء پیکان وتیر بر دامنم آرام گیر خشکیده لب نا خورده شیر لائی لائی لائی لای
قهری نواخان تواست پیوسته گریان تو است دستش بدامان تواست لائی لائی لائی لای
جانب میدان مرو مرگت در کمین است کشته میگردی مگر دامادی چنین است
عادت بخت منست اینوجوان روزم نگر در روز غم سوزم نگر
دشمن در کمین داری بیا بنشین مرو جانم را غمین داری بیا بنشین مرو
آهم آتشین داری بیا بنشین مرو
منکه با سوز غمت شبها میگذارم یکزمانی صبر کن بنشین بر مزارم
جلوهء سرو قدت بر زخم میپاشد نمک بر روز من میگرید فلک
هنگام فراق آمد بیا بنشین مرو روز اشتیاق آمد بیا بنشین مرو
صبر وهوشم بردی و دلداری نکردی بر جراحات دلم غمخواری نکردی
چاره بر حالم کند در بیکسی مرگ ناگهان در هجر تو آمد دل بجان واحسرتا فریاد وفغان
ماهم در کلف بنگر بیا بنشین مرو جانم در تلف بنگر بیا بنشین مرو
ایندشت بلاخیز است بیا بنشین مرو این آتش دل تیز است بیا بنشین مرو
افلاک شرر بیز است بیا بنشین مرو
دامن از ما میکشی ایسرو خرامان میدهی اشک مرا ره سوی بیابان
ناوک مژگان تو بر زخم دل تیری در کمان آهسته تر ایجان جهان
هجران در قفا داری بیا بنشین مرو رو بر مدعا داری بیا بنشین مرو
خود گفتی وفاداری بیا بنشین مرو
میروی و میزنی صد شعله بجانم من در این ماتم چرا بیتو زنده مانم
عشرت یکروزه را در کربلا دیدم زآسمان واحسرتا فریاد وفغان
ماهم در کلف بنگر بیا بنشین مرو جانم در تلف بنگر بیا بنشین مرو
هر سو چنگ ودف بنگر بیا بنشین مرو
آسمان در کشتنت تعجیل نماید یکزمانی صبر کن تا زینب بیاید
دامن از دستم مکش شاید فلک تدبیری کند یا بخت من تغییری کند
غوغای عدو بنگر بیا بنشین مرو تیر از چارسو بنگر بیا بنشین مرو
اشکم را چو جو بنگر بیا بنشین مرو
نالهء قهری مگر تاًثیری ندارد روز و شب در ماتمت تقصیری ندارد
هر زمان نوعی دگر از بهر تو در شور و نوا شاید حسین یا شیرخدا
دردش را دوا سازد بیا بنشین مرو کارش را روا سازد بیا بنشین مرو
ازقیدش رها سازد بیا بنشین مرو
ایرفته بخون مادر آهنگ قتال داری امروز بمان کز اختر طالع در وبال داری
بر ماه رخ از دو جانب افتاده قران گیسو در برج دو عقرب ایمه بد روزی به فال داری
گرزانکه برزم دشمن سر پنجهء ضیغمت هست ترسم که کنند صیدت تو چشم غزال داری
بر کنج لبت ز هر سو هندو بچگان نشسته بینم هدف بلایش زاینسان که تو فال داری
از گریه چرا بدامن پیوسته گلاب ریزی رنجیده دلت ز زینب یا از من ملال داری
زان عقده که در دل تست شرمنده شوم ز رویت از بخت مکن شکایت دا نم چه خیا ل داری
از بهر جوانی تو سوز دل بیقرارم من مرده ز اشتیاقت تو شوق جدا ل داری
ای نامه بر سلیمان تعجیل مکن زمانی کز تیر جفای عدوان صد نامه ببال داری
برگرد که بار دیگر بینم رخ نازنینت رفتی و زدل نپرسی کایخسته چه حال داری
آئینه صورتت را از آه مکن مکدّر کز خون درون مادر تو چهرهء آل داری
بر مجمر سینهء خود از دیده سپند ریزم کز چشم بد زمانه دا نم که زوا ل داری
صد فخر کند بگردون آن سینه که پروریدت کاندر فلک نکوئی ابرو دو هلال داری
آزرده مشو که امروزبر مرگ تو نوحه گر نیست تا صبح جزا چو قهری صد شیرین مقال داری
جانب قتلگه مرو اکبر بی پناه من میگذرد ز نه فلک نالهء صبحگاه من
بر لب شعله بار من ا ز چه نظر نمیکنی چرخ سپر نمیشود پیش خدنگ آه من
از نظرم مرو مدر پردهء صبر و طاقتم بیکسیم به بین مپرس از دل دادخواه من
پا زسرم مکش بکش دست عطوفتم بسر رو بجنان بکن مکن روز شب سیاه من
لب بلبم بنه منه داغ جدائیم بدل خون ز دلم مران بپرس جرم من وگناه من
گریه نکن که میکنم رو بخدا ز ماتمت صیحه مزن که میزنم بر سروسینه شاه من
شکوه مکن که میدرم جامهء جان ز فرقتت ای تو بروز بیکسی ملجاء من پناه من
دلخوشیم مده بده دامن وصل در کفم تیره شب فراق را بی تو چه چاره ماه من
رخش مران که میدوم پای برهنه در پیت تند مرو که میرود رونق خیمه گاه من
قهری خسته روز وشب بهر تو نوحه میکند دفتر شعر دلکشش هست بکف گواه من
ایصبا از راه یاری در نجف یکره گذاری با علی هر دم بزاری
باز گو نعش حسینت مانده بی غسل وکفن
کارفرمای قدر را هادی جن و بشر را صاحب تیغ دوسررا
باز گو نعش حسینت مانده بی غسل وکفن
وا لی مصر ولایت شمع مشکوه هدایت رخنهء دین را کفایت
باز گو نعش حسینت مانده بی غسل وکفن
حیدر مرحب فکن را پردل خیبر شکن را رهنمای مرد و زن را
باز گو نعش حسینت مانده بی غسل وکفن
شحنهء دشت نجف را نکته دان من عرف را در درج لو کشف را
باز گو نعش حسینت مانده بی غسل وکفن
صفدر بدر وحنین را پیشوای عا لمین را مهربان باب حسین را
باز گو نعش حسینت مانده بی غسل وکفن
شهسوار لافتی را تاج دار هل ا تی را لنگر عرش خدا را
باز گو نعش حسینت مانده بی غسل وکفن
عروه الوثقای دین را شافع روز پسین را نفس خیر ا لمرسلین را
باز گو نعش حسینت مانده بی غسل وکفن
قهری ازغم ناله سرکن دامنی از گریه تر کن روسوی خیرالبشر کن
باز گو نعش حسینت مانده بی غسل وکفن
نازپرورد دل برادرم کو زیب اکلیل شرف تاج سرم کو
قاسم والاتبارم کودک بی غمگسارم مونس شبهای تارم
ای پسر من تاج سر من نور دو چشم ترم در شب هجران بیتو چسازم خونچکد از بصرم
گفتم که غمخوارم شوی روز بیقراری
حجلهء ویران عروس بیوه ام بین حاصل ایّام و دور اخترم بین
طالعی برگشته دارم طفل خون آغشته دارم ای تن بیسر کشتهء مادر تیر بلا را هدف
بسته خضابم تشنه آبم سبط شه لو کشف
بردی ز کفم ایفلک میر تاجداری تازه داماد من ای رود گرامم
ای بحسرت خفتهء نادیده کامم ایفلک رفتی بخونم عاقبت کردی زبونم بخت بد شد رهنمونم
آفت هوشم زینت دوشم بین طیش سینه ام مونس دیرین یار نخستین همدم پیشینه ام
گفتم که شکیبم شوی روز غم گساری
چرخ چندان داده مهلت مادرت را بر فراز نیزه ها بیند سرت را
نورس ناشادم ای وای طفل نو دامادم ای وای کنده شد بنیادم ای وای
شمع روا نم تازه جوانم راحت جانم چه شد سلسله مویم پرده رویم تازه جوانم چه شد
رفتی و بنهادی به دل داغ نو گذاری
خاک دشت نینوا تا مدفت شد عاقبت جشن عروسی شیونت شد.
کو حسن باب گرامت زهر غم بیند به جامت تا ستاند انتقامت
سوز درونم بخت زبونم شعله آهم نگر بی دل و بیجان بی سر و سامان بر سرراهم نگر
دوران ندارد با حسن رسم حقگذاری
قهری از بهر حسین دایم غمین است با دلی پر خون عزادار حسین است
چون تو داماد رسولی قره ا لعین بتولی فارغش کن از ملولی
در صف محشر نزد پیمبر دست من و دامنت بر تو دخلیم عبد ذلیلم یک نظری با منت
شاید به با لینم رسی روز جانسپاری
الحمد لله ربّ العالمين و الصلوة و السلام علی سيّد الاولين و الآخرين محمّد و آله المعصومين تمام شد کتاب سفينه قهرمانيه بيد الاقل محمد رشيد ابن عبدالرسول ابن يحيی ابن فرامرز ابن قهرمان عليهم ا لرحمة و ا لرضوان و چون نوحه جات کتاب نامبرده را از نسخه های متفرقه جمع آوری نموده ام قدری در نوشتن از ترتیب افتاده از برادران دینی ملتمس آنکه هنگام خواندن این کتاب حقیر کثیر ا لتقصیر را بدعای خیر یاد و آمرزش خود و وا لدینم را از درگاه حق سبحانه و تعالی مسئلت فرمایند بتاریخ شنبه هفدهم ربیع ا لثانی سنه یکهزار و سیصد و شصت و هفت هجری قمری برا بر هشتم اسفند ماه سال هزار وسیصد و بیست شش هجری شمسی من ا لهجرت النبویه سيبقی خطوطی و کنت تراباً فيا ناظرا فيه لی دعاء ً
السّّلام عليکم و رحمت الله وبرکاته

نظرات
نظر خود را بنویسید